اولین سکس من با دختر ژاپنی

اوت 2, 2010

نخست باید بگویم که از نگاه املایی متن ذیل دچار اشکال می باشد معذرت می خواهم نخستین بار است که داستان می نویسم .
28 سال داشتم که به کشور ژابن برای گرفتن ماستری در دانشگاه توکیوآمده بودم. قبل از اینکه به این کشور بیایم ازدختر های این کشور خوشم نمی آمد دلیل ان این بود که فکر می کردم که شکل و صورت خوب ندارند مثل دختر های مغول ها می باشند ولی برعکس وقتی در ژاپن دیدم دختر های این کشور یکی از زیباترین دختر های جهان از نگاه اندام ظریفی جلد مثل آینه وقتی بخواهی به جلد شان نگاه کنی میتوانی که تصویر خود را بیبنی.خلاصه هرچه گفته شود در مورد زیبای دختر های ژاپنی بعد هم کم است.برای دانشجویان خارجی به مدت یکسال خوابگاه از طرف دانشگاه داده میشود در جریان تحصیل من هم در خوابگاه یک اطاق کوچک داشتم .

در جریان اقامتم در خوابگاه از اینکه زبان ژاپنی را نمی دانستم همرای ژاپنی های تماس زیاد نداشتم خلاصه اینکه تقریبا یک سال گذشت با مسول خوابگاه یک دختر زیبا بسیار زیاد باریک اندام خوش سلیقه بود آشنا شدم نامش مایکو بود . بصورت تصادفی بدون کدام نیت از اینکه من زبان ژاپنی را خوب نمی دانستم بخاطریکه هر وقت ایشان مرا در تمام موارد در قسمت تهیه اسناد ها کمک می کرد ایشان را دعوت به صرف ناهار کردم مایکو به کمال میل پذیرفت وقتی که مایکو به اطاق امد یک خوشبوی بسیار خوب و فیشن فوق العاده کرده بود از اینکه تابستان بود شلوار نیم تنه داشت از لای شورتش سینه های قشنگش خود را نمایان می کرد در جریان صرف نهار پاهایش را به پاهایم دو یا سه بار به شکل تصادفی تماس داد از زیر میز من را لرزه گرفته بود چون دفعه اول بود که پا های دختر به پا من تماس کرده بود دران موقع هم بسیار زیاد می ترسیدم بخاطریکه بعضی از رفقای من گفته بود که اگر دختر ژاپنی از شما شکایت کنند جریمه سنگین را متحمل می شوی و از کشور هم اخراج میشوی بنابراین صرف کمی فهمیدم که این دختر از من خوشش می آید مگر من در هیچ صورت جرات ان را نداشتم خلاصه بعد از ان روز هر روز که به طرف دانشگاه میرفتم اول میرفتم با او احوال پرسی می کردم بعدا بسوی دانشگاه می رفتم . همرای من بسیار احساس راحتی می کرد وقتی مرا می دید ار دفتر خود بیرون می شد باهم صحبت می کردیم .

یک روز گفت می خواهم شما را دعوت کنم در همین روز های نزدیک گفت شما می پذیرید من گفتم در صورت کار نداشته باشم به کمال میل می پذیرم. رمضان بود من در نماز تراویح بودم که اولین زنگ او امد من چون شماره اش را نداشتم جواب ندادم فکر کردم که شماره کدام نفر دیگر است. روز بعد که مرا دید گفت من به شما زنگ زدم مگر شما جواب نه دادید معذرت خواهی کردم به شماره اش را گرفتم که اگر دفعه بعد زنگ بزند به شماره ان را جواب بدهم دوشب بعد در اطاق خود مصروف مطالعه بودم که زنگ او امد از من دعوت به صرف نان شب کرد من قبلا نان شب را خورده بودم چون در ان موقع رمضان بود به ایشان گفتم که من قبلا نان خورده ام گفت بیا دوباره با هم نوش جان می کنیم چون دفعه اول بود که از طرف دختر در طول عمر خود دعوت شده بودم گفت خوب همن حالا می آیم گفت ساعت 10 شب بیا من حیران شدم که حالا ساعت 7 بچه است چرا ساعت 10 شب من بیایم خلص ساعت 10 شب در محل ملاقات رفتم مایکو را دیدم که خود را بسیار آراسته و بسیار زیاد زیبا شده بعد از احوال پرسی مایکو گفت که به ارزان ترین رستورانت می رویم من گفت چشم هر کجا که شما مایل باشید. رفتیم به رستوران در ان جا ایشان غذای ژاپنی که بنام تمپوره را فرمایش دادن برعلاوه ان بیر هم من گفتم که من مسلمان هستم نمی خورم من اب میوه نوشیدم. دست های خود را بالای ران ان گذاشته بودم کدام عکس العمل نشان نمی داد بلاخره بعد از صرف طعام ساعت 11:30 بجه شب بود از رستوران بیرون آمدیم. حدودی 20 دقیقه پیاده گردی کردیم که دوباره گفت میخواهم که یک رستوران دیگر برویم در رستوران دوم دوباره مایکو بیر نوش جان کرد و کمی چشم هایش خمار شده بود.

رستوران در طبقه پاین بود در راه زینه گفتم باید شما را کمک کنم که از زینه به آسانی بالا شوید ممانعت کرد ساعت 12:20 بود من به فکر کشور خودمان از مایکو خواهش کردم که برو خانه که ناوقت شده فردا دوباره 8 بجه وظیفه می ایی کم خواب نشوی مایکو خاموش بود در جریان یک فکر در کله ام گشت بیا جرات کن به بهانه خداحافظی رویش را ببوس این کار را کردم دیدم عکس العمل نشان نداد دوباره دیدم که به طرف خانه خود نرفت گفت میروم دوباره از مایکو سوال کردم که چند کیلوگرام وزن داری او گفت من نمی دانم من گفتم که یک دفعه من چک کنم دستم را به دور کمرش حلقه کردم وی را بلند کردم بابلند کردن از لب هایش بوس گرفته بوسه به یک لب چوشی پرخاطره تبدیل شد Hن لب چوشی به مدت یک یا دو دقیقه در راه عام صورت گرفت من و مایکو هر دو بخود شده بودیم مایکو مرا هل داد. من عاجل ازش معذرت خواستم که نکند که از من شکایت نکند ار پولیس دوبار ازش خداحافظی کردم ار لب هایش بوسه گرفتم. حالا او مرا محکم گرفته هر چه می گفتم که برو که فردا وظیفه ات ناوقت نشود هیچ اعتنا نمی کرد گفت من شما را تا یک قسمت رهنمایی می کنم که خوابگاه را گم نکند خوب من هم قبول کردم در بین راه دو یا سه بار باهم لب چوشی فوق العاده کردیم بلاخره گفتم که ساعت 1:30 بجه شب است برو که خانه ناوقت می شود در اثنا او گفت درست است با هم یک لب چوشی 5 دقیقه ای کردیم در این جریان من انزال شدم چون دفعه اول بود که من این کار را کرده بودم مایکو بی حال شده بود خود را در بغل من انداخته بود بعد گفتم که حالا برو که ناوقت شده در حدود 2 بجه شب بود او گفت بیا که برویم نزدیکی یک معبد بودایی. من نمی دانستم که مطلب آن چی است.

در ان جا که رفتیم الت تناسلی من را ساک زد دوباره شخ شد استاده او را کوس کردم چون دفعه اول من بود من زود دوباره انزال شدم او ارضا نشده بود از من خواهش کرد که بریم هوتل بگیریم یک بار دیگر با هم عمل جنسی کنیم من گفتم هوتل نمی گیرم بیا که برویم که در اطاق من او موافقت کرد باهم در اطاق خوابگاه او زیاد می ترسید مبادا دانشجویان دیگر او را ببیند من گفتم که حالا همه خواب هستند وقتی که داخل اطاق شدیم برای اولین بار قشنگ ترین زیباترین اندام سینه و آلت تناسلی زن را دیدم بصورت زنده واقعا بهترین بود بسیار زیاد هر دو ما هیجانی بودیم هر دو ما خود را در اغوش همدیگر انداختیم تا توانیستیم از همدیگر را بوسیدیم چون من دو دفعه انزال شده بودم آلت من خواب بود مایکو شروع به ساک زد کردن به گذاشتن دهن خود به الت تناسلی من شخ شد شروع کردم به تلمبه کردن بسیار زیاد کیف کرد در ان موقع می گفتم کاش برای همیش همین شب باشد او هم ارضا شد من هم ساعت سه نیم شب بود که در اغوش من خوابید من زیاد به تشویش بودم چی قسم حالا تا خانه اش او را برسانم خانه اش یک ساعت راه بود فردا من حسابی کار داشتم در این موقع بود که ساعت من زنگ زد به سحری او هم از خواب بیدار شد و رفت من هم رهنمایی کردم او دیدم که حالت اش بهتر است میتواند که برود تا خانه او را رها کردم بعد از ان 7-8 دفعه با هم سکس داشتیم از اینکه من از آنجا کوچ کردم و آپارتمان من زیاد دور بود و او هم زیاد مصروف بود نمی شد که باهم قرار ملاقات بگذارم.

Advertisements

داستان سکس مهیار بادختر همسایه

ژوئیه 22, 2010

به تدريج که آدم به سن بلوغ ميرسه و بقول معروف مرد ميشه، دلش ميخواد يه جورايي هم تغييراتي در زندگيش بده. توي زندگيش يک دختر قشنگ باشه که آدم دوستش بداره، براش هديه بخره، شعراي عاشقانه براش بنويسه، هر از گاهي ببينتش و بالاخره….. حالي به حولي! منهم مثل خيلي از پسرها همينطور بودم. از لحاظ مردي که مطمئن بودم مرد شدم، ولي هنوز موقعيتش پيش نيومده بود تا از آلت مردانگيم استفاده کنم! دنبال يک مورد مناسب، يعني يک دختر خوب ميگشتم تا زود عاشقش بشم و مردونگيم رو براش بکار بگيرم! هروقت به حمام ميرفتم و خودم رو لخت ميديدم با خودم ميگفتم: بالاخره همه چيزهايي که خدا آفريده حکمت داره و حيفه که آدم از موهبتهايي که خدا بهش داده استفاده نکنه! اندامهاي جنسي با اين ظرافت و قشنگي چرا بايد سالها بدون استفاده بمونن تا آدم ازدواج کنه و بتونه بکارشون بگيره. اصلا» شايد زبونم لال من به اون سن نرسيدم، اون وقت چي؟ حيف نيست ناکام از اين دنيا برم ؟! مدتها بود که اين افکار مغز منو پرکرده بود و تصميم گرفته بودم هرچه زودتر ازنعمتهاي خداداديم استفاده کنم.ولي چطوري ؟ آخه دوست دختر چيزي نيست که آدم بتونه هروقت دلش خواست بره در مغازه ، يکيش رو بخره و بياره خونه. تازه بايد خونه خالي هم داشته باشه! واقعا» زندگي چقدر سخته!! بالاخره چاره اي نبود بايد براي خودم کسي رو پيدا ميکردم تا مثل دوتا پرنده عاشق باهم پرواز کنيم و به يکجاي امن بريم و باهم حال کنيم! دست بکار شدم و اول ليست تمام دخترهايي رو که ميشناختم نوشتم. بعضي هاشون از من بزرگتر بودن و حذفشون کردم. دخترهاي فاميل نزديک مثل دخترخاله و دخترعمو و…. هم که ناموس آدمن و نميشه باهاشون کاري کرد! از بين غريب ترها چندتاشون خيلي افاده اي بودن، اونها رو هم حذف کردم. يکي از دوستاي بابام هم دختر خوشگلي داشت ولي اونها به يک شهر ديگه رفته بودن و نميشد باهاش مکاتبه اي حال کرد! از بين اون همه اسم که نوشتم فقط چندتاش باقي موند تازه اين دوسه تاهم اين قدر زشت بودن که حالم ازشون بهم ميخورد. توي اين فکربودم که دنياچقدر کوچيکه و من چقدر بدبختم که هيچ دختر مناسبي براي من پيدا نميشه.با ناميدي کنارپنجره اومدم تا غروب غمگين خورشيد رو نگاه کنم که يهو چشمم به خونه همسايه افتاد. چرا تاحالا به فکرم نرسيده بود… يادم اومد… مرجان دختر همسايمون… دبيرستاني و همسن و سال خودم، خوشگل و زيبا،با وقار، تازه هرروز ميتونستم از پنجره اتاقم هم ببينمش! خدايا متشکرم. خانواده مرجان سالهاهمسايه ما بودندو اونها رو خوب ميشناختم.خونه اونها درست روبروي منزل ما بود و من از طبقه بالا و پنجره اتاقم خيلي راحت ميتونستم حياط خونه شون رو ديد بزنم.من و مرجان وقتي بچه بوديم اکثر اوقات توي کوچه باهم بازي ميکرديم.ولي بتدريج که من بزرگتر شدم از او فاصله گرفتم و ارتباطمون قطع شد. آخه پسربچه ها از اينکه با يک دختر دوست باشن خيلي خجالت ميکشن. (ولي وقتي مرد شدن ميخوان خودشون رو بکشن تا دوباره بتونن با همون دختره دوست بشن!) من گاهي بدون هيچ منظوري ازپنجره اتاقم اونو توي حياط خونه شون ميديدم. پوست روشن با موهاي خرمايي و بلند داشت.معمولا» دامن کوتاه ميپوشيد که ساق پاهاي سفيدش از اون بالا کاملا» معلوم بود.اندام متوسطي داشت که سينه هاش مثل دوتا انار در بالاي اون خودنمايي ميکرد.عجيبه که من تابحال متوجه اين همه نعمت خدادادي که اطرافم بود نشده بودم و بي تفاوت از کنارش ميگذشتم! ولي حالا ديگه متوجه همه اين زيبايي ها شده بودم و تصميم گرفتم هرطورشده مرجان رو شکارکنم. مرجان براي من بهترين بود. از اون شب تمام فکر و ذکرم مرجان شده بود.بيشتر اوقات کنار پنجره ميومدم تا شايد بتونم اونو ببينم.ولي مشکل اصلي اين بود که چطور باهاش ارتباط برقرار کنم و منظورم رو بهش بگم.اگه بمن راه نده… اگه نخواد باهم دوست باشيم… اگه نذاره باهم حال کنيم… اونوقت چي؟ همه دنياي من در مرجان خلاصه شده بود و بايد به هرقيمتي که شده شکارش ميکردم. ولي چطوري ؟ فردا که به مدرسه رفتم ،توي راه و سرکلاس فقط به مرجان فکر ميکردم. وقتي مدرسه تعطيل شد عمدا» بخونه نرفتم و توي کوچه پرسه ميزدم تا مرجان رو موقع برگشتن از مدرسه ببينم. آخرکوچه ايستادم تا وقتي مرجان اومد درخلاف جهت همديگه راه بريم و صورتش رو ببينم وشايد بتونم به بهانه اي سرصحبت رو باهاش بازکنم.بالاخره مرجان با کيف مدرسه اش از سرخيابون پيدا شد. منهم در جهت روبروي او شروع به حرکت کردم.چقدرلباس فرم مدرسه بهش ميومد. بااون مقنعه آبي، زيبايي صورتش بيشتر شده بود. حتي راه رفتنش هم بنظرم قشنگ ميومد.بتدريج به هم نزديکتر ميشديم. ضربان قلبم تند شد و دلشوره گرفتم.اصلا» روم نميشد مستقيم توي صورتش نگاه کنم چه خواسته با اينکه باهاش حرف بزنم. از شدت خجالت و ترس پشيمون شدم و ميخواستم برگردم ولي اينطوري بدتر بود و پيش خودش فکرميکرد چقدر بي ادب هستم که تا اون رو ديدم برگشتم. به چندقدمي هم رسيديم، حالا ديگه صورتش رو بطور کامل ميديدم. چقدر زيبا بود. چرا درخلال اين همه سال متوجه اين زيبايي نشده بودم ؟ عشق چشم دل آدم رو بازميکنه ! خيلي هيجان داشتم. فکرميکردم که مرجان از قصد من خبرداره و ممکنه ناراحت بشه. صداي ضربان قلبم رو خودم هم ميشنيدم. نگاه مرجان به نگاه من گره خورد. واي خداي من چه نگاه گرم وگيرايي. دلم ميخواست همون موقع بهش بگم عزيزم اجازه ميدي من تو رو دوست داشته باشم؟!! وقتي منو ديد لبخند زد و سلام کرد. آنقدر مجذوب او
ده بودم که يادم رفته بود بهش سلام کنم.بادستپاچگي سلام کردم. مونده بودم بعد از سلام چي بگم.مرجان پرسيد:خانواده چطورند ؟ و من با خجالت جواب دادم : حال شماخوبه؟! هردومون از اين اشتباه خنديديم. من قبلا» مرتب مرجان رو ميديدم ولي تاحالا اينطوري نشده بودم.دست و پاهام بي حس شده بود،زبونم بند اومده بود و لته پته ميکردم. اوکه متوجه حال من شده بود گفت: آقا مهيار مثل اينکه کسالت داريد، چون صورتتون خيلي قرمز شده! راست ميگفت، خودم هم احساس ميکردم که از صورتم داره بخار بلند ميشه! با دستپاچگي جواب دادم : آره فکرکنم تب کردم. مرجان خيلي محترمانه خداحافظي کرد و رفت و من مات و مبهوت او را نگاه ميکردم. واقعا» تب کرده بودم. تب عشق! به خونه برگشتم. اولين برخورد عاشقانه من با مرجان هر چند خيلي معمولي بود ولي تاثيرزيادي روي من گذاشت. حالا ديگه من اکثر اوقاتم رو کنار پنجره ميگذروندم تا هروقت مرجان به حياط خونه شون بياد، بتونم ببينمش. پنجره اتاق من به« کانال مرجان» تبديل شده بود و مدام تصوير اونو پخش ميکرد ! گاهي براي درس خوندن به حياط ميومد و کتابش رو بدست ميگرفت و راه ميرفت. گاهي براي نرمش ميديدمش. وقتي طناب بازي ميکرد نميتونستم از سينه هاش که بالا وپايين ميپريدند چشم بردارم. همش در حسرت اين بودم که بتونم اون سينه هاي قشنگش رو لمس کنم.ولي از همه اينها قشنگتر وقتي بود که لباسهاي شسته اش را روي بند پهن ميکرد.من مخصوصا» عاشق شورت و کرستش بودم. چقدر باسليقه بود.هميشه بهترين رنگها رو انتخاب ميکرد و اونها رو با ظرافت خاصي روي بند لباس پهن ميکرد. شايد هم عمدا» اونها رو طوري آويزون ميکرد که من ببينم و حشري بشم! من سعي ميکردم هرروز به بهانه هاي مختلف سرراه مرجان سبز بشم. برخورد او با من صميمانه تر شده بود و من کمتر خجالت ميکشيدم. بعد از مدتي متوجه شدم که مرجان بيشتر از سابق به بهانه درس خوندن يا ورزش به حياط مياد و جالبه که لباسش هم راحتتر شده بود.بعضي وقتها آرايش دخترانه اي ميکرد و تاپ و شلوارک کوتاهي ميپوشيد و ساعتها در حياط خونه شون وقت ميگذروند. از خودم ميپرسيدم يعني او متوجه منظور من شده و به عمد اين کارها رو انجام ميده ؟ يعني ميشه مرجان هم منو دوست داشته باشه ؟ قلبم گواهي ميداد که مرجان هم منو دوست داره و دلش بامنه فقط رويش نميشه تا علاقه اش رو ابراز کنه. اينو از نگاهش، از لبخندهايي که توي کوچه بمن ميزد، و از اينکه هميشه توي حياط بود وجلب توجه ميکرد، ميفهميدم. اين اواخر ديگه ارتباط پنجره اتاق من به حياط اونها خيلي قوي شده بود ! مادرم سالي يکبار آش نذري ميپخت و بين در و همسايه و آشنايان پخش ميکرديم. روز پختن آش، پابپاي مادرم بهش کمک ميکردم. مادرم هم مدام منو دعا ميکرد و ميگفت آش رو هم بزن و نذر کن و حاجت بخواه. منهم ازصبح پاي ديگ آش نشسته بودم و اونو هم ميزدم و توي دلم ميگفتم: خدايا من مرجان رو ميخوام، ما رو بهم برسون ! (نميدونستم دعاي اونروزم اينقدر زود مستجاب ميشه.) کار پختن آش که تموم شد لباس مرتبي پوشيدم و تيپ کردم و کاسه ها رو بدر خونه چندتا از همسايه ها بردم تا نوبت به خونه اونها رسيد. بخت با من يار بود و مرجان خودش براي گرفتن کاسه اومد. هردومون بهم لبخند معني داري زديم. با نگاهش بمن ميگفت که خيلي وقته منتظرم بوده. چادري که بسرکرده بود نميتونست زيبايي صورتش رو مخفي کنه. تازه سينه اش روهم باز گذاشته بود تا تاپ نارنجي که پوشيده بود کاملا» مشخص باشه. موقعي که کاسه رو از من ميگرفت عمدا» دستم رو بدستش کشيدم. خيلي نرم و لطيف بود. حرارتش تمام بدنم رو گرم کرد. من با چشمام داشتم سينه هاش رو ميخوردم که مرجان روبمن گفت: « آقا مهيار يادتونه قديمها که بچه بوديم روزي که شما آش ميپختيد، توي خونه تون ما باهم بازي ميکرديم؟ يادش بخير چقدر خوش ميگذشت، اون موقعها ما بيشتر از الان باهم بوديم. » ديگه برام ثابت شده بود که داره چراغ سبز نشون ميده، بدون معطلي گفتم من هميشه بياد شما هستم ولي اين اواخر کمي گرفتار شده بودم و کمتر خدمتتون ميرسيدم. ولي پس فردا خانواده ما به مشهد مسافرت ميکنن و شما اگه دوست داشتيد ميتونيد بيايد تا خاطرات گذشته رو باهم زنده کنيم.ف کر ميکردم الان محکم ميزنه توي گوشم يا اينکه هرچي فحش بلده بارم ميکنه و در رو ميبنده. ولي اصلا» اينطوري نشد،مرجان لبخند شيطنت آميزي زد و گفت: پس فردا ؟ حتما» ! خدايا ازت متشکرم که نذر منو به داين زودي ادا کردي.با خوشحالي به خونه برگشتم. ديگه سر از پا نميشناختم. به برادرم گفتم بره بقيه آش ها رو پخش کنه و خودم يکراست به حمام رفتم تا به ياد مرجان يه جلق درست و حسابي بزنم ! در فاصله اين دو روز من فقط در اين فکربودم که موقع روبرو شدن با مرجان چکار کنم و بار اول چطوري باهاش حال کنم. از شما چه پنهان يواشکي چندتا فيلم سوپر هم نگاه کردم، ولي هيچکدومشون بدردم نخورد، آخه منو مرجان که هنرپيشه توي فيلم نبوديم که راحت بتونيم همديگه رو بکنيم !! صبح روزي که خانواده ام منو تنها ميگذاشتن و به مسافرت ميرفتن با خوشحالي اونها رو بدرقه کردم و گفتم اصلا» نگران من نباشيد و هرچقدر دلتون خواست باخيال راحت اونجابمونيد! اتفاقا»همين موقع بود که مرجان هم از خونه بيرون اومد و بعد از احوالپرسي به مادرم گفت خانم شماخيالتون راحت باشه،مگه ما آقامهيار رو تنها نميذاريم ! خانواده ام بسوي مشهد حرکت ميکردن و من در حاليکه به مرجان خيره شده بودم براي آنها دست تکان ميدادم.به خونه برگشتم. هردقيقه برايم يک ساعت و هرساعت بر
يم يکروز طول ميکشيد. پس اين دخترهمسايه کي ميخواد بمن سر بزنه و منو از تنهايي در بياره ؟ مدام پشت پنجره منتظر ايستاده بودم تا اومدنش رو ببينم.ناهارم رو با بي ميلي خوردم. همش ميترسيدم نکنه نياد و منو سرکارگذاشته باشه. تا بعدازظهر هم هيچ خبري از مرجان نشد . يه دفعه فکري بخاطرم رسيد : آخه اون براي اومدنش يه بهانه اي ميخواست، همينطوري که نميتونست زنگ خونه ماروبزنه و بگه اومدم باهم باشيم ! به تراس رفتم. يکي از شورتهاي خيلي قشنگم رو که شسته بودم و روي رخت آويز پهن کرده بودم تا خشک بشه برداشتم و اونو با هر بدبختي که بود به حياط خونه مرجان پرتاب کردم.خودم هم به اتاقم رفتم تا کمي بخوابم. عصر دوباره کنار پنجره اومدم. از مرجان هيچ خبري نبود.مدتي گذشت تا اينکه براي نرمش به حياط اومد. نگاهي به پنجره من انداخت،براش دست تکون دادم و خنديد. بعد کنار ديوار اومد و دولا شد و شورت منو برداشت. از اينکه دختر نامحرم داشت شورتم رو ميديد خيلي خجالت کشيدم !! بلافاصله به داخل ساختمان برگشت. من خودم رو مرتب کردم و با دلهره منتظر مرجان نشستم. بيشتر از يک ساعت گذشت تا زنگ خونمون بصدا در اومد. باعجله آيفون رو برداشتم. شنيدن صداي مرجان از پشت آيفون اضطرابم رو چند برابر کرد. در رو براش بازکردم. براي اينکه کسي نبيندش فورا» بالا اومد. سلام عليک گرم و صميمانه اي باهم کرديم. باهاش دست دادم.وقتي دستم روگرفت يه حالي شدم! ميخواستم ببوسمش، ولي هنوز خيلي زود بود. من و مرجان داخل پذيرايي اومديم و روبروي هم نشستيم. مدتي به سکوت گذشت. نميدونستم در اين موقعيت چکار بايد بکنم. بي اختيار پرسيدم از اين طرفها؟ با خنده معني داري گفت: يکي از لباسهاي شما توي حياط ماافتاده بود، براتون آوردمش. هردومون خنديديم. از جا بلند شدم و موزيک ملايمي گذاشتم.حالا ضربان قلبم آرومتر شده بود و احساس آرامش ميکردم. مرجان روسريش رو در آورد. موهاي فوق العاده زيبايي داشت. به سمت او رفتم و از سبد روي ميز يک شاخه گل جداکردم و به او دادم.هردومون احساس عجيبي داشتيم.نگاهمون به هم گره خورد و هرکدوم منتظر بوديم تا اون يکي شروع کنه.من با ترس دستم رو جلوبردم.خيلي راحت دستش رو توي دستم گذاشت. حالا ديگه ميتونستم باخيال راحت دستش رو نوازش کنم و از لطافت پوستش لذت ببرم. وقتي دستش رو بوسيدم ديگه طاقت نياورد و منو بغل کرد و بوسيد. من گيج شده بودم و نميدونستم چکار بايد بکنم. آخه توي اون فيلمها از اين صحنه هاي احساسي نبود که آدم ياد بگيره ! خودم رو به مرجان سپردم تا هرکاري ميخواد بامن بکنه.بدون تعارف بگم: اون داشت با من حال ميکرد ! من بي تجربه براي اينکه کم نيارم هرکاري که اون ميکرد منهم ميکردم. يه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و همونطور که اون لب منو ميخورد منهم لبش رو ميخوردم. خيلي خوشمزه بود! يه دفعه گفت: مواظب باش کبودش نکني! سرش رو بالا گرفت و گردنش روبمن چسبوند. متوجه منظورش شدم، شروع به ليسيدن و خوردن گردنش کردم. بوي عطرش منو مست کرده بود و هرچي ميخوردم سير نميشدم.دستم رو که روي پاش گذاشته بودم بالا آوردم و با احتياط از روي لباس روي سينه اش گذاشتم.احساس لمس سينه يک دختر براي اولين بار غيرقابل توصيفه. دلم ميخواست محکم فشارش بدهم،ولي ميترسيدم دردش بياد.آروم اونو با انگشتام گرفتم و مثل ليمو چلوندم.مرجان چشمش رو بسته بود و آه ميکشيد. او منو ميبوسيد و با دستش سينه ام رو نوازش ميکرد. دکمه بالايي پيراهنم رو باز کرد و دستش رو از اون بالا داخل فرستاد. از نوازش و گرفتن موهاي سينه ام با دستش خيلي لذت ميبرد. دوست داشتم همه دکمه هام رو باز ميکرد تا راحت بشم! درست در لحظه اي که من خيلي تحريک شده بودم و ميخواستم يه قدم ديگه جلو برم، مثل برق گرفته ها از جا پريد و گفت:من بايد برم،الان مامانم از خريد برميگرده و همه چي لو ميره. دليلي براي اصرار وجود نداشت.با دلخوري از جا پاشدم و پرسيدم پس کي مياي باهم باشيم؟ همينطور که خودش رو مرتب ميکرد گفت سعي ميکنم فردا براي ديدنت بيام.هروقت اوضاع مرتب بود و تونستم بيام نيم ساعت قبلش حوله و لباسم رو روي بند پهن ميکنم تا بفهمي،تو هم که هميشه کنار پنجره هستي و منو ميبيني !! خيلي خجالت کشيدم. نميدونستم که در تمام اين مدت او متوجه حضور من در پشت پنجره اتاقم و ديد زدنش بوده است.از خجالت سرم رو پايين انداختم.چونه منو گرفت و بوسيد و گفت خجالت نکش،من در تمام اين روزها متوجه تو بودم و خوشحال بودم که منو ميبيني،مخصوصا» وقتي با خودت ور ميرفتي خيلي خوشم ميومد ! ديگه ميخواستم زمين دهن بازکنه و منو ببلعه، يعني اون حتي جلق زدن من پشت پنجره رو هم ديده بود!! چه افتضاحي! موقع خداحافظي، مرجان شورت منو از توي جيب لباسش درآورد و گفت:راستي اين توي حياط ما افتاده بود. خيلي خوشرنگه يادت باشه فردا همينو بپوشي، خيلي بهت مياد! من با خوشحالي زايدالوصفي مرجان رو تا دم در رسوندم و منتظر فردا شدم. اون روز حال و هواي ديگه اي داشتم. صبحونه ام رو که خوردم، شورت قرمز راه راهم رو که توي حياط همسايه انداخته بودم و مرجان ازش خوشش اومده بود برداشتم و اتو کردم! آخه حالا که مرجان خانم ميخواست منو با اين شورت خوشکل ببينه نبايد چروک داشته باشه.بعد به فکرم رسيد که بهش عطر هم بزنم تا خوشبو بشه! فکر کنم توي حمام سه بار بدنم رو با صابون شستم. وسواس داشتم که نکنه بدنم بوي عرق بده و مرجان ناراحت بشه. موهاي زايد بدنم رو تراشيدم تا کيرم سفيدتر و بلندتر بنظر بياد. وقتي خودم رو توي آينه ديدم از اون تن و بدن سف
يد توي اون شورت قرمز راه راه كيف کرده بودم. واااي…. خوش به حال مرجان که ميخواد منو بغل کنه! لباس راحتي پوشيدم و در انتظار ديدن مرجان پشت پنجره اتاقم لحظه شماري ميکردم. خوشبختانه طولي نکشيد که مرجان با حوله و لباسش به حياط خونه شون اومد تا اونها رو روي رخت آويز پهن کنه. مطمئن بودم منو پشت دريچه ديده ولي عمدا» سرش رو بالا نميکنه. ديگه دل توي دلم نبود. طبق قرارمون بايد تا نيم ساعت ديگه پيش من ميومد. فقط مسئله بي تجربگيم منو آزار ميداد. من قبلآ از اين کارها نکرده بودم و نميدونستم چطوري با دخترها حال کنم. شايد اگر ميفهميد که من تجربه دختربازي ندارم، از من خوشش نميومد، اصلا» هم دلم نميخواست توي دلش به سادگي من بخنده. ولي مجبور بودم حقيقت رو بهش بگم. بالاخره حقيقت بهتر از هرچيزيه. بابرخوردي که ديروز باهاش داشتم معلوم بود او برخلاف من چندان هم بي تجربه نيست. اين مسئله تهاجم فرهنگي همه جوونها رو فاسد کرده ! توي اين فکرها بودم که مرجان زنگ خونمون رو زد. زيباترين صداي زنگي بود که در تمام عمرم شنيده بودم. مرجان از پله ها بالا اومد. مانتو تيره و لباس رسمي که پوشيده بود منو به شک انداخت. ازش پرسيدم مگه قراره جايي بري؟ او که از اين همه ساده دلي من خنده اش گرفته بود با نيشخندگفت:به مامانم نميتونستم بگم که دارم ميرم خونه پسر همسايه !! هردومون خنديديم. بدون تعارف مقنعه اش رو درآورد و دکمه هاي مانتوش رو يکي يکي باز کرد. يک تاپ و شلوارک زرد و نارنجي پوشيده بود که رنگش منو حسابي تحريک ميکرد. من نميتونستم ازش چشم بردارم. روبروي من نشست و همينطور که فنجان چايي رو برميداشت پرسيد: مگه تاحالا دختر نديدي که اينطوري نگاه ميکني؟! منم از روي سادگي گفتم نه ! نميدونم چي شد که يه دفعه توي اون وضعيت بحراني صداقتم گل کرد! رفتم کنار دستش نشستم و همينطور که دستش رو توي دستم گرفته بودم و با انگشترش بازي ميکردم سرم رو پايين انداختم و گفتم: مرجان، من تو رو خيلي دوست دارم و دلم ميخواد باهم باشيم، ولي راستش نميدونم وقتي ما باهم هستيم چکار بايد بکنم ! مرجان که از اين اعتراف من خوشش اومده بود، دست منو توي دستش گرفت و با غرور گفت: عيبي نداره عزيزم من خودم بهت ياد ميدم، فقط بايد به حرفهاي من خوب گوش بدي تا هردومون لذت ببريم ! تنها کاري که دراون موقع به ذهنم رسيد اين بود که ببوسمش. مرجان ازجا بلند شد و گفت عجله کن که وقت نداريم. من مثل بچه ها دستم رو توي دستش گذاشتم و باهم به سمت اتاقم رفتيم. نگاهي به در و ديوار و عکسهاي اتاقم انداخت. با کنجکاوي اونها رو ورانداز ميکرد. يه دفعه چشمش به پنجره افتاد. کنار پنجره اومد و گفت: از اينجا حياط خونه ما خيلي خوب معلومه، اين مدت خوب منو ديد ميزدي و صفاميکردي ! باخجالت ازش پرسيدم از کي متوجه حضور من در پشت پنجره بودي ؟ همينطور که پرده اتاق رو ميکشيد گفت: هميشه ميديدمت ! فکر کردي اون همه قدم زدن و طناب بازي کردنم توي حياط بدون حکمت بود ؟! باخودم فکر ميکردم که حدسم درست بوده و مرجان هم منو دوست داره و به عمد اون کارها رو ميکرده، ولي حالا ديگه احساس ميکردم جاي شکار و شکارچي باهم عوض شده! مرجان کنار من روي تخت نشست، اول نگاههامون بهم قفل شد و بعدش يه دفعه باران بوسه بود که نثار هم کرديم. بدن همديگه رو از روي لباس نوازش ميکرديم و خودمون رو بهم ميماليديم. البته من فقط تا اينجاش رو بلد بودم! مثل بچه ها ازش پرسيدم حالا چکار کنيم؟ و مرجان مثل خانم معلمهاي خوشکل و مهربون گفت: اول بايد لباسهامون رو دربياريم! با اون تاپ و شلوارکي که پوشيده بود، خودش که تقريبا» نيمه لخت بود، پس منظورش اين بود که من بايد لخت بشم. از خجالت خيس عرق شده بودم. نميدونم صورتم چقدر سرخ شده بود که گفت: پسر اين قدر خجالت نکش، اول تو بيا لباسهاي منو دربيار. لباسش دو تيکه بيشتر نبود ولي واقعا» نميدونستم اول از کدومش شروع کنم! دستم رو روي رونش گذاشتم و آروم بالا اومدم، پهلوهاش رو تا زيربغل نوازش کردم و بعد دوباره دستم رو پايين بردم و تاپش رو بالا کشيدم. سرش رو بمن چسبوند. شلوارکش رو هم سريع درآوردم.پوست سفيد بدنش با شورت توري مشکي منو حسابي حشري کرده بود. در حاليکه ميبوسيدمش سينه هاش رو بادستم فشار ميدادم. خيلي سفت شده بود و نوکشون بيرون زده بود. دستش رو از روي شلوار روي کير من گذاشت و باخنده گفت: اوه چه خبره!! چندبار فشارش داد و بعد کمربندم رو باز کرد و زيپ شلوارم رو پايين کشيد. حالا ديگه شرم و حيا رو از ياد برده بودم. کمرم رو کمي بالا گرفتم تا بتونه شلوارم رو دربياره. بهش گفتم عزيزم همون شورتي رو پوشيدم که خواسته بودي. از ديدن منظره کيرشق شده من توي اون شورت قرمز اينقدر خوشش اومد که ديگه يادش رفت بايد پيرهنم رو دربياره و سرش رو روي کيرم گذاشت و از روي شورت ميبوسيدش. من مجبور شدم خودم دکمه هاي پيراهنم رو بازکنم و از شرش خلاص بشم. پاهام رو ازهم باز کردم و بحالت نيمه نشسته روي تخت دراز کشيدم. اولين باري بود که کسي کير منو لمس ميکرد. خيلي خوشم اومده بود . مرجان به آرومي شورت منو پايين ميکشيد و قسمتهاي بالاي کيرم رو بادستش نوازش ميکرد. موقعي که کش شورت از روي کيرم رد شد احساس کردم از زندان خلاص شده ! حالا کير شق شده من باتمام وجود براي مرجان خودنمايي ميکرد. کيرم رو گرفت و دستش رو چند بار از بالا تا پايين کشيد.نوکش رو بوسيد و از اونجا تا بيضه هام رو بو کرد. بعدش خيلي آروم کير منو وارد دهانش کرد. نميتونم احساسم رو درست بيان کنم. فقط ميتونم بگم يه چيزي بو
د شبيه غلغلک ولي خيلي لذتبخش تر. من هميشه از اينکه کسي موقع غذاخوردن دهنش صدا بده خيلي بدم ميومد، ولي اونروز عاشق صداي ملچ و ملوچ مرجان بودم ! معلوم بود که خيلي باتجربه ست. هر وقت من ميخواست آبم بياد و ناله ميکردم، کيرم رو ول ميکرد و تخمهام رو زبون ميزد. بعدش مرجان روي پاهاي من نشست و بدنش رو بمن چسبوند و بالا کشيد. از گردن تا سينه و شکمش رو به کير من ماليد. چندبار همينطور بالا و پايين کرد. بعد خودش رو طوري بالاتر از من قرار داد که من بتونم راحت سينه هاش رو بخورم. اين قدر خوشگل بودن که دلم ميخواست دهنم جا داشت، هر دوتاشون رو باهم ميخوردم ! همينطور که سينه هاش رو يکي يکي ميمکيدم دستم رو از کمرش پايين بردم و باسن گوشتيش رو نوازش کردم. عمدا» خودش رو طوري تکون ميداد که شورتش پايين بياد. منهم راحتش کردم و اونو کامل از پاش درآوردم! دستم رو لاي پاش و روي کسش کشيدم. خيس خيس شده بود. کسش رو مرتب روي کير شق ده من ميماليد. منهم باسنش رو به سمت خودم فشار ميدادم تا بدنش بمن بچسبه. کم کم داشتم از اين وضعيت خسته ميشدم. کار ما بر عکس شده بود، مرجان روي من افتاده بود و داشت با من حال ميکرد ! دلم ميخواست ببينم کسش چه شکليه. به هرکلکي بود خودم رو از زيرش بيرون کشيدم و روي تخت جاي خودم خوابوندمش. پاهاش رو محکم بهم چسبوند تا من نتونم کسش رو ببينم. کمي در همين حالت باهم بازي کرديم. من سرم رو پايين شکمش گذاشتم و رونش رو ميماليدم. يواش يواش لاي پاش از هم باز شد و من براي اولين بار در زندگيم کس ديدم!! يک برآمدگي گوشتي، با لبهاي قرمز روشن و خط برجسته اي در وسطش، چه لحظه باشکوهي! کسش رو نه يکبار که چندين بار بوسيدم. مثل بچه هاي فضول باانگشتم تمام جاهاش رو وارسي کردم. موقعي که ميخواستم نوک انگشتم رو توش فرو کنم يه باره پاهاش رو بهم فشار داد و گفت چکار ميکني ؟ ملتمسانه نگاهش کردم. ميدونست اين نگاه من از درماندگيه. ازم خواست براش قوطي کرم بيارم و به پشت خوابيد.بمن گفت اول تمام پشت و کمرش روبراش ماساژ بدهم و همين طوري پايين بيام. از ماساژ بدنش خيلي لذت ميبردم. شونه و پشتش رو خوب ماليدم. گاهي سينه هاش رو از پشت سر توي هر دودستم ميگرفتم و اينقدر فشار ميدادم تا جيغ بکشه. بعد از کمر نوبت به باسنش رسيد. دلم ميخواست همين جا بمونم و ديگه پايين تر نروم! لمبه هاش رو يکي يکي با دو دستم مثل حلقه ميگرفتم و از بيرون به سمت داخل فشار ميدادم. سرش رو بعقب برگردوند و گفت مثل اينکه شاگرد بااستعدادي هستي! خوشحال شدم که از اينکار من خوشش اومده. چندين بار اينکار رو کردم. با دستم درز کونش رو باز کردم. سفيد سفيد بود، بدون يک تار مو! بعد يواش يواش دستم رو لاي پاهاش بردم و اونها رو از هم باز کردم. شايد تنها چيزي که توي دنيا وارونه اش هم مثل خودش قشنگه، کسه !! از اين زاويه هم که وارونه ميديدمش خيلي ازش خوشم ميومد. مرجان ازم خواست که بين پاش رو بمالم. بدون اينکه خودم هم بفهمم چکار ميکنم، بادستم کون و کس و هرچيز ديگه اي اون وسطها بود ميماليدم! اصلا» نميدونستم چکار ميکنم، فقط از صداي نفسهاش که بلندتر ميشد ميفهميدم که داره خيلي حال ميکنه. هروقت آه ميکشيد منهم همون جا رو بيشتر ميماليدم! کم کم داشت عرق ميکرد. دست منو گرفت و گفت ديگه بسه. بعدش ازجا پا شد و کنار پنجره ايستاد (البته پرده ها رو قبلا» کشيده بود و کسي ما رو نميديد ) و منو بغل کرد و گفت لبم رو بخور. اين قدر لباشو خوردم که حسابي ورم کرده بود. وقتي زبونش رو توي دهنم فرو کرد خيلي تعجب کردم، عجب زبون نرمي بود، اون رو هم خوردم! تازه فهميدم که زبون فرو کردن توي دهن همديگه از آداب حال کردنه ! بعدش منهم ياد گرفتم و زبونم رو توي دهنش ميچرخوندم. مرجان قوطي کرم رو برداشت و با دستش تمام کير منو چرب کرد. از اينکارش خيلي خوشم اومد.اول فکرکردم ميخواد برام جق بزنه ولي وقتي کير منو خوب چرب کرد به ديوار تکيه داد و پاهاش رو بهم چسبوند و بمن اشاره کرد. کيرم رو لاي پاها و درست زير کسش فرو کردم.چند بار عقب و جلو کردم.سرکيرم حساس بود و اذيتم ميکرد. با کرم رون مرجان رو چرب کردم و دوباره کيرم رو لاي پاش گذاشتم، عالي شده بود. دستم رو روي شونه اش گذاشتم و عقب… جلو… عقب… جلو…کردم. اولش خيلي رمانتيک بود و آروم اينکار رو ميکردم و بينش ميبوسيدمش، ولي بعد ديگه کنترل خودم رو از دست دادم و کيرم رو با تمام قوا لاي پاي مرجان فرو ميکردم و حرکت ميدادم. اونهم از اينکار من خيلي حال ميکرد و پاهاش رو محکمتر بهم فشار ميداد تا کير منو بهتر لمس کنه.ديگه احساس کردم داره آبم مياد. ميخواستم کيرم رو دربيارم تا آبم روي مرجان نريزه، ولي او محکم منو بخودش چسبوند و شونه ام رو گاز گرفت.نميدونم از شدت درد بود يا از لذت اينکه آبم اومد که يهو داد بلندي کشيدم. تمام عضلات بدنم منقبض شده بود. براي آخرين بار کيرم رو بين پاش فشار دادم. ديگه رمق نداشتم. مرجان رو بوسيدم و خودم رو روي تختخواب انداختم. آب من روي رون مرجان ريخته بود و از اونجا به سمت زانوش سرازير شده بود.خودش رو با دستمال کاغذي تميز کرد. ميخواستم ازش عذر خواهي کنم ولي او گفت که از ريختن آب روي بدنش خيلي لذت ميبره. ( نميدونم تا حالا چندبار تجربه کرده بود ! ) مرجان ميخواست لباسش رو بپوشه. سرم رو جلو بردم تا يکبار ديگه کس ملوسش رو ببوسم. برخلاف نيم ساعت پيش، حالا ديگه کسش نه تميز بود و نه بوي خوبي ميداد ! هردومون لباسامون رو پوشيديم. من از مرجان بخاطر اومدنش تشکر کردم و ازش خواستم توي اين چند روز منو تنها نذاره !
شايد بشه گفت اون چند روزي که خانواده ام به مسافرت رفته بودن بهترين ايام زندگيم بود. اولين و بهترين خاطرات سکسي من مربوط به همون چند روزه که با مرجان حال ميکردم. از روزي که براي مرجان لاپايي زدم و آبم رو روي بدنش ريختم، هرروز عطش من براي سکس بيشتر ميشد و دوست داشتم جلوتر برم. زمان زيادي تا برگشتن خانواده ام از سفر باقي نمونده بود و من غصه ميخوردم که چرا سفر اونها به زودي تموم ميشه ! بعدازظهر بود و من با يک تاپ پسرونه و شورت روي تختم به شکم دراز کشيده بودم و مجله ميخوندم و همينطور کيرم رو به تشک فشار ميدادم ! نميدونم چه مدت اينکار رو انجام دادم ولي کيرم حسابي شق شده بود و بي قراري ميکرد ! تلفن زنگ زد، وقتي گوشي رو برداشتم باکمال تعجب صداي مرجان رو شنيدم. آهسته صحبت ميکرد تا کسي صداش رو نشنوه. به شوخي گفت:خواب که نبودي ؟ ميخواستم حالت رو بپرسم،چون ديگه مدتيه پشت پنجره پيدات نميشه نگران بودم نکنه کار دست خودت داده باشي! خيلي موذيانه جواب دادم:تو که براي من خواب نگذاشتي،الآن هم از تنهايي حوصله ام سررفته و روي تخت دراز کشيدم. بلافاصله گفت خب حالا که اين طوره يه سري ميام بهت ميزنم تا تنها نباشي،فقط در حياط رو باز بذار که توي کوچه معطل نشم و بعدش گوشي رو قطع کرد. ديگه بهتر از اين نميشد. از جام بلند شدم و دکمه دربازکن رو زدم تا مجبور نباشه زنگ بزنه. فکر ميکردم هنوز چنددقيقه اي وقت دارم و ميخواستم خودم رو مرتب کنم ولباس بپوشم که يهو در هال باز شد و چهره مرجان رو ديدم. هيچ فکرش رو نميکردم که به اين سرعت خودش رو به خونه ما برسونه. از اومدنش هم خوشحال شدم و هم غافلگير، آخه من هنوز لباس نپوشيده بودم و نيمه لخت بودم ! مرجان همينطوري که در رو پشت سرش ميبست گفت توي خونه ما کسي نبود و ديدم فرصت خوبيه تا بيام ببينم چيزي کم وکسر نداري! بعدش گفت:چيه خشکت زده ؟ نميخواي تعارف کني بيام توي اتاقت؟ من هاج و واج مونده بودم که چي بگم و چکار بکنم؟ هردومون به اتاق من رفتيم و روي تخت نشستيم. مجله منو برداشت و ورق زد و با شيطنت پرسيد: خودت رو هم که خيس کردي!! راست ميگفت. موقعي که دمر خوابيده بودم و کيرم رو به تشک ميماليدم اينقدر تحريک شده بودم که پيش آبم اومده بود و جلوي شورتم کمي خيس شده بود. ازخجالت نميدونستم چکار کنم! دستش رو جلو آورد و بدون مقدمه کير منو از روي شورت فشار داد و گفت با اين زبون بسته چکار کردي؟!! ديگه وقتش بود، دستم رو دور کمرش انداختم و بدنم رو بهش چسبوندم و مشغول بوسيدنش شدم. خودش رو خيلي راحت دراختيار من گذاشت تا ضمن بوسيدنش،لباسش رو هم در بيارم. سوتين نپوشيده بود و من همه لباس هاش رو غير از شورتش در آوردم. حقيقتش جرات اينکار رو نداشتم! همينطور که گردنش رو ميخوردم با دستم سينه هاش رو هم فشار ميدادم. تاپ منو از تنم درآورد و با دست موهاي نازک سينه ام رو نوازش کرد. بعدش از همديگه لب گرفتيم. عجب زبون خوشمزه اي داشت! اينقدر حشرش بالا زده بود که ديگه نميتونست خودش رو کنترل کنه. ديوونه وار شورت منو درآورد. کيرم مثل تيرآهن سفت شده بود و ديگه نيازي به ماليدنش براي شق شدن نبود. سرش رو پايين برد و کيرم رو بوسيد و اونو به صورت نرم و لطيفش ماليد. فکر ميکردم ميخواد برام ساک بزنه ولي اصلا» اينکار رو نکرد. بلکه سراغ بيضه هام رفت و شروع به مکيدن اونها کرد. کمي درد داشت ولي خيلي لذتبخش بود. من به پشت خوابيدم و پاهام رو از هم باز کردم تا اون راحتتر بتونه تخمم رو بخوره. ديگه بيضه هام حساس شده بود و از درد فرياد ميکشيدم. بعد مرجان خودش روي من انداخت و طوري روي من خوابيد که استخوان لگنش درست روي کيرم بود. مرتب خودش رو بمن فشار ميداد. من به گرمي ميبوسيدمش و با دستم پشت و کمرش رو ميماليدم. از گردن شروع کردم و پايين اومدم،پهلوها و وسط کمر رو ماساژ دادم و بعدش دستم رو توي شورتش بردم و باسنش رو ماليدم. کمرش رو بالاگرفت تا من بتونم شورتش رو پايين بکشم. شورتش را تا زانو پايين بردم و بعد پاي خودم رو توي شورتش انداختم و بطرف پايين فشار دادم تا کاملا» از پاش دربياد. حالا داغي کسش رو روي پوستم احساس ميکردم. اونهم ميتونست داغي کير منو بهتر لمس کنه. با موهاي من بازي ميکرد و لگنش رو آروم تکون ميداد تا کير من زير بدنش بلغزه. پاهاش رو ازهم باز کرد احساس کردم کيرم لاي خط وسط کسش درست روي چوچوله اش قرار گرفت، حرارت زيادي داشت! بعد دوباره پاهاش رو بهم چسبوند و دوباره خودش رو روي من تکون ميداد. از آهي که کشيد فهميدم خيلي داره حال ميکنه. منهم با کونش ور ميرفتم و باسنش رو ميماليدم. وقتي دستم رو توي درز کونش از بالا تا پايين کشيدم خيلي خوشش اومد و لبخند معني داري زد. متوجه منظورش شدم و بدون اينکه بتونم ببينم سعي کردم قسمت اطراف سوراخش و ناحيه بين کون و کسش رو آروم بمالم. پاهاش رو از هم باز کرد تا دست من بتونه بيشتر پيشروي کنه! حالا ديگه نفسهاش به آه تبديل شده بود. بعد از مدتي وقتي حسابي با مالشهاي من تحريک شده بود از روي من بلند شد و روي چهاردست و پا خوابيد. منکه هنوز متوجه منظورش نشده بودم کنارش نشستم و مشغول ليسيدن و بوسيدن لمبه هاي قشنگش شدم. کونش به نرمي پنبه و به لطلفت پرقو بود ! از خنگ بازي من حوصله اش سررفت و با دلخوري گفت: زودباش ديگه ! من هاج و واج مونده بودم که براي چه کاري بايد زودباشم و به علامت سوال سرم رو تکون دادم !! درحاليکه خيلي حشري شده بود داد زد:چرا معطلي بکن، توش ديگه ! دهنم از تعجب باز مونده بود. پيشنهاد خوبي بود ولي من جرات پذيرفتنش ر
نداشتم ! مرجان رو بوسيدم و بهش گفتم آخه عزيزم تو دختري،من نميخوام… مرجان که از اينهمه خنگي من لجش گرفته بود باعصبانيت حرف منو قطع کرد و گفت:از جلو نميخوام که… از پشت بکن ! منکه خجالت ميکشيدم بي تجربگي خودم رو بهش اظهار کنم، با لته پته گفتم باشه عزيزم، ولي بايد کمکم کني. خوشبختانه مرجان اينقدر تيز بود که منظور منو از کمک بفهمه. مرجان چهاردست و پا درست مثل حالت سجده روي تخت خوابيد و از من خواست پشتش روي زانوهام بايستم. او مرحله به مرحله منو راهنمايي ميکرد و جلو ميبرد و منهم دستوراتش رو اجرا ميکردم : حالا کمي جلوتر بيا… با دستت باسنم رو ماساژ بده تا بدنم شل بشه… با انگشتت اطراف سوراخم رو بمال… آه… آه… خودت رو بمن بچسبون… فشارش بده تا بره تو ديگه !! اين هيجان انگيزترين قسمت کار بود،آخه من تا حالا اين جور جاها نرفته بودم! درز کونش رو از هم باز کردم. تمام موهاش رو تراشيده بود و سفيد سفيد شده بود. وسطش يه سوراخ قرمز خوشرنگ خودنمايي ميکرد. خودم رو جلوتر بردم و به مرجان چسبوندم. کيرم رو با دست گرفتم و نوکش رو بطرف سوراخ کونش بردم و فشار دادم. تصور ميکردم که الآن راحت توي سوراخش ميره، ولي اينطور نشد. با دستم چند ضربه به باسنش زدم. مرجان کير منو گرفت و اونو لاي پاي خودش ماليد. داغي کسش رو احساس کردم. پيش خودم فکر کردم لابد مقصد عوض شده و قراره اينجا برم! مرجان سرش رو بعقب برگردوند و گفت برات ليزش کردم حالا راحتتر ميره توش. اطراف سر کيرم با مايع غليظ سفيد رنگي پوشيده شده بود،ترشحات کسش بود! دوباره خودم رو به باسنش چسبوندم و کيرم رو گرفتم و بطرف سوراخ کونش فشار دادم،چشمام رو بستم، حلقه تنگي رو دور کيرم حس کردم، مرجان با شهوت آخ بلندي کشيد. من خودم رو به اون فشار ميدادم. مرجان از شدت درد چهره اش رو درهم کشيده بود. کيرم تقريبا» تا محل ختنه وارد شده بود. خودم رو به سمت جلو فشار دادم تا بقيه اش رو هم داخل بفرستم! مرجان از درد فريادي کشيد و گفت کمي صبر کن و خودت رو تکون نده. مدتي شايد حدود 30 ثانيه بدون حرکت ايستادم. بتدريج احساس کردم اون حلقه سفتي که دور کيرم بود داره شل تر ميشه. بعد مرجان با مهارت خودش رو به سمت عقب هل داد و بيشتر کير من وارد سوراخش شد… هردومون آه کشيديم. آروم و با احتياط شروع به عقب و جلو کردم. بتدريج ديواره مقعدش شلتر ميشد و من راحتتر کيرم رو حرکت ميدادم. ديدن منظره کيرم از اون بالا لاي کون سفيد و تپلش خيلي جالب بود. مرجان دستش رو بين پاهاش برده بود و داشت خودش رو تحريک ميکرد. من براي اينکه تعادلم رو حفظ کنم با دستام پهلوهاي مرجان رو گرفته بودم و تلمبه ميزدم و او هم ضمن اينکه از حرکت کير من حال ميکرد داشت با چوچوله اش بازي ميکرد. اين اولين بار در زندگيم بود که کسي رو ميگايدم. بهمين خاطر خيلي زود تحريک شدم و احساس کردم که ميخواد آبم بياد. کيرم رو بيرون کشيدم و سربالا لاي درز کونش گذاشتم. آبم با فشار زيادي بيرون پاشيد و روي کمر مرجان ريخت. مرجان با دستش مقداري از مني منو برداشت و بعد خودش به پشت خوابيد و پاهاش رو باز کرد و با دستش که به مني آغشته بود شروع به تحريک خودش کرد و چوچوله اش رو ميماليد. من بعد از اينکه خودم رو بادستمال تميز کردم کنارش دراز کشيدم و سينه هاش رو ميماليدم. من فقط همين يکبار شاهد خود ارضايي يک دختر در مقابل خودم بودم و هرگز اونو فراموش نميکنم. بعد از مدتي مرجان دستش رو سريعتر حرکت داد و چشماش روبست و چند آه بلند کشيد. من و مرجان نيم ساعتي کنار هم دراز کشيديم و همديگه رو بوسه و نوازش کرديم. من بايد به حمام ميرفتم و خودم رو ميشستم و مرجان بايد زودتر به خونه شون برميگشت تا کسي متوجه غيبتش نشه. متاسفانه فرداي اون روز پدر و مادرم از سفر برگشتن و من ديگه نتونستم از مرجان چيزهاي بيشتري ياد بگيرم ! الآن مدتها از اون ايام گذشته،هرچند من خاطره سکس با مرجان رو هرگز فراموش نميکنم ولي هنوز يک سوال براي من باقي مونده: واقعا» در اين چند روز من با مرجان حال ميکردم يا اينکه مرجان با من حال ميکرد ؟!!


داستان سکس علی با یه دختر بچه

ژوئیه 20, 2010

سلام من علي هستم و 20 سالمه … ميخواستم سكس خودم رو كه با يه دختر بچه بود رو واستون تعريف كنم … 5 سال پيش يكي از فاميلاي خيلي دورمون اومدن و تو كوچه ما يه خ.نه اجاره كردن و هر چند شب يك بار ميو مدن خونه ما واسه مهموني و شام و از اين حرفها … دو تا دختر دارن … فاطمه كه 9 سال و مينا كه 5 سالش بود … فاطمه خيلي بامزه و خوشكل بود و خيلي هم باهوش حرفهايي ميزد كه من بلد نبودم … يه روز كه خيلي هشري بودم فاطمه اومد خونمون تا با خاهرم بازي كنه . وقتي ديدمش به اين فكر افتاذم كه باهاش يه حالي بكنم ولي نميدونستم چطوري .. تا اون موقع با هيچ دختري حرف نزده بودم چه برسه به اينكه سكس كنم … تو همين فكرا بودم كه ياد عكساي سكسيم افتادم و با هر بد بختي بو يه جوري كه كسي نفهمه صداش كردم و بردمش تو حياط خلوت و بهش گفتم كه يه چيزي بهت نشون بدم به كسي نميگي ؟‌ گفت نه … من يه احساسي داشتم . نمي تونستم راحت نفس بكشم … بعد بهش چند تا عكس زنهاي لخت نشون دادم و اون يهو گفت اااا و بهد به من نگا كرد و يه خنده شيطنت آميزي كرد و عكسا رو نگا كرد و من هم كسشو يكم ماليدم … بعد از اون روز خيلي خونمون ميو مد و هر وقتي كه ميشد يا بهش عكس نشون ميدادم يا كشس رو ميماليدم يا اون به كيرم دست ميزد … تا اينكه يكي از فاميلامون فوت كرد و پدر مادرم هم رفتند شهرستان و چون خواهرم تنها بود فاطمه اومد كه پيش اون باشه … خواهرم حالش بد بود و گرفت خوابيد و من و فاطمه هم با هم ور ميرفتيم … كنار هم دراز كشيديم … فاطمه شلوارش رو كشيد پايين و من هم كيرم رو ماليدم به كسش تا آبم اومد و بعد بوسيدمش و پاشد رفت خونشون … يه روز كه خونه ما كسي نبود تو كوچه ديدمش داشت بازي ميكرد بهش يواشكي گفتم كه بياد خونه ما و اونهم اومد و بهش گفتم كه بريم بالا تا كسي نيومده ولي اون گفت ميان مارو ميبينن بريم زير زمين و من هم بردمش زير زمين و يكم كه با كسش ور رفتم ياد حرفاي يكي از دوستام كه يه فيلم سوپر ديده بود افتادم كه ميگفت مرده كس زنه رو ميليسيد و منم كسش رو ليسيدم … اون جلوم وايساده بود و شلوارش رو كشيده بود پايين و من جلوش نشستم و لاي كسش رو ميليسيدم … خيلي با هال بود انگاري داشتم ژله ليس ميزدم … كسش خيلي كوچولو و با هال بود … بعدش بهش گفتم كه رو ميزي كه تو زير زمين گزاشته بوديم خم بشه … اونم بالا تنش رو رو ميز گزاشت و پاهاش از ميز آويزون بود … نميدونم چي شد كه به كيرم تف زدم و يهو بي مقدمه كردم تو كونش … سركيرم كه رفت تو سرش رو آورد بالا و مستقيم جلو رو نگاه كرد و يه نفس عميق كشيد و يهو داد زد و گفت آآآآآآآييييييييي … دستش رو آورد كه نزاره من بيشتر فورو كنم كه دستش رو گرفتم و يه كم ديگه فشار دادم كه جيقش بلند شد و زد زير گريه و گفت ول كن دردم اومد كسافت و خاست از رو ميز بلند شه كه كمرش رو فشار دادم و نزاشتم بلند بشه و كيرم و تا ته كردم تو و اون هم هي جيق ميزد و گريه ميكرد و من فقط كيرم رو كه تو كونش بود رو نگاه ميكردم و عقب جولو ميكردم و فاطمه هم گريه ميكرد و ميگفت ولم كن دردم مياد . به مامانت ميگم و از اين حرفا … من حس كردم آبم داره مياد و موقع بيرون آوردن يه كمي آبم ريخت تو كونش و يه كمي هم لاي پاش و بقيش هم ريخت رو زمين و من هم فاطمه رو ول كردم و داشتم كيرم رو تميز ميكردم … وقتي برگشتم ديدم داره كونش رو ميماله و منو مظلومانه نگا ميكنه و آروم گريه ميكنه .. بعد با گريه گفت دردم اومد . مگه نگفتم ولم كن . به مامانت ميگم اذيتم كردي و زد زير گريه و شلوارش رو كشيد بالا و رفت بيرون … همه اينا همش تو كمتر از 3 دقيقه طول كشيد و من هنوز هم گيج بودم … بعدش رفتم بيرون و يه چيزي خوردم و بعدش يادم نيست چي شد … ولي ديگه فاطمه باهام حرف نزد و ديگه نكردمش … به كسي هم چيزي نگفت !…… همين …….


مینا خانم همسایه عزیز

ژوئیه 16, 2010

داستان از آنجا شروع میشه که ما به منزل جدید نقل مکان کردیم که اسم من در این داستان سیامک است . پدر و مادر من کارمند و من دانشجو و خواهرم خانه شوهر ……….در همسایگی ما خانواده ای بودند که خیلی مرفه و به قول خودمون با کلاس بودن ( که توپ تکونشون نمیداد از نظر مالی ) خانم خانه 35 ساله دختر 20 ساله ویک دختر 16 ساله در ضمن من هم یک خواهر 24 ساله دارم که خانه شوهر است و خودم هم 21 سال دارم . یک روز که از دانشگاه آمدم خونه دیدم زن همسایه که اسمش را مینا میذارم ( بخاطر آبرو ) در خانه ماست بعد از سلام و علیک مامانم گفت مینا خانم همسایه ما هستند و یادش رفته کلید منزل را برداره و پشت در مونده و من از ایشان دعوت کردم بیاد منزل ما تا تو بری یک کلید ساز بیاری تا درب را باز کنه ، من هم با اخم رفتم سراغ کلید ساز ……

در راه به مینا خانم فکر میکردم خیلی باکلاس و خوشگل و بر خلاف سنش که 35 سال داره به 25 ساله ها میخورد در ضمن اندامش خیلی قشنگ بود من از روی مانتو برجستگی باسنشو حس کردم و همینطور برجستگی سینه هاش ( من خیلی باسن و پستان را دوست دارم . نمیدونم چرا شاید از اینکه پدر بزرگم اهل قزوین بوده ) قفل ساز آمد و در را باز کرد و گفت چه قفلی بندازم من هم گفتم صبر کنید تا بپرسم آمدم خونه خودمون و از مینا خانم پرسیدم کلید ساز میپرسه چه قفلی بندازم که مینا خانم گفت من میام بهش میگم که من گفتم شما زحمت نکشید فقط بگید چی بندازه من بهش میگم چون ایشان غریبه هستند مرد باهاش صحبت کنه بهتره دیدم یک نگاه عمیقی به من کرد و گفت باشه بگو پولش مهم نیست قفلش ایمن باشه من آمدم و گفتم بهترین قفلت را بنداز قفل را عوض کرد و کلید را به من داد و من پولش را حساب کردم و رفت آمدم منزل و دسته کلید را دادم مینا خانم خیلی تشکر و معذرت خواهی کرد به خاطر اینکه مزاحم ما شده بود و دست کرد از کیفش کلی پول در آورد و گفت چقدر شد و من گفتم قابلی نداره و هر چه اصرار کرد من نگرفتم و در آخر گفتم بعد از آقاتون میگیرم و خداحافظی کرد و رفت من متوجه شدم با این کار خیلی از من خوشش آمده……..

تا اینکه فردا که از دانشگاه آمدم منزل مادرم گفت مینا خانم رفته قفل را قیمت کرده و پول را آورده و گفت از سیامک خیلی تشکر کن پول را شمردم دیدم دو برابر پولی است که من دادم ولی به مامانم چیزی نگفتم ، یک هفته از این ماجرا گذشت که ساعت 10 شب بود زنگ خانه به صدا در آمد مادرم در را باز کرد و بعد از چند دقیقه آمد و گفت سیامک مینا خانم بود گفت دخترش چند تا سوال ریاضی داره اگه میشه سیامک فردا بعد از ظهر بیاد منزل ما من هم با اخم به مامانم گفتم باشه و در دل از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم روز موعود فرارسید و قبل از رفتن حمام گرفتم و تیپ کردم و رفتم در خونه و زنگ زدم در باز شد و مینا خانم در را باز کرد خدای من چه تیپی کرده بود یک تاپ نارنجی و شلوار لی با ناز و عشوه گفت خوش آمدی آقا سیامک تو که به ما افتخار نمیدی و من باید با این بهانه ها تو را دعوت کنم من می خواستم همان جا بغلش کنم و ببوسمش که روم نمی شد و تازه فهمیدم درس دخترش بهانه بود گفتم پس سوالات ریاضی دخترت الکی بود گفت نه سوال داره ولی در کل خواستم از محبت آنروزت تشکر کنم و بگم چرا پولشو نگرفتی که من گفتم پول قابل شما را نداره شما جون بخواه همینطور به من خیره شد گفتم نکنه ناراحت شده که گفت از روزی که تو را دیدم فهمیدم پسر خوبی هستی و ازت خوشم آمد و با آن کارت منو شرمنده خودت کردی که من گفتم که تو دو برابر پول قفل را دادی چرا ؟ که گفت عزیزم تو دانشجو هستی و نباید ولخرجی کنی من هم مات و مبهوت لبهای غنچه شدش را نگاه میکردم در ضمن راست کرده بودم و از روی شلوارم معلوم بود که چشمش به آن افتاد و گفت خودتو اذیت نکن زیاد و یک سوال ازت میکنم دوست دارم جوابمو راست بگی گفتم بگو راستشو میگم گفت دوست دختر داری ؟ فکر کردم چی بگم اگر راستشو میگفتم که دارم اون میپرید در ضمن دوست دختر دانشجو کجا این هلو کجا ( فرقش زمین تا آسمونه ) گفتم داشتم ولی یکسالی است که شوهر کرده و الان با هیچ کس نیستم گفت باور کنم گفتم آره گفت باور کردم چون از چشمات فهمیدم خیلی حشری هستی فقط باید قول بدی به کسی نگی با من دوست هستی فقط ما همسایه هستیم در همین موقع دخترش آمد سلام کرد و گفت پانته آ دختر دومم هست و از تو سوال ریاضی داره که بلند شد گفت من شربت و میوه بیارم و شما درس را شروع کنید ، خدای من پانته آ هم مثل مادرش ناز و خوشگل بود یک تی شرت آبی و شلوارک پاش بود سینه برجسته و کوچک و باسن نقلی قشنگ ولی مامانش چیز دیگری بود……..

بعد از یاد دادن ریاضی و موقع خداحافظی گفت لطفا شماره مبایلتو بده که برای درس دادن دیگه مزاحم مامانت نشم و شماره را دادم و خداحافظی کردم موقع دست دادن با انگشت کف دستمو قلقلک داد که دوباره راست کردم و آمدم و دوباره رفتم حمام البته مامانم خانه نبود چون اگه بود روم نمیشد در عرض دو ساعت دو بار برم حمام……
چند روز از این ماجرا گذشته بود که داشتم تو خونه شام می خوردم مبایلم زنگ زد گوشی را برداشتم دیدم صدای قشنگی از آن طرف میگه آقا سیامک خودتی گفتم بله بفرمائید گفت معلومه سرت شلوغه منو نشناختی ، گفتم نه والا ……… یکدفعه متوجه شدم مینا است ( آخه برای اولین بار بود از طریق تلفن با هم صحبت میکردیم ) بهش گفتم مینا خانم افتخار دادی زنگ زدی به خاطر همین ذوق زده شدم و زبونم بند آمده که چی بگم ، گفت خیلی پشت تلفن زبان داری معلومه مخ هر چی دختره میزنی و خندید و گفت خواستم ببینم مامانت اجازه میده یک شب مهمونی بری خونه کسی ، حدس زدم خونه خودشو میگه گفتم تا کی باشه گفت اجازه داری یا نه؟ گفتم آره ، گفت چهارشنبه منزل من دعوتی گفتم مگه تنهائی گفت بله محسن ( شوهرش ) مسافرت خارج از کشور رفته و بچه ها را میبرم خونه مامانم اینا و شب به بهانه ای میام خونه خودم که با تو باشم متوجه شدی سه روز دیگه چهارشنبه که فرداش هم تعطیل رسمی بود ، متوجه شدم خوب نقشه کشیده خداحافظی کرد و من کف کرده بودم ……..و منتظر آن روز که دلی از عزا در بیارم چون اصلا فکر نمی کردم روزی با خانم به این باکلاسی آشنا شوم و بتونم باهاش حال کنم ، از همان روز به مادرم گفتم با دوستانم چهارشنبه شب میریم توچال و پنجشنبه برمی گردیم ….. چهارشنبه مینا زنگ زد و گفت ساعت 9 شب به یه بهانه ای میام خونه و تو هم 9 به بعد بیا گفتم میشه زودتر بیای چون من گفتم میرم کوه و اگر ساعت 9 بیام بیرون مامانم شک میکنه گفت مسئله ای نیست من کلید یدک منزل را به تو میدم تو هر موقع خواستی برو منزل تا من بیام ، گفتم دمت گرم که هوای منو داری .

قرار شد ظهر بیاد منزل و کلید را در جاکفشی جلو آپارتمانش بذاره و من از آنجا بردارم ، در ضمن هر موقع تلفنی صحبت میکنیم آنقدر ناز و عشوه میاد که نزدیکه من آبم بیاد……….خلاصه روز موعود رسیدساعت 6 شد من لوازم کوه را برداشتم و آمدم بیرون زود در جاکفشی را باز کردم و کلید را بداشتم ( ما و مینا خانم در طبقه دوم هستیم ) در را باز کردم داخل شدم وای چه منزل قشنگی ، همه چیز ست بود متوجه شدم زن با سلیقه ای است ( موقع تعویض کلید من همش دم در بودم و داخل را ندیدم ) نشستم روی مبل و تلویزیون را روشن کردم در ضمن چشمم به یادداشت روی میز افتاد که نوشته بود » خوش آمدی آقا سیا مک در یخچال همه چیز است از خودت پذیرائی کن تا من بیام در ضمن اگر تلفن زنگ زد جواب نده » همه چیز تا الان خوب پیش رفته بود در کانال های ماهواره دنبال فیلم سکسی گشتم دیدم زوده و از فیلم سکسی خبری نیست چون می دونستم 4 ساعت باید منتظر باشم خودمو مشغول کردم در همین حال مبایلم زنگ خورد دیدم مینا است گفت خوبی من تا یک ساعت دیگه میام چون بچه ها را بردم خونه خواهرم و چون با خواهرم راحت هستم زودتر میام و خداحافظی کرد من گفتم آخ جون حوصله ام سر نمیره ، ساعت 9/20 دقیقه بود آمد همون جلو در بغلش کردم و ازش لب گرفتم گفت صبر کن بذار برسم بعد شروع کن
گفت من یک دوش می گیرم رفت حمام گفت تو نمیای گفتم الان حمام بودم
ده دقیقه طول کشید تا از حمام بیرون آمد وای چه هیکلی ، چه باسنی ………….
رفت اطاق تا لباس بپوشه بعد از چند دقیقه با یک تاپ و شلوارک آمد نصف سینه هاش بیرون بود سینه هاش از یک مشت بیرون میزد آخ جون ممه ،
من چون مامانم منو زود از شیر گرفته عقده ای شدم و ممه میخوام……………
از آشپزخانه ویسکی و کلی مخلفات آورد و گفت زحمت ریختنش با تو من دو پیک ریختم ، لیوان را نصفه کردم با خنده گفت چه خبره می خوای منو کله پا کنی و بلا سرم بیاری گفتم نه نم نم میخوریم من پیک اول را یکضرب خوردم و او نم نم می خورد من پیک دوم را ریختم و خوردم گفت سیا جان عجله نکن تا صبح وقت داریم گفتم چشم ، ازش پرسیدم چی شد منو پسندیدی گفت از روز اول دیدم پسر با حیا و نجیبی و سالمی هستی و حیض نیستی در ضمن با اون کارت ( کلید سازی ) نظر منو جلب کردی و دیدم با مرام هم هستی و میشه روت حساب کرد
لیوانش تمام شد دوباره ریختم گفت بسه و آمد تو بغلم لب رو لب و کمر و باسنشو می مالیدم توی بغلم ولو شد و داشت از حال می رفت گفت بریم تو اطاق بغلش کردم و رفتیم تو اطاق خواب تا پشو در آوردم و شروع کردم با زبون نوک سینه هاشو خوردن وای چه سینه های برجسته و سفتی متوجه شدم شوهرش اصلا سینه دوست نداره همینطور میمکیدم و آخ و اوخ مینا شروع شد آمدم پا ئین روی شکم و نافشو شروع به خوردن کردم زبونمو تو نافش کردم و می چرخوندم آمدم پائین تر و شلوارک و شرتشو با هم در آوردم زبونموکردم رو چوچولش و شروع کردم به خوردن دیدم کسش خیس است متوجه شدم ارگاسم شده متوجه شدم خیلی حشری است و صداش تا 100 متری میرفت گفتم یکم یواش گفت دست خودم نیست همینطور زبون را توی کسش می چرخوندم و سرمو گرفته بود و فشار میداد رو کسش ، پاهاشو آوردم بالا و زبونمو کردم تو سوراخ کونش و چرخوندم صداش بلند شد متوجه شدم خیلی خوشش میاد در اوج لذت بود و داشت از هوش می رفت و من ادامه دادم تا اینکه گفت بسه مردم پاهاشو آوردم پائین گفت تو نمی خوای لخت بشی دیدم راست میگه هنوز لخت نشدم گفتم ببخشید یک لحظه برم دستشوئی آمدم از جیبم اسپری بی حس کننده که آماده داشتم برداشتم و به کیرم و زیر تخمام زدم و دستمو شستم و برگشتم تا آمد کیرمو بگیره گفتم زوده من هنوز کارم تموم نشده و رفتم لبشو شروع کردم به مکیدن و زبونشو خوردن بعد رفتم سراغ لاله گوشش و شروع کردم به مکیدن وای خدای من صداش بلند شد متوجه شدم دو چیز بیشتر از همه حشرشو بالا میبره : یک لاله گوش و لیسیدن کونش ………
گفت حالا نوبت من ، بلند شدم کیرمو گرفت و گفت آخ جون چه کیر کلفتی داری شروع به لیسیدن کرد خیلی وارد بود چون اصلا دندونش به کیرم نمی خورد ( من یک دوست دختر داشتم موقع ساک زدن دندوناش پدر کیرمو در می آورد ) گفت حیف این کیر نبود به من نمیدادی گفتم نوش جونت مال تو و ساک زدن را تند کرد و کیرمو تا ته توی حلقش میکرد و قربون صدقش میرفت بعد از چند دقیقه گفت بذار توش ولی یواش یواش گفتم چرا ؟ گفت 6 ماهه به شوهرم کس ندادم گفتم چرا ؟ گفت بعد بهت میگم ، سرشو کردم توش و چرخوندم و می آوردم بیرون و میکردم تو و کمی داخل کردم آخ و اوخش شروع شد و هی میگفت بکن فشار بده جرم بده ……راست میگفت خیلی تنگ بود اصلا توش نمی رفت با هر زحمتی بود تا نصفه توش کردم و عقب جلو میکردم فکر می کنم دوباره اورگاسم شد چون کیرم خیس شده بود فشار را بیشتر کردم با دستش پامو فشار داد به عقب و گفت یواش دردم گرفت کیرمو در آوردم و گفتم برگرد گفت از کون ؟ نه چون تا حالا تجربه نکردم گفتم من راهشو بلدم دردت نمیاد گفت چطوری گفتم با کرم ، گفت دوست دارم ولی از دردش میترسم چون یکی از دوستام از کون داده بود و میگفت تا یک هفته نمی تونستم راه برم گفتم من بلدم دردت نمیاد گفت سیامک تو مگه قزوینی هستی ؟
گفتم آره کرمت کجاست گفت روی میز توالت با دست نشون داد کرم را برداشتم قمبل کرد وای چی بگم نزدیک بود سکته کنم کون به این قشنگی و خوش فرم ندیده بودم شروع کردم به لیسیدن و زبونمو کردم داخل سوراخ کونش و شروع کردم به زبون زدن و خوردن خیلی خوشش می آمد و خودش هم کونشو می چرخوند دوباره آه و نالش شروع شد بعد یکی از انگشتامو کرم زدم کمی هم به سوراخش مالیدم و انگشتمو کردم تو و شروع به چرخوندن کردم هی فرو میکردم و بیرون می کشیدم و می چرخوندم حس کردم خوشش میاد …
بعد از چند دقیقه دو تا انگشتمو کردم تو کونش و عقب و جلو می کردم حس کردم کمی باز شده انگشت را در آورده و کمی کرم به سر کیرم زدم و گفتم مینا جون آماده ای با ناز گفت سیا جون خیلی کلفته دردم میاد گفتم صبر کن خوشت میاد گفت باشه ولی یواش ، گفتم به چشم سرشو گذاشتم دم سوراخ کون کمی فشار دادم یک ذره رفت جلو و گفت آخ گفتم جون ، دیدم خودشو جمع کرده گفتم عزیزم عضلاتت را شل کن کمی شل کرد و شروع به چرخوندن روی سوراخ کون کردم و کمی فشار دادم گفت یواش کیرمو در آوردم گفتم نمی زاری گفت می ترسم بیا بکن تو کوسم گفتم حیف این کون نیست که آب توش نریزی دیدم چشاش شهلا شده و آخر لذته ، دوباره سر کیرم کرم زدم و سرشو گذاشتم دمش و کمی فشار دادم دیدم پاهاشو باز باز کرده که بره توش با فشار سرش رفت تو گفتم دیدی رفت شروع کردم به چرخوندن و کمی فشار یواش یواش ریتم تلمبه را شروع کردم و عقب و جلو میکردم حس کردم خوشش آمده هی میگفت فشار بده بده صدای آخ و اوخش شروع شد من هم دستمو بردم و با سینه هاش بازی میکردم و فشار میدادم نصف بیشتر کیرم رفته بود تو کونش و جالب اینکه خودش عقب و جلو میکرد من خیس عرق شده بودم و در اوج لذت با کمی فشار تا آخر توش کردم و تلمبه زدن را سریع کردم همینطور که قمبل کرده بود گفتم یواش یواش بیا عقب و من به پشت روی تخت میخوابم
درست به پشت روی من بود و من هم مسلط به سینه هاش و تلمبه میزدم گفت دردم گرفت فکر کنم کیرم به سقف کوسش برخورد کرده بود متوجه شدم راست میگه همینطور که روی من خوابیده بود گفتم برو بالا و دو دستمو بردم زیر کونش و او بالا و پائین میکرد بعد از چند دقیقه حس کردم داره آبم میاد بهش گفتم مینا جون داره آبم میاد بریزم توش گفت نه عزیزم می خوام بخورمش دفعه بعد بریز توش تا اینو گفت دیدم داره میریزه هولش دادم جلو و برگشت و گرفت کرد تو دهنش و من صدام رفت هفت آسمون تمام آبمو قورت داد و افتاد روتخت و من بغلش کردم فکر می کنم 15 دقیقه تو بغل هم بودیم چون اصلا حال بلند شدن نداشتیم به مینا گفتم بلند شو دوش بگیر سر حال بشی گفت باشه ولی با هم من هم از خدا خواسته گفتم بریم گفت من نمیتونم بلند شوم باید بغلم کنی گفتم به روی چشم و بغلش کردم بردم داخل حمام دوش ولرم را باز کردم و دو تائی زیرش نشستیم ، گفتم دراز بکش پشتتو ماساژ بدم روی شکم دراز کشید و شروع به ماساژ دادن کردم دیدم کمی حالش داره جا میاد گفت تا حالا هم چین حالی نکرده بودم یعنی در عرض 2 ساعت 4 بار اورگاسم بشم دستت درد نکنه سیامک ……..همینطور که ماساژ میدادم رسیدم روی باسن و شروع کردم به تکان دادن اون و مثل سیلی زدن میزدم روش و خیلی حال میداد مینا هم با همه بی حالی خوشش می آمد …….
از حمام آمدیم بیرون از گرسنگی داشتم ضعف میکردم گفت الان برات غذا آماده میکنم خلاصه غذا آماده شد خوردیم و رفتیم خوابیدیم توی رختخواب خیلی با هم صحبت کردیم مهمترین چیزی که منو ناراحت کرد گفت ما اقدام کردیم برای مهاجرت به کشور کانادا و تا یک سال آینده کارمون درست میشه و میریم و اینکه بعد از شوهرم اولین کسی بودی که باهاش سکس داشتم…… صبح زود هم بیدار شد و رفت و به من گفت هر موقع خواستی برو من هم ساعت 9 صبح رفتم منزل که مثلا از کوه برگشتم ، خلاصه اینکه هر موقع میتو نست برنامه می چید تا اینکه روز موعود فرا رسید و آنها می خواستند بروند کانادا ، منو دعوت کرد در یک رستوران و کلی کادو هم برام خریده بود و گفت الان مشخص نیست که ما کجا اقامت میکنیم ولی شماره تلفن خواهرمو بهت میدم از او در باره من بپرس ونگران نباش خواهرم ( مهشید ) که سه سال از من کوچکتره از دوستی ما خبر داره در ضمن من با اون خیلی راحت هستم و تمام جیک و پوک همدیگرو میدونیم و دیدم داره گریه می کنه و می گفت ای کاش زودتر با تو آشنا می شدم و ……….گفتم بیام فرودگاه گفت نه همه اقوام هستن و خوبیت نداره و اینجا با هم خداحافظی می کنیم منو خواست ببوسه دید همه نگاه می کنن گفت تو ماشین …………. تو ماشین منو بغل کرد و دو تائی گریه کردیم ،


زهرا جنده محل

ژوئیه 13, 2010

من سامان تو یکی از محله ها شیرازم. این داستان مال یه مدت پیشه
یه دختر تو محله داریم اوایل خیلی قیافه ی تخمی و مثبتی داشت معمولا تو پارک میدیمش
یه مدت پاپیچ من شده بود بخاطر قیافه و تیپش خوشم نمیومد. خلاصه یه روز دیدم تیپ عوض کرده و یک تیکه جنده شده که نگو و نپرس. طوری که از تو پارک رد میشد میدیدمش شق میکرم
وقتی دیدم اینجور شده رفتم تو نخش اونم که همه فکر و ذکرش شده بود کیر من هر روز میخاستم برم سر کار میومد سر کوچه ما رو دید میزد تا اینکه شماره دادیم و شماره گرفتیم و زنگ میزد کسشعر میگفت
نا گفته نمونه یه مدت یکی از پسر ها محلمون مهرداد دنبال این کسه افتاده بود. ما هم دیدم خودش اومده طرفمون چیزی که همه ارزوشو دارن از خدا خواسته یه بار تو کوچه داشتم رد میشدم دم در بود صدام زد که برم تو آخه تنها بود. منم زود رفتم تو دست تو دست هم کلی سرپا مالوندمش واییییی نمیدونید چه سینه های داشت سفت اندامش هم نه زیاد چاق نه زیاد لاغر دستم رو که گذاشتم رو شکمش یکم شکم داشت دلم میخاست کیرمو همونجا در بیارم بکشم رو نافش و سینه هاشو گاز بزنم اما نذاشت گفت ممکنه مامانم اینا سر برسن من که داشتم از کیردرد میمردم انگار دیوونه ها چسبیدم بهشو از رو شلوارکی که پاش بود اینقدر کون کوچولوشو مالوندم که اه اه ش در اومد و یدفه از ترس خر شد و نذاشت ادامه بدم کردم بیرون
ما هم مثل کیر سگ افتادیم بیرون و گفتم باشه برا یه وقت دیگه
منم رفتم اونروز همه فکر و ذکرم شده بود کون این جنده خانوم
فرداش شنیدم مهرداد هم ما منو دیده بود رفتم تو و یکم دهن لقی کرده بود همه محل فهمیده بودن
تا اینکه
یه روز داشتم میرفتم سر کار
دیدم باز سر کوچه هست منم که از جریان اونروز دیگه هرروز به فکش جق میزم با اسرار گفتم بیاد داخل.
گفت مگه خونه خالیه
گفتم نه همه خوابن
نمیخاست بیاد اما اینجور که هوس کیر کرده بود با یکم اسرار اومد داخل از بالا سر همه رد شدیم رفتیم تو اتاقم درو قفل کردم و رو تخت کنارش نشستم یکم لاس زدیم و اروم دستمو گذاشتم رو رون پاهاش تو اون شلوار مانتو تنگ همچین چاک کسش و سینه هاش زده بود بیرون که داشتم دیوونه میشدم
در حین حرف زدن همینجور رون و کمرش و شکمشو داشتم میمالیدم
از ایینکه امنیت ناجوره یکم ناراضی بود و میخاست مقاومت کنه که زود بره
خلاصه یواش یواش مانتوشو در اوردموای یه لباس تاپ زیرش بود که سینه سفیدش از گوشش زده بود بیرون بی مقدمه ازش لب گرفتم و سینه هاشو مالیدم
یدفعه خودش رو با صدا لرزون که از حشری شدنش بود کشید کنار و میخاست بره
تازه فهمیده بود عجب گهی خرده اومده دسشتو گرفتم کشیدم رو تخت افتاد رو تخت خوابیدم روش یکم لب گرفتم و گفتم اگه صدا بدی داداشم بیدار شه ابروت تو محل میره اونم که دودل بود هم کیر میخاست هم میترسید ساکت شد
دوباره لب گرفتیم زبونشو که یکم خوردم یواش یواش تاپ رو در اوردم یه سوتین اسپرت قرمز برش بود سینه هاشو جمع کرده بود دست کردم تو کمرش سوتین رو باز کردم و شروع کردم به خوردن سینه ها سفت و خوشمزش
یه خال زیر سینش بود که ادم رو میکشت … خیلی به بدنش جذابیت داده بود
خوب که خوردم دستمو کردم تو شلوار سفیدش شرتش نم بود خواستم شرتش رو در بیارم مقاوت کرد اما باز راضی شد شرتو در اوردم واااای عجب محشری بود کس کوچولو معلوم بود دست نخورده هست سرمو گذاشتم لا پاشو د به خوردن خوب که خوردم
بلند شدم کیرم که تو دست زهرا بود بکنم تو که گفت نه از جلو نه
اشک تو چشاش جمع شده بود دلم براش سوخت
برش گردوندم شروع کردم به سوراخ کونش ور رفتن یکم که عضله هاش باز شد دو انگشتی کردم داخل نزدیک بود جیغ بزنه که با گاز گرفتن بالشت خفه شد. یکم خمش کردم که کونش در دسترس باشه یکم چربش کردم و سر کیرمو با زوووووور وارد کردم
بیچاره سرخ شده بود یکم داخل نگه داشتم کونش گشاد تر شد یواش یواش جلو عقب کردم
خیلی دردش گرفت و داشت خواهش میکرد سامان جون بسه درش بیار اه درش بیار و زد زیر گریه منم دلم سوخت و در اوردم گفتم بزار تو دهنت اونم مجبور گذاشت تو دهنش
نزدیک بود با دندونش کیرم و له کنه کس خل بار اوش بود خوب تو دهنش نگه داشتم بعد شروع کرد لیس زدن دوباره در اوردم و کردم تو کونش چند تا تلمبه زدم دیدم داره ابم میاد در اوردم گذاشتم رو سینه هاش مالوندم صورت مظلوم و اشک الودش داشت حشری ترم میکد انقدر کیرمو دوباره کردم تو دهنش و انقدر جلو عقب شدم و سر اونو جلو عقب کردم که هر دو به نفس نفس افتادیم
دیگه داشت ابم میومد کیرو کشیدم بیرون و ابم اونقدر فشار داشت که همه اندامشو اب کیری کردم
سینه ها و ناف و صورت و تو موها و بازو هاش
بعد بهش گفتم خوش گذشت
زد زیر گریه هیچی نگفت
لباسو پوشید منم پوشیدم با هم رفتیم بیرون اگه خدا بخاد ملت هنوز کپه مرگ گذاشته بودن
رفتیم بیرون اون رفت خونه خودشون منم رفتم شرکت
یکی از دوستام تو شرکت تا منو دید گفت بو اب کیر میدی منم جریانو تعریف کردم و رفتم بالا
فرداش با دخترای رییس شرکت اشنا شدم
اونا که دیگه واااااااااای هم جنده هم پولدار
از قیافشون میخورد مثل این زهرا بار اوشون هم نباشه که …ادامه رو بعد اگه وقت کردم میگم


ترانه

ژوئیه 12, 2010

من ترانه هستم اگه خاطرات شهرام رو خونده باشید حتما منو میشناسید بهر حال منم تو خاطرات سکسیش سهمی داشتم و میخوام بنوبه خودم یکی از خاطرات شهرام رو بازنویسی کنم البته اون از زبون خودش گفت و من از زبون خودم ضمن اینکه خود شهرام منو ترغیب به نوشتن کرد خوب رئیسه دیگه .
من از وقتی که معنای سکس و جنسیت رو فهمیدم همیشه از این موضوع خجالت میکشیدم یعنی اینجوری بهمون گفته بودن پدرم بر اثر یه بیماری طولانی ما رو ترک کرد و رفت و من و مادرم تنها موندیم گرچه از لحاظ مالی هیچ مشکلی نداشتیم ولی با تموم شدن درسم افسردگی هم به سراغم اومد بخاطر مادرم فکر ازدواج رو از سرم بیرون کرده بودم و از طرفی از ازدواج میترسیدم قصه های وحشتناکی که از بد دلی و سخت گیری های شوهران دوستام میشنیدم کافی بود تا منو از ازدواج متنفر کنه و ترسمو بیشتر کنه مجبور شدم برم پیش روانپزشک بعد از چند جلسه گفت حتما یه سرگرمی برای خودت درست کن .به کارهای خونگی جور واجور رو آوردم اما هیچ کدوم درد منو دوا نکرد تو مراجعه بهدی دکتر بهم گفت سعی کن یه شغل برای خودت دست و پا کنی و کمی خودتو از محیط خونه دور بکن رو همین حساب به آشنا ها سپردم برای یک کار مطمئن پیدا کنه چون راجب محیط کار هم داستانهای زیادی شنیده بودم یه روز دائیم اومد خونمون و گفت یه شغل خوب با حقوق خوب و محیطی بسیار امن برات پیدا کردم پاشو بریم تا معرفیت کنم ایشون از دوستامه خیلی خوشحال شدم و یه شور و شعف خاصی در من بوجود اومد خیلی سریع یه مانتو بلند مشکی با مقنعه وبدون آرایش و راه افتادم تو راه بالاخره بر ترسم غلبه کردم و از دائیم پرسیدم : دائی این دوستت اسمشون چیه ؟ گفت شهرام . شهرام سلیمی .یه شرکت بازرگانی داره تو خیابون …….. گفتم دائی خانوم دیگه هم اونجا هست ؟ گفت آره یه خانم حسابدار اونجا هست که دائم تو شرکته البته نه اینکه فکر کنی شهرام یه آدم خشک و مذهبیه برعکس خیلی راحت و ریلکسه و حتی دوست دختر هم داره اما حساب همه چیزش جداست و تو مطمئن باش و بعد از کمی مکث گفت : اگر خودت رفترات خوب باشه اون اصلا سعی نخواهد کرد خودشو بتو نزدیک کنه الته تو هم خیلی مسائل رو سخت و جدی میگیری بهرحال هر جور که فکر کردی درسته همونطور رفتار کن . تو زندگیم خیلی از پسرها خودشون رو بمن نزدیک میکردن اما بلافاصله تقاضای جنسی داشتن تو ذهنم مجسم کردم که شهرام حتما یه پسر قد بلند و تراش خورده با صورتی صاف و خلاصه یه هنرپیشه خارجی رو تصور میکردم با کت و شلوار روشن و انگشتر های الماس و ساعت طلا با یه پیپ خاموش گوشه لبش دائیم گفت ترانه کجائی پیاده شو دیگه . به خودم اومدم و سریع پیاده شدم یه ساختمون 7 طبقه رو نشون داد و گفت طبقه چهارم اینجاست . بارها از مقابل این ساختمان رد شده بودم اما تصور نمیکردم یه روز اونجا مشغول به کار بشم خیلی هیجان داشتم و تقریبا داشتم میلرزیدم دائیم زیر آرنجمو گرفت و تقریبا منو با خودش میکشوند داخل سوار آسانسور شدیم و طبقه چهارم پیاده شدیم یه پلاک برنجی کنار در بود که نوشته بود : شرکت بازرگانی ………… خودمو مرتب کردم و در زدیم در باز شد و رفتیم تو یه خانم حدود 40 ساله ولی خیلی خوش هیکل و خیلی خوشگل درو باز کرد خیلی رسمی با دائیم احوالپرسی کرد انگار دائیم زیاد اونجا اومده بود بعد خانمه رفت به یکی از اتاقها و بما اشاره کرد بریم تو از هیجان داشتم میمردم همش دستم به مقنعه ام بود و هی صافش میکردم تا رفتیم تو دیدم بلند شد و خیلی صمیمانه با دائیم دست داد و تعارف کرد بشینیم یه مرد معمولی و کمی هم سنگین وزن به نظر میرسید با سبیل و موهائی مشکی صاف که کمی هم توپیشونیش ریخته بود با اونی که تو ذهنم تصور کرده بودم هیچ شباهتی نداشت اما خیلی سخت و مغرور به نظر میومد از همون اول از موهاش خیلی خوشم اومد کاملا سیاه و لخت وقتی تکون میریخت و موهاش رو پیشونیش تکون میخورد دلم میلرزید شروع به صحبت کرد گفت دائیتون به گردن من خیلی حق داره و بمن خیلی کمک کرده شما هر طور که خودتون مایلید مشغول بشید دائیم دخالت کرد و گفت نه شهرام جون ایشون برای اعصابش میخواد کار کنه و بهتره تابع نظم و انظباط سایرین باشه تا خودشم راحت تر باشه قرار شد فعلا منشی و دفتر دار آقای سلیمی باشم بعد از کلی صحبت خیلی با من خودمونی شد و گفت از همین الان میتونید مشغول بشید و منو به خانمی که توی هال شرکت بود معرفی کرد و با هم آشنا شدیم و من پشت میزم نشستم کمی از هیجانم کم شد و احساس راحتی کردم دائیم رفت مرتب منظر بودم که شهرام بیاد و خودشو بمن نزدیک کنه اما هیچ خبری نبود با خودم قرار گذاشتم اگه اینطور شد سریع واکنش خیلی سختی نشون بدم و آبروریزی کنم ولی حتی بهم نگاه هم نمیکرد اون روز تا عصر بودم و ناهار هم پشت میز خودم خوردم اما خانم حسابدار با آقای سلیمی ناهار خورد گفتم حتما با هم سر و سری دارند و کنجکاو بودم اما حریم بینشون محفوظ بود و برخوردشون رسمی و در مقوله کار بود ساعت 3 حسابدا ر رفت و من با شهرام تنها موندم و ایشون اومد و کلید های دفتر را بهم داد و در آخر گفت حتما دائیتون راجع بمن گفته من بعضی دوستامو به دفتر دعوت میکنم و شاید رفت آمد های ببینید که باعث تعجبتون بشه اما شما فقط به کارتون برسید و زیاد به مسائل توجه نکنید تا خودتون راحت تر باشید تو همین حین زنگ خورد و من از ایفون کنار میزم درو باز کردم یه خانمی خیلی آراسته و حدود 35 ساله اومد تو یه نگاهی مخصوصی بمن کرد و شهرام بلافاصله منو معرفی کرد و گفت که اونجا مشغول بکار شدم اون خانم با من دست داد و گفت اشرف و بعد با شهرام رفتن تو اتاق و درو بستن خیلی کنجکاو شدم میدونستم باید خبرائی باشه اما نمیدونستم کنجکاویمو چطور ارضا کنم از سوراخ کلید چیزی معلوم نبود بد جوری خوره به جون افتاده بود آخرشم یک صندلی که کنارم بود رو جلو کشیدم و ازش کمی رفتم با
لا یواشکی از شیشه بالای در تو رو نگاه کردم دیدم خانمه مانتو و روسریشو در آورده و یه شیگار بلند مشکی دستشه و رو مبل لم داده و شهرام هم پشت کامپیوترش مشغول بود خبر خاصی نبود و ترسیدم اومدم پائین گفتم چرا اون خانم مانتوشو درآورده حتما میخوان من برم اما در باز شد و اشرف اومد بیرون و رفت تو آشپزخانه و با یه بطری خیلی خوشگل که مایع ارغوانی توش بود رفت تو اتاق شهرام یادم اومد تو آشپزخونه هنوز فضولی نکردم خیلی عادی رفتم سر یخچال و درشو باز کردم وای پر انواع بطریهای مشروب بود مقداری هم قوطی های رنگارنگ هنوز اینقدر مشروب یه جا ندیده بودم یه صدائی از پشت سرم گفت : اهه اهوم . برگشتم دیدم آقای سلیمیه خشکم زد فکر کردم کارم تمومه خیلی راحت گفت ما مهمون خارجی زیاد داریم و اینها بیشتر مال اونهاست و به سادگی یه قوطی سفید و طلائی رو برداشت و با خودش برد برگشتم پشت میزم و دبدم حسابی عرق کردم گفتم برای امروز بسه و کیفمو برداشتم و بی هوا رفتم سمت در و یه در کوتاه زدم و درو باز کردم و با تعجب به اونها نگاه کردم اشرف رو پای شهرام نشسته بود و داشت با لیوان خودش مشروب به شهرام میداد سریع برگشتم بیرون و شهرام پشت سرم اومد و گفت اگه میخواهید تشریف ببرید میتونید اما هر وقت وارد اتاق من شدید حتما در بزنید و کمی مکث هم بکنید و خیلی هم جدی هم گفت بدون هیچ لبخند معنی دار که منتظرش بودم حس کردم بهم بر خورده از شرکت اومدم بیرون و رفتم خونه مادرم پرسید چطور بود ؟ گفتم خوب عالی فکر میکنم دارم تغییر میکنم و نمی دونم چرا این حرفو زدم صبح اول وقت رفتم شرکت کسی نیومده بود کمی اطراف رو مرتب کردم و نشستم کمی بعد شهرام اومد و بعد حسابدارش خیلی رسمی سلام و علیک و کار روزانه شروع شد تا عصر هیچ خبری نبود گفتم حتما امروز میگه من باهاش ناهار بخورم اما خبری نشد طرفهای عصر یه دختر خانم خیلی خوشگل در زد و اومد تو سر تا پامو یه نگاهی کرد و دستشو بطرفم دراز کرد : مژگان ……. هستم شما ؟ گفتم ترانه محلاتی . کمی دستمو تو دستش نگه داشت و بعد رفت اتاق شهرام در باز بود و اون هم نشست کمی بعد اشرف اومد گفتم حتما الان بین اینا دعوا میشه یا دلخوری پیش میاد اما اونها با همدیگه آشنا بودن و نشستن به صحبت کمی بعد شهرام منو مرخص کرد مدتها گذشت هیچ خبری از دعوت من به جمع و محفل اونها نشد و من داشتم عصبی میشدم دلم میخواست با اونها باشم اما میدونشتم که اونها سکس دارن ولی من جراتشو نداشتم هنوز چیز مردها رو ندیده بودم حتی فیلم سکسی هم ندیده بودم اما چند روز بود خیلی احساس شهوت عجیبی داشتم و ترشحاتم زیاد شده بود یه روز تصمیم گرفتم بمونم و سکس اونهارو ببینم اون روز مژگان اونجا بود هر چی واستادن من نرفتم و وقتی شهرام گفت میتونید برید گفتم وقت دکتر دارم و چون به اینجا نزدیکه میمونم شونه هاشو بالا انداخت و گفت پس اگه کسی زنگ زد یا اومد شرکت تعطیله و انگار ما نیستیم بعد رفت و در رو از تو قفل کرد رعشه به بدنم افتاده بود که اولین بار تجربه اش میکردم کمی بعد آهسته از صندلی رفتم بالا و تو رو نگاه کردم چیزی رو که میدیم باورم نمیشد مژگان کیر شهرام رو درآورده بود و لیس میزد اولش از همه بدم اومد بعد دیدم از خومم یه آبی راه افتاده و کل شرتمو خیس کرده نا خوآگاه دستمو بطرف کسم بردم و با تماس دستم احساس خیلی خوبی بهم دست داد کمی مالوندمش و لذت عمیقی رو حس کردم با دیدن کیر شهرام حال منم بدتر میشد حالا مژگان شلوارشو درآورده بود و از روبرو تو بغل شهرام بود و کیر شهرام کاملا تو کسش بود دیگه حالمو نفهمیدم و اومدم پائین و حسابی کسمو مالوندم کمی بعد ارضا شدم و مایع شیری رنگی از کسم اومد بیرون یدفعه حس کردم همه دارن منو نگاه میکنن سریع خودمو جمع و جور کردم ولی کسی نبود از صندلی رفتم بالا و دوباره تو رو نگاه کردم مژگان داشت کیر شهرام رو میمالوند و کمی بعد یه آبی ازش زد بیرون و مژگان اونها رو ریخت رو صورتش و میمالوند به همه جاش خیلی دلم میخواست به کیر شهرام دست بزنم اما میدونستم که نمیشه کیفمو برداشتم و رفتم اما صحنه سکس اونها همش جلو روم بود و تا رسیدم خونه دیدم نمیشه رفتم حموم و تو وان کلی خودمو مالوندم 2 بار تو حموم ارضا شدم وقتی اومدم بیرون مادرم گفت ترانه چی شده ؟ خیلی سرحال بنظر میای چشات برق میزنه گفتم چیزی نیست روحیه ام بهتر شده . صبح رفتم شرکت وقتی شهرام اومد به بهانه های مختلف میرفتم تو اتاقش و از نزدیک به شلوار و جائی که فکر میکردم کیرش باشه نگاه میکردم فکر کنم خودشم فهمید اما به روم نیاورد کمی بعد در زدن و من درو باز کردم یه پسر جوون و خوشتیپ اومد تو خانم حسابدار گفت اوف باز شرارت اومد پسره اومد جلو بعد برگشت و گفت شما کارمند جدید هستید ؟ گفتم بعله . با چشاش داشت منو میخورد گفت من سامان هستم دوست سلیمی و کمی من ومن کرد بعد رفت فهمیدم که از طریق این پسر میشه به جمع شهرام اینا وارد شد اون رفت تو اتاق شهرام و شروع کرد به شوخی و خنده و جکهای سکسی گفتن . خانم حسابدار فقط میخندید و شهرام هم گاهی وقتا صدای قهقه اش میومد منم نمیتونستم جلوی خند مو بگیرم و سامان هم هی لودگی میکرد و جکهای ناجورتر میگفت که شهرام در رو بست کمی بعد صدای زد و خورد از تو اتاق اومد من و خانم حسابدار هردو دویدیم و درو باز کردیم دیدیم شهرام و سامان هر دو کف اتاق ولو شدن و میز وسط اتاق دمر شده با دیدن ما همونجور موندن و بعد با خنده بلند شدن و ما هم اومدیم بیرون و درو بستیم …
مدتی شهرام و سامان اونجا بودن بعد سامان اومد ببرون تقریبا ظهر شده بود منو به اتاق دیگه صدا کرد و رفتم اونجا رو مبل نشسته بود و دستشو بطرفم دراز کرد با دودلی باهاش دست دادم و اون دستمو محکم گرفت و منو رو پاهاش نشوند مقاومتی نکردم آهسته بهم گفت امشب میخوایم با شهرام و خاله ام شام بریم بیرون تو هم میای ؟ گفتم دوست دارم اما از شهرام میترسم گفت اون با من تو همین حین دیدم شهرام بالای سرم واستاده با عجله از روی پای سامان بلند شدم و رفتم بیرون تصمیم گرفتم که شب با اونها نرم از فکری که شهرام راجع بهم بکنه میترسیدم رفتم خونه و عصر برگشتم شرکت کارهامو کردم اما ظهر که خونه بودم رفتم حموم و حسابی به هیکلم صفا دادم ست نارنجی لباس زیرم رو پوشیدم و یه دست لباس حسابی و نازک روش اما ترسی عجیب و ناشناخته به دلم افتاده بود بار اولم بود هنوز باکره بودم و میدونستم اگه اتفاقی بیفته حتما درد خواهم داشت اما از یه طرف تصمیم داشتم به زندگی بدون سکس پایان بدم لابد چیز خوبی بود که خیلی از دخترها خودشون میومدن و به شهرام میدادن و میرفتن و یا همه جا صحبت از سکس و این حرفها بودش سامان گفته بود سر ساعت 8:30 جلوی رستوران غذای شب باش که البته پیتزا فروشی هست با دودلی و ترس آمیخته به هیجان رفتم سمت محل قرار تو دلم میگفتم حتما شهرام به دائیم میگه وآبروم میره چون شهرام با اینکه خیلی اهل دختر بازی و این حرفها بود اما برا سکس حتی بمن اشاره هم نکرد بخودم میگفتم حتما به من تمایلی نداره تو این فکرا بودم که دیدم دم پیتزا فروشی واستادم علافی اونجا خیلی زشت بود و تابلو یدفعه دیدم سامان گفت سلام خانوم خانوما تا سرمو بالا کردم دیدم سامان جلوتر اومده و شهرام با یه خانم دیگه بازو به بازو دارن میان دلم ریخت پائین چون طرف تقریبا به شهرام میخورد گفتم حتما زنشه اما اون که گفته مجردم تو همین فکرا دیدم شهرام گفت سلام خانم محلاتی خیلی خشک و رسمی و بدون تعارف نمیدونستم چی بگم همونطور که میرفتن تو باهاشون رفتم تقریبا سامان داشت هولم میداد تو گفتم داشتم از اینجا رد میشدم که شمارو دیدم با این حرفم همشون حتی سامان هم زد زیر خنده خیلی خجالت کشیدم به سامان گفتم من برمیگردم گفت کجا گفتم زشته ببین شهرام اصلا منو به حساب نمیاره گفت شهرام تا خودت دستتو رو نکنی انگشت بهت نمیزنه اما دستتو رو کن تا ببینی چه موجود وحشتناکیه رفتیم سر میز نشستیم من از بدشانسی روبروی شهرام نشستم و سامان کنار من اون خانمه که بعد فهمیدم اسمش مهشیده روبمن کرد و گفت من مهشیدم خاله این جونور و به سامان اشاره کرد گفتم خوشوقتم من ترانه هستم با هم دست دادیم سیمین زن نسبتا لاغری بود با موهای قهو های روشن لب پائینش کمی قلوه ای و زیبا بود رژ تیره ای زده بود صورتش صاف صاف بود و کمی رنگ پریده شاید مال آرایشش بود برق خاصی تو چشاش بود که نمیتونستم بهش زل بزنم دندونهای سفید و مرتبی داشت 4 تا پیتزا سفارش دادن و صحبت شروع شد سامان همش حرفهای سکس میزد یا جوک میگفت سیمین فکر کنم داشت شهرام رو میمالوند چون هی رنگ به رنگ میشد گاهی هم خودشو جابجا میکرد و دستش میرفت سمت کیرش یدفعه شهرام گفت چته سامان چه مرگته هی لگد میزنی !! سامان با تعجب بهش نگاه کرد و سیمین زد زیر خنده غذا رو آوردن اما لودگی سامان تمومی نداشت سیمین خیلی با عشوه گفت شهرام جون پیتزای من خوردنی تره یا مال تو ؟ همه حرفهاشون معنی دار بود اما من تو باغ نبودم شهرام مال تو سیمین گفت پس اول مال منو بخور چشمای سیمین خمار شده بود با شهوت زیادی به شهرام نگاه میکرد شهرام گفت کمی صبر کن بریم خونه تا حسابی بخورمت و یه تکه پیتزا برداشت سامان گفت تو چی ؟ گفتم هیچی اول مال تورو میخوریم البته منظورم فقط پیتزا بود چون خیلی دوست دارم سامان گفت وای جلو همه میخوای مال منو بخوری ؟ همچین بلند گفت که چند تا دختر از میز کناری زدن زیر خنده با خشم زیادی به سامان نگاه کردم گفت هوو چته بابا منظورم همونه دیگه و یه تیکه از پیتزاشو گذاشت دهنم دستش کمی به لبم خورد حس کردم خودمو خیس کردم به آهستگی داشتیم غذا میخوردیم که شهرام بلند شد و سیمین هم بلافاصله بلند شد و گفت بچه ها سریع بریم خونه کیر شهرام بدجوری بلند شده بود و از زیر شلوار جین سفیدی که به پا داشت کاملا معلوم بود اما خیلی عادی و سریع رفت بیرون سیمین هم دنبالش گفتم سامان ماکه چیزی نخوردیم سریع جعبه گرفت و همه رو ریخت تو چند تا جعبه و دویدیم دنبالشون همه چشمها بما بود تا رفتم بیرون خیس عرق شدم شهرام و سیمین جلو نشسته بودن و منو سامان عقب تو راه سیمین به شهرام گفت میخامت کیر گنده رنگم پرید یاد کیر شهرام که از دور دیده بودم افتادم چند بار سعی کردم بگم من پیاده میشم اما شهامتشو نداشتم سیمین دستش رو کیر شهرام بود و اون به سختی رانندگی میکرد سامان گفت چته چرا رنگت پریده سیمین روشو بمن کرد و گفت چته عزیزم طوری شده ؟ بی اختیار گفتم میترسم همه ترکیدن از خنده بعد سیمین دست منو گرفت و کشوند جلو سینه هام کشیده شد به سینه و بعد پاهای سامان و سامان کلی جون جون کرد بعد سیمین دست منو آهسته گذاشت رو کیر شهرام .

پس کیر اینه! چقدر سفت و داغ سرش گنده تر بود و وقتی فشارش میدادم مثل چوب پنبه نرم بود دلم میخواست بیارمش بیرون اما روم نمیشد یدفعه داد شهرام دراومد که بابا کندیش صبر کن الانم میرسیم همونجا دیگه خجالتم ریخت اصلا دلم نمیخواست دستمو از کیرش بردارم و گذاشتم همونجا باشه زد کنار و گفت رسیدیم تونهم خونمه ولی بچه ها طبیعی بیائید بریم با این کیر بلند شده و شماها هر کی ما رو ببینه میفهمه چه خبره . پیاده شدیم و خودش جلوتر رفت دیدم یه خامنی اومد جلو و با شهرام صحبت کرد سامان هم زیر بغل کیوانو بگی نگی گرفته بود و شهرام حسابی خم شده بود گفتم حتما دل درد شده خلاصه رفتیم بالا و شهرام سریع شلوارشو عوض کرد و با یه شلوارک کوتاه اومد تو اتاق ارش هم همه لباسهاشو درآورد و با یه شرت نشست سیمین فقط مانتوشو باز کرد اما تنش بود یه بلوز خیلی نارک زیرش بود که نوک سینه هاش از زیرش پیدا بود ارش کمی مشروب اورد و یه پیک کوچیک با نوشابه خوردم خیلی بد مزه بود ولی گرم شدم و آروم یدفعه دیدم سیمین سر کیر شهرام رو از کنار پاچه شلوارک کمی بیرون کشیده با دیدن اون صحنه کاملا ارضا شدم از لرزیدنم همه فهمیدن و شهرام گفت : الهی بمیرم برات دختر تو که اینقدر کف بودی چرا چیزی نگفتی بابا ؟ خندیدم گفتم خیلی امشب حال دادین گفت حالا کجاشو دیدی اما سیمین گفت من و شهرام میریم اتاق خواب شما هم همینجا قاطی نمیشیم سر کیر شهرام بیرون بود سیمین جلوتر رفت تو اتاق شهرام داشت با ضبط ور میرفت و یه آهنگ گذاشت سامان رفته بود دستشوئی سریع رفتم جلو و سر کیرش رو گرفتم یه نگاهی بهم کرد و گفت آفرین اینکه خجالت حالیش نیست ببین چه بروز خودت آوردی که با دیدن این ارضا شدی ! و بعد از بالا شلوارکشو کشیدم جلو کیرشو کامل و از نزدیک دیدم اطرافشو تراشیده بود و صاف صاف بود تخماش کاملا سفید بود و آویزون شده بود سر کیرش خیلی قرمز بود و کیرش شبیه لوله بود خیلی قطور گفتم فکر میکنی بتونی اینو تو من جاکنی ؟ گفت آره خیلی راحت جوری که تا زیر نافت حسش کنی ! آخرش حرفمو زدمو و گفتم ببین به دائیم که چیری نمیگی ؟ گفت مگه خر مغزمو گاز گرفته خیالت راحت باشه سیمین کیوانو صدا کرد سر کیرشو بوسیدم گفت یک کم بکن دهنت ! بلافاصله تا جائی که میشد کردم تو دهنم چشمام بسته بود فکر کردم همشو خوردم اما وقتی نگاه کردم دیدم همش بیرون شهرام داد میزه که سیمین جون الان میام تو حاضر شو و چشماشو بست دست گذاشت رو سرم و آهسته منو به ساک زدن واداشت یدفعه جیغ سامان دراومد که میگفت : کونـــــــــــــــــــــــــده اون سهم منه برو مال خودتو بخور تو اگه بکنیش که دیگه بدرد من نمیخوره و اومد و سرمو کشید عقب و بلافاصله لباشو چسبوند رو لبهام بی اختیار دستم رفت طرف شورتش و کیرشو گرفتم انگار خواب بود کمی مالوندمش گفتم چرا بزرگ نمیشه شهرام از خنده ترکید داشت رو زمین غلت میزد گفت اون بزرگترین سایز کیر آرشه سیمین اومد بیرون تا کیر آرشو دید گفت وای سامان روتو بکن اونور اما ارش بی خیال کیرشو سمت سیمین نشونه رفت و گفت خاله امشب باید همه باهم باشیم اما سیمین با تحکم گفت نه من خاله ات هستم نمیشه و کیوانو با خودش کشون کشون برد تو اتاق خواب اما کمی لای در باز بود دیدم که داره سریع لخت میشه و بعد کیوانو کشوند رو خودش سامان داشت با کسم ور میرفت و هی میگفت : اگه خاله نکردمت اگه با همین کیرم نکردمت سامان نیستم …
سامان خیلی بمن توجه نداشت همش دنبال دید زدن خاله اش بود یکی دو بار بی هوا رفت تو اتاق اونها اما سریع و پکر برگشت بیرون من دیگه بی خیال شده بودم برا همین کل لباسهامو درآوردم تا بحال جلو هیچکس اینطوری لخت نشده بودم به راحتی کسمو در معرض دید سامان قرار دادم سامان یدفعه نشست و لبهاشو گذاشت رو لبای کسم و هی میگفت بابا سالار عجب کس مشتی داشتی دلت اومده اینو قایم کنی و بیشتر لبای کسمو مک میزد داشتم ناله میکردم خدا این سکس چی بود که من اینهمه عمرم رو بدون اون سر کرده بودم ازش میترسیدم سکس یعنی زندگی وقتی سامان بهم حال میداد حس میکردم هی سبک و سبکتر میشم با دستم سرشو محکم به کسم فشار دادم یدفعه بالا رو نگاه کرد و گفت نه بابا حسابی راه افتادی و بلند شد گفت میخوری گفتم بار اولمه ولی میخورم تا خم شدم گفت ببین من دلم میخواد بریم پیش اونها با هم حال کنیم گفتم بد نیست ؟ سیمین خالته ها ؟ گفت نه بابا تا اینجاشو اومدیم من بارها رفتم تو حموم سیمین رو ماساژدادم اما بغیر از یه بار که زورکی سینه هاشو گرفتم و مالوندم نذاشته دست به کسش برسونم گفتم حالا چیکار کنیم . گفت من میرم تو تو هم چند لحظه بعد بیا و همونجا برام ساک بزن . گفت باشه سامان رفت تو و تا خواستم برم دیدم صدای خنده میاد رفتم تو خنده بیشتر شد دیدم همه به هیکل لخت من نگاه میکنن رفتم جلو و پیش سیمین دراز کشیدم شهرام کیرش مثل تنه درخت واستاده بود خیلی هوسناک بود سرخه سرخ شده بود و کله اش به کبودی میزد تخمای سفیدش آدمو بطرف خودش میکشوند بهم گفت راحت باش و هر کار دلت میخواد بکن تا راحت بشی سیمین یه لب ازم گرفت تا حالا لبای یه زنو نچشیده بودم خیلی خوشمزه بود سامان گفت خاله یه بازی جدید و یدفعه سیمین رو بلند کرد و گذاشت رو هیکل شهرام که خوابیده بود و سامان کیر شهرام رو گرفت و گفت ترانه جون خیسش میکنی ؟ من با کمال میل چند بار خوردمش و بعد سامان کیر شهرام رو کرد تو کس سیمین اونها داشتن میکردن اما دیدنش منو خیلی تحریک میکرد سامان از سیمین داشت لب میگرفت و من آخرش رفتم سمت تخمای شهرام یه بوی خوبی میداد کمی زبون بهش زدم جمع شد و یکیشو کردم تو دهنم خیلی با حال بود مزه جالبی داشت کمی بعد سامان اومد و به سیمین گفت برگرد اونهم برگشت و باز رفت بالای شهرام و خواست کیرو بکنه تو کسش که سامان نذاشت و گفت ترانه .. منم رفتم جلو باز ساک زدم باز ارضا شدم اما به روی خودم نیاوردم و خیلی هم حشری شده بودم بعد ازم خواست یه تف رو سوراخ کون سیمین بکنم که کردم و سامان کیر شهرام رو با فشار کرد تو کون سیمین سیمین نفسش بند اومد بود ولی داد میزد بیشتر بیشتر بکن توش تا جر بخورم همش فکر میکردم الان کونش پاره میشه اما نشد و بالاخره با تف های من همش رفت تو ( نگین کثافت دیگه خودشون میگفتن تف بزن ) و شهرام بزور خودشو بالا پائین میکرد خیلی تنگ دور کیرش رو گرفته بود تو همین حین سامان علیرغم مخالفت سیمین کیرشو کرد تو کس سیمین بعد از چند لحظه دیدم سیمین بطرز وحشتناکی داره حال میکنه گرچه شهرام خیلی نمیتونست فعالیت کنه اما سیمین غیر ارادی داد میزد و میگفت یالا جرم بدین کونی ها جر بدین دیگه و از این حرفها و سامان سخت داشت مهشیدو میکرد و من کنار شهرام دراز کشیده بودم و سینه هامو به پهلوش میمالیدم گاهی دستشو میبرد سمت سینه یا کسم ولی هیکل اونها روش سنگینی میکرد و دوباره دستش میرفت زیر سیمین . سامان کیرشو کشید بیرون و آبش ریخت رو سینه سیمین سینه های سیمین خیلی ظریف و خوشگل بود و دوست داشتم سینه هاشو با آب سامان لیس بزنم اما یک کمی چندشم میشد سامان ولو شد رو تخت و سیمین هم کنارش از کس سیمین مایع غلیظ شیری رنگی زده بود بیرون شهرام نیم خیز شد و گفت : لعنتی ها شما که شدین من چی ؟ و یه نگاه بمن کرد خیلی یواش بهش گفتم من چی ؟ منو نمیکنی ؟ سرمو گرفت تو دوتا دستاش و گفت نازتو برم عزیز واقعا میخوای بدی ؟ گفتم آره مگه چیه اما تو دلم میترسیدم گفت بفرما و من خوابیدم . چشمامو بستم و خودمو به اون سپردم لای پامو باز کرد و کسمو لیس زد خیلی وارد بود زبونشو به یه جائی میزد که انگار منو برق میگرفت کمی بعد گفت میخوریش گفتم نه ؟ گفت چرا ؟ آشاره کردم به کس سیمین و آبش خندید و گفت اشکال نداره و بعد سر کیرشو گذاشت لای لبای کسم وای خیلی بزرگ بود و اون موقع میفهمیدم که چی داره میره تو کسم کمی فشار داد کسم خیلی خیس بود و اون که فکر میکرد من بازم کیرشو تا ته کرد تو نیم خیز شدم و دست گذاشتم رو سینه اش فهمید دردم اومده و منتظر شد باورم نمیشد اون کیره همش تو کس من باشه کمی بعد گفتم آهسته گفت دردت اومد گفتم جر خوردم گفت تاحالا دادی ؟ گفتم نه بار اولمه با تعجب نگاهی به کسم کرد و گفت کمی خون اومده تو باکره بودی ؟ گفتم آره بودم ولی نیستم و تو منو جزو زن ها کردی انگار ناراحت شده باشه کمی رفت تو هم اما فوری گفتم ببین اقای سلیمی اصلا مهم نیست و ازت ممنونم که سکس رو بمن فهموندی خیلی خوشحال و افسوس گذشته رو میخورم که سکس رو تو خودم کشته بودم الان خیلی خوشحالم و امیدوارم مرتب بتونم بهت بدم . خندید و چهراش باز شد و شروع کرد گفت دردت نمیاد گفتم نه دارم لذت میبرم و دستمو گذاشتم رو کونش و به خودم فشارش دادم سوزش کسم جای خودشو به لذت عمیقی داده بود که همراه با آرامش بود دیگه از زندگی هیچی نمی خواستم اما دوست داشتم مثل سیمین کرده بشم با دو تا کیر اما اصلا روی گفتنش رو نداشتم شهرام هم که اصلا آبش نمیومد و داشت خیلی آروم و عمقی منو میکرد سامان اومد و گفت ن
اجنس اخرش سهم منو خوردی کس کش ؟ دیگه من اگه کیرمو بکنم یا نکنم تو این کس که فرقی نمیکنه ؟ و کیوانو بلند کرد و خوابوندش و گفت ترانه جون یک کم کیرشو بخور بلکه آبش بیاد آدم نیست که فیله ؟ و من با اکراه کیرشو به لبم مالیدم انگار یدفعه شهوتم بزنه بالا کیرشو کردم تو دهنم مزه خاصی داشت مخاط منو و سیمین و خون کسم روش بود البته کاملا تمیز و سفید ولی با این چیزا تماس پیدا کرده بود اما همش یه طعم داشت طعم شهوت و اون لذتبخش بود سامان منو به جلو هل داد و و برگردوند و به سیمین گفت زحمات ترانه رو جبران کن و سیمین کیر شهرام رو خورد و تفی کرد بعد ارش کیر شهرام رو کرد تو کونم خیلی درد داشت جیغ میزدم ولی میخواستم بره تو شهرام میخواست در بیاره اما با داد و جیغ میگفتم بزار بره بمن توجه نکن و سامان با خنده کم کم میکرد تو بالاخره گفت ترانه جون الان یک کیلو کیر تو کونته و بعد بلافاصله اومد روم و کیرشو کرد تو کسم اصلا قابل مقایسه با شهرام نبود قلقلکم میومد ولی از تو کیراشون مماس میشد و خیلی خوشم میومد شهرام به سختی میزد چون کیرش اگه میومد بیرون دیگه نمیرفت تو ارش خیلی سریع آبش اومد و شهرام همونطور که رو کیرش بود منو بلند کرد و در واقع به جلو خوابوند و شروع کرد به کردن و کیرشو کامل میاورد بیرون و باز میکرد تو کونم هم لذت داشت هم درد تا خیلی جاها حسش میکردم کمی بعد ارگاسم شدم و شهرام کیرشو کشید بیرون و گفت لعنت بمن آبم که نیومد سیمین اومد جلو و هر دو بسمت کیر شهرام سرهامون رو بردیم و شروع به ساک زدن کردیم سیمین از سوراخ کون شهرام زبونشو میذاشت و تا سر کیرش لیس میزد و بعد سر کیرشو مک مک میزد بعد از چند دقیقه شهرام گفت بگیر که اومد و سیمین گفت بخواب زیرش و من دراز کشیدم زیر کیر شهرام و آبش روم فوران کرد خیلی زیاد اومد به دستم مالیدم لزج بود ولی عطر خاصی داشت سیمین با نوک ربونش مزه کرد و گفت شهرام چقدر آبت شیرینه چی خوردی ؟ شهرام نیم خیز شد و خندید و گفت بچه ها واقعا خیلی حال دادین سیمین گفت شما هم همینطور دور از چشم اونها دستمو که آبی بود مزه کردم عجب طعمی داشت واقعا شیرین بود تصمیم گرفتم اگه با شهرام سکس کردم ابشو جلو خودش بخورم تا بلند شدم آبها سرازیر شد و شهرام منو با کلی دستمال کاغذی پاک کرد و بلافاصله سامان یه لیوان مشروب داد دستم قهوه ای بود چشماو بستم و بلند داد زدم به سلامتی هر چی مرده اونهام گفتم به سلامتی هر چی دختر با مرامه و همه رفتیم بالا تا سوراخ کونم سوخت ظاهرا رقیق نشده بود روز بعد که رفتم شرکت انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشه شهرام همونطور خشک و سرد باهام رفتار کرد تا ظهر و ظهر که میخواست از کنارم رد بشه یه آن دیدم کیرش بلند و در حین رفتنش کیرشو گرفتم یه نگاهی بهم کرد و گفت بیا تو رفتم و درو از تو قفل کرد و گفت تو اولین دختری که خودم بکارتشو زدم از دیشب تا حالا فکر یه بار دیگه آبمو آورده نشست روصندلی و گفت اگه میخوای معطل نکن سریع کیرشو کشیدم بیرون و کمی ساک زدم و بعد شلوار وشورتمو درآوردم و رفتم تو بغلش و کیرشو خودم کردم تو کسش خیلی زود داشت ارضا میشد گفتم میخوام آبتو بخورم و گفت برو پائین رفتم و براش ساک زدم کمی بعد آبش پاشید تو دهنم اما هی میومد و منم براش میخوردم یا میریختم رو صورتم شهرام با شهوت زیادی بمن نگاه میکرد تو همون حین منم ارضا شدم و شهرام منو محکم تو بغلش گرفت و صورتمو بوسه باران کرد …
دوستان خوب این تموم شد اما شاید خاطراتی رو که با شهرام داشتیم و یا چند نفری بوده همین جا بازم بنویسم ضمن اینکه خیلی سعی کردم از طریقه نگارش شهرام تقلید کنم تا شاید خوشتون بیاد ضمن اینکه بقول شهرام اینجا برای ماها یه دنیای مجازیه شاید داستان من با شهرام خیلی فرق کنه اما اون به ذهنش و من به ذهنم جور خاصی پرو بال پرواز میدیم تا در واقعیات گذشته سیر کنند
ترانه موچولو


ازدواج پر ماجرای مرجان

ژوئیه 11, 2010

من فرهاد هستم و 26 سالمه . اواخر سال 83 که 23 سالم بودم ، پرایدم را به مریم خانم (مادرمرجان ) فروختم و از همان زمان خانواده ما و خانواده آنها تا حد خاله و عمه هایم با هم رفت و آمد پیدا کردیم . خانواده آنها از مرجان خانم ، شوهرش ، پسر 20 ساله و دختر 17 ساله اش ( مرجان ) تشکیل می شد . من همیشه دوست داشتم با همسر آینده ام اختلاف سن بیشتر از یک دو سال داشته باشم مرجان شش سال کوچکتر از من بود به جز خوشکلی ، چهره ای سکسی داشت خیلی هم جذاب و خوش هیکل بود .از اون هیکل هایی داشت که مانتوهای تنگ و شلوار جین های چسبونشون از جلو چشم آدم کنار نمیره . پوست گندم گون شاید هم برنز و چشمان خیلی دیوانه کننده و عسلی رنگ . همیشه تصور می کردم اگر باهاش س ک س داشته باشم ، لحظه ای که فقط توی چشمام نگاه کنه ارضا بشم خلاصه حسابی دیوونه از سر تا پاهاش بودم اما انگار یقین داشتم اگر حرف رابطه و دوستی غیر از همین آشنایی خانوادگی بزنم ، جواب رد می شنوم آخه مرجان خیلی خیلی نجیب و دست نخورده بود .
بعد از چهار ماه از آشناییمان ، در سومین مرتبه ای که با همون پراید سابقم رانندگی یاد مرجان می دادم ، در لحظه ای که مادرش ( مریم خانم ) برای تلفن زدن پیاده شد ، حرف دوستی را مطرح کردم اما دقیقا گفت :
مامانم همیشه بهم میگه : برای انجام بعضی کارا دل میگه آره ولی عقل میگه نه . اگه یه ذره به حرف دلت گوش کردی عقلت دیگه اصلا حرفی نمیزنه . توی روابط با پسرها خیلی مواظب این یه ذره باش .
حالا در مورد شما البته ببخشید اینو میگم همون دلم هم نمیگه آره .
مطمئن بودم شخص دیگه ای در کارش نیست ولی بازم اینو ازش پرسیدم و جواب داد : نه پسری توی زندگی من هست و نه شما بد هستید اگه ناراحتتون کردم ، اینم بگم که اتفاقا از لحاظ ظاهری و موقعیتی خیلی هم خوب هستید ولی این تقاضا رو از من نداشته باشید ، ممنون میشم . همین لحظه مریم خانم تلفنش تمام شد و سوار شد اولین حرف مرجان هم این بود : مامان خوب شد رفتی واسه تلفن بیچاره آقا فرهاد می خواستند یه چیزی بگن روشون نمی شد .
اصلا باورم نمی شد اینقدر بی ظرفیت باشه و آبرو منو ببره اما گفت : میگن چون ترم آخر دانشگاه هستن نمیرسن رانندگی به من یاد بدند منم دیگه از هفته آینده نباید مزاحمشون بشم .
با این ترفندش این لذت رو هم ازم گرفت . تلفنی پرسیدم چرا این کار کرد و رانندگی چه ربطی به پیشنهاد من داشته ؟ جواب داد : دوست نداشتم بیشتر از این به چشم یه دختر خراب به من نگاه کنین . گفتم این چه حرفیه شما نجیب ترین دختری هستید که توی عمرم دیدم . گفت به هر حال بذارید حداقل روابط خانواده هامون سر جاش بمونه .
چهار ماه دیگه هم از این جریان گذشت و سال 84 شده بود که پس از هشت ماه آشنایی و هشت ماه خماری دیدم بهترین مورد برای ازدواج من همین مرجان هست هیچ ایرادی نداشت مخصوصا که از نجابتش واقعا مطمئن بودم و این برام خیلی ارزش داشت آخه من ظاهری خوب و شخصیتی با کلاس داشتم ولی بازم باهام دوست نشده بود خانواده بسیار خوبی هم داشت ( ناگفته نماند بی حساب و کتاب هم سراغ ازدواج نرفتم تازه لیسانسم گرفته بودم و پدرم دنبال خرید یک مغازه برایم بود معاف هم شده بودم چند میلیونی هم داشتم که تقریبا پول همان پراید بود ) خلاصه مطرح کردم و رفتیم خواستگاری مرجان لجباز . دو جلسه اول همه چیز خوب پیش رفت تا سومین جلسه خواستگاری که من به او گفتم : ببینید مرجان خانم رسم اینه که دو طرف درباره همه چیز صحبت می کنن جز یه چیزی که کم اهمیت هم نیست . البته حرفای منو توهین تلقی نکنید مثل اونبار که دختر خراب رو مطرح کردید . گفت نه راحت باشید . گفتم ببینید از روابط ج ن س ی هیچ صحبتی نمیشه و من و شما هم صحبتی در اینمورد نکردیم . گفت یعنی صحبت کنیم ؟ گفتم لازمه آخه . گفت گوش می کنم . گفتم لذتهایی که خدا توی روابط ج ن س ی و زناشوئی قرار داده خیلی متنوع هستن و متاسفانه بعضی زوجا چندان استفاده ای نمی برند . من تمایل دارم یا بهتره بگم مصمم هستم که توی این مورد شکر نعمت رو عملا و کاملا بجا بیارم .
گفت میشه این شکرگزاریتون رو شفاف تر بیانش کنید تا منم راحت تر بتونم تصمیم بگیرم ؟ گفتم می ترسم ولی میگم . ببینید منظورم اینه که مثلا ا ر ا ل ، آ ن ا ل رو فاکتور نگیریم . ( اون طفلک که مثل من شب و روز توی سایتهای – – – نبوده اصلا متوجه نشد چی میگم ) گفت من راجع به بعضی چیزا نمی تونم از مامانم راهنمایی بخوام خودتون لطف کنید واضح تر بگید بابا من هجده سالم بیشتر نیستا . گفتم ا ر ا ل یعنی س ک س دهانی یا س ا ک زدن و آ ن ا ل هم س ک س مقعدی از عقب البته منظورم مداوم نیست که عوارض داشته باشه . سرش پایین انداخت و حدود یک دقیقه هر دو ساکت بودیم . بالاخره خودش سکوت رو شکست و گفت بهم بر نخوردا دارم فکر می کنم چون جوابش حساسه یه عمر باید پاش ایستاد . اتفاقا خوشحالم شما اینقدر دقیق موارد لازم رو دارید عنوان می کنید . ولی اصلا برام هیچکدوم از این دو تا قابل تصور هم نیستش واقعا نمی تونم بپذیرم حتی اگه تنها هدف شما از ازدواج باشن . ( اینا رو در حالیکه قالی رو نگاه می کرد می گفت ) خیلی ناراحت شدم چون برای منم اصلا قابل گذشت نبود از طرفی هم نمی خواستم بعد مجبورش کنم یا خیانت کنم و جای دیگه ای به این خواسته هام برسم . بهش گفتم : حالا شما فکراتون بیشتر بکنید ما هیچ اختلاف نظری تا حالای صحبتامون نداشتیم حیفه به هم نرسیم منم که بیشتر از تمام دنیا شما رو دوست دارم . هشت ماهه . جواب داد : راستش هم خوشحالم هم ناراحت چون دل به دل راه داره و منم … ( دیگه مکث کرد بعد ادامه داد ) ولی اصلا فکرش نکنید که من راضی بشم واقعا نمی تونم با این وجود شب تماس می گیرم نظر قطعی رو بهتون میگم .
کمی خلاصه تر بنویسم ، شب جواب منفی قطعی داد و چند ماه بعد با پسری بنام میلاد عقد شد و پس از ده ماه زندگی با هم چون پسره دست بزن داشت ، جدا شدند ( توی این ده ماه هم روابط خانوادگیمان ادامه داشت یکبار هم مرجان با خود میلاد آمدند ) حالا دیگه مرجان شده بود یک ماهروی جوان ، جذاب و اپن که دیگه معنی خیلی چیزا رو لمس کرده بود اصلا هم ناراحت طلاقش نبود و هر چه پسره التماس می کرد اینبار دیگه هیچ فرصت دوباره ای بهش نمی داد .
البته از لحاظ ازدواج ، مرجان برای من هم تمام شده بود چون علاوه بر آن عدم توافقی که با هم داشتیم ، ازدواج قبلی او هم به آن اضافه شده بود ولی این مورد دوم برایم قابل گذشت بود و یکبار که با مادرش به خانه ما آمدند فقط من خانه بودم و به بهانه اینکه چند سوال کامپیوتری از مرجان دارم با او به اتاق خودم آمدیم البته مطمئن بودم بزودی مریم خانم هم به اتاق من می آید تعارفش هم کرده بودم . همون اول که تنها بودیم سریع ازش خواستگاری کردم . کمی صمیمی تر شده بودیم . گفت یعنی میلاد ( شوهر سابقش ) برات مهم نیست ؟ پرسیدم مخالفتش ؟ جواب داد : مخالفت که غلط کرده ازدواج گذشتم رو میگم . گفتم : نه جسم تو و نه روح تو با اون ده ماه زندگی تموم که نشدن . جواب داد : تموم نشدن ولی عوضم نشدن هنوز روی اون دو تا خواستت هستی ؟ گفتم اگه تو عوض نشدی من بدون هیچ تجربه ای عوض شده باشم ؟ معلومه که روی خواستم هستم . گفت : پس بدون تجربه هم اینقدر دوست داری ؟ شاید بدت بیاد شاید زیادی از خود بیخودت کنه خودت بگی نمی خوام . گفتم : یعنی اینقدر حرفه ای شدی ؟ یادمه حرفش هم که میزدی به قالی نگاه می کردی . گفت نه خیر حرفه ای نشدم اون بیچاره هم توی خماری موند ولی دیگه اندازه تو هم بهش اهمیت نمی داد . گفتم حالا نظر قطعی رو شب تماس می گیری بهم میگی ؟ گفت : چه خوب یادت مونده دوست داشتن یعنی این . آره چون هیچ اختلاف نظری تا حالای حرفامون نداشتیم حیفه . بیشتر فکر می کنم شب بهت تماس می گیرم . ( اونم حرفی که من توی جلسه خواستگاری اولیم زده بودم ، بکار برد )
هم اون شب که زنگ زد و هم چند بار دیگه نتونستیم با هم به توافق برسیم و بعد از عید 86 هم شده بود . یعنی از اواخر 83 تا حالا عاشقش بودم و دستم هم بهش نخورده بود روز به روز هم جذاب تر و خوشکل تر می شد بعد ازدواجش آرایش بیشتری هم می کرد و دیوونه کننده تر شده بود . توی این مدت گواهینامه رانندگی هم گرفته بود . یک روز منتظر تاکسی بودم که کاملا تصادفی مرجان جلوی من نگه داشت سوار شدم گفت هر چه باشه من سه جلسه اول ماشین راندنم رو از تو دارم . در راه فن پرایدش کار نکرد من راحت می تونستم درستش کنم اما حیفم می اومد به این زودی منو برسونه و بره برای همین گفتم این وقتی داغه نمیشه بهش دست زد کمی که خنک شد تا خونتون نرم رانندگی کن اونجا درستش می کنم . رفتیم و اتفاقا با آنکه من به خیال خالی بودن خانه شان هم نبودم ، دیدیم مریم خانم روی کاغذی نوشته : مرجان دایی رضام فوت کرده من وبابات و مهیار ( برادر بزرگتر مرجان ) خانه آنها هستیم ما احتمالا عصر یا غروب میایم تو برای خودت ناهار یه چیزی درست کن یا بخر اگر هم خواستی عصر بیا اونجا . ببین موبایلت هم چرا زنگ نمی خوره ؟
مرجان یادش اومد که موبایلش رو توی آرایشگاه جا گذاشته ولی فعلا ماشینش خراب بود و بی خیال موبایل شد منم حسابی خودم رو معطل ماشین کردم تا خوب مرجان گرسنه بشه بخواد ناهار بخوره . همون اول که رسیده بودیم خونه اونها ماشین رو توی حیاط برده بودیم تا همسایه هاشون منو نبینن . وقتی کار ماشین تمام شد مرجان با پررویی گفت خسته شدید حالا با خود ماشین برید خونه بعد ازتون می گیرمش . منم از اون پرروتر گفتم حداقل می گفتی بیام دستام بشورم فرمون ماشین خودت چرب نشه . گفت چرا ناراحت شدی آب که توی حیاط هستش من فکر کردم شستی به خدا . با خنده گفتم مرجان خانم فکر کردی ناهار هم خوردم ؟ گفت وای معذرت می خوام یه ربع به دو هست ؟ بیا داخل یه چیزی بخور به مامانت اینا هم بگی هنوز ناهار نخوردم برای ما زشته . بی تعارف و از خدا خواسته رفتم . نفهمیدم چه موقع زنگ زده بود که غذا آوردند . کباب کوبیده و ماست موسیر و نوشابه بود خوردیم و لذتبخش ترین و باور نکردنی ترین و فراموش نشدنی ترین ناهار عمرم هم بود .
مرجان اصلا دختری نبود که به این راحتی ها بشه ازش لذت برد و من هم جرات هیچ گستاخی نداشتم جز اینکه مودبانه به خودش بگویم و از خودش بخواهم تازه حساب گناه و … هم زیاد می کرد . شروع کردم گفتم مرجان من که می دونی چند ساله که دیوونه توام تو هم که یه بار گفتی دل به دل راه داره پس چرا دیگه اینقدر اذیتم می کنی . ببین اینا یاری خدا هست که همه شرایط رو ردیف کرده که الان من و تو بی هیچ قصد قبلی کنار هم باشیم می دونم دختر با ایمانی هستی و اهل روابط حرام و گناه نیستی ولی تو که باکره نیستی شوهردار هم نیستی منم که زن و بچه ندارم چه ازدواج موقتی از ازدواج موقت من و تو بجا تر و حلال تر . بیا و نه نگو که دیگه واقعا کشتی منو .
مرجان خیلی سعی می کرد خودش رو کنترل کنه و بی تفاوت نشون بده ولی بی تفاوت هم نبود . گفت : یعنی عقد موقت مخفی بدون اجازه بابام ؟ بعدشم کی خطبه می خونه ؟ خودت ؟ کاش زودتر می رفتی خونتون .
گفتم دختر من میگم چی تو میگی چی . مرجان منم پسرما شاید یه کم کنترلم رو از دست دادما ؟ ببین توی این لحظه هیچ پسری به این مودبی برخورد نمی کنه ها اونم با یه فرشته مثل تو واقعا سخته آدم بتونه حتی صبر کنه . گفت بابا حالا بتون صبر کنی تا ببینم رساله کجاست حداقل خودمون بخونیم .
اینو که گفت داشتم از شادی پر در می آوردم . آخه انتظار داشتم بیشتر از اینا ناز کنه . رساله رو آورد و خوندیم و محرم شدیم با کی ؟ با هلوی اپن 20 ساله منم 26 سالم شده بود ( سنهای الانمون ) . با اتمام خطبه چنان به لبهای هم چسبیدیم که انگار خیال جدا شدن نداشتیم . باقی ماجرای اون روز هم که حتما همه می دونید دیگه .
بعد از آنروز به یاد موندنی ، مرجان فقط مادرش رو به تدریج از قضیه با خبر کرد نه اینکه جریان اونروز رو به مادرش بگه فقط گفته بود فرهاد به من پیشنهاد ازدواج موقت داده منم اگه شما اجازه بدید چون از لحاظ جنسی نیاز دارم و فرهاد هم مورد مناسبی برام هستش می خوام قبول کنم . مریم خانم هم پذیرفته بود .
بعد از اطلاع مادر مرجان ، من فقط به همین منظور یک سوئیت رهن کردم و حدودا هفته ای یکبار اونجا من و مرجان با هم س ک س داشتیم البته روابط خانواده ها هم مثل قبل بودش و جز من و مرجان و مامانش هیچکس چیزی نمی دونست ناگفته نماند قبل از رهن خانه ، سه نفری به محضری هم رفتیم و من و مرجان رسما عقد موقت یکساله شدیم . راستی یادم نره بگم که مرجان با س ا ک هم هیچ مشکلی نداشت و بیخود اینقدر کلاس می ذاشت فقط میگفت قبلش هر دو دوش بگیریم و متقابل هم باشه . البته از مقعدی همچنان بی نصیبم گذاشت و اصراری هم نمی کردم و خیلی هم خدا رو شکر میگفتم که توی این موقعیت قرار گرفتم که بدون احساس گناه بتونم روابط جنسی سالمی داشته باشم .
از شانس بد من و شانس خوب مرجان هنوز دو ماه هم از ازدواج موقتمان نگذشته بود که در همون رفت و آمدهای خانوادگی ، پسرخاله خود من برای اولین بار مرجان را دید و نه یک دل و نه صد دل هزار دل عاشق این دختر شد . موقعیت و مشخصات خوبی هم داشت ازدواج اول مرجان هم اصلا براش مهم نبود . نمی دونستم چکار کنم مسلما مرجان ازدواج دائمش رو فدای ازدواج موقت با من نمی کرد . منم به ناچار با اینکه دلم نمی خواست ، جریان عقد موقتمون و اون سوئیت رهنی رو به پیمان ( پسرخاله ام ) گفتم . پیمان اولش خیلی ناراحت و حیرت زده شد ولی کمی فکر کرد و گفت : اینقدر زیاد می خوامش که اینم بی خیال . باکره که نیستش حالا تو هم روش . بگذریم ، این عاشقی پسرخاله ما باعث شد که من عجولانه و مصرانه برای ازدواج دائم از مرجان خواستگاری کنم و مرجان هم جواب بده که : از لحاظ خصوصیات ظاهری و موقعیتی هر دوی شما خوبید و در حد هم هستید ( اینو راست هم میگفت فقط پیمان دو سال جوانتر از من هست ) ولی دوست داشتن و خواستن آقا پیمان برام ثابت شده تر هستش چون با وجود خیلی چیزا بازم منو می خواد و دائم هم می خواد . آقا فرهاد بهتره شما هم گذشته با من رو فراموش کنید و به آینده با من فکر نکنید جواب منفی چندان هم شنیدن نداره که شما مایلید اون رو بیش از یه بار بشنوید .
( اینکه چقدر ناراحت شدم رو وصفش نمی کنم که شما هم ناراحت نشید چون جریان چند تا س ک س با مرجان هم وصف نکردم که لذتی ببرید . پس بی حساب میشیم ) فقط اینو بگم که من بیچاره بعد از 26 سال هم که دستم به جنس مخالف رسید ، آقا پیمان دیر اومد و زود هم بردش . هفتم شهریور 86 مصادف با میلاد امام زمان (عج) توی شهر صدرای شیراز به قول خود آقا داماد جشن ازدواج دائم و همیشگیشون هست . اگه تشریف ببرید ، خوشحال میشن . به هر حال مبارکشون باشه و خوشبخت بشن قسمت منم این بوده که به جنس مخالف معتادم کنه و تنهام بذاره . فرهاد از شیراز shiraziboy57@yahoo.co.in