جمال ۱

اوت 28, 2010

تقریبا دو سال پیش ، اواسط بهمن ماه بود و حدودا یك سالی می شد كه از جمال خبر نداشتم ، ( به خاطر برخی مسائل، روابط دو تا خانواده كمی به هم خورده بود و بزرگای خانواده با هم صحبت نمی كردن. البته شنیده بودم كه مقدمات سفر دائمیشون به اروپا هم جور شده و همین روزهاست كه برای همیشه از ایران برن .) در این مدت بد جوری تو كف یه سكس با جمال مونده بودم ، ولی اصلا دوست نداشتم خودم پا پیش بزارم و باهاش تماس بگیرم . در هر صورت بعد از چند روز كه به این شكل گذشت دل به دریا زدم و بهش زنگ زدم . از شنیدن صدای من خیلی خوشحال شد و بدون اینكه من چیزی بگم خودش گفت : كامی جون كجائی ، كوچولو حسابی تو لك رفته و با من اصلا حرف نمیزنه و همش بهانه تورو میگیره . جمال به كیرش كوچولو میگفت. من از شنیدن این حرف خوشحال شدم و خوشحال تر اینكه خود جمال حرفو پیش كشید و ازم خواست كه حتما به خونشون برم و گفت : كه اگه نیای دیگه نمیتونیم همدیگرو ببینیم ، چون ما یه مدت كوتاه ایران هستیم و برای همیشه از اینجا میریم .از شنیدن این حرف حسابی ناراحت شدم ولی خودمو كنترل كردم و با یه حالت تقریبا بی تفاوت گفتم : باشه سعی میكنم قبل از رفتنتون یه سر بهت بزنم، ولی اون اصرار كرد و گفت : امروز ، فردا هیچكی خونه نیست و میتونیم حسابی باهم حال كنیم ، همین امروز راه بیفت بیا چون میخوام اینبار دیگه كونتو جر بدم. من هم كه منتظر اصرارش بودم گفتم باشه همین الان راه می فتم…
خونه ما یك شهرستان و خونه خالم شهرستانی دیگه بود با فاصله سه ساعت ، حدود ساعت 4 بعد از ظهر به اونجا رسیدم ، وقتی به در خونشون رسیدم ، دیدم دم در اییستاده و منتظر منه از دیدن همدیگه خیلی خوشحال شدیم ، و حسابی همو بغل كردیم و بوسیدیم …
حدود نیم ساعتی كه از اومدنم گذشت ، جمال ازم خواست برم و یه دوش بگیرم و كمی به خودم برسم ، از جام بلند شدم و رفتم سامسونتمو كه یه گوشه ای بود باز كردم كه وسائل حمومو بردارم ، در این وقت جمال اومد كنارم نشست و آروم دستشو از روی شلواركی كه پوشیده بودم روی كونم كشید كمی كه این كارو انجام داد دستشو برد توی شرتم و با نوك انگشتاش شروع كرد به نوازش سوراخ كونم و با دست دیگش كیرشو از روی شلوارش می مالید، ازش خواستم كه بزاره واسه بعد از حموم، اونم گفت: باشه زیاد ادامه نمیدم ،فقط قبلش یه ذره كوچولو رو بخور ، بلافاصله بلند شد كیرشو در آورد و نزدیك دهنم گرفت ،كیرش كاملا راست شده بود منم كیرشو كمی تو دستم گرفتم و بعد تا آخر اونو توی دهنم كردم و شروع كردم به لیسیدن ، چند لحظه بعد خواستم بلند شم كه دستشو روی شونه هام گذاشت و خواست كه ادامه بدم بعدشم دستاشو پشت سرم حلقه كرد و شروع به تلمبه زدن توی دهنم كرد با هر بار فشار دادن، كیرش تا ته گلوم میرسید به شكلی كه پیشونیم به شكمش می چسپید . بعد از اینكه تقریبا 2 دقیقه ای این كارو انجام داد خودش كیرشو از دهنم درآورد و گفت : كافیه بزاریم واسه بعد از حموم و شام.
من رفتم دوش گرفتم و بعد ز من هم جمال رفت و دوش گرفت .
بعد از اینكه شامو خوردیم ویه استراحت كوتاه كردیم جمال از روی كاناپه بلند شد و روی زمین نشست ، پشتشو به كاناپه تكیه داد ، پاهاشو دراز كرد و از من خواست كه دست به كار شم ، منم رفتم وسط پاهاش نشستم ، گرمكنشو از پاش درآوردم كیرشو كه كمی راست شده بود تو دهنم گرفتم و شروع به ساك زدن كردم چند لحظه بعد كیرش حسابی شق شده بود، همینطور كه داشتم كیرشو ساك می زدم ، كونمو به طرفش چرخوندم كه اونم كارشو شروع كنه ، بعد از ینكه كمی از روی شلوارك كونمو دست زد به آرومی شلوار و شرتمو پایین كشید و شروع كرد به مالیدن كونم ، انگار اولین باری بود كه كونمو میدید همش از خوشگلی كونم تعریف می كرد ، و با صدایی لرزان و شهوت آلود می گفت : من این همه دختر و پسر رو گائیدم ولی تو یه چیز دیگه ای و… با شنیدن حرفاش و حركاتش منم حسابی تحریك شده بودم، از ساك زدن دست كشدم ، بلند شدم لباسامو در آوردم و جلوش روی زمین دراز كشیدم ، یه متكا زیر كونم گذاشت منم پاهامو بالا دادم ، یه كم پماد به انگشتش زد و اونو توی كونم كرد ، ازش خواستم كه اروم اینكارو انجام بده و با یه انگشت، چون درغیر اینصورت كونم گشاد می شد و وقت كردن اصلا بهم حال نمی داد وحتی خودشم بعدا معترض می شد كه چرا كونم اینقدر گشاد شده ؟با شنیدن این حرف تازه یادش اومد كه راسم میگم و این چند سال گذشته كونم بدجوری باز شده و نمیشه زیاد دستكاریش كرد به همین خاطر منو به پهلو خوابوند ، خودشم اومد كنارم دراز كشید . یه پاشو زیر پام گذاشت و كیرشو دم سوراخ كونم، با یه فشار كیرش تا خایه تو كونم فرو رفت ، كیر جمال چندان بزرگ نبود و فقط سر كیرش بود كه یه مقدار بزرگتر بود و با كمی درد وارد كونم میشد بعدش هم كه یه كم تلمبه میزد ، كونم درست و حسابی باز می شد و راحت كیرشو تو خودش جا می داد .
اون شب جمال وقت كردن بیشتر از دفعات قبل از گشادی كونم معترض بود و همش غر میزد به هر حال بعد از اینكه به شكلهای مختلف كونمو گائید ، منو سرپا کرد و بعد از چند بار تلمبه زدن آبشو با فشار توی كونم خالی كرد…
اون شب تا صبح دو بار دیگه هم با هم سكس داشتیم …

Advertisements

من، ژانت و سرهنگ

اوت 26, 2010

پاییز بود.شش ماهی میشد كه به اینجا آمده بودم دیگه جا افتاده بودم دوست پیدا كرده بودم با یك دختر كانادایی مهربان كه چند سالی بزرگتر از من بود هم خانه بودم.دو سه ماهی هم دوست پسر ایرانی به اسم ابراهیم داشتم كه فرزند یك سرمایه دار مهاجر بود و به لحاظ مالی بهم میرسید ولی دوستی ما خیلی طول نكشید یعنی او اینطور عادت داشت كه دخترهایی كه تازه از ایران می امدند را تور میكرد و بعد از مدتی یك نفر جدید تر پیدا میكرد.خلاصه به وضعیت خو گرفته بودم.

