ملیحه و مادربورد کامپیوتر

اوت 24, 2010

داستاني رو كه ميخوام براتون تعريف كنم حقيقته و براي من در تابستان سال 83 اتفاق افتاده و اونو به زبان عامیانه و رفاقتی براتون مینویسم که حال کنین و از کلمات قلمبه سلمبه و کتابی استفاده نمیکنم.
من مهندس کامپیوترهستم و یه شرکت در یکی از شهرهای ایران دارم. از قرار یکی از مشتریهای اوشکولی که دارم کامپیوترش خراب شده بود. برش داشت آورد و گفت این خراب شده منم یه نگاهی بهش کردم و متوجه شدم که مادربردش دچار اشکال شده. بهر حال تعمیر مادربرد کامپیوتر آقای اوشکول خان یه مدتی طول کشید. تو این مدت حسابدار این آقای اشکول که اسم اون مثلا ملیحه بود همش با آقای اوشکول میومد و همش اینو میخواست که کامپیوترشونو زود درست کنم. منم که تا اون موقع اصلا تو نخ این حرفا نبودم و اصلا محلش نمیگذاشتم ولی از طرفی این داستانهای سایتهای سکسی که خونده بودم (البته اون موقع سایت سکاف زیاد رو بورس بود) حیا رو از من برده بود و از طرفی هم از روی پختگی که داشتم نگاه طرفو میخوندم. خلاصه یه بار که این مثلا ملیحه خانم اومده بود شرکت و لباسهای ناجوری هم همیشه میپوشید و این دفعه هم همین کارو کرده بود و روی مبل روبروی میز من نشسته بود و منم داشتم به کارهام میرسیدم و همکارم هم داشت تو کارگاه(اتاق شیکی که برای تعمیرات قطعات و کامپیوتر و… اختصاص داده بودیم) کار میکرد. کارگاه هم طوری بود که همکارم ما رو اصلا نمیدید. ملیحه گفت که میخوام منتظر شم آقای اوشکول بیاد چون قرار بود اون روز یه سری بزنن شرکت. یه نگاهی به ملیحه انداختم که یه لبخند معنی داری بهم زد. منم سرمو سریع انداختم پایین. شلوار لی تنگی که پاش کرده بود کون و رونهاش رو حسابی فشار میداد. پیش خودم گفتم خداییش این حال بده است ولی از طرفی هم میگفتم که کس ننش بابا ولش کن. کمی که گذشت دوباره نگاهی بهش کردم ولی ایندفعه با دقت تر لبخند روی لباش بود. مانتوی کوتاهی که پوشیده بود بالا رفته بود و از لای پاهاش که اونا روکمی باز گذاشته بود میتونستی قلمبگی کسشو ترسیم کنی. آخ که چه رونهایی. البته من کف نبودم درسته تا اون موقع کس نکرده بودم ولی حسابی به خاطر قیافه ای که داشتم (البته قیافه ام از نظر خودم زیادم جالب نیست) حسابی بهم پا میدادن و مارو بی نصیب نمی گذاشتند.

خلاصه یه ده دقیقه ای که گذشت همکارم گفت که یه سری میخواد بره بیرون. البته کمی هم این ملیحه رو می پایید. اون رفت و ما تنها شدیم. خودت فکرشو بکن یه واحد خالی که یه دختر و پسر تنها باشن اونم چی دختره بزار هم باشه. البته بعدا دونستم که طرف اینکاره است. حالا دیگه ما تنها بودیم. یه نگاهی بهش کردم لبخندی زد. انگار منتظر بود که همین الان بلند شم و بهش پیشنهاد بدم که سکس داشته باشیم. سرمو انداختم پایین. منم که کسخل شده بودم چیزی نمیگفتم. یهو گفت آقای… شما فامیل فلانی(اون یکی حسابدار آقای اوشکول) هستید. گفتم فامیل هم همچین نه ولی غریبه غریبه هم نیستیم(دیگه بماند که ما با اون یکی حسابداره چه جوریا فامیل بودیم). گفت:خیلی ازتون تعریف میکنن و میگن که خیلی آقای سر به زیری هستید و تو کارتون هم تبحر خاصی دارید گفتم لطف دارید و ایشون هم لطف دارن. گفت:نه جدی میگن خیلی ازتون تعریف میکنن. تو دلم گفتم:ببین مارو که تعریف ماها رو کجا ها و چه کسا که نمیکنن. (البته این برام دیگه معمولی شده بود که ازم تعریف میکردن و از دهن اینیکی و اونیکی میشنیدم). خلاصه گفت که این آقای… (اوشکول خان)هم نیومد منو کاشته اینجا و نیومده. البته بعدا فهمیدم که اون یارو اصلا قرار نبوده که بیاد شرکت. خلاصه تعریف که ازم کرد هر فکری که ممکن بود تو سرم برای گاییدن این ملیحه بکنم مثل برق از کونم پرید. کمی که گذشت و همینطوری لبخندهاش ادامه داشت و عکس العملی هم از طرف من نمیدید چون گفته بود که فامیل فلانی هستید و سربه زیر هستی و ازتون زیاد تعریف میکنن و… حیای منو که بخوام حرفی بزنم بیشتر میکرد و این اجازه رو به من نمیداد گفت: من باید برم این آقای… هم نیومد. منم بلند شدم از سر جام و گفتم خواهش میکنم. اومد طرف میز من و گفت خوب کاری ندارین منم که اون موقع تو منگنه قرار گرفته بودم نمیتونستم بگم بابا بیا یه حالی بده به ما. از طرفی هم هیجان یه سردی و لرزشی تو بدنم انداخته بود. خودتون میدونید که کدوم سردی رو میگم. خلاصه من گفتم اختیار دارید و تعارف تیکه پاره کردن. کمی مکث کرد و دو قدمی که از میزم دور شد گفت کی وقت داری من بیام این سیستم رو یه نگاهی بیندازم ببینم کجاش خراب شده. من هاج و واج مونده بودم. تو یه لحظه این فکرها از سرم میگذشت که یعنی چی کی وقت داری؟؟؟؟ کمی مکث کردم و گفتم فردا خوبه گفت: ساعت چند؟ گفتم ساعت 2 آخه ساعت 2 بعداز ظهر کسی تو مجتمع نبود و راحت میشد هر کاری بخوای کرد. پیش خودم گفتم الانه که بگه مرتیکه من ساعت 2 بیام اینجا چی کار که یهو لبخندی زد وگفت باشه پس من فردا ساعت 2 اینجام. گفتم باشه منتظرم.