یك روز بعدازظهر توی كافی شاپی نشسته بودم و مجله ای فارسی جلویم بود كه مردی حدودآ شصت ساله و بلند بالا و خوش لباس با لبخند سر میزم آمد و اجازه نشستن خواست با بی میلی پذیرفتم و او هم نشست و آبجو سفارش داد. من هم سرم را با مجله گرم كردم و اهمیتی ندادم ولی شروع به سوال كردن و صحبت كرد و من هم شكسته بسته جواب میدادم حوصله نداشتم وگرنه تصور نمیكردم كه نظری داشته باشد. بهر حال سماجت و سن و سالش باعث شد به حرفهایش گوش كنم خوش صحبت و با سواد بود و اینطور كه میگفت از اعضای سابق ارتش شاهنشاهی و مرتب مرا دخترم صدا میكرد تقریبآ جذبش شده بودم و به نظرم آدم مطمئنی میرسید پول میز را حساب كرد شماره تلفنش را نوشت و با من خداحاظی كرد و رفت. كاغذ را نگاه كردم نوشته بود سرهنگ جلال آریا نژاد….
دیر شده بود آمدم به سوئیتم ژانت نگران شده بود، ماجرا را برایش تعریف كردم، خندید و گفت مواظب باشم! گفتم بابا شصت سالشه! گفت یه ضربالمثل فرانسوی هست كه میگه از پیرها بیشتر باید ترسید. آنشب گذشت و شبها و روز ها یكی پس از دیگری می آمد و میرفت و شماره تلفن سرهنگ هم گم و گور شد. یكماه بعد طبق عادت توی كافی شاپ همیشگی نشسته بودم كه سرهنگ ذوق زده آمد سر میزم: و سلام ستاره! تو كجایی؟ گلایه و گلایه! منهم ابراز شرمندگی كردم كه شماره گم شد و از این تعارفات ایرانی.كمی صحبت كرد و كمی درد دل و نالیدن از غربت و تنهایی و افسوس برای عزت و شوكت گذشته خود و سرزمینش و شرحی از فعالیتهای سیاسی اش در كانادا و اینكه تو هم دوست داری كار سیاسی بكنی.گفتم نه من تصمیم دارم برگردم. بعد از كارهای هنری اش در زمینه نقاشی و موسیقی خلاصه به در و دیوار زد تا بلكه موضوعی مورد علاقه من برای دوستی بیشتر پیدا كند.
گفتم جناب سرهنگ من روانكاوی میخونم و عاشق اینترنتم. مكثی كرد و گفت پس باید یادم بدی! گفتم چی رو؟ گفت همین كامپیوترو دیگه. خندیدم و گفتم مگه مجبورین؟ بعد شروع كرد به تعریف از كامپیوتر و اینكه فردا میره یه پی سی میخره ومن برم یادش بدم!!
گفتم جناب من خیلی گرفتارم!
گفت اختیار دارین حق التدریستون محفوظه و دست كرد توی جیب پالتوش شروع كرد به پول شمردن! گفتم چیكار میكنین؟ هنوز كه …
پونصد دلار شمرد و گذاشت روی میز و نگذاشت حرفی بزنم. خیلی وضع مالیم خراب بود وسوسه شده بودم، من منی کردم،
گفت تعارف نکنین ما هموطنیم. گفتم آخه گفت آخه بی آخه! حساب حسابه! وقتی سردرگمی منو دید، سریع پول میز رو حساب کرد و رفت. سر رو روی میز گذاشتم احساس بدی داشتم خوب میدانستم قبول این پول چه معنایی داره و طرف دیگه ول کن نیست.
تصمیم گرفتم پول رو نگه دارم و دفعه بعد برش گردونم. وسایلم رو جمع کردم و به سوئیتم برگشتم. ژانت فهمید آشفته ام، کنارم نشست سیگاری آتش زد،دستم داد و گفت دیگه چی شده؟ گفتم هیچی! گفت لابد سرهنگ و دیدی؟ گفتم آره و پولو نشونش دادم.
خندید و گفت پیش پرداخته گفتم گمشو پتیارهء مادر جنده و دنبالش کردم اونهم دور اتاق میدوید و دست میزد و رفت سمت اتاق خواب خودمو انداختم روش .گفتم حرومزاده چی گفتی؟خندید و گفت هیچی خواستم از تو حست دربیای لبامو گذاشتم روی لبش و بعد از یه بوسه گفتم آخه من نمیتونم.گفت مگه قولی دادی؟ گفتم نه! گفت خوب مهم نیست پس جشن میگیریم گفتم باشه و دوباره لباشو میکیدم مزه شهد میداد تاپشو کندم وگفتم پولو داده بهش کامپیوتر یاد بدم و رفتم سراغ سینه هاش که مثل مرمر میمونه، سینه هاشو حسابی لیسیدم به اه و اوه افتاده بود،
دستم و بردم تو شرتش مثل هلو نرم بود داشتم میمالیدمش که یهو تلفن دستیم زنگ زد، خودش بود. من اصلآ شماره بهش نداده بودم، شوکه شدم،گفتم شمایید؟ گفت آره راستی من شماره شما رو داشتم میخواستم ببینم اجازه دارم باهاتون تماس بگیرم؟ نمیدونستم چی بگم،گفتم اختیار دارین! کامپیوتر خریدین؟ گفت نه اتفاقآ برای همین مزاحم شدم ببینم چه مارکی بهتره؟ گفتم فرقی نداره، آی بی ام خوبه و…
مکالمه تموم شد. بغض گلومو گرفته بود، نشستم روی تخت. ژانت گفت ولش کن،دستشو انداخت دور گردنمو خوابوند روی تخت و این دفعه اون شروع کرد لب و سینه ،ژانت استاد ماساژ بود،تمام خستگیهای روحی و جسمیمو فراموش کردم توی خلسه بودم که حس کردم دارم از شهوت آتیش میگیرم، ژانت داشت کسمو میخورد و با ویبراتور افتاده بود به جونم ومن داشتم میمردم، موهاشو گرفته بودم و دور دستم می پیچوندم اونم حسابی جیغ میکشید و جیغاش بیشتر حشریم میکرد…
صبح زود من و ژانت که دیرمون هم شده بود زیر دوش بودیم. من و ژانت دو هفته ای بود تختامونو بهم چسبونده بودیم هیچکدوم لزبین نبودیم حتی زن رو به مرد ترجیح هم نمیدادیم(مثل بعضی بای سکسوالها) ولی بی اعتمادی به مردها، ترس از ایدز، ترس از دیوانگان به ظاهر جنتلمن و البته علاقه شدیدی که بهم پیدا کرده بودیم باعث شد یه شب توی مستی تصمیم بگیریم از مردها بی نیاز شیم ولی این موضوع از بین خودمون خارج نشه، بعد تختامونو بهم چسبوندیم و با هم خوابیدیم….
اظطراب شدیدی داشتم هم میترسیدم هم حس ماجراجوییم باعث میشد برای دوشیدن جناب سرهنگ نقشه بکشم، ضمنآ در کل احساس خوبی نسبت به قضیه نداشتم و تصمیم هم نداشتم خودمو بهش بفروشم. چند روز گذشت تا تماس گرفت و با ذوق و شوق یه جوون هیجده ساله از کامپوترش تعریف میکرد از اینکه مجبور شده به خاطر من تو خرج بیفته خنده م میگرفت. خواست دعوتم کنه که پریدم توی حرفشو توی کافی شاپ برای فرداش قرار گذاشتمو نذاشتم حرف بزنه، فقط گفتم بزندش به برق که شارژ باشه و به بهانه اینکه دستم بنده قطع کردم، البته دستم بند ژانت بود! از اینکه بازی رو کنترل کرده بودم یه نفس راحت کشیدم و ژانت رو محکم بغل کردم و بوسیدم.مدام تو فکر فردا بودم و نقشه میکشیدم قصد داشتم رک ازش بپرسم از جونم چی میخواد و بیخودی کشش ندم. فرداش یه روز تعطیل بود یادم نیست شنبه یا یکشنبه، خلاصه تعطیل بود و از دو ساعت قبلش ژانت شروع کرد به درست کردن من! هی میگفتم نکن مگه عروس درست میکنی؟ یارو خیال برش میداره گوش نمی کرد، میگفت میخوام ببینم چه شکلی میشی البته راست میگفت، هیچوقت بیشتر از یه روژلب توی صورتم ندیده بود، کی حال و حوصله آرایش داشت. توی ایران بدونه آرایش کامل توی خونه هم نمیگشتم چه برسه به بیرون! راست میگن هر چی رو میخوای تو جامعه گسترشش بدی غدقنش کن! من خیلی سرکش بودم یه بار حساب کردم از شونزده تا بیست و شش سالگی که از ایران خارج شدم، هیجده بار به جرائم مختلف منکراتی دستگیر شدم و تا دلتون بخواد جریمه دادم یه دفعه تا پای شلاق هم رفتم، کتک هم چند باری خوردم ولی از رو نمیرفتم! من چون کلیمی بودم بعد دستگیری علیرغم اینکه قانونآ گیر کمتری میتونستن بدن، ولی بیشتر اذیت و توهین میکردن تا بلکه عصبانیت کنن یه چیزی بگی اونوقت برات پرونده کنن….
چه میدونم بد محیطی بود خلاصه، برای همه هموطنا صبر جمیل!آرزو میکنم
قرار شد ژانت باهام بیاد ولی زودتر برگرده که هم طرفو ببینه هم طرف ببینه ما کس و کار داریم! ژانت گفت عجب چیزی شدی حیفی ها ! به شوخی گفت نمیخواد بری بیا بریم اطاق خواب کارت دارم! بالاخره راه افتادیم و رفتیم سمت کافی شاپ.از اینکه ژانت همراهم بود خیلی خوشحال بودم و احساس ایمنی داشتم باز هم حس میکردم خوب بازی کردم. از پشت شیشه سرهنگ رو دیدم که به سیگارش پک میزد گفتم ژانت ژانت اینه.گفت ای بدک نیست کچل خان! ولی کور خونده نمیذارم تیکهء منو قاپ بزنه! خندیدیمو رفتیم تو اول حواسش نبود سر میزش که رسیدیم اول نگاهی به ژانت کرد بعد با تعجب و ناراحتی جواب سلام داد و حتی یادش رفت مثل قبل از جاش بلند شه.
ژانت هم خیلی مظلومانه به انگلیسی سلام کرد و نشست. دست و پاشو گم کرده بود فکر میکرد بهش رو دست زدم! یه کم براش توضیح دادم که دوستم اینورا کار داشت، گفتم بیاد به شما معرفیش کنم، آخه ما همخونه ایم و این جمله رو با غلظت گفتم. کمی از ناراحتیش کم شد و به لپتاب اشاره کرد و گفت ایناهاش! گفتم مبارکه! صحبتهای معمولی ادامه یافت و در فرصت مناسب ژانت را با چشمکی فرستادم خونه. کمی خودمو جمع و جور کردم و بی مقدمه رفتم سر اصل مطلب، خیلی خشک و رسمی گفتم آقای آریا از من چی میخواین؟ اونم که غافلگیر شده بود به من من افتاد و گفت هیچی عزیزم،گفتم که،م یخوام….
حرفشو قطع کردمو گفتم بجز کامپیوتر؟….سرشو انداخت پایین و با گیلاس مشروبش بازی کرد…داد زدم گارسون!
از جا پرید و شاید ترسید و هراسان نگاهم کرد…گارسون گفت امر بفرمایید؟گفتم لطفآ یه گیلاس جین…سرهنگ نفس راحتی کشید و لبخند تلخی زد کمی خشن شده بودم، نقش بازی نمیکردم واقعآ عصبی بودم. او هم که دید نمیتونه طفره بره و من منتظر جوابم سعی کرد آرومم کنهو شروع کرد به آرومی حرف زدن که میدونی ستاره من خیلی دوستت دارم البته فکر بد نکنی ها! راستش من به لحاظ جنسی ناتوانم ولی از نظر روحی، خب نیاز دارم که یک نفر…کمی آروم شدم و از اینکه صدام رو بلند کرده بودم عذر خواهی کردم. او ادامه داد که پروستاتش تومورال بوده و جراحی شده از همون زمان از نظر جنسی بشدت ناتوان شده و قادر به سکس نیست.
خیلی حرفشو باور نکردم وسعی کردم کمی روانکاویش کنم.گفتم پس سکس نیاز ندارین ولی دلمشغولی سکسی میخواین؟ ببینم الان دلمشغولیتون چیه؟ گفت:فیلم،مجله و کتابهای پورنو،رفتن به کلوبهای سکس(که میشه توش به سکس کردن دیگران نگاه کرد و احیانآ شریک هم شد) و بریست ماساژ(گرونترین نوع ماساژ در اینجا،یعنی ماساژ با سینه های خانومهای سینه بزرگ100$)گفتم پس بد نمیگذره؟!خندید و گفت نه بابا اینا روحم رو ارضاء نمیکنه. چند بار هم با روسپی هایی آشنا شدم ولی اصلآ لذت نمیبرم ،آخه من سکس که نمیتونم بکنم احتیاج دارم کسی باشه که بتونم با عشق سرتا پاشو بلیسم، ببوسم، با فاحشه که نمیشه.
گفتم: خبه آقا ،ایرانی بازی در نیارین! فاحشه هم بره حموم و بیاد بیرون با زنای خونه دار فرقی نداره. شما هم نزدیکی ندارین که از بیماری بترسین. گفت نمیدونم شاید تو راست بگی ولی من باید یه نفر و دوست داشته باشم…
گفتم: و حالا منو دوست داری و میخوای به شیوهء خودت باهام سکس کنی خجالت هم که نمیکشی؟
سرشو دوباره انداخت پایین که دوباره داد زدم گارسون و گیلاسمو بردم بالا و از فریادم دوباره برق از سرش پرید!
گفتم بیشرم حالا جنده ها بهت مزه ندادن به فکر دخترای جوون تازه وارد افتادی؟ ببینم خودت دختر نداری؟ دوست داری بابای من دخترتو بخوابونه کسشو بلیسه؟! داشت شاخ درمیاورد، دست و پاشو گم کرده بود، دو سه نفر از صدای من سرشون برگردوندند و نگاهی کردند، به التماس افتاد که تو رو خدا یواش ستاره جان! غلط کردم، ببخشید، آبروریزی نکن اینجا ایرانی زیاد میاد، منو میشناسن……
گیلاس دوم سر کشیدم، داغ شده بودم و دوست داشتم تیکه تیکش کنم! سکوت چند دقیقه ای طول کشید، با پک های محکم به سیگار سرم گیج میرفت گیلاس سوم و چهارم رو هم به حلقم ریختم.
گفتم ببخشد من باید برم! گفت ستاره جان مگه من چی گفتم که اینقدر عصبانی شدی، خب من یه پیشنهاد کردم، شما قبول نکن، دوستیمون هم بجای خودش. ببین شما داری غیر غربی رفتار میکنی، در حالیکه منو سرزنش میکنی. ببین من اینجا خیلی دست و بالم بازه میتونم همه جور کمکت کنم، میتونم پشتیبان خوبی برات باشم، یه دوست خوب، خب تو هم اگه دوست داشتی در حق من محبت میکنی، فقط همین، اصلآ من حرفمو پس میگیرم. یه کم دیگه بازیش دادم البته اصلآ نمیخواستم به لحاظ روانی خردش کنم چون میدونستم که این افراد به اندازه کافی دچار عقده ها و کمبدهای جور و واجور هستند و تحریک و تحقیرشون باعث انتقام گیری میشه. یه کمی نرمتر رفتار کردم و کلی عذر خواهی…
تصمیم گرفتم بدوشمش، البته مصمم تر و آسوده تر از قبل! میدونستم با موقعیت شغلی و سیاسی که در تورنتو داره(دبیر شاخه تورنتو حزب م.) نمیتونه اذیتم کنه، آدم گمنامی نبود که بتونه در بره یا بلایی سرم بیاره. باهاش حسابی مهربون شدم و شروع کردم به گفتن و خندیدن، البته مست مست بودم و نمیفهمیدم چی میگم گلاس پنجمو که خوردم داشتم از صندلی میفتادم پایین. گفت پاشو برسونمت.
یه ولوو قرمز رنگ قدیمی مدل 88 داشت ولی خیلی تمییز بود. تلو تلو خوران راه افتادم و سوار شدم. گفت بریم خونه من یه کم حالت بهتر شد برسونمت. گفتم نه تو خیابون بچرخ یه کم مستی از سرم بپره. گفت چشم و به راهش ادامه داد. چشمامو بستم، سرم گیج میرفت، برای یه سکس هیجان داشتم، دلم میخواست از ماشین پیاده شم و اولین پسری رو که دیدم همونجا توی خیابون خفتشو بچسبم. چشامو باز کردم نگاهی بهش کردم و به خودم فحش دادم! صندلی رو دادم عقب و دوباره چشمامو بستم، سوز سردی از درز پنجره می اومد توی ماشین… داشت خوابم میبرد که دیدم دستایش داره پامو نوازش میکنه ، کم کم دستاش اومد بالاتر ولای پامو میمالید، منم خودمو زدم به خواب ببینم چیکار میکنه! نه خیلی بی جربزه هم نبود! زیپمو کشید پایین و دستشو کرد تو خیس خیس بود! قند توی دلم آب شد با خودم گفتم وای اگه یکی دیگه بود همینجا توی ماشین…صندلی عقب جادار هم بود چه حالی میداد!
دستشو برده بود زیر شورتمو داشت میمالید منم به سختی خودمو نگهداشته بودم که صدام در نیاد ولی دستگیره ماشین رو فشار میدادم. یه جایی زد کنار،زیر چشمی نگاه کردم دیدم کنار یه پارکه و تارک تاریک. هیچ صدایی نمیومد. اگه مست و شهوتزده نبودم قطعآ وحشت میکردم. دستشو عوض کرد و زیر چشمی دیدم داره اون دستشو میلیسه توی دلم گفتم نوش جان!
بعد كه لیسیدنش تموم شد دستشو برد زیر بلوزم و شروع كرد مالیدن سینه هام دیگه به سختی خودمو كنترل میكردم كه جیغ نكشم! خدا خدا میكردم نخواد ماچم كنه كه اصلآ خوشم نمیومد و خدا رو شكر اینكارو نكرد و سرشو آورد سمت شورتم و چون دید كار زیادی نمیتونه بكنه سعی كرد شلوارمو بكشه پایین كه باز هم نمی تونست بخوره چاره نبود جز اینكه بیدار شم و مثل بچه آدم برم صندلی عقب! ولی صبر كردم ببینم چیكار میكنه . دولا شد صندلی منو كاملآ خوابوند و صندلی خودشم همینطور بعد منو آروم بلند كرد و گذاشت عقب و بعد صندلیها رو برگردوند سر جاشون بعد از ماشین پیاده شد و در عقب رو باز كرد شلوار و شورتمو درآورد و منم كه مثلآ خواب بودم! و شروع كرد به لیسیدن
منم كه داشتم دیوونه میشدم یواشكی خودمو چنگ میزدمو انگشتامو گاز میگرفتم تا كاملآ ارضاء شدم و دیگه واقعآ بیهوش شدم و چیزی نفهمیدم تا اینكه چشمامو باز كردم دیدم روی صندلی عقب خوابم برده و شلوارم هم پامه! سرهنگ هم داره رانندگی میكنه بلند شدم گفتم اینجا كجاس؟! جواب داد راه خونه!!!
دورو برمو نگاه كردم دیدم چند مایلی خونه ایم. گفتم من اینجا چیكار میكنم؟ گفت جات ناراحت بود گذاشتمت اونجا و لبخند رضایت و كامیابی رو میشد روی چهره ش تشخیص داد.ساعتمو نگاه كردم 2 ساعتی میشد از بار بیرون اومده بودیم خودمم شك كرده بودم خواب بودم یا بیدار و اون هم باورش شده بود كه من چیزی نفهمیدم! راست گفتن از قدیم كه اینجور موقع ها خودتو بزن به مستی كه بعدآ بتونی حاشا كنی! گفت خب خونه كه نیومدی قابل ندونستی گفتم یه دوری بزنم دوستت نگه ستاره مارو بردی سالم تحویل ندادی! سكوت كردم سیگاری آتش زدم حالم جا اومده بود ولی سرم هنوز سنگین بود زیر دلم درد میكرد و لای پام میسوخت دستمو بردم توی شلوارم دیدم شورتم پام نیست!مثل اینكه از عجله یادش رفته بود پام كنه!دورو برمو نگاه كردم دیدم زیر پامه توی دستم مشت كردم و توی یك فرصت مناسب پرتش كردم بیرون.گفت چیزی میخوری؟ تشنه بودم یه جایی واستاد و رفت یك اب پرتقال بزرگ گرفت و منو رسوند خونه
ژانت بیچاره بیرون وایستاده بود از ماشین پیاده شدم و بسمتش رفتم گفت نگران شده و اخمهاش تو هم بود با سرهنگ بای بای كرد و منو برد تو . بوسیدمش گفت این چه رنگ و روییه ؟طوری شده ؟ گفتم نه بابا! زیاد مشروب خوردم اصلآ دوست نداشتم چیزی بفهمه روم نشد خصوصآ بعد از قضیه چسبوندن تختها! روی كاناپه ولو شدم و ژانت رفت شامو آماده كنه از فرصت استفاده كردم و رفتم توی اتاق لباسامو عوض كنم هنوز خشتكم خیس بود دست كردم توی جیبش یك صد دلاری بود بی اختیار مچالش كردم و انداختم تو كمد. برگشت توی آشپز خونه گفتم كمك نمیخوای؟ گفت نه برو یه دوش بگیر یه كم طعنه آمیز گفت ولی چیزی نگفتم بعد اضافه كرد مستی از سرت بپره لخت شدم رفتم زیر دوش وقتی خودمو میشستم احساس خوبی نداشتم با حوله نشستم سر میز. ژانت گفت: خب چی میگه و منم همهء قضایا رو جز آخرش براش گفتم خندید و گفت همین؟ من فكر كردم با ریخت و قیافه ده بار كردنت! گفتم گه میخوره. اون شب نتونستم خوب بخوابم اعصابم خورد بود خصوصآ بابت اون صد دلاری كه بد جوری بوی پول جندگی رو میداد. از فردا سعی كردم به خودم مسلط باشم و زندگی خودمو ادامه بدم هر چند با خودم مشكل داشتم. صبحها كلاس ظهرها ناهار بعدظهر كلینیك بعد هم سرگرمیهای معمول و شبها هم در كنار ژانت. سرهنگ هم تقریبآ هر روز تماس میگرفت و احوالپرسی میكرد من هم سر سنگین بودم باهاش وای … آخر هفته باید میدیدمش این بار تنها راهی باری شدم كه قرار داشتیم گفت بیام دنبالت گفتم نه یه جایی بود یه كم دورتر از هفته قبل ولی خب بار درست و حسابی همراه با استریپ تیز و ازین حرفها….تصمیم داشتم مشروب به اندازه بخورم و سفت و محكم باشم! شب خوبی بود و خیلی بهم خوش گذشت و تلاشهای سرهنگ برای خونه بردنم به نتیجه ای نرسید! اونهم خیلی اصرار نكرد و خیلی با شخصیت و آقا!! موقع پیاده شدن پرسید پول لازم نداری؟ گفتم مننونم نه.
وقتی رسیدم ژانت بغلم كرد بوسیدم و گفت خوشحالم كه مثل آدم اومدی! توقع داشتم با برانكارد بیایی! فردا صبحش با ژانت رفتیم پیك نیك و علیرغم اینكه سرد بود روز خوبی رو گذروندیم. كمی از حال و هوای هفته پیش دراومدم و هفتهء خوبی رو شروع كردم.
روزها میگذشت و تماسها ادامه داشت و سرهنگ مینالید كه آخرش بهم كامپیوتر یاد ندادی . قرار شد از هفتهء بعد شروع كنیم یه جزوه مقدماتی فارسی داشتم دادم بهش كه بخونی كه شبی پنج شیش بار زنگ میزد اشكال میپرسید پوست لپتاب رو كنده بود اگه یه دقیقه میخواستیم با ژانت راحت باشیم یا یك غلطی بكنیم باید تلفونارو قطع میكردیم! یه روز عصر توی همون كافی شاپ اولی باهاش قرار گذاشتم و رفتم یه چیزایی یادش دادم تا ویندوز و یاد بگیره و بریم سراغ اینترنت وبقول خودش به آرزوش برسه و باهام چت كنه! یكی دو بار دیگه این قرارا ادامه پیدا كرد استعدادش بد نبود البته یه چیزایی هم بلد بود ولی رو نمیكرد! بعد با كیبل كمپانیش تماس گرفتم و براش سفارش اكانت دادم و یك صبح یكشنبه با ژانت رفتیم و اینترنتشو راه انداختیم. ناهار هم موندیم یك كباب حسابی درست كرد خوردیم و برگشتیم قبل از اومدن هر چی توی گوشم خوند كه تو بمون و ژانت بره گفتم عزیزم نمیشه دفعه دیگه! تقریبآ سه هفته ای از اون شب كذایی گذشته بود و دیگه داشت صداش درمیومد. چند شب بعدش موفق شد باهام چت كنه تصویرمو هم فرستادم مثل پسر بچه ها ذوق كرده بود یه بار هم پشت كمرا من و ژانت از هم لب گرفتیم كه پاك دیوونه شده بود.
اون شب بعد از یك هفته با ژانت یك حال درست و حسابی كردیم اولش دعوامون شده بود و دنبال همدیگه كرده بودیم تا ژانت منو گرفت و شروع كرد گاز گرفتن و منم سینه هاشو فشارمی دادم لختم كرد و افتاد به جونم زبونشو با فشار توی كونم فشار میداد و انگشتشو توی كسم یه كیر مصنوعی هزار ماشالا گنده هم خریده بود كه برش داشت و شروع كرد به كونم فشار دادن دیدم مثل اینكه امشب تصمیم گرفته كونمو پاره كنه گفتم عزیزم اگه مبخای پارش كنی یه كوچكترشو بردار چربش هم بكن !! اونهم جدی گرفت و همین كار و كرد اولش خیلی درد گرفت ولی بعدش میگفتم درش نیار اون بزرگ رو هم كرد توی كسم این حالتو هیچوقت تجربه نكرده بودم اینقدر ارگاسمم سنگین بود كه به هق هق افتاده بودم و اشكم سرازیر شده بود و بند هم نمیومد.نیم ساعت بعد چنان براش جبران كردم كه نفسش بالا نمیومد و همونجوری بیهوش شد و وقتی میخواستم درشون بیارم و بخوابم بیدار شد! خیلی لذت بردیم ولی هردومون خصوصآ من دلمون مرد میخوا ست! ‏
ادامه دارد


من گی هستم

اوت 15, 2010

میخواهم داستان گی شدن خودم را براتون تعریف كنم. این داستان برمیگردد به چند سال پیش یعنی زمانی كه من هفده ساله بود. اون سال من كلاس سوم دبیرستان بودم. روز اول كه رفتم دبیرستان و وارد كلاس شدم كلاس شلوغ بود و بچه‌ها كه سه ماه همدیگر را ندیده بودند دور هم جمع شده بودند و با هم صحبت میكردند. من هم بعد از سلام و احوالپرسی غاطی اونها شدم. كمی گذشت و فهمیدم كه بچه‌ها دارند از یك دانش‌آموز تازه وارد صحبت میكنند. علی گفت این پسره لامذهب خیلی خوشگله اصلا انگار اول قرار بوده دختر بشه. رامین هم ادامه داد كه: كسكش عجب لبایی داره جون میده واسه لب گرفتن. خلاصه هر كی یه چیزی میگفت و من هم خیلی مشتاق شده بودم كه ببینم این كیه كه اینهمه بچه‌ها از اون تعریف میكنن. چند دقیقه بعد پسره از در وارد شد و رفت یه گوشه‌ای نشست. وای كه چقدر خوشگل بود. همون طور كه رامین میگفت لباش خیلی باحال بود و پوست سفیدی داشت، هیكل خوبی هم داشت و یه كون قلمبه. موهاش بلند و لخت بود و خلاصه همه چیز این پسر آدمو حشری میكرد.
چون تازه وار بود و كسی رو نمیشناخت ساكت روی یه نیمكت نشسته بود و با كسی حرف نمیزد من هم از فرصت استفاده كردم و رفتم پیشش نشستم. سلام كردم و باهاش دست دادم. عجب دست نرمی داشت. بعد اسمشو پرسیدم و اینكه قبلا كجا بوده و چرا اومده اینجا. اون هم جواب داد كه اسمش امیر و از یه شهر دیگه اومدن اینجا. خلاصه خیلی با هم صحبت كردیم و همون روز اول با هم رفیق شدیم. تا عصر كه دبیرستان تعطیل شد با هم بودیم و چون قسمتی از مسیرمون هم یكی بود با هم از دبیرستان خارج شدیم و موقعی كه میخواستیم از هم جدا بشیم دست دادیم و اون به من گفت كه خیلی دوست داره با من دوست بشه و من هم حرف اون رو تایید كردم و هركدوم رفتیم خونه‌ی خودمون. اون روز و اون شب همش به این فكر میكرد كه چطور میتونم باهاش حال كنم.
از اون به بعد هر روز تو دبیرستان با امیر بودم و یه ثانیه هم از اون جدا نمیشدم. كم كم عاشقش شده بودم و دنبال راهی بودم كه بتونم بكنمش به همین خاطر یواش یواش سر صحبت را در مورد مسایل جنسی باهاش باز كردم و متوجه شدم كه اون هم خوشش میاد و حتی ماجرای سكس با دختر خالش رو هم برام تعریف كرد و من هم ماجرای سكس با مینا (دوست دخترم) را براش تعریف كردم .از اون به بعد بیشتر حرف ما در مورد سكس بود و یك روز كه اومده بود خونه ما چند تا عكس سكسی تو كامپیوتر نشونش دادم واون هم كه حشری شده بود گفت كاش میشد یكی از این زنها بیان بیرون و باهشون حال كنیم و با هم خندیدیم. من از فرصت استفاده كردم و چند تا عكس گی كه از اینترنت گرفته بودم به او نشون دادم. داشت از تعجب شاخ در میآورد آخه تا حالا همه جور عكس سكسی دیده بود غیر این مدلی شو.
وقتی دیدم از این عكسها خوشش اومده و داره آدرس سایتش رو میپرسه گفتم آدرس سایت رو میخاهی چیكار مگه خودمون نمیتونیم از این كارها بكنیم.امیر هم یه كم فكر كرد و گفت چرا كه نه و من هم كه مدتها دنبال این لحظه بودم پریدم و بغلش كردم و شروع كردم لب گرفتن و تو همون حالت از پشت میز كشیدمش بیرون و با هم رفتیم روی تخت و محكم هم دیگه رو بغل كردیم و در همین حال با كونش بازی میكردم. بعد از چند دقیقه گفت بیا لباسهامون رو هم در بیاریم و بعد از چند ثانیه هر دومون لخت شدیم و دوباره هم دیگه رو بغل كردیم و همین طور كه لب میگرفتیم با كیر و كون هم بازی میكردیم. من كه كاملا تحریك شده بودم گفتم بذار بكنم تو كونت، امیر هم قبول كرد و بر گشت و به سینه خوابید روی تخت و چشماشو بست من كه این لحظه را فقط به خواب میتوانستم ببینم دست پاچه شده بوده نمیتوانستم باور كنم كه كون سفید و تپل امیر لخت جلو من روی تخت منظر كیر منه. اروم لای كونش رو باز كردم و سوراخ كونش را دیدم. دیگه داشتم دیوونه میشدم. سریع با كرم كیرم را چرب كردم و كیرم را گذاشتم روی سوراخ كون امیر و آروم فشار دادم تو. امیر از درد، داد كشید و گفت جون عمت كیرتو در بیار گفتم بابا یه كم تحمل كن دردش كم میشه ولی اون میخواست بلند شه. من كه تازه داشتم حال میكردم محكم گرفتمش و همه كیرم را كردم توی كونش. امیر داشت از درد گریه میكرد و مدام سعی داشت كه از زیر من خارج بشه ولی من محكم گرفته بودمش و داشتم میكردمش كه یكدفعه ابم اومد و همش با فشار ریخت تو كون امیر. كیرم را از سوراخ كون امیر بیرون كشیدم و لباسهام رو پوشیدم. امیر كه تازه آروم شده بود گفت چرا لباساتو میپوشی؟ پس من چی و من هم با نامردی تمام گفتم: آقا امیر اشتباه گرفتی داداش من كونی نیستم. اون هم لباسشو پوشید و اومد طرف من و گفت: خیلی نامردی و منو محكم هل داد و من افتادم روی زمین.
وقتی امیر رفت، من از كاری كه كرده بودم خیلی پشیمون شدم. آخه اون وقتها فكر میكردم اگه یكی آدمو بكنه آسمون به زمین میاد یا دنیا آخر میشه. خلاصه ذهنیت خوبی نسبت به كون دادن نداشتم. اون لحظه از خودم بدم اومد و تصمیم گرفتم این كارو جبران كنم و یه جوری از دل امیر در بیارم.
فردای اون روز امیر تو دبیرستان اصلا با من حرف نزد و جاشو توی كلاس عوض كرد. بچه‌ها كه قبلا ما را همش با هم میدیدند تعجب كرده بودند و از من علت را پرسیدند و من یه جوری كه امیر بشنوه گفتم دعوامون شده ولی به شماها ربطی نداره و ما خودمون مشكلمون را حل میكنیم. اون روز حال من و امیر گرفته بود. نمیدونستم چی باعث میشد نتونم برم پیشش. یكی دو روز همینطور گذشت و من دلم برای امیر خیلی تنگ شده بود به همین خاطر نتونستم طاقت بیارم و رفتم پیش امیر ولی اون صورتش رو بر گردوند. من از او عذر خواهی كردم ولی اون هنوز حرف نمیزد بهش گفتم كه چقدر از كاری كه كردم پشیمون هستم و چقدر دلم براش تنگ شده. اینو كه گفتم برگشت و گفت با این كه خیلی نامردی ولی من‌هم دلم برات تنگ شده و اونوقت هم‌دیگر را بوسیدیم و دوباره دوستی ما شروع شد و اینبار بیشتر از قبل هم را دوست داشتیم.
الان پس از گذشت چند سال هنوز با امیر دوست هستم و در دانشگاه هم همكلاسی هستیم. از چند سال پیش تا حالا دست كم هفته‌ای یكبار با هم حال میكنیم و هر دو از این موضوع راضی هستیم و تا حالا هیچ دختری نتوانسته یكی از ما را از دیگری بگیرد. من و امیر یك روحیم در دو بدن و به معنی واقعی كلمه عاشق هم هستیم. فكر اینكه یك روز از امیر جدا شوم دیوانه‌ام میكند. از خدا میخواهم كه روز جدایی من از امیر روز مرگم باشد.


سمیرا

اوت 12, 2010

من يك هفته اي مي شود كه با سميرا آشنا شده بودم كه آن اتفاق افتاد .
بز أريد از اولش تعريف كنم .يك روز گرم تابستان بود كه ما براي ديدن داييم كه از مسافرت آمده بود رفتيم.
در آن مهماني دختران زيادي از فاميل بودند كه من بعضي از آنها را مي شناختم وبعضي را نه وداستان نيز از اينجا شروع شد. در آن روزدختران زيادي آنجا بودند كه از زيبايي وادب چيزي از دختران ديگر چيزي كم نداشتند مثل نغمه و يا غزاله وغيره… ولي سميرا چيز ديگري بود. زيبا خوب وبا ادب بود.

روزي از روز ها كه بي حال بودم سميرا با تلفن كه به من كرد من بحال آورد . ساعت 5 بعدازظهر بود ومن مشغول انجام كاري بودم كه تلفن زنگ زد گوشي روكه برداشتم ديدم سميرا است بعد از احوال پرسي گفت خونه مون خالي زود بيا منتظرتم. من هم رفتم .وقتي در زدم و وارد خانه شودم ديدم بايك دامن كوتاه آمد به استقبالم ودر حالي كه وارد خانه مي شوديم سميرا گفت چيزي مي خوري گفتم نه زحمت نكش اومد نشست كنارم نميدونم يكدفعه چي شد كه بي مقدمه گفت خيلي دوستت دارم و پريد با يك دست منو بغل كرده وبا دست ديگر داشت كيرم را مي ماليد من هم كه تازه قضيه رو فهميده بودم بي كار ننشستم و با يك دست مشغول ماليدن پاهاش بودم و بادست ديگرسينه هاشو مي ماليدم وهر دو از فرصت استفاده مي كرديم و لب مي گرفتيم بعد از چند دقيقه كه رو هم افتاده بوديم گفت من تا حالا سكس نداشتم عزيزم حالا بايد چه كار كنم گفتم اول برو آماده بشو گفت چه طوري گفتم برو تمام لباس هايت را در بيار بجز شرت وكرستت بعد بيا سر كمتر از 1 دقيقه حاظر شد . بعد نشوندمش رو پا و با يك دست كسش رو ميماليدم وبادست ديگر كونش رو درحالي كه سرش رو روي شونه ام گذاشته بود و آه آه  ميكرد گفت حالا نوبت منه بلند شد نشست بين دو پام و شلوارم را باز كرد وكير درازم را در آورد وشروع كرد من مونده بودم از اينكه بلد نبود ولي چه خوب ساك مي زد وقتي كه كارش با كير ما تمام شد گفت حالا وقتشه من كه منظورش را خوب فهميده بودم لباس هامو درآوردم و اونم همينطور بعد نشوندمش رو مبل وپاهاشو وا كردم وكير عزيزم را توي كسش كردم كه ديدم پرده داره كه يك دفعه گفت پارش كن پارش كن  من هم با تمام قدرت كردم توش كه جيغ بلند شد به حدي درد مي كشيد وجيغ مي زد كه با خودم گفتم الان بي هوش مي شه ولي نشد وكار ما باكسش تمام شده بود گفتم كرم داري گفت آره گفتم برو بيار وقتي كه آورد گفتم به شكم بخواب بعد كه خوابيد به كون مباركش كرم زدم وكيرم را تا ته كردم توش چنان فريادي زد كه هيچ وقت يادم نميره وبعد از حال كردنهاي فراوان سميرا با كس خوني وكوني پاره شده به حمام رفت . الان كه چند ماهي از آن ماجرا ميگذره وما هر وقت همديگر را مي بينيم در گوشه اي خلوت با هم حالي مي كنيم.


دوست هات شوهرم

اوت 10, 2010

دو سالی بود که ازدواج کرده بودم. از همون اول فهمیده بودم که شوهرم از پس نیاز جنسی من بر نمیاد. من عاشق سکسم اونم با مردای هات . اما شوهرم زیاد هات نیست ..
خلاصه بعد از دو سال یه روز بهم گفت یکی از دوستاش که آلمان بوده اومده ایران و میخواد یه شب دعوتش کنه .(یادم اومد کیو میگه چون قبلا عکسشو بهم نشون داده بود .خیلی خوش تیپ بود). منم گفتم باشه. برای شب جمعه دعوتش کن. شب جمعه شد و منم حسابی به خودم رسیده بودم. یه بلوز یقه باز تنگ و کوتاه قرمز با یه کرست که سینه های درشتمو به هم نزدیک کرده بود و از زیر یقه باز لباسم نشون میداد. با یه شلوار تنگ مشکی که باسنمو به خوبی نمایش میداد و حتی خط شورتمم دیده میشد. زنگ در به صدا در اومد و مجید (شوهرم) رفت آیفونو برداشت و تعارف کرد که بیاد تو. وای خدا در که باز شد بهرام (دوستش) وارد خونه شد اب دهنم حسابی راه افتاد عجب قیافه ای عجب تیپی.
سلام علیک کردیم و نشست. منم شروع کردم به پذیرایی وقتی میخواستم بهش چیزی تعارف کنم طوری خم میشدم که سینه هام دیده بشه. اولش حواسش نبود اما کم کم متوجه شد. یکی دو بار که از کنارش رد میشدم اونقدر نزدیکش میشدم که کنار رون پام به دستش میخورد. بعد به مجید گفتم بساط مشروبو راه بندازم؟ اونا هم از خدا خواسته قبول کردند. وقتی گیلاسو به سلامتی هم بالا میبردیم بهم زل میزد و منم با عشوه بهش نگاه میکردم. سر میز شام از زیر میز پاهامو بهش میمالیدم اونم نامردی نمیکرد و خوب حال میداد حتی یه بار پاشو اورد جلوی کسم و با شصتش با کسم ور میرفت. وای خدا چه حالی داشتم دلم میخواست همونجا بپرم بغلش.
بعد از شام به هوای کمک به من تو سفره جمع کردن چند باری تو اشپزخونه به من نزدیک شد و منم مثلا میخواستم خم شم چیزی از تو کشو ور دارم کونمو قلمبه میکردم طرفش اونم یه لحظه کیرشو که حسابی هم راست شده بود و داشت شلوارشو پاره میکرد مالید به کونم. دوباره اومدیم نشستیم به مشروب خوری که مجید رفت دستشویی. میدونستم ده دقیقه ای کارش طول میکشه یه پرتقالو عمدا انداختم زمین روبروی بهرام دولا شدم طوری که تمام پستونم وکرستم معلوم میشد کمی طولش دادم یهو دیدم نوک یکی از پستونام از تو کرست در اومده دست کردم درستش کنم که دیگه طاقت نیاورد و اومد جلو دستشو کرد تو کرستم و کامل پستونمو از تو کرست کشید بیرونو شروع کرد به لیس زدن و مکیدنش منم که اخ و اوخم در اومده بودم شروع کردم از روی شلوارش کیرشو میمالیدم. دو سه دقیقه ای که گذشت سرشو از لای پستونام در اوردم و گفتم الان مجید میاد بعد خودمونو مرتب کردیمو نشستیم.
گفت کی میتونم ببینمت گفتم پس فردا شب مجید شب کاره میتونی بیا؟
گفت اره! گفتم پس ساعت 10 شب منتظرتم.
مجید اومد و چند دقیقه بعد بهرام که دیگه از شدت شهوت نمیتونست طاقت بیاره بهونه اورد که خونوادش منتظرشن و باید بره و رفت.
اون دو روز برای من مثل دو سال گذشت اما بالاخره اون شب رسید مجید ساعت 8 شب از خونه رفت بیرونو منم سریع پریدم تو حموم و شروع کردم به زدن موهای کسم و خلاصه حسابی تنمو برق انداختم و بعدهم اومدم بیرون و یه تاپ نازک بدون کرست پوشیدم که نوک سینه هام و حتی گردیشون به خوبی معلوم میشد. یه شورت طوری که پشتش فقط یه نخ داشت و اونم لای باسنم گم میشد پوشیدم با یه دامن کوتاه یه وجبی. راس ده شب زنگ خونه به صدا دراومد و بهرام اومد. وارد خونه شد و نشست روی مبل و گفت تو با من چیکار کردی که از اون شب خواب ندارم. گفتم عوضش امشب و خوب میخوابی. گفت امشب که اصلا نمیخوابیم باهات کار دارم خوشگل خانوم. گفتم مشروب میخوری گفت نه میخوام اون پستونات و بخورم که دارن از زیر تاپت منو میکشن. پاشدم رفتم طرفش اونم پاشد وایساد لبمو گرفت تو دهنشو دستشو برد تو لباسم گفتم بیا بریم تو اتاق خواب!
گفتم چقدر عجله داری؟
گفت دارم میمیرم زود باش.
رفتیم تو اتاق خواب و من دراز کشیدم رو تخت و شروع کردم به عشوه گری اونم بلوز شلوارشو در اورد و اومد سراغمو شروع کرد به در اوردن لباسامو لیسیدن بدنو منم مدام اخ و اوخ میکردم.
شورتشو در اوردم وای که چه کیری داشت با دستم اروم هولش دادم رو تخت و شروع کردم به ساک زدنش داد که میزد کسم یه جوری میشد حسابی خیس شده بودم بعد اون اومد و شروع کرد به لیس زدن کسم با دستاشم پستونامو میمالید وای دیگه بلند اخ و اوخ میکردمو میگفتم اوففففففف بهراماااااا جون بخورش ااه ه ه ه. اونم میگفت جونم نازی جون میخورم کس قشنگتو.
بعد بهش گفتم دراز بکش بعد کسمو گذاشتم رودهنشو خودم هم شروع کردم به ساک زدنش(مدل 69) اونقدر ادامه دادیم که داشتیم ارضا میشدیم. بعد دوباره من دراز کشیدم و پاهامو داد بالا و کیرشو کرد تو کسم وای که چه حالی میداد من داد میزدم و میگفتم بهرام جون محکمتر عزیزم!!
اونم محکم و محکمتر منو میکرد تا اینکه دیگه ارضای من شروع شد و من داد میزدم و ناله میکردمو تنشو گاز میگرفتمو میمکیدم. اونم حسابی منو میکرد و قربون صدقم میرفت .
بعد ارضای اون شروع شد و ناله هاش تموم خونرو پر کرد. بعد افتاد روم گفت تا حالا سکس به این خوبی نداشته منم گفتم اره منم همینطور .
اونشب تا صبح 4 بار دیگه هم با همون ابو تاب منو کرد. ساعت 6 صبح هم رفت چون بهرام ساعت 8 صبح میومد خونه. تموم مدتی که ایران بود شبهایی که بهرام شیفت بود با هم بودیم و حسابی حال کردیم یه روز صبح 1 ساعت قبل از رفتنش موقع خوردن صبحونه مربا رو ریخت لای کسمو شروع کرد به لیسیدنش اوف که وقتی زبونشو میرد تو کسم چه حالی میشدم
میگفت این بهترین صبحونه عمرمه بعد با هم رفتیم حمومو تو واونجاهم حسابی با هم حال کردیم.
الان دو سالی هست که از آلمان نیومده ولی حتما وقتی بیاد بازم با هم حال میکنیم.


دوست هات شوهرم

اوت 10, 2010

دو سالی بود که ازدواج کرده بودم. از همون اول فهمیده بودم که شوهرم از پس نیاز جنسی من بر نمیاد. من عاشق سکسم اونم با مردای هات . اما شوهرم زیاد هات نیست ..
خلاصه بعد از دو سال یه روز بهم گفت یکی از دوستاش که آلمان بوده اومده ایران و میخواد یه شب دعوتش کنه .(یادم اومد کیو میگه چون قبلا عکسشو بهم نشون داده بود .خیلی خوش تیپ بود). منم گفتم باشه. برای شب جمعه دعوتش کن. شب جمعه شد و منم حسابی به خودم رسیده بودم. یه بلوز یقه باز تنگ و کوتاه قرمز با یه کرست که سینه های درشتمو به هم نزدیک کرده بود و از زیر یقه باز لباسم نشون میداد. با یه شلوار تنگ مشکی که باسنمو به خوبی نمایش میداد و حتی خط شورتمم دیده میشد. زنگ در به صدا در اومد و مجید (شوهرم) رفت آیفونو برداشت و تعارف کرد که بیاد تو. وای خدا در که باز شد بهرام (دوستش) وارد خونه شد اب دهنم حسابی راه افتاد عجب قیافه ای عجب تیپی.
سلام علیک کردیم و نشست. منم شروع کردم به پذیرایی وقتی میخواستم بهش چیزی تعارف کنم طوری خم میشدم که سینه هام دیده بشه. اولش حواسش نبود اما کم کم متوجه شد. یکی دو بار که از کنارش رد میشدم اونقدر نزدیکش میشدم که کنار رون پام به دستش میخورد. بعد به مجید گفتم بساط مشروبو راه بندازم؟ اونا هم از خدا خواسته قبول کردند. وقتی گیلاسو به سلامتی هم بالا میبردیم بهم زل میزد و منم با عشوه بهش نگاه میکردم. سر میز شام از زیر میز پاهامو بهش میمالیدم اونم نامردی نمیکرد و خوب حال میداد حتی یه بار پاشو اورد جلوی کسم و با شصتش با کسم ور میرفت. وای خدا چه حالی داشتم دلم میخواست همونجا بپرم بغلش.
بعد از شام به هوای کمک به من تو سفره جمع کردن چند باری تو اشپزخونه به من نزدیک شد و منم مثلا میخواستم خم شم چیزی از تو کشو ور دارم کونمو قلمبه میکردم طرفش اونم یه لحظه کیرشو که حسابی هم راست شده بود و داشت شلوارشو پاره میکرد مالید به کونم. دوباره اومدیم نشستیم به مشروب خوری که مجید رفت دستشویی. میدونستم ده دقیقه ای کارش طول میکشه یه پرتقالو عمدا انداختم زمین روبروی بهرام دولا شدم طوری که تمام پستونم وکرستم معلوم میشد کمی طولش دادم یهو دیدم نوک یکی از پستونام از تو کرست در اومده دست کردم درستش کنم که دیگه طاقت نیاورد و اومد جلو دستشو کرد تو کرستم و کامل پستونمو از تو کرست کشید بیرونو شروع کرد به لیس زدن و مکیدنش منم که اخ و اوخم در اومده بودم شروع کردم از روی شلوارش کیرشو میمالیدم. دو سه دقیقه ای که گذشت سرشو از لای پستونام در اوردم و گفتم الان مجید میاد بعد خودمونو مرتب کردیمو نشستیم.
گفت کی میتونم ببینمت گفتم پس فردا شب مجید شب کاره میتونی بیا؟
گفت اره! گفتم پس ساعت 10 شب منتظرتم.
مجید اومد و چند دقیقه بعد بهرام که دیگه از شدت شهوت نمیتونست طاقت بیاره بهونه اورد که خونوادش منتظرشن و باید بره و رفت.
اون دو روز برای من مثل دو سال گذشت اما بالاخره اون شب رسید مجید ساعت 8 شب از خونه رفت بیرونو منم سریع پریدم تو حموم و شروع کردم به زدن موهای کسم و خلاصه حسابی تنمو برق انداختم و بعدهم اومدم بیرون و یه تاپ نازک بدون کرست پوشیدم که نوک سینه هام و حتی گردیشون به خوبی معلوم میشد. یه شورت طوری که پشتش فقط یه نخ داشت و اونم لای باسنم گم میشد پوشیدم با یه دامن کوتاه یه وجبی. راس ده شب زنگ خونه به صدا دراومد و بهرام اومد. وارد خونه شد و نشست روی مبل و گفت تو با من چیکار کردی که از اون شب خواب ندارم. گفتم عوضش امشب و خوب میخوابی. گفت امشب که اصلا نمیخوابیم باهات کار دارم خوشگل خانوم. گفتم مشروب میخوری گفت نه میخوام اون پستونات و بخورم که دارن از زیر تاپت منو میکشن. پاشدم رفتم طرفش اونم پاشد وایساد لبمو گرفت تو دهنشو دستشو برد تو لباسم گفتم بیا بریم تو اتاق خواب!
گفتم چقدر عجله داری؟
گفت دارم میمیرم زود باش.
رفتیم تو اتاق خواب و من دراز کشیدم رو تخت و شروع کردم به عشوه گری اونم بلوز شلوارشو در اورد و اومد سراغمو شروع کرد به در اوردن لباسامو لیسیدن بدنو منم مدام اخ و اوخ میکردم.
شورتشو در اوردم وای که چه کیری داشت با دستم اروم هولش دادم رو تخت و شروع کردم به ساک زدنش داد که میزد کسم یه جوری میشد حسابی خیس شده بودم بعد اون اومد و شروع کرد به لیس زدن کسم با دستاشم پستونامو میمالید وای دیگه بلند اخ و اوخ میکردمو میگفتم اوففففففف بهراماااااا جون بخورش ااه ه ه ه. اونم میگفت جونم نازی جون میخورم کس قشنگتو.
بعد بهش گفتم دراز بکش بعد کسمو گذاشتم رودهنشو خودم هم شروع کردم به ساک زدنش(مدل 69) اونقدر ادامه دادیم که داشتیم ارضا میشدیم. بعد دوباره من دراز کشیدم و پاهامو داد بالا و کیرشو کرد تو کسم وای که چه حالی میداد من داد میزدم و میگفتم بهرام جون محکمتر عزیزم!!
اونم محکم و محکمتر منو میکرد تا اینکه دیگه ارضای من شروع شد و من داد میزدم و ناله میکردمو تنشو گاز میگرفتمو میمکیدم. اونم حسابی منو میکرد و قربون صدقم میرفت .
بعد ارضای اون شروع شد و ناله هاش تموم خونرو پر کرد. بعد افتاد روم گفت تا حالا سکس به این خوبی نداشته منم گفتم اره منم همینطور .
اونشب تا صبح 4 بار دیگه هم با همون ابو تاب منو کرد. ساعت 6 صبح هم رفت چون بهرام ساعت 8 صبح میومد خونه. تموم مدتی که ایران بود شبهایی که بهرام شیفت بود با هم بودیم و حسابی حال کردیم یه روز صبح 1 ساعت قبل از رفتنش موقع خوردن صبحونه مربا رو ریخت لای کسمو شروع کرد به لیسیدنش اوف که وقتی زبونشو میرد تو کسم چه حالی میشدم
میگفت این بهترین صبحونه عمرمه بعد با هم رفتیم حمومو تو واونجاهم حسابی با هم حال کردیم.
الان دو سالی هست که از آلمان نیومده ولی حتما وقتی بیاد بازم با هم حال میکنیم.


شیدا

اوت 5, 2010

يکی از روزهای ماه رمضان پارسال بود و چون من اينترنت شبانه گرفته بودم پس از سحری خوردن ديگه نميخوابيدم و مشغول کارکردن با اينترنت ميشدم . ديگه ساعت نزديک ۷ شده بود ؛ در يکی از اين سايتها به دنبال پروفايل دخترهائی ميگشتم که با اخلاق و روحيات من جور در بياد ؛ چشمم به اسم دختری به نام شيدا افتاد که Online هم بود ؛ پروفايلش را باز کردم ديدم چيزهائی که از خودش نوشته مورد پسند من هست و چيزهائی که از دوست پسرش انتظار داره خيلی با من جور درمياد ؛ سريع به نوشتن نامه برای اون کردم تا قبل از ساعت ۸ صبح جوابمو داد و ازم خواست تا توضيحات بيشری از خودم براش بدم من هم زود دست به کار شدم و توضيحاتی را که خواسته بود براش نوشتم و ارسال کردم ؛ ديگه وقت اينترنت شبانه ام تموم شده بود ؛ ساعت ۱۰ بود که با Account ديگری که برای اين جور وقتها خريده بودم به اينترنت وصل شدم و ديدم که جواب ديگری از اون برام اومده و قبول کرده بود که با من دوست بشه و گفته بود که اگر من هم سئوالی در مورد اون دارم ميتونم ازش بپرسم ؛ من هم سئوالاتی مثل اين که در چه مقطعی درس ميخونه و از چه چيزهائی خوشش مياد و از چه چيزهائی بدش مياد و … ازش پرسيدم ولی ديگه اونروز جوابی ازش نيومد تا فردا صبح که ايميلم رو چک کردم و ديدم نوشته که دانشجو است ؛ من هم چون خودم دانشجو بودم خيلی خوشحال شدم چون حداقل معلوم بود از اين دخترهای جلف تو خيابون نيست ؛ روزی يکبار به هم نامه مينوشتيم و دل ميداديم و قلوه ميگرفتيم تا اينکه يک روز جواب ايميلم رو نداد با خودم فکر کردم حتما توی نامه قبلی چيزی گفتم که ناراحتش کرده ؛ بارها و بارها نامه خودمو خوندم ولی به نتيجه ای نرسيدم مرتب و پشت سر هم براش نامه مينوشتم و ازش ميخواستم بهم جواب بده و دليل نامه ننوشتنش رو برام بگه ولی دريغ از يک جواب ؛ تا اينکه بعد از ۷ يا ۸ روز جوابمو داد و گفت که مسافرت بوده و نميتونسته ايميل بزنه ولی من ميدونستم که دروغ ميگه چون هيچ کس در موقع درس مسافرت نميره اون هم يک هفته ؛ ميدونستم که ميخواسته امتحانم کنه و ببينه پا پس ميکشم يا نه ؛ در هر صورت با هم قراری گذاشتيم که اگه قرار بود چند روز به هم نامه نديم قبلش با يک ايميل به هم اطلاع بديم و تعداد روزهای غيبتمون رو هم بگيم . هر روز که ميگذشت علاقه من به شيدا و همينطور علاقه شيدا به من بيشتر ميشد ؛ عکسهامون رو هم برای هم فرستاده بوديم و يک دل نه صد دل عاشق هم شده بوديم . ماه رمضان که تموم شد با هم تصميم گرفتيم که قراری بذاريم و همديگر رو ببينيم چون ديگه وقتش بود با هم از نزديک آشنا شويم ؛ قراری با هم گذاشتيم و قرار شد روز جمعه در همون پارکی که من جمعه ها فوتبال بازی ميکردم همديگر رو ببينيم ؛ قرار ما ساعت ۱۱:۳۰ دقيقه بود به خاطر همين اونروز زودتر يارکشی کرديم تا قبل از ساعت ۱۱:۳۰ دقيقه فوتبالمون تموم بشه ساعت ۱۱:۱۵ دقيقه بازی تموم شد و من با عجله لباس عوض کردم و به محل قرار در پارک رفتم ؛ ساعت از ۱۱:۳۰ دقيقه گذشت و شيدا نيومد خيلی نگران شدم که نکنه نياد ولی بالاخره با يکربع تاخير آمد و گفت که کمی تو خونه مشکل داشته تا بتونه بياد بيرون ؛ با هم رفتيم يک آبميوه فروشی با حال و لبی تر کرديم و با هم صحبتهای عاشقانه ميکرديم ؛ خيلی از ملاقات اون روز راضی بودم واقعا همون جور که ادعا ميکرد پاک و ساده بود ؛ اون همون دختری بود که هميشه ميخواستم باهاش دوست باشم نه از من توقع مالی داشت و نه توقع داشت وضع ظاهريم رو عوض کنم و جِلف بشم من هم که ديدم اينجوريه از هيچ چيزی براش کم نميگذاشتم ؛ دوستی ما هر روز محکمتر و محکمتر ميشد هر روز به هم ايميل ميزديم و هفته ای يکبار جمعه ها همديگر رو ميديديم چون روزهای ديگه هر دو دانشگاه ميرفتيم و وقت آزاد نداشتيم . يک روز تصميم گرفتم ببرمش گردش به خاطر همين ماشين رو از برادرم قرض گرفتم و رفتم دنبالش ؛ بردمش در جاده های خارج شهر برای گردش بعد يک جای خلوت نگه داشتم و شروع کرديم به صحبت کردن ؛ صحبتمون بالا گرفت و کم کم از مسائل عشقی به عاطفی- سکسی تبديل شد کم کم من هم ديگه حشرم زده بود بالا و نميتونستم جلوی خودم رو نگه دارم دست راستمو به طرفش بردم و دور گردنش انداختم و خواستم ازش لب بگيرم که خودشو عقب کشيد من هم ناراحت شدم و گفتم تو مگه منو دوست نداری گفت خب آره گفتم پس چرا نميخوای با هم لب بگيريم گفت آخه.. آخه ؛ گفتم ديگه آخه نداره صورتش رو به طرف خودم کشيدم و شروع به لب گرفتن از هم کرديم ؛ خيلی خوشحال بودم چون ديگه رومون به هم باز شده بود . از اين به بعد هر دفعه با هم بيرون ميرفتيم اگه فرصت دست ميداد يه حال مختصری با هم ميکرديم ؛ روزها از پی هم ميگذشت و علاقه ما به هم بيشتر ميشد ولی اين عشق و علاقه باعث شد اون ترم تو دانشگاه مشروط بشم و کلاً از درس و دانشگاه بيفتم ولی ارزشش رو داشت چون دوستی گيرم اومده بود که به هيچ کس جز من فکر نميکرد و کاملا به من وفادار بود و همين برای من بس بود.
۱۳ خرداد امسال بود. خانوادگی تصميم گرفته بوديم به دو شهر مسافرت کنيم ؛ پس از رفتن به شهر اول مجبور بوديم برگرديم خونه و پس از آن به شهر دوم سفر کنيم ؛ وقتی به خانه رسيديم من به بهانه های مختلف از رفتن به سفر امتناع کردم ؛ اين بود که پدرم هم تصميم گرفت به سفر نرود و پيش من بماند ولی با هزار دليل و برهان اون رو هم قانع کردم که همراه بقيه به سفر برود ؛ پس من ماندم و يک خانه خالی ؛ سپس تلفن رو برداشتم و به شيدا زنگ زدم خودش گوشی رو برداشت تا گفتم سلام صدام رو شناخت و گفت اشتباه گرفتيد ؛ حدس زدم حتما کَسی پيشش بوده و نتونسته صحبت کنه ؛ صبر کردم تا خودش زنگ بزنه ؛ ۱۷ دقيقه بعد تماس گرفت و وقتی دليل کارش رو پرسيدم ديدم که حدسم درست از آب درآمده چون پدرش نزديک او بوده و نميتونسته صحبت کنه ؛ بهم گفت پدر و مادرش رفتند بيرون و فقط اون و خواهرش توی خونه هستن ؛ جريان رو بهش گفتم و ازش خواستم که به خونه ما بياد ؛ اون هم با کمی دودلی قبول کرد ؛ رفتم تا بساط پذيرائی رو آماده کنم ؛ سيمی رو هم که قبلا برای اتصال کامپيوتر به تلويزيون آماده کرده بودم به تلويزيون وصل کردم و منتظر شدم تا بياد ؛ حدود ۲۰ دقيقه ای طول کشيد تا خودشو به خونمون رسوند و زنگ زد ؛ رفتم و در رو براش باز کردم و با احترام اون رو به داخل راهنمائی کردم . رفتيم همون اتاقی که تلويزيون و کامپيوتر بود ؛ قبلا چند تا شوی مشتی گلچين کرده بودم و از طريق تلويزيون داشتم نگاه ميکردم؛ رفت و روسريشو درآورد و توی کيفش گذاشت و بعد پيشم نشست ؛ با هم نشستيم و گپی زديم و شوها رو نگاه کرديم . بعد از مدتی سر صحبت رو به مسائل سکسی کشوندم ؛ من قبل از اين که اون بياد يک شيطونی کرده بودم و اون اينکه آخر شوها يک فيلم سوپر هم Add کرده بودم که بعد از آخرين شو نوبت اون بود که نمايش داده بشه ؛ حالا من فقط به اندازه ۵ دقيقه وقت داشتم تا جو عاطفی حاکم بر خانه را به جو سکسی تبديل کنم و کم کم هم موفق به اين کار شدم ؛ ۳۰ ثانيه قبل از اينکه شوی آخر تمام بشه به بهانه آوردن قهوه اتاق رو ترک کردم تا وقتی فيلم سوپر شروع ميشه من داخل اتاق نباشم ؛ ۲ دقيقه ای معطل کردم و با سينی قهوه وارد اتاق شدم ؛ شيدا محو تماشای فيلم شده بود چون من قبلا فيلم را Edit کرده بودم تا وقتی فيلم شروع ميشه از صحنه حشرانگيزی آغاز بشه ؛ شيدا هم غرق در تماشای فيلم بود و به طور نامحسوسی يکی از دستهاشو به زير مانتوش برده بود و کُسشو داشت ميماليد ؛ با ورود من يکم دست پاچه شد و خودشو جمع و جور کرد ؛ قبل از اينکه اون حرفی بزنه بهش گفتم فيلمش خيلی باحاله آخه اصولا فيلم سوپرهای ژاپنی يه حال ديگه ای ميده ؛ رفتم و کنارش نشستم و کم کم خودمو به اون نزديک کردم و دستم رو به دور گردنش انداختم و شروع به لب گرفتن از هم کرديم بعد ازش خواستم مانتوش رو دربياره بعد خوابوندمش روی زمين و روش افتادم و شروع کردم لب و گردنش رو بوسيدن ؛ پيرهنم رو درآوردم و پيرهن و کرست شيدا رو هم از تنش درآوردم ؛ دو خورشيد در يک دشت پر از برف يکدفعه در خونمون طلوع کرد و گرمائی به خونمون بخشيد ؛ واقعا که سينه و پستونهای نازی داشت شروع کردم به مک زدن و گاز گرفتن نوک پستوناش ؛ جيغهای کوتاهی از شادی ميکشيد و لذت ميبرد دامنش رو از تنش بيرون کشيدم و چند لحظه ای به شرت سفيدش خيره شدم مانده بود که بعد از اين مرحله با چه چيز حيرت آوری روبه رو خواهم شد ؛ بالاخره شرتش رو هم بدون هيچگونه مقاومتی از جانب شيدا از پاش درآوردم ؛ وای که چه کُسی بود مثل يک گل سرخ که درميان انبوهی از برف پنهان شده باشه ؛ شروع به ليسيدن کُسش کردم هرچه ميگذشت شيدا حشری و حشری تر ميشد از من خواست تا من هم لباسامو کامل درآورم ولی من با خودم گفتم بذار چند دقيقه ديگه هم تو کف بمونه تا حشری تر بشه و به حرفش اهميت ندادم ديگه شيدا فريادهاش به هوا بلند شده بود و از درد حشر داشت ميمرد ؛ من هم شلوار و شرتم را درآوردم و ازش خواستم تا کيرمو ساک بزنه اول با کمی اکراه ساک ميزد ولی بعد خوشش اومد و تا آخر کيرمو تا حلقش فرو ميکرد ؛ خوب که از خوردن کيرم سير شد کيرمو از دهنش درآوردم و ازش خواستم تا کونش رو واسه گائيده شدن آماده کنه ؛ اون يک لحظه ترسيد چون ميترسيد دردش بياد به خاطر همين رفتم کمی کرم آوردم و داخل سوراخ کونش رو چرب کردم و بعد با يک انگشتم کونش رو انگشت کردم تا گشاد بشه و بعد انگشتم رو درآوردم و شصتم را داخل کونش کردم و برای اينکه مطمئن بشم حسابی گشاد شده بعد از چند لحظه شصتم رو درآوردم و دو تا از انگشتام رو وارد کونش کردم ديگه حسابی کونش آماده گائيدن بود من هم که قبل از اومدن شيدا از اسپری لیدوکائین استفاده کرده بودم و مطمئن بودم حالا حالا ها آبم نمياد ؛ برای اينکه شيدا نترسه ازش خواستم خودش سر کيرم رو به سوراخ کونش نزديک کنه و اونو وارد کونش بکنه ؛ وای که وقتی کيرم توی کونش رفت داشت آتيش ميگرفت بس که کونش داغ بود ؛ آروم آروم شروع به تلمبه زدن کردم و آخ و اوخ شيدا هم بلند و بلند تر ميشد کم کم ريتم تلمبه زدنم رو تندتر و تندتر ميکردم ؛ خيلی حال ميداد ديگه کونش داشت جر ميخورد ؛ کيرم رو بيرون کشيدم و ازش خواستم رو کيرم بشينه ؛ بعد دراز کشيدم و اون هم آمد و خودش سر کيرم رو وارد کونش کرد بعد ازش خواستم خودش رو بالا و پائين ببره ؛ اول براش سخت بود ولی بعد ريتم کار دسش اومد ؛ با يکی از دستهاش هم کُسشو ميمالوند و هی آخ و اوه ميکرد من هم همراه با بالا و پائين رفتن شيدا کيرم رو به بالا و پائين حرکت ميدادم تا کيفش بيشتر ب
ه شيدا هم همينطور به سرعت مالوندن کُسش اضافه ميکرد که ديدم بدنش سُست شد و لرزيد من هم چون فهميدم چه خبره برای اينکه از حال درنيام بيرون به سرعت حرکت دادن کيرم اضافه کردم و بالاخره آبم رو تو کونش خالی کردم و بدون اينکه کيرم رو از کونش دربيارم شيدا رو خوابوندم زمين و روش دراز کشيدم و شروع کردم صورت و گردنش رو ليسيدن ؛ وقتی که کيرم کم کم آب رفت کيرمو بيرون کشيدم و از شيدا لب گرفتم معلوم بود که شيدا هم مثل من کاملا ارضا شده بود بعد با هم رفتيم حمام و يه حال ديگه ای تو حمام با هم کرديم و بالاخره خودمونو خوب شستيم و اومديم بيرون خودمونو خشک کرديم بعد که ديدم شيدا ديرش شده چون بقيه با ماشين رفته بودن سفر موتور رو برداشتم و تا نزديکی خونشون رسوندمش . هنوز هم مزه اون سکس زير زبونمه.