فردا شد و از صبح تو این فکر بودم که ساعت 2 چی میخواد بشه. خلاصه همکارمو ساعت 1 بود که گفت من میخوام بمونم شرکت و ظهر نمیخوام برم خونه. منم پیش خودم گفتم گه خوردی گورتو گم کن دیگه همین امروز این هویج رو باید بکنی کون ما. کمی که گذشت تو این فکر بودم که چجوری دکش کنم که تلفن زنگ زد گوشی رو برداشتم. نامزد همکارم بود. گوشی رو دادم همکارم رفت تو کارگاه صحبت کرد و گفت که من باید برم. بهش گفتم ها چی شد پس تو که میخواستی بمونی گفت هیچی باید برم کاری پیش اومده. منم که کم تیز نیستم تو دلم گفتم گه خوردی حتما باز خونه نامزدت اینا خالیه و میخوای بری حال کنی. خداحافظی کرد و رفت. تو کون منم عروسی شد. (حالا خوبه تو عروسی دعوا نشد که چاقو کشی کنن بزنن این کون ما رو پاره کنن!). آقا/خانم من منتظر شدم تا این کس خانم تشریف بیارن که نیومد و منم هرچی از دهنم در اومد پیش خودم بهش میگفتم. کمی کارهای عقب افتاد رو انجام دادم که ساعت شد 3 دلم ضعف میکرد زنگ زدم یه غذایی سفارش دادم و کوفت کردم و پیش خودم همش غرغر میکردم که این یارو ملیحه چرا نیومده. از طرفی که همکارم رفته بود خونه نامزی جونش و نامزی جونش هم خونه تنها بوده و همکارم از این ترسیده که نامزی جونش خونه تنهایی بترسه. . نه به دلیل دیگه ای هان به دلیل ترس نامزدش اون روز ساعت 6/5 بود که اومد سر کار. ساعت 4 بود که دیدم زنگ میزنن درو باز کردم دیدم ملیحه است. اومد تو و سلام و احوالپرسی کرد گفتم قرار بود شما ساعت 2 بیاین البته من اون موقع اسمشو نمیدونستم. گفت ببخشید دیگه نتونستم بیام ولی الان که اومدن و هستم خدمتتون. گفتم:بفرمایید بشینید.
گفت نه مزاحم نمیشم میخوام سیستمو ببینم و برم گفتم باشه و رفتیم کارگاه که سیستمو ببینه. باهام اومد و کنار میز ایستاده بود با فاصله یک متر. من میخواستم محل سوختگی و قطعه ای که سوخته بود رو روی مادر برد کامپیوترشون بهش نشون بدم ولی داخل کیس از فاصله یک متری که معلوم نیست. گفتم تشریف بیارید و همینطور که دست چپمو گرفته بودم از کیس و اونو مایل نگه داشته بودم اون اومد جلو و جلوتر همینطوری که براش داشتم توضیح میدادم و با اینیکی دستم اشاره به قطعه میکردم سرشونزدیکتر برد که اونو ببینه و در همین لحضه احساس کردم با پشت دستش یه نوازشی به کیر مبارک ما کرد. منم دیگه مطمئن مطمئن شدم که بابا اینکاره است. دید زدن داخل کیس که تموم شد گفت خوب من باید برم. گفتم بفرمایید حالا بشینید(البته با ترس و هراس. پیش خودم گفتم اگه من به این بگم که بفرما! اونوقت ممکنه که داد و بیداد بکنه و آبروی ما رو ببره). خلاصه من دیگه گفته بودم بفرما و با لبخندی گفت آخه مزاحم نیستم گفتم نه خواهش میکنم مراحم هستید. نشست رو یکی از صندلی ها و و من هم رو اینیکی. مونده بودم چی بگم. گفتم خوب از خانم فلانی(مثلا فامیلمون) بگید. گفت هیچی خیلی از شما تعریف میکنه و میگه خوشتیپ هستید و از این کس شعرها. یه لحظه مکث کرد که گفتم از این همه جا چرا رفتید برای این ترکه(آقای اوشکول) کار میکنی. گفت دیگه چه کار کنم حوصلم خونه سر میره. دستشو گذاشته بود رو دسته صندلی. نمیدونم که چی شد دستمو گذاشتم رو دستش. گفتم الانه که شرف ما رو الان ان کنه و آبرو ریزی کنه. دیدم نه بابا. یه نگاهی بهش کردم که عکس العملشو ببینم که یه لبخندی زد و اونیکی دستشو گذاشت رو دستم. منو میگی دیگه صد در صد مطمئن بودم که خانم هوس کیر کرده.
گفتم: اشکالی نداره
گفت: چرا اینجوری اشکال داره
گفتم یعنی چی ؟
گفت: بزار بشینم بغلت تا بهت بگم چه جوری اشکال نداره. آقا منو میگی تو دلم گفتم که کس رو افتادیم جون مولی
گفتم: جدی
گفت: جتی نه موشکی. لبخندی زدم و تا بخوام بجنبم دیدم که بلند شد و نشست رو پام منم با دستام کشیدمش طرف خودم و یه بوس از لبهاش گرفتم. اون هم همراهی کرد و لبامو بوسید احساس کردم که جای رژش رو لبم موند. آخه آرایشش غلیظ بود.
گفتم: فکر نمیکردم اهل حال باشی
گفت: فکر نکن مطمئن باش. یه لب ازش گرفتم. وای که چه لبی البته لباش گوشتی نبود و منم از لب گوشتی خوشم میاد چون وقتی آدم لب گوشتی رو مک میزنه یه چیزی متوجه میشه همچنین کس گوشتی هم خیلی توپه.
خلاصه گفتم بلند شو بریم رو کاناپه
گفت: من نمیتونم راه بیام خودت منو ببر
زیاد سنگین نبود بلندش کردم و بردم گذاشتمش رو کاناپه و در شرکت و قفل کردم برگشتم روش دراز کشیدم و یه لب اساسی ازش گرفتم. وای که زبون درازی داشت. زبونشو کرده بود تو دهنم و منم اونو مک میزدم.
گفتم: اوپنی؟
گفت:من شوهر دارم. آقا ما رو میگی برق از کون ما پرید. پیش خودم گفتم وای ی ی ی ی ی ی.
خواستم بیخیال شم که گفت بابا بی خیال بیا حالمون رو بکنیم. اما من حسابی هنگ کرده بودم.
گفتم: شوهرت چه کارس
گفت: بازرس آگاهی
گفتم : مگه شوهرتو دوست نداری
گفت: اگه دوستش نداشتم که باهاش ازدواج نمیکردم؟
و یه سری حرفهای دیگه که تقریبا یه محک روانشناسی بهش زدم و تا حدی متوجه شدم که کس میگه و شوهر نداره ولی باز میترسیدم. نه از شوهر یارو یا از هر چیز دیگه ای از این میترسیدم که خیانت بشه به یه مرد بیچاره ای که الان معلوم نیست داره کون خودشو پاره میکنه برای تامین این خانم.
یه لحظه از هرچی دختر و زنه حالم بهم خورد(البته خانمها ببخشند منو)
من که بلند شده بودم و نشسته بودم دستو گرفت و کشید طرف خودش
منم پیش خودم گفتم: بابا بی خیال ننه این زنو باید گایید تا درس عبرت بشه برای آیندگان.
خلاصه آقا/خانم از جایی که من مطالعه ام رو سکس زیاد بود و میدونستم باید چی کار کنم شروع کردم و حسابی حشری اش کردم. حتما خودتون بقیه اش رو حدس میزنید.
همینو بگم که اول لب و بعدش سینه و… … الی آخر که دیگر بماند.
فقط همینو بگم که موهای کسش و زیر بغلش و پاهاش و صاف کرده بود. انگار داره میاد اینجا که فقط کس بده.
یه سوتین و شورت ست قرمز مایل به صورتی پوشیده بود.
خلاصه آقا ما این ملیحه رو گاییدیم خفن. خودمونیم عجب کس ور قلمبیده و تنگی داشت. 3 بار ارضا شد(البته بعدا ازش پرسیدم). آخرش هم که داشتیم تلمبه میزدیم و وقت ارگاسم خودم رسیده بود و اون هم خوب میدونست که کی موقع اونه گفت نریزی تو!
گفتم نه من اونجوری دوس ندارم که بریزم بیرون میخوام بریزم تو کست!
گفت:باشه اشکال نداره قرص می خورم. منم خالی کردم توکسش این آب گوارا رو
من اصلا دوست ندارم که کیرمو موقع ارگاسم در بیارم بیرون دوست دارم تو همون حال خالی بشم(خوب هرکی یه جور حال میکنه)
بلند شد و یه بوسه ازم گرفت و گفت که ممنونم خیلی حال کردم.
گفتم ارضا شدی؟
گفت: 3 بار خیلی حال داد. احساس غرور میکردم
گفتم: قابلی نداشت. البته وجدانم به احتمال شوهر دار بودنش حسابی درد کرده میکرد.
البته بعدا که مطالعه کردم در مورد این قضایا متوجه شدم زنی که شوهر داره و کس میده چند دلیل داره که دیگه نمیخوام اینجا بیان کنم (خودتون برید مطالعه کنید) و اون هم اکثر اونا بستگی داره به شوهره غیر از چند مورد.
بهر حال بعد از اینکه کار تموم شد رفت دستشویی. فکر کنم آبها رو از کسش خارج کرد.
در این مدت که تو دستشویی بود سریع لباسامو پوشیدم و از روی کنجکاوی رفتم سر کیفش که اونجا بود. توی کیفش یه کیف پول کوچیک بود و وسایل آرایش و یه شکلات رامتین (یادم نیست آیدین بود یا چیز دیگه)
کیف پولش رو باز کردم و یه نگاهی انداختم گواهینامه اش تو اون بود. مشخصاتش رو یه نگاهی انداختم و سریع گذاشتم سر جاش.
از دستشویی اومد بیرون و لباساشو پوشید و گفت که خیلی حال کردم دوست دارم که همیشه با هم سکس داشته باشیم.
گفتم: تا ببینیم چی میشه!
دستشو کرد تو کیفش و لوازم آرایششو در آورد و یکم به خودش رسید و لوازمشو گذاشت تو کیفش و ایندفعه که دستشو کرد تو کیفش اون شکلات رو آورد بیرون و داد به من
گفتم پس خوت چی
گفت: من نمیخورم
بعدا که بهش فکر کردم متوجه شدم اون تنها چیزی بود که تو اون لحظه میتونست برای تشکر به من بده. چون خیلی حال کرده بود از گاییدن من مثل خری که بهش تی تاپ بدی حال کرده بود.
خلاصه آقا/خانم این ملیحه اولین کسی بود که من میکردم ولی خیلی توپ از پسش بر اومده بودم. چون یه دغدغه برای آقایون در سکس اولشون وجود داره که نتونن از عهدش بر بیان و زود ارگاسم بشن. و توسری خور یارو زنه بشن و غرورشون پایمال بشه.
بهرحال الال یه یک سالی هست که من محل شرکت و عوض کردم و به اون هم دسترسی نداشتم که بگم بیاد محل جدید. چند بار هم دیدمش ولی موقعیت طوری نبود که بخوام برم جلو و صحبت کنم. بگذریم…
ماجرا گذشت تا این اواخر که دیدمش خواستم باهاش احوال پرسی کنم که چیزی نگفت و سرشو انداخت پایین برگشتم دیدم بابا یارو اینکارس. رفت و سوار یه ماشینه شد و رفتن متوجه شدم که نتونسته حرف بزنه
حالا هم به این فکر میکنم که دفعه بعدی کی ببینمش و بهش پیشنهاد بدم که دوباره بگامش.
یه چیزی هم واسه شما آقایون محترم بگم: این چیزیه که برای من تجربه شده. البته خانمهای محترم و مامانی ناراحت نشن هان. اولا کرم از خود درخته یعنی اگه دختره یا زنه نخواد و سالم باشه احد الناسی نمیتونه بهش حرفی بزنه چه برسه به گاییدنش ضمنا یه نکته از قدیمیا هست که میگه دختر سالم رو اگه پیش هزار تا مرد یه جا بزاری هیچ اتفاقی نمیافته و دختر خرابو اگه تو شیشه هم بذاریش بازم کار خودشو میکنه
از اون گذشته دختر یا زنی که تهش باد بده حتی از راه رفتنش میشه فهمید.!!!!!!

Advertisements

بلاخره کون دادم!

اوت 3, 2010

سلام.من شیلا هستم 21 سالمه و در تهران زندگی میکنم.راستش تو اینترنت خیلی داستان سکسی می خونم و برای همین تصمیم گرفتم داستان اولین سکسم رو براتون بنویسم.2 سال پیش بود که متوجه شدم علاوه بر اینکه همه دلشون می خواد من رو از کون بکنن(چون کون درشت و خوش فرمی دارم)، خودمم هم بدم نمیاد که چند دوری تا ازدواجم کون بدم.اما خیلی دو دل بودم.یه جورایی می ترسیدم.به کسیم اعتماد نداشتم.

تنها کسی که خیلی بهش فکر می کردم داداشم بهروز بود! درسته که داداشم بود اما خیلی نسبت بهش احساس خوبی داشتم.دلم می خواست اگه کون میدم به اون بدم.مخصوصا دیده بودم که تو کامپیوترش کلی فیلم سکسی هم داره.اما با این حال ترس اجازه نمیداد که من این کارو بکنم.اگرم می خواستم آخه چطوری؟ تصمیم رو گرفته بودم.دلم می خواست سکس داشته باشم.برای همین دست به کار شدم.جلوی مادرم نمیتونستم لباسای باز و لختی برای بهروز بپوشم و این شد که هر وقت مادرم نبود یا کار داشت می رفتم و یه جوری خودم رو جلوش تابلو می کردم.سینه هام و به هر دلیلی می مالوندم بهش، براش بدنش رو مالش می دادم و اون وسط کلی به کیرش خودم رو می مالوندم و از این کارا.کم کم بهروز هم این حس من رو نسبت به خودش فهمیده بود و از عکس العمل هاش معلوم بود که بدش نمیاد منو بکنه.بعد از چند وقتی مامانم تصمیم گرفت که با چند تا از دوستاش به مسافرت بره. بابام هم که سر کار بود و موقعیت خوبی بود تا نقشم رو عملی کنم.

اون روز صبح مادرم رفت و از وقتی پاش رو از در بیرون گذاشت دیگه دل تو دلم نبود. بعد ها فهمیدم بهروز هم همین حس رو داشته.می خواستم نقشه ام رو عملی کنم اما اون ترس اجازه نمی داد.تا اون حد که دیگه داشتم بیخیالش میشدم.با یه شرت و یه تاپ رفتم رو تختم دراز کشیدم و شروع کردم به کتاب خوندن.کلا دیگه از همه چی نا امید شده بودم فهمیدم که من این کاره نیستم.کم کم خوابم برد و بی خبر از اینکه بهروز دست به کار شده.اما چطوری؟ یه لحظه از خواب پریدم.- چه خبره؟ رو به شکم خوابیده بودم و دستام بسته شده بود به تخت.ترسیدم.نگاه کردم دیدم کسی نیست.داد زدم بهروز! که دیدم بهروز اومد تو اتاق.از رو شلوارش کیرش معلوم بود. بزرگ تر از اونی بود که فکر میکردم. گفتم: چی شده؟! اینجا چه خبره؟! جواب داد: شیلا دیگه نمی تونستم.باید بکنمت.باید کیرم رو تو اون کون خوشگلت حس کنم. وای چی میشنیدم؟ یکم ترس داشتم.گفتم: دستام رو باز کن میخوام برم.گفت :باز نمیکنم. گفتم: باز کن جیغ می زنم ها.دستم درد گرفته باز کن.اومد باز کرد.یه کم دستمو مالوندم و بلند شدم که برم.گفت:من باید بکنمت و اومد دنبالم.منم گفتم :چرا می خوای منو بکنی؟ مگه دوست دختر نداری؟ و رفتم نشستم رو کاناپه.اونم اومد روبروم ایستاد و در حالی که از رو شلوار کیرش رو میمالید گفت:بدجور تو کف کونتم. می دونم تو هم تو سنی هستی که سکس داری.چرا به مردم بدی به من نه؟ کی بهتر از برادرت؟ اینو گفت و شلوارش رو کشید پایین.تو دلم آشوبی بود.شرتم خیس خیس بود. گفتم: نه من می ترسم. نمی خوام. کیرش رو آورد جلوی دهنم.بلند شدم رفتم پشت کاناپه و تکیه دادم به پشت کاناپه.اومد روبروم و دست کرد لای موهام و گفت: من دوست دارم عزیزم.میخوام بیشتر دوست داشته باشم و لبش رو گذاشت رو لبم.بی اختیار لباش رو می خوردم که یک دفعه من رو گرفت و برم گردوند و انداختم رو کاناپه. طوری که شکمم رو کاناپه بودو با دستام لبه های کاناپه رو گرفته بودم.گفتم من نمی خوام اما دیگه دست به کار شده بود.

شرتم رو کشید پایین و لای پام رو باز کرد. ناخداگاه پام رو جم کردم.گفت:باز کن پاتو. جوابی ندادم.لای لمبرام رو با دست باز کرد و زبونش رو مالید به کسم.انگار کلید باز کردن پام همین بود.یه کم که پام باز شد تمام زبونش رو کرد لای کسم و شروع کرد به خوردن.نمی تونستم جلوی ناله هام رو بگیرم.خیلی حرفه ای می خورد و منم که اولین بارم بود حسابی خودم رو در اختیارش قرار داده بودم.داشتم ارضا میشدم که دست از خوردن برداشت و بلند شد.گفتم:بخور دارم ارضا می شم خواهش می کنم. اما اعتنایی نکرد و فقط نگاهم می کردو کیرش رو از رو شوار می مالوند.خیلی حشری شده بودم.چشمام باز نمی شد.شلوارش و شرتش رو با هم کشیدم پایین.وای چه کیر کلفتی! گرفتمش تو دستم و سرش رو لیس زدم.چه طعم عجیبی داشت.دلم خواست.کیرش رو کردم تو دهنم و شروع کردم براش ساک زدن.وای بی نظیر بود.لحظه به لحظه حشریت من بیشتر می شد و دلم می خواست کیرش رو تا آخر بکنم تو دهنم.بهروز چشماش رو بسته بود و آروم ناله میکرد.کم کم دیدم داره کیرش بزرگتر میشه.دستش رو آورد تاپم رو از تنم بیرون کشید و سینه هام که داشت از سفتی میترکید مثل دو تا توپ پرید بیرون.چشم بهروز که به سینه هام افتاد کیرش رو گذاشت لای سینه هام و فشارش میداد لای سینه هام.مثل وحشی ها شده بود و تعادل نداشت.حس کدردن کیرش لای سینه هام داشت آب از کسم جاری میکرد.بلندم کرد و رو به شکم پرتم کرد رو کاناپه.نشست رو کونم و یه تف انداخت رو سوراخ کونم.گفتم: بهروز کیرت کلفته دردم نیاد؟ گفت: مگه تاحالا کون ندادی؟ گفتم: نه دیوونه.گفت: تو با این کون خوشگلت میدونی چقدر خاطر خواه داری؟ گف تاحالا کونت گشاد گشاد شده از بس دادی؟ گفتم: نه احمق مگه من جندم. تو اولین نفری. گفت:باشه یواش میکنم.

سر کیرش رو یه کم مالید به تفی که انداخته بود و گذاشتش رو سوراخ کونم.آروم فشار میداد و تا سر کیرش یه کم میرفت تو میکشید بیرون و دوباره میکرد تو. وقتی کلاهک کیرش رو تو سوراخ کونم حس میکردم، دلم میخواست بلند شم کیرش رو تا ته بکنم تو کونم تا پاره بشم. کم کم فشار رو بیشتر کرد و بیشتر فرستاد تا بره تو.هی با خودش زمزمه میکرد که»وای چه کونی.آخخخ» و این حرف داشت منو دیوونه میکرد.سر کیرش تا یک سانتی رفته بود تو کونم.دردی نداشتم چون تو کارش وارد بود و دستاش رو گذاشت کنار سینه هام رو کاناپه و همون طور که سر کیرش تو بود خودش رو خم کرد روم و کیرش رو تا ته فشار داد تو کونم و خوابید روم.درد نه چندان زیادی داشتم اما دوست داشتم بیشتر فشار بده.شاید انقدر حشری نبودم اجازه نمیدادم اینکارو بکنه اما وارد بودن بهروز تو کارش باعث میشد هر کاری براش بکنم.از پشت هی تو گوشم میگفت: «وای چه کونی داری شیلا.وای چه کونی داری».صداش میلرزید.کم کم شروع کرد به تلمبه زدن.انقدر لذت داشتم که کونم رو میدادم بالا تر تا کیر بهروز بیشتر بره تو.سرعتش رو بیشتر و بیشتر میکرد و ناله میکرد و سینه هام رو فشار میداد. صدای ناله های منم داشت تا ده تا خونه اونور تر میرفت.حس میکردم کونم چند سانتی گشاد شده که بهروز رو کونم نشستو تند تند کیرش رو تو کونم عقب جلو میکرد که یه دفعه کشید بیرون و تمام آبش رو خالی کرد رو لمبرای کونم و بی حال خوابید روم.بعد از چند دقیقه بلند شد و تمام آبی که رو کونم بودو مالید رو لمبرام و دوباره کیرش رو گذاشت تو سوراخم و شروع کرد به کردن.دیگه داشتم از لذت دیوونه میشدم که کیرش رو کشید بیرون گذاشت لاپام روی کسم و انقدر با کیرش مالید به کسم که ارضا شدم.اون روز 2 بار دیگه با هم سکس کردیم و از اون و به بعد هر وقت خونه خالی میشه کارمون همینه.بهروز میگه کونم یه کم گشاد شده و وقتی ازدواج کنم شوهرم می فهمه که من کونیم اما من از کون دادن خوشم میاد و می خوام ادامه بدم.


اولین سکس من با دختر ژاپنی

اوت 2, 2010

نخست باید بگویم که از نگاه املایی متن ذیل دچار اشکال می باشد معذرت می خواهم نخستین بار است که داستان می نویسم .
28 سال داشتم که به کشور ژابن برای گرفتن ماستری در دانشگاه توکیوآمده بودم. قبل از اینکه به این کشور بیایم ازدختر های این کشور خوشم نمی آمد دلیل ان این بود که فکر می کردم که شکل و صورت خوب ندارند مثل دختر های مغول ها می باشند ولی برعکس وقتی در ژاپن دیدم دختر های این کشور یکی از زیباترین دختر های جهان از نگاه اندام ظریفی جلد مثل آینه وقتی بخواهی به جلد شان نگاه کنی میتوانی که تصویر خود را بیبنی.خلاصه هرچه گفته شود در مورد زیبای دختر های ژاپنی بعد هم کم است.برای دانشجویان خارجی به مدت یکسال خوابگاه از طرف دانشگاه داده میشود در جریان تحصیل من هم در خوابگاه یک اطاق کوچک داشتم .

در جریان اقامتم در خوابگاه از اینکه زبان ژاپنی را نمی دانستم همرای ژاپنی های تماس زیاد نداشتم خلاصه اینکه تقریبا یک سال گذشت با مسول خوابگاه یک دختر زیبا بسیار زیاد باریک اندام خوش سلیقه بود آشنا شدم نامش مایکو بود . بصورت تصادفی بدون کدام نیت از اینکه من زبان ژاپنی را خوب نمی دانستم بخاطریکه هر وقت ایشان مرا در تمام موارد در قسمت تهیه اسناد ها کمک می کرد ایشان را دعوت به صرف ناهار کردم مایکو به کمال میل پذیرفت وقتی که مایکو به اطاق امد یک خوشبوی بسیار خوب و فیشن فوق العاده کرده بود از اینکه تابستان بود شلوار نیم تنه داشت از لای شورتش سینه های قشنگش خود را نمایان می کرد در جریان صرف نهار پاهایش را به پاهایم دو یا سه بار به شکل تصادفی تماس داد از زیر میز من را لرزه گرفته بود چون دفعه اول بود که پا های دختر به پا من تماس کرده بود دران موقع هم بسیار زیاد می ترسیدم بخاطریکه بعضی از رفقای من گفته بود که اگر دختر ژاپنی از شما شکایت کنند جریمه سنگین را متحمل می شوی و از کشور هم اخراج میشوی بنابراین صرف کمی فهمیدم که این دختر از من خوشش می آید مگر من در هیچ صورت جرات ان را نداشتم خلاصه بعد از ان روز هر روز که به طرف دانشگاه میرفتم اول میرفتم با او احوال پرسی می کردم بعدا بسوی دانشگاه می رفتم . همرای من بسیار احساس راحتی می کرد وقتی مرا می دید ار دفتر خود بیرون می شد باهم صحبت می کردیم .

یک روز گفت می خواهم شما را دعوت کنم در همین روز های نزدیک گفت شما می پذیرید من گفتم در صورت کار نداشته باشم به کمال میل می پذیرم. رمضان بود من در نماز تراویح بودم که اولین زنگ او امد من چون شماره اش را نداشتم جواب ندادم فکر کردم که شماره کدام نفر دیگر است. روز بعد که مرا دید گفت من به شما زنگ زدم مگر شما جواب نه دادید معذرت خواهی کردم به شماره اش را گرفتم که اگر دفعه بعد زنگ بزند به شماره ان را جواب بدهم دوشب بعد در اطاق خود مصروف مطالعه بودم که زنگ او امد از من دعوت به صرف نان شب کرد من قبلا نان شب را خورده بودم چون در ان موقع رمضان بود به ایشان گفتم که من قبلا نان خورده ام گفت بیا دوباره با هم نوش جان می کنیم چون دفعه اول بود که از طرف دختر در طول عمر خود دعوت شده بودم گفت خوب همن حالا می آیم گفت ساعت 10 شب بیا من حیران شدم که حالا ساعت 7 بچه است چرا ساعت 10 شب من بیایم خلص ساعت 10 شب در محل ملاقات رفتم مایکو را دیدم که خود را بسیار آراسته و بسیار زیاد زیبا شده بعد از احوال پرسی مایکو گفت که به ارزان ترین رستورانت می رویم من گفت چشم هر کجا که شما مایل باشید. رفتیم به رستوران در ان جا ایشان غذای ژاپنی که بنام تمپوره را فرمایش دادن برعلاوه ان بیر هم من گفتم که من مسلمان هستم نمی خورم من اب میوه نوشیدم. دست های خود را بالای ران ان گذاشته بودم کدام عکس العمل نشان نمی داد بلاخره بعد از صرف طعام ساعت 11:30 بجه شب بود از رستوران بیرون آمدیم. حدودی 20 دقیقه پیاده گردی کردیم که دوباره گفت میخواهم که یک رستوران دیگر برویم در رستوران دوم دوباره مایکو بیر نوش جان کرد و کمی چشم هایش خمار شده بود.

رستوران در طبقه پاین بود در راه زینه گفتم باید شما را کمک کنم که از زینه به آسانی بالا شوید ممانعت کرد ساعت 12:20 بود من به فکر کشور خودمان از مایکو خواهش کردم که برو خانه که ناوقت شده فردا دوباره 8 بجه وظیفه می ایی کم خواب نشوی مایکو خاموش بود در جریان یک فکر در کله ام گشت بیا جرات کن به بهانه خداحافظی رویش را ببوس این کار را کردم دیدم عکس العمل نشان نداد دوباره دیدم که به طرف خانه خود نرفت گفت میروم دوباره از مایکو سوال کردم که چند کیلوگرام وزن داری او گفت من نمی دانم من گفتم که یک دفعه من چک کنم دستم را به دور کمرش حلقه کردم وی را بلند کردم بابلند کردن از لب هایش بوس گرفته بوسه به یک لب چوشی پرخاطره تبدیل شد Hن لب چوشی به مدت یک یا دو دقیقه در راه عام صورت گرفت من و مایکو هر دو بخود شده بودیم مایکو مرا هل داد. من عاجل ازش معذرت خواستم که نکند که از من شکایت نکند ار پولیس دوبار ازش خداحافظی کردم ار لب هایش بوسه گرفتم. حالا او مرا محکم گرفته هر چه می گفتم که برو که فردا وظیفه ات ناوقت نشود هیچ اعتنا نمی کرد گفت من شما را تا یک قسمت رهنمایی می کنم که خوابگاه را گم نکند خوب من هم قبول کردم در بین راه دو یا سه بار باهم لب چوشی فوق العاده کردیم بلاخره گفتم که ساعت 1:30 بجه شب است برو که خانه ناوقت می شود در اثنا او گفت درست است با هم یک لب چوشی 5 دقیقه ای کردیم در این جریان من انزال شدم چون دفعه اول بود که من این کار را کرده بودم مایکو بی حال شده بود خود را در بغل من انداخته بود بعد گفتم که حالا برو که ناوقت شده در حدود 2 بجه شب بود او گفت بیا که برویم نزدیکی یک معبد بودایی. من نمی دانستم که مطلب آن چی است.

در ان جا که رفتیم الت تناسلی من را ساک زد دوباره شخ شد استاده او را کوس کردم چون دفعه اول من بود من زود دوباره انزال شدم او ارضا نشده بود از من خواهش کرد که بریم هوتل بگیریم یک بار دیگر با هم عمل جنسی کنیم من گفتم هوتل نمی گیرم بیا که برویم که در اطاق من او موافقت کرد باهم در اطاق خوابگاه او زیاد می ترسید مبادا دانشجویان دیگر او را ببیند من گفتم که حالا همه خواب هستند وقتی که داخل اطاق شدیم برای اولین بار قشنگ ترین زیباترین اندام سینه و آلت تناسلی زن را دیدم بصورت زنده واقعا بهترین بود بسیار زیاد هر دو ما هیجانی بودیم هر دو ما خود را در اغوش همدیگر انداختیم تا توانیستیم از همدیگر را بوسیدیم چون من دو دفعه انزال شده بودم آلت من خواب بود مایکو شروع به ساک زد کردن به گذاشتن دهن خود به الت تناسلی من شخ شد شروع کردم به تلمبه کردن بسیار زیاد کیف کرد در ان موقع می گفتم کاش برای همیش همین شب باشد او هم ارضا شد من هم ساعت سه نیم شب بود که در اغوش من خوابید من زیاد به تشویش بودم چی قسم حالا تا خانه اش او را برسانم خانه اش یک ساعت راه بود فردا من حسابی کار داشتم در این موقع بود که ساعت من زنگ زد به سحری او هم از خواب بیدار شد و رفت من هم رهنمایی کردم او دیدم که حالت اش بهتر است میتواند که برود تا خانه او را رها کردم بعد از ان 7-8 دفعه با هم سکس داشتیم از اینکه من از آنجا کوچ کردم و آپارتمان من زیاد دور بود و او هم زیاد مصروف بود نمی شد که باهم قرار ملاقات بگذارم.


موسو و سنگ جادو

ژوئیه 28, 2010

ساعت 9 بود که از خواب بیدار شدم ، دیشب تا دیر وقت با بچه ها بیرون بودیم.
رفته بودیم تخت جمشید.اونجا من یه چیز جالب هم پیدا کردم شبیه یه سنگ بود ولی خیلی قشنگ و با ظرافت
بهش نقش داده بودن.
البته اینو نزدیکای تخت جمشید پیدا کردم.
خلاصه تا دیر وقت بیرون بودیم و با بچه ها حسابی مشروب خوردیم.
نزدیکای ساعت 2 بود که بر گشتم خونه و خوابیدم.
و همون طور که گفتم صبح نزدیکای 9 بود که از خواب بیدار شدم.حس کردم یکی کنارم خوابیده.اولش فکر کردم شاید از اثرات مستی دیشبه
و دارم فکر می کنم.
ولی وقتی چشم باز کردم دیدم یه نفر لخت لخت کنارم خوابیده.
2متر 48 سانت از جام پریدم هوا دویدم طرف بیرون اتاق ولی هر کاری می کردم در باز نمی شد.
با صر صداهای من اون مرد نا شناس هم بیدار شد و اونم با دیدن من از جاش پرید هوا(البته بیشتر از 2 متر 37 سانت نتونست بپره و رکورد پرش دست خودم موند).
حالا دو نفری تو اتاق گیر کرده بودیم و هر کدوم یه طرف می دویدیم.تا اینکه جفتمون خسته شدیم یه گوشه اتاق گرفتیم نشستیم.
موسو_تو ، تو کی هستی ؟
مرد ناشناس _ شما خودتان چه کسی هستید ؟
موسو _ اینجا خونه منه !
ناشناس _ خب ما هم در منزلمان بودیم.اصلا عیال ما کو ؟ با او چه کرده اید.
با خودم گفتم این چرا این جوری حرف می زنه ، نکنه کس خله .
حدس زدم که احتمالا از این گداهای خیابونیه.بلند شدم با کلی جذبه به خرج دادم و گفتم _
چی می گی واسه خودت عیال کیه .پاشو گم شو بیرون.مرتیکه گدا.
ناشناس _ شما چه می گو ئید .اصلا چرا اینجا این جوری است.نکند که شما جادوگرید.
موسو _پاشو . پاشو با زبون خوش برو بیرون وگرنه . . .
ناشناس _ وگرنه چه . چه می خواهی بکنی.
همین جور که داشتیم حرف میزدیم .به چهرش دقیق شدم صورت و بدن سفید و کم مویی داشت.با دستاش هم جلوی معا ملش رو گرفته بود.
با اینکه یه ریش بلند داشت ولی معلوم بود از اون بچه خوشکلاست
به نظرم 2،3 سالی ازم بزرگتر بود .
موسو_یه چرخ بزن ببینم؟
ناشناس _ چه گفتی ؟
موسو _ می گم یه دور بچرخ بینم.
سریع یه دور چرخیدو دو باره پرسید_ نگفتید .چه می خواهید بکنید..
یکدفعه چشام یه برق شیطانی زد و گفتم _ می گم یا به زبون خوش بیا برو بیرون یا می گیرم می کنمت.
ولی اگه نظر منو بخوای نرو بیرون.
ناشناس با تعجب گفت _ گفتید چه می کنید.
موسو_الان عملی نشونت می دم چه می کنم.
و قبل از اینکه بخواد کاری بکنه پریدم روش و با گلدونی که بغل دستم بود زدم تو سرش و بیهوشش کردم.و
حالا یه کون درست و حسابی و سفید و تر تمیز و خوشکل و . . . . جلوی من بود.
با خودم گفتم این الان بیدار می شه ببینه دارم می کنمش کلی شاکی می شه می گیره شونصد برابر منو می کنه.
بلند شدم با طناب دستاش رو بستم به تخت و خودمم افتادم به جونش تا می داد ، کردمش.
وسطای کار بود که به هوش اومد و شروع کرد به نالیدن _ایییییییییییی ما تحتمان.
با ما چه می کنید .ما گزارش کار شمارا به داریوش خواهیم داد.
موسو_من دیروز پیش کورش کبیر بودم خودم جریان بهش گفتم تو دیگه نمی خواد زحمت بکشی.
خلاصه تا ما کارمونتموم شد این یارو از بس کس شعر گفت مخمون رو خورد.
یه یک ساعتی که گذشت دستاش رو باز کردم و گفتم _ پاشو برو گم شو(اینم به شیوه خشایار مستوفی بخونید)
ناشناس_کجا برویم اصلا جامه های ما کجاست.شمشیر ما را بدهید تا شما را به سزای عملتان برسانیم.
موسو_پاشو با زبون خوش برو بیرون وگرنه می گم بقیه بچه های اویزونی همبیان بکننت ها.
ناشناس_( راستی خسته شدم از بس نوشتم ناشناس.مرتیکه اسمت چیه؟)
ناشناس_ ما را می گوئید .ما هوخشتره هستیم.
موسو_ چی ؟ چی چی هستی.
نا شناس نه هوخشتره _ هوخشتره هستیم. پسر دکویا .
وا ، این دگه چه جونوریه.
_خب حالا هوخشتره.چرا اومدی خونه من.
هوخشتره _ ما که نیا مدیم.ما در منزلمان در نزد عیالمان مشغول ………. بودیم که یکدفعه چیزی به سرمان خورد و دیگر چیزی نفهمیدیم تا هم اکنون.
موسو_حالا چرا این جوری حرف می زنی.
هوخشتره_ چگونه؟ ما که بسیار شیرین سخن می گوئیم.این شمائید که جلف و سبک سخن روا می دارید.
_ا ، حالا خونتون کجاست.
هوخشتره_ما در شهر سلطنتی ساکن هستیم.
_کجا .نکنه منظورت شهرک صدراست.اخه مگه مغز خر خورده بودی که رفتی اونجا زمین گرفتی.
. . . .
خلاصه مابا این هوخشتره کس مغز هوار ساعت سر و کله زدیم تا بالاخره فهمیدیم.این الاغ یکی از سربازهای داریوش هخامنشیه و
با یه جادویی .چه می دونم طلسمی .چیزی رفته تو اون چیزی که ما نز دیکای تخت جمشید پیدا کردیم و حالا هم طلسم باطل شده و این
وبال گردن ماست.
حالا گفتیم چی کار کنیم . چی کار نکنیم .بالاخره تصمیم گرفتیم این هوخشتره رو ببریم تهران تحویل اداره میراث فرهنگی بدیم.
شاید خشکش کردن گذاشتنش تو موزه تا همه بیان ببیننش . ولی اگه بخوان این کارو بکنن کاش همین جوری لخت لخت خشکش می کردن تا حداقل مردم کاملا با
اون دوره زمونه اشنا بشن.
گفتم لخت .
پاشو گوساله ببینم چی میتونم پیدا کنم بدم بپوشی
بلند شدیم یه لباس حوشکل تنش کردییم و به زور اون ریش هاش رو هم زدیم.اماده که شدیم با خودم گفتم حیف نیست این هلو رو تهویل میراث فرهنگی بدی.
اصلا نگرش دار همین جا مردم با فرهنگ شیراز هم ازش استفاده کنن.
ولی خداییش خیلی خوشکل و تو دل برو شده بود.(دل دختر ها بسوزه ).
با هوخشتره راه افتادیم که بریم تهران
.توی شهر به سمت فرودگاه_
هوخشتره_اقای موسو چرا در شهر شما بانوی کهن سال وجود ندارد
_ وجود ندارد.کی گفته همی ن خانمه که از جلوش رد شدیم به نظرت چند سالش بود.
هوخشتره_فکر می کنیم در چهاردهمین بهار زندگیشان بودند.
بغل دستیش رو نمی گم ها .اونی که کیف دستش بود.
هوخشتره_ما هم همان را گفتیم.کنار دستیشان که کودک بود.
_الاغ این پیرزنه حداقل 80 سالش بود.اون کناریشم خواهرش بود.اونم 70 سالشه.
هوخشتره_مزاح می فرمایید.پس چرا این گونه جوان بودند.
_مگه نمی دونی میگن تو شیراز دختر رو از مادر تشخیص نمی دن.چه می دونم با جراحی پلاستیک و ارایش این کارها رو می کنن.
هوخشتره _ عجب؟!؟!
هوخشتره_اقای موسو برویم کاخ داریوش شاید اتفاقی افتاد.
_بریم اونجا چی کار.الان اونجا 4 تا ستون بیشتر نمونده.
هوخشتره_برویم.برویم.برویم .برویم. . .
مجبوری رفتیم به سمت تخت جمشید.
وقتی رسیدیم و هوخشتره دید از کاخ شاه عزیزش هیچی نمونده تا مرز سکته جلو رفت.هوخشتره_چه کسی این چنین کرده است.
_اسکندر مغدونی.
اقا یه دفعه زد به سر این هوخشتره .بلند شد و شروع کرد به داد و فریاد و فحش دادن.(بی ادب چیا نمی گفت)
هوخشتره_اااااااای مخالف.اسکندر … ننت.اااااای .. تو …. خواهر مخالف هخامنشی.
اااااای مخالف بچه شهر.اااااای اسکندر اگه خایه داری بیو جلو تا خواهرت رو بگایم.
_بابا بی خیال .اسکندر 2500سال پیش مرده.
خلاصه با هر بد بختی که بود ارومش کردیم و بردیم سوار هواپیماش کردیم.
هوخشتره._اقا موسو این چیست.چرا ما داریم می رویم به هوا.نکند مردهایم و خودمان خبر نداریم.یا زردشت به دادمان برس.
_نه بابا این هواپیماست داریم می ریم به تهرون . داریم می ریم به تهرون (صدای شهرام صولتی از بلند گو های هواپیما پخش می شود.)
به تهرون که رسیدیم یه بدبختی دیگه پیدا کردیم.
هوخشتره_اقا موسو چرا اینجا فقط دختر هست.تازه نیمی از انها حجاب هم ندارن
_دختر چیه اینا نصفشون پسرن بنده خداها فقط یکم زیر ابروشون رو برداشتنیکم هم رژ لب زدن یکم هم صورتشون رو بند انداختن.و یکمم ارایش کردن.یه خورده هم موهاشونرو بلند گذاشتن.وگرنه بنده خداها پسرن.
هوخشتره_پس چرا این همه خوشکل هستند.شما دروغ می گوئید.اصلا من می خواهم با یکی از این ها ازدواج کنم.
_چییییییییییییی می خوای گی بشی.خاک تو سرت.
و محکم زدم تو سرش.که یکدفعه زد زیر گریه و گفت _
اری اصلا می خواهیم گی شویم.ما اصلا از نظر ژنتیک مشکل داریم.کلا ژنی این جور هستیم.شما نباید در جامعه این گونه با ما رفتار کنید.ما سر خورده می شویم.
_اخی دلم کباب شد.عزیزم حالا که این جوری شد برو. برو و یه زندگی جدید رو شروع کن.
هوخشتره دست منو به ارومی رها کرد و رفت به سمت سرنوشتش.
هوی کجا می ری حداققبل از رفتن یه حالی به ما بده. ما هم ارزو به دل نمونیم
هوخشتره در حالی که برای من بیلاخ می انداخت . رفت و بین جمعیت گم شد.
بعدا فهمیدم با یه پسر تهرونی اشنا شده و الان هم با هم یه زندگی جدید رو شروع کردن. . . .


ماجراي آمپول زدن زن دايي – 2

ژوئیه 25, 2010

ادامه:صبر كردم خوابش ببره شايد بتونم كمي لمسش كنم . من كه خواب به چشمام نمي يومد. يك ساعتي كير خودم رو گرفته بودم وداشتم از شق درد مي مردم كه مطمعن شدم خوابش برده. چون تابستون بود هيچي رو خودمون ننداخته بوديم كه يه دفعه زندايي جا به جا شد و به پهلو خوابيد. با اين كارش كون بزرگش به طرف من بود . ديگه صبرم تموم شد و دستم رو بردم به طرف كونش و گذاشتم روي كونش. وايييييييييي چقدر نرم بود مثل پنبه. جرآتم بيشتر شد و دستم را روي كونش مي ماليدم. تا حالا كون هيچ زني رو حس نكرده بودم. خيلي نرم بود. يه لحظه زن دايي جا به جا شد و منم يه لحظه شوكه شدم و فكر كردم زن دايي فهميده. با حركت سريع الهام هيچ كاري نتونستم بكنم كه ديدم الهام به روي كمر خوابيد و دست من رفت زير كون الهام. عرق سردي رو پيشوني نقش بسته بود هم از ترس هم به خاطر شهوت زياد. فهميدم هنور خواب بوده . نفس راحتي كشيدم و خيالم راحت شد. دستم زير كون الهام مونده بود. چه كون نرمي بود. دعا كردم ديگه صبح نشه سنگيني هيكل و مخصوصا كون نرمش روي يك دستم افتاده بود و من نمي تونستم دستم را از زير كون گرم ونرم و داغ اون بيرون بكشم. اخه احتمال بيدار شدنش وجود داشت. من كه حسابي حشري بودم اون يكي دستم را بردم به طرف پستوناش و دستم را گذاشتم روي يكي از اونا. خيلي اهسته اين كا ر رو كردم. شروع كردم به كشوندن دستم روي اون سينه هاي بلورين كه مثل دمبه نرم بودند. مي خواستم اونا رو محكم فشار بدم تا بتونم حسابي تو دستم حرارت و نرميش رو حس كنم اما نمي شد. با هزار زحمت دستم رو از زير كونش بيرون كشيدم. و با دستام كسش روهم از روي شلوار احساس كردم. ديگه مي خواستم برش گردونم به روي شكمش و بيفتم روي اون كون نرمش و كيرم رو از روي همون شلوار به طرف سوراخ كونش فشار بدم. يا حتي چند باري ميخواستم اهسته اهسته دگمه هاي پيراهنش رو باز كنم و سوتينش رو در بيارم و اون ممه هاي خوشكل رو ببينم. حتي يكي از دگمه هاي پيراهنش رو با هزار زحمت و بد بختي باز كردم اما از ادامه كار منصرف شدم چون واسه باز كردن همون دگمه جونم بالا اومد. خيلي بايد احتياط مي كردم. تا اينكه 2بار خودم رو خيس كردم و حسابي اعصابم خرد شده بودوبالاخره بي حال شدم وخوابم برد وقتي چشمامو باز كردم ديدم زن دايي نيست نگاه كردم ديدم ساعت 11 ظهره و من خواب موندم. اخه ديشب تا نزديك هاي صبح به الهام ور ميرفتم. الهام تو اشپز خونه بود وقتي ديد از خواب بيدار شدم گفت به به صبح به خير. ميگم نكنه تو كمبود خواب داري و خنديد. البته به شوخي اين حرف ها رو به من مي زد اخه خيلي زن خوش اخلاق و خوش خنده اي بود. شب اول تموم شد و من يه فرصت رو از دست دادم. چند شب ديگه وضع به همين منوال گذشت ومن روز به روز حشري تر مي شدم. تا اينكه يه روز بعد از ظهر كه از كوچه اومدم خونه ديدم زن دايي با مامانم خونه ما هستند و دارو و قرص وشربت تو دست زن دايي . البته به اضافه 3 تا امپول. من گفتم خدا بد نده چي شده زن دايي. گفت چيزي نيست يه سرماخوردگي ساده. مامانم پريد تو حرفش و گفت اره جون خودت نمي دونستي چقدر تب داشتي . اگه من نبرده بودمت دكتر كه حالا وضعت بد تر بود. اخه چرا تو دكتر نمي ري زن هر كارت هم كردم كه امپولت رو بزني نزدي. من پريدم توي حرفاي مامان وگفتم زن دايي شما كه تا ديشب سر حال بوديد. گفت اره خب. اما ظهر رفتم حمام بعد يه سري از كاراي خونه رو كردم خيس عرق شدم و رفتم جلوي پنكه فكر كنم علتش اينه. من گفتم خب چرا امپولت رو نزدي خداي نكرده حالت بدتر ميشه. مامانم گفت: اخيش بچه كوچولو از امپول مي ترسه . تازه مي خواست دكترم نره من بردمش. زندايي: حالا بايد نقطه ضعف منو جلوي اميد بگي. خواب چه كار كنم من از بچگي از امپول مي ترسيدم. وقتي امپول مي زنم تا چند روز بايد كله كله راه برم. اين دكترها هم نمي تونند يه امپول بزنند. (من تو دلم گفتم بده من بزنم همچين ميزنم هيچي نفهمي)من كه خودم ديگه يه امپول زن حرفه اي بودم خودمو جلو انداختم و به زن دايي گفتم . اشكال از خودته. حتما خودت رو سفت مي گيري بايد خودت رو شل بگيري(يه لحظه ديدم جلوي مامانم و زن دايي عجب حرفي زدم اين به خاطر شهوتم بود كه شبها با ماليدن زن دايي زياد شده بود اين حرفو كه زدم يكم سرخ شدم و خجالت كشيدم و رفتم تو اون اتاق)مامانم به الهام گفت: اخه اميد امپول زدنو بلده. الهام: نمي دونستماون روزي كه امپول زدن رو ياد گرفتم گفتم بالاخره شايد يه روزي برسه و بتونم چند تا از دختر هاي فاميل را امپول بزنم. اما تا اون روز فقط تونسته بودم به عمو –دايي و يه چند تا پسر هاي فاميل امپول بزنم . اونا هم كه يه كون پشمالو و سياه داشتند. شب رفتم تا پيش زن دايي بخوابم. وقتي رفتم خونشون ديدم حالش خوب نيست و رنگش زرد شده. گفتم چيه. گفت حالم بده. اميد: قرصاتو خوردياره اما فايده نداشتهامپولت رو زدي يا اينكه ترسيدي بزنينه نزدم . اگه مي خواستم خوب بشم همين قرص ها اثر كرده بود. اما دكتر علكي امپول ننوشته . اگه بزني حتما خوب مي شي. براي اينكه بترسونمش گفتم. اگه نزني حالت بد تر مي شه و به جاي 3 تا امپول بايد 6 -7 تا امپول بزنيالهام: حالا كه شب هست و مطب دكتر بسته. فردا ميزنم. اميد: تا فردا خيلي دير ميشه. الان بايد 2 تاشو زده باشيالهام: چاره اي نيستاميد: با خودم گفتم الان بهترين فرصته و با پررويي كامل گفتم: من ميتونم بزنم . اين جوري حالت بدتر ميشه. الهام: نه ممنون تا فردا صبر ميكنم. با خودم گفتم حتما از من خجالت مي كشهحدود يك ساعت گذشت و حالش خيلي بد شد تا اينكه خودش گفت اميد حا
م خيلي بده. گفتم من كه گفتم بايد امپول بزني. الهام: تو مي توني بزنياميد: ارهالهام: تو رو خدا من از امپول مي ترسم. مي توني يواش بزني. يه موقع دردم نگيره من خيلي ميترسم. اميد: اره زن دايي من ديگه ماهرم. همچين بزنم كه خودت نفهمي. الهام: مثل اينكه مجبورم. امپول و سرنگ توي اون اتاقه. برو بيارش. اميد: خودتو اماده كن. روي تخت دراز بكش تا من بياممنو بگي از اين كه تا چند ثانيه ديگه كون زن دايي رو ميبينم دل تو دلم نبود وحسابي حول كرده بودم. يادمه وقتي امپول را اماده مي كردم دستم مي لرزيد. امپول رو اماده كردم و رفتم به طرف الهام تو اون يكي اتاق. ديدم رو همون تختي كه شبها با هم مي خوابيم دراز كشيده به روي شكمش. حالا ديگه اتاق هم تاريك نبود و من مي تونستم الهام رو ببينم در حالي كه دراز كشيده بود كونش رو ميديدم كه حسابي گرد و قلمبه شده و تو دامنش خودنمايي ميكنه و اين كير من بود كه به كون الهام سلام ميرسوند. الهام پاهاشو يكم از هم باز كره بودو صورتش روي تخت بود و اصلا به من نگاه نمي كرد به خاطر اينكه روش نميشد. گفتم: زن دايي اماده اي . گفت اره بعد يكم سرشو تكون داد و نگاش افتاد به امپول. خيلي از امپول مي ترسيد. گفت تو رو خدا اميد جون يواش بزن. اولين بار بود كه ميگفت اميد جون. نفهميدم اين جونش ديگه واسه چي بود. گفتم چشـــــــــم. سرش رو برگردوند. حالا من بودم با يه كون قلمبه. دامنش رو گرفتم واروم اروم كشيم پايين. زيرش يه شلوار صورتي كشي تگ و چسبون پوشيده بود. هر چي مي يومدم پايين تر كونش بيشترپيدا مي شدتا اينكه دامنشو كشيدم پايين تا زير كونش و يدفعه هولوپي كونش افتاد بيرون. واي. عجب كون پهني داشت. نمي دونم چي خورده بود كه باسنش اينقدر رشد كرده بود. شلوارش محكم به كونش چسبيده بود. عجب باسني. دستم رو بردم به طرف شلوارش و يكمي كشيدم پايين البته با زحمت. نمي دونم چه جوري شلواربه اين تنگي رفته بود تو كونش و پاره نشده بود. البته نمي شد شلوارشو تا ته كشيد پايين. اما من تا وسط هاي لمبرهاي كونش شلوارشو كشيدم پايين. يه شورت تنك سفيدرنگ پاش بود با خط هاي مشكي كمرنگ. پيراهنش كمي مزاحم بود بنابراين يكم پيراهنشو زدم بالا طوري كه يه كمي كمرش پيدا شد . چقدر سفيد بود. حالا نوبت شرتش بود . شرتش رو اهسته يكمي كشيدم پايين واي چي ميديدم. يه كون سفيد و نرم به طوري كه وقتي شرت تنگش رو مي كشيدم بيرون لمبر هاي كونش تكون مي خورد. يكم كونشو داد بالا تا شرتش راحت تر بيرون بياد. واي خداي من يه لحظه كونش قلمبه شد . من نمي تونستم واسه يه سوزن زدن شرتش را كامل از پاش در بيارم و تنها يكي از باسن هاش واسه اين كار كافي بودواسه همين يه طرف شرتشو پايين تر كشيدم . حالا يه باسن هاشو تا نصفه هاش كامل ميديدم و درز بين 2 باسنش از بالاي شرت تا حدودي پيدا بود. واي چه كوني بود . سوزن رو گذاشتم رو باسنش بلافاصله پاهاشو چسبوند به هم و خودشو سفت كرد با اين كارش كونش يكم اومد بالا. يكم كه نوك سوزن رو توپوست كونش فشار دادم گفت اييييييييي و با صداي نازكي گفت اميدجون يواش. گفتم زندايي خودتو شل كن كه درد نگيره . اين كارو كرد و من هم كارم تموم شد. سوزنوكشيدم بيرون و گفتم تموم شد . الهام همون جوري كه دراز كشيده بودگفت : تموم شد. گفتم اره درد داشت. گفت خيلي خوب زدي اصلا نفهميدم. پنبه رو الكل زدم و گذاشتم روي محلي كه سوزن زده بودم و يكم هم از فرصت استفاده كردم و با انگشام ماليدم روي لمبري كونش واي چه نرم وگرم بود . خيلي با حال بود. گفتم پنبه رو يكم اينجا نگه دار و بعد بلند شو. خودم يه نگاه ديگه به كون نيمه برهنه الهام انداختم و رفتم از اتاق بيرون البته با شدت به طرف دستشويي حمله كردم. زن دايي وقتي اومد بيرون از من تشكر كرد و گفت اگه اون روزي كه بچه بودم وبراي اولين بار امپول زدم اون خانم خوب امپول زده بود ديگه نمي ترسيدم. حالا زحمت اون 2 تا ديگه رو هم به خودت محول ميكنم. منم با كمال ميل قبول كردم. اون شب كه پيش زن دايي خوابيدم ديگه از اين كه با هزار ترس و لرز كون زن دايي رو بمالم منصرف شده بودم و با خودم يه فكر شيطنت اميزبه سرم زد واون اين بود كه فردا شب حتما زن دايي را بكنم. ديگه با ديدن اون كون فقط دست زدن بهش از روي شلوار لطفي نداشت و تصميم گرفتم حالا كه خونه خالي شده ويك هفته بيشتر پيش زن دايي نيستم شب بعد حتما ترتيبش رو بدم. تا اين كه فردا شب رسيد


ماجراي آمپول زدن زن دايي – 1

ژوئیه 24, 2010

سلام مي خواهم اولين داستان سكسي خودم را كه با زنداييم اتفاق افتاد براي شما بنويسم. راستش من 3 تا دايي دارم . دايي كوچكترم ازمن 2 سال كوچكتر است و ما با هم خيلي خوب هستيم. دايي وسطي من تازه عروسي كرده بود و چون از خود خونه اي نداشتند خونه پدرش زندگي ميكرد. يعني خونه پدربزرگ من و دايي كوچك تر من هم كه حالا زود بود زن بگيره با باباش زندگي مي كرد. همون روزهاي اول كه زن دايي من به خونه شوهرش اومد من(اميد) ودايي کوچكم(علي) خيلي از اون زن خوشمون اومده بود. نمي دونستم داييم چجوري اين زن به اين خوشكلي را به دست اورده و اين زن خوشكل اومده و با دايي من عروسي كرده اخه خيلي از داييم سر بود. يكم درباره زن دايي(الهام)بگم. الهام يه زن قد بلند و خوش هيكل بود. قدش 175 و وزنش هم 70 كيلوبود يعني قد و وزنش تناسب خوبي با هم داشت. صورت سفيد و تپلي داشت با لبهاي غنچه اي و سرخ رنگ مثل انار و ابروهاي مشكي كشيده و چشمان درشت سياه رنگ . هميشه توي خونه روسري به سر داشت و پيراهن و يك دامن بلند مي پوشيد و هرگز لباسهاي خيلي تنگ تنش نميكرد. با اين حال خيلي اندامش سكسي بود طوري كه من وعلي هميشه يواشكي سينه هاش رو كه ميخواستند از پيرهنش بزنند بيرون و مثل 2 تا هلوي بزرگ بود ديد ميزديم. مي شد از روي لباس نوك پستوناش را حس كرد. 2 تا سينه گرد كه هميشه توي لباساش خود نمايي ميكرد. اما بد تر از همه يه كوني داشت كه نگو. با اين كه دامن مي پوشيد و دامنهاي زياد تنگ پاش نمي كرد هميشه كونش مي خواست دامنشو پاره كنه و بزنه بيرون. واي وقتي راه ميرفت و پشتش به ما بود واقعا كيرم بلند مي شد. هنگام راه رفتن لمبرهاي كونش مثل ژله تكون ميخورد و توي دامنش اين ور و اون ورميشدند. كونش باسن هاي بزرگ وپهني داشت در عين حال گرد و قلمبه بود. عجب رون هايي داشت وقتي دامنش به پاهاش ميچسبيد ميشد اندازه دور رونهاشو حدس زد. خلاصه من و علي هميشه تو كف زن دايي بوديم و حسرت چنين هيكلي رو ميخورديم. وقتي خونه خالي ميشد ميرفتيم سر كمد لباسهاش و شرت و سوتين هاش رو تماشا ميكرديم. از حموم كه بيرون ميومد به يه بهونه اي ميرفتيم تو حموم و سوتينش رو بو مي كرديم . چه بوي خوبي داشت واقعا ديوونه ميشديم وقتي اون 2 تا سينه هاي گرد رو توش تصور ميكرديم. اما يه جاي خوشحالي براي ما مونده بود گفتيم هر وقت اقا دايي كرد تو كس زن دايي و 9 ماه بعد بچه دار شد هنگام شير دادن بچه بالاخره ميشه سينه هاش رو ديد زد. اما روزهاي خوش ما زياد طول نكشيد و چند ماه بعد داييم توي يه شهرستان ديگه كار پيدا كرد و اونا مجبور شدند از اون جا اساس كشي كنند و به يه مكان ديگه برند و ديگه دوران ما به سر مي رسيد. خلاصه توي تابستون بود كه اساس كشي كردند و بعد از اساس كشي ما به شهر خودمون برگشتيم و حسابي حالمون گرفته شد. توي همون روزها بود كه يكي از دوستام كه خيلي بچه مثبت بود از من خواست تا با هم بريم كلاس هاي حلال احمر و كمك هاي اوليه رو ياد بگريم. من كه حسابي اعصابم خورد بود گفتم برو بابا تو هم حال داري پس كي از اين كارات خسته مي شي. بالاخره با اصرار اون و براي اينكه يه جورايي زودتر روز را شب كنم قبول كردم. اتفاقا توي همون كلاسها بود كه توي مسايل پزشكي امپول زدن را هم ياد گرفتم. راستي يادم رفت بگم زن داييم خيلي زودتر از اين وقت ها حامله شده بود و يه بچه گيرش اومده بود. 3- 4 ماهي هم از تولد بچش گذشته بود و من فقط براي تولد پسرشون اونجا رفتم و يه چند روزي زن دايي را برانداز كردم. يه روز كه اومدم خونه ديدم علي تازه از شهرستان از خونه برادرش برگشته وخونه ما منتظر من ايستاده بود وقتي رفتم خونه به من گفت زود باش ميخواهم يه چيزي برات تعريف كنم تا حسابي حال كني. ما رفتيم خونه اونا كه خالي بود . گفتم زود باش بگو ببينم چي شده كه اينقدر عجله واسه گفتنش داري. علي گفت من تونستم الهام رو لخت لخت ببينم. (از اين جا به بعد را به صورت گفتاري مينويسم)اميد: برو گمشو. مارو گرفتي. مسخرهعلي: به خدا راست ميگماميد: اخه چه جوري . حتي بدون شرت و سوتين ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!علي: اره. عجب كون و كس و پستوني داشت. واااااااااااي. اميد: زود باش بگو منم بدونم. تو چطوري اونا ديديعلي گفت: مي دوني كه ديوار دستشويي و حمام اونا به هم چسبيدهاميد: خوب اره. چطور مگهعلي: هيچي اون روز الهام با مامانم ميخواستند برند حموم و با هم بچه رو بشورند. حامد هم(حامد همون دايي منه) سر كار بود. منم همون موقع تو دستشويي بودم كه صداي الهام از اون ور ديوار مي يومد. به طور اتفاقي نگاهم به لوله اي افتاد كه به طرف حموم رفته بود. يه دفعه متوجه شدم كه اطراف لوله بازه و با پنبه اطرافش رو پوشندند. بلا فاصله اونارو در اوردم. تو سوراخ كه نگاه كردم. الهام جلوي چشمام بود. با يه شورت و سوتين . كه ديدم سوتينش را هم داره در مياره. من بلافاصله پريدم تو حرفاش و گفتم زود باش بگو ديگه چي ديدي. گفت دارم ميگم ديگه. سوتينش رو در اورد اما پشتسش به من بود. من داشتم كونش را ديد مي زدم يه شورت سفيد تنگ پاش بود و كونش حسابي زده بود بيرون. در حال ديدن كونش بودم كه يه دفعه برگشت و من سينه هاش رو ديدم. عجب چيزي بود. خلاصه من داشتم الهام رو ديد ميزدم. از يه طرفي هم دستم به كيرم بود و داشتم جغ ميزدم. وقتي رفت زير دوش شورتش خيس خيس شد و انگار كونش 2 برابر بزرگ شده باشه. تا اينكه كار شستن بچه تموم شد و مامانم بچه رو برد بيرون تا لباساشو تنش كنه. الهام كه تنها شد يه دفعه شورتش رو كشيد بيرون و كونش زد بيرون من هنوز كسش رو نديديه بوده چون تو
ديدم نبود. در حال ديدن لمبرهاي كونش بودم كه دستش رو ميمالوند لاي كون و روناش و خودشو مي شست. يكم جابه جا شد و يكدفعه كسش رو ديدم. عجب چيزي بود و. . . الي اخر توصيف هاي علي ازهيكل زن دايي الهام ادامه داشت تا اينكه الهام لباساشو پوشيد و از حموم اومد بيرون. علي هم تو با ديدن اون صحنه ها 3 بار خودش رو تو دستشويي خراب كرده بود. منم كه با توصيف هاي علي حسابي خودم رو خيس كرده بودم. اما هنوز به قسمت سكس خودم با زن داييم كه يه بكن بكن حسابي نرسيدم ومي خواهم اصل ماجرا رو تعريف كنم. اگه كسي خواست ميتونه ازم بخواهد تا تو صيف هاي علي از الهام رو براشون بنويسم تا اونا هم خودشونو خيس كنند اخه توصيف هاي علي مفصله ومن همش رو نگفتم. فقط اينو بگم كه الهام اون روز موهاي كسش رو هم با تيغ زده و علي بيچاره فقط در حال تماشا بوده . حالا ليف زدن زن دايي وبقيش بمونه برا اونايي كه توصيف هاي علي را درخواست مي كنند. بريم سر اصل ماجرا. اون روزمن تصميم گرفتم به يه بهونه اي برم خونه زن دايي تا اگه شانس با من يار بود و الهام جون رفت حموم من هم يه ديدي بزنم. اما باورتون نمي شه از شانس بد من اينقدر كار سرمن هوار شد كه من نتونستم برم اونجا. يك سالي از اين موضع گذشت تا اينكه داييم كارش را اونجا از دست داد(شركتشون برشكست كرد)و داييم حامد تصميم گرفت برگرده همين جا و سر كار قبليش بره. من وعلي از اين كه الهام برمي گرده اينجا تو كونمون عروسي بود ومن يك سال بود كه الهام رو نديده بودم. بعد از يكسال زندايي رو ميديدم تو اين يك سال اب و هواي اونجا حسابي بهش ساخته بود و كلي هيكلش سكسي تر شده بود كونش و پستوناش هم بزرگ تر. با فروش اون خونه وپولي كه پس انداز كرده بودند يه خونه جداگانه واسه خودشون خريدند. و ديگه داييم پيش پدرش زندگي نمي كرد. اما از يه لحاظ بد بود اونم اينكه ما ديگه نمي تونستيم سر لباس هاي الهام بريم. اما به هر حال خوش حال بوديم كه الهام برگشته تا اينكه 2 ماه گذشت وبه خاطر عروسي دختر خاله الهام –دايي و زن دايي بايد براي عروسه يه 3 شبي ميرفتند يه شهرستان ديگه. فرداش داييم كليد خونشون را به ما داد تا شب ها براي احتياط اون جا بخوابم. من هم علي را خبر كردم وشب رفتيم خونشون. مي خواستيم خونه را زيرو رو كنيم و البوم عكس و فيلم مجلس زنونه عروسي اونا رو پيدا كنيم وتما شا كنيم. اما پيداشون نكرديم و رفتيم سراغ شورت و سوتين هاي زن دايي الهام. تو يكي از كمد ها يه كتاب پيدا كردم وقتي برش داشتم يه عكس از داخل كتاب افتاد . اخ جون عجب عكسي پيدا كردم . بلا فاصله علي را هم صدا زدم. با ديدن عكس كير هر 2 تامون حساي بلند شد. تا حالا زن دايي رو اين طور نديده بودم تو اون عكس زن داييم يه لباس چسبون خيلي تنگ پوشيده بود به طوري كه بالاي سينه هاش وچاك سينش تو عكس پيدا بود و لباسش تا بالاي ناف شكمش بود و شكم و نافش هم تو عكس پيدا بود. با يه دامن خيلي تنگ و چسبون كه دامنش يه چاك داشت كه چاك دامنش يكمي تا بالاي زانوش ميرسيد. يه پاهاش تو دامن بود ويكي از پاهاش رو از چاك دامن انداخته بود بيرون عجب پاي سفيد و گوشتيي داشت يه تيكه از رونهاي الهام جلوي چشام بود از همه بهتر قستي از بالاي زانوش بود كه تو عكس پيدا بود منظورم قسمتي از رون پاش بود كه از اون ناحيه به بالا خيلي پاهاش برجسته تر و كلفت تر ميشد با اون كون پهن و بزرگش كه تو اون لباس تنگ زده بود بيرون بدتر از همه داييم كه از پشت چسبيده بود بهش و يه دستاش رو انداخته بود روي يكي از پستوناي زنش و لبخند خوشكل زندايي با اون لباش تو عكس. به غير از اين عكس چيز ديگه اي نصيب ما نشد. اولش خواستيم عكس رو بر داريم براي خودمون اما ترسيديم اونا بفهمند و ابرو ريزي بشه و منصرف شديم. اخيش دارم ميرسم به داستان سكسي خودم با الهام جون. خسته شدم از بس كه نوشتم. حامد كارش جوري بود كه بيشتر وقت ها سر كار بود. اون روزا يه كار براش پيش اومد كه مجبور شد يه 2 هفته اي از خونه دور بشه. خونه الهام نزديك بود به خونه ما. از اون جايي كه الهام برادرنداشت و كسي نبود شبها پيشش بخوابه داييم از من خواست شبها پيش الهام بخوابم. با اين درخواست داييم تو كونم عروسي شد و بزن و بكوب راه افتاد. تا اينكه شب موعود فرارسيد و من رفتم پيش زندايي بخوابم تا از چيزي نترسه اما حال ديگه بايد از كير راست شده ما مي ترسيد. اول فكر ميكردم حتما زن دايي يه جا واسه من پهن ميكنه توي يه اتاق هاي ديگه يا حد اقل با فاصله از هم مي خوابيم. اما وقت خواب كه شد با تعجب ديدم اتاق خواب خودشون را براي خواب به من نشون داد و تو اون اتاق فقط يه تخت خواب 2 نفره بود كه خدا ميدونه داييم چند بار روي اون تخت خواب با زن داييم حال كرده. تازه فهميدم كه زن داييم شب ها چقدر از اينكه تنهايي بخوابه مي ترسه و حتي اينقدر شب ها مي ترسه كه حاضره با من يه جا و روي يه تخت بخوابه و تازه فهميدم كه چرا داييم اينقدر سفارش مي كرد كه شب زود برم پيش زن دايي وشبها تنهاش نزارم. شنيده بودم زن ها شبها تنهايي مي ترسند يه جا باشند اما نه به اين شدت. راستي چرا زن ها اينقدر از تاريكي ميترسند؟به هر حال اين ترس زن دايي به نفع من تموم شد ومن حسابي شق كرده بودم از اينكه 2 هفته پيش زن دايي و روي يه تخت مي خوابيم و داشتم از خوش حالي بال در ميووردم . اصلا فكرشو نمي كردم بعد از 2-3 سال كه تو نخ الهام عزيزم بودم حالا اين جوري بهش رسيده باشم تا جايي كه بتونم پيشش اونم روي يك تخت با هم لا لا كنيم. اون شب زن داييم يه دامن بلند كه زيرش فكر كنم از اين شلوارهاي كشي و
سبون زنونه پوشيده بود با يه پيراهن تنش بود . موقع خواب من رفتم روي تخت دراز كشيدم . 5 دقيق بعد زن دايي اومد و اول برق را خاموش كرد به طوري كه اتاق تاريك تاريك شد وچيزي درست معلوم نبود . اما ديدم الهام داره دامنش رو از پاش درمياره. حسابي حول كرده بودم و سعي مي كردم زن دايي رو با شلوار ديد بزنم تا بتونم بهتر اون كون قلمبش را ببينم اما اتاق تاريك بود و چيزي معلوم نبود . . الهام كنار من روي تخت دراز كشيد. تو يكي دو سانتي من بود و بوي زن دايي الهام رو كنارم حس مي كردم. چند دفعه اي خواستم بپرم تو بغلش. اروم و قرار نداشتم. اما اون انگار نه انگار. ادامه دارد


سروش در اصفهان

ژوئیه 17, 2010

سلام. اسم من سروش و الان 26 سال دارم. این قضیه ای كه می خواهم براتون تعریف كنم مال چند سال پیش است. یعنی همون ماهی كه من در مرخصی پایان دوره خدمت بودم و تصمیم گرفتم برم اصفهان منزل عموم. به خاطر دیدن دختر عموم كه خیلی خاطر خواهش بودم. عموم سالهاست در اصفهان زندگی می كنه و همسرش هم اصفهانیه و دو تا دختر داره كه اون موقع یكی از اونها ازدواج كرده بود و كوچكتره رو هم كه من می خواستم.
خلاصه یه روز صبح حركت كردم و بعد از رسیدن مستقیم رفتم خونشون. عموم كه هنوز سر كار بود اما زن عموم و دختر عموم طبق روال گذشته منو كلی تحویل گرفتند كلی گپ زدیم بعد رفتم یه چرت خوابیدم تا عموم اومد. بعد با عموم رفتیم باغشون و تا شب اونجا بودیم. فردا صبح من طرفهای ساعت 10 بیدار شدم. طبق معمول عموم سر كار بود و چون دختر عموم دانشجو بود و امتحان داشت رفته بود دانشگاه. خلاصه من بودم و زن عمو. این زن عمویی كه من دارم حرفش رو براتون می زنم اصفهانیه و زن قد بلند و خوش هیكلیه و صورت گندم گونی داره. البته بگم طرفهای 180 هم قد داره و نسبت به قدش هم وزن مناسبی داره و اصلا هم شكم نداره…
البته عموم هم قد بلنده و من خودم 190 قد دارم. من این زن عموم رو اولا خیلی دوست دارم و اون هم منو خیلی دوست داره. طوری كه من هر وقت اونجا هستم خیلی منو تحویل می گیره. خلاصه از خواب پاشدم و رفتم دیدم تو آشپزخونه مشغوله بعد از سلام و این حرفها و خوب خوابیدی یه صبحونه به من داد و من خوردم و اومدم نشستم پای ماهواره. بعد از چند لحظه هم اون اومد با سبد میوه و نشست مبل كناری من. همینجوری كه داشتم شبكه ها رو تغییر می دادم یه شبكه اومد كه داشت فیلم اشكها و لبخند ها رو برای شب تبلیغ می كرد. من این فیلم رو یه بار دیده بودم و همون جایی رو نشون می داد كه جولی اندروز داشت با اون یارو كه الان اسمش یادم نیست می رقصید. یه لحظه شیطنتم گل كرد و به زن عموم گفتم: بیا با هم برقصیم. یه لبخند قشنگی زد و با اون لهجه اصفهانیش گفت: نه زشت منم پر رو پر رو گفتم آره.
یه كم من و من كرد معلوم بود كه روش نمیشه. منم وقت رو تلف نكردم سریع یكی از اون سی دی هایی كه با خودم آورده بودم گذاشتم و ماهواره رو خاموش كردم و دست زن عموم رو گرفتم بلندش كردم تا منو همراهی كنه. زن عموم زن خیلی مهربونیه و تا اونجایی كه من یادمه همیشه لباس های سرتاسری آستین كوتاه می پوشید كه تا سر زانوهاش بود و اگه مهمون هم داشتن یه جوراب پارازین می پوشید. البته همیشه روسری سر می كرد. اون وقتهایی هم كه من اونجا بودم هم روسریش رو بر نمی داشت. البته هر وقت دختر عموم بود از مامانش می خواست كه جلوی من روسری سر نكنه. البته اون هم روسریش رو بر می داشت و بعد از یه مدتی دوباره سر می كرد. انگار كه عادت كرده باشه. اون موقع هم زن عموم روسریش سرش بود اما جوراب پاش نبود. بهش گفتم كه اجازه بده روسریش رو بردارم و اون هم مخالفتی نكرد. البته اینو بگم زیاد به من نگاه نمی كرد. چون خجالت می كشید. اما گفتم منو خیلی دوست داره.
خلاصه تو اون حالت حجب و حیا روسریش رو برداشتم و دست راستم رو روی شونه چپش و دست چپم رو روی پهلوی راستش قرار دارم. بعد بهش گفتم شما هم همین كار رو بكنید .
بخاطر اینكه حرفی زده باشه گفت: چقدر سخته و منم گفتم: راحته زن عمو. زود یاد می گیری. و شروع كردیم. زن عموم تو همون حالت حجب و حیا بود و هی سرش رو پایین می انداخت و وقتی هم منو نگاه می كرد یه لبخندی می زد. من هم یه لبخندی می زدم و تو همون لحظه هم با چشمهام می خوردمش. كار هم به اونجا رسید كه صدای زن عموم دراومد یعنی هر كی تو اون لحظه چشمهای منو می دید می فهمید كه حشر بالا زده. با اون لهجه قشنگ اصفهانیش و با لبخند گفت: چت شده؟ مثل اینكه حالت خوب نیست و من هم كه دیگه تو حال خودم نبودم تو یه لحظه محكم بغلش كردم و بهش گفتم دوسش دارم و شروع به لب گرفتن كردم. دیگه نمی دونستم چی كار می كنم و اون دستم هم كه رو پهلوی راستش بود دیگه روی كونش بود و هی كونش رو می مالیدم . یه لحظه كه لبم از لبش جدا شد گفت چی كار می كنی؟ الان عموت می یاد. من هم سفت بهش چسبیده بودم گفتم اون الان نمی یاد.
البته از این كار من جلوگیری نمی كرد ولی زیاد هم راغب نبود. شاید می ترسید. من دوباره شروع به خوردن كردم و این دفعه از گردنش. و می دیدم كه داره لذت می بره و هی می گفت نكن نكن و از این حرفها و تو همون حالت بردمش تو اتاق خوابشون و انداختمش رو تخت البته هنوز بهش چسبیده بودم. یه لحظه ولش كردم تا زیر پیراهن و شلوار راحتیم رو در بیارم به من گفت: سروش اگه عموت بفهمه منو می كشه و من هم گفتم كه عمو الان نمیاد و هیچ كس نمی فهمه. سریع دست راستمو حلقه كردم دور گردنش و دست چپم رو گذاشتم رو قفسه سینه هاش و خوابوندمش. البته خودش هم جلوگیری نكرد و شروع كردم لب گرفتن و سینه هاش رو می مالوندم كم كم دستمو بردم توی لباسش و سینه هاش رو گرفتم و شروع كردم به مالوندن. چشمهاش روبسته بود ولی صداش در نمی اومد و من هم مشغول كار خودم بودم. از لب گرفتن كه خسته شدم سه تا دگمه لباشسو باز كردم و سینه هاش روكه سفت هم بود درآوردم و شروع به خوردن كردم. تو تموم این لحظات دو تا پاش رو جمع نگه داشته بود و نمی خوابوندش همون جوری كه سینه هاش رو می خوردم پام رو انداختم رو پاش و به زور خوابوندم و كم كم شروع به مالیدن پاهاش كردم ودستم رو كم كم آوردم بالا و از روی شورت توریش گذاشتم روی كسش و یه كم مالیدم و شورتش رو گرفتم و آروم از پاش درآوردمش. نگاهش كردم دیدم داره نگام می كنه. انگاری هنوز باورش نشده بود. من هم همون جوری كه نگاهش می كردم لباسش رو از بالا در آوردم و سوتینش رو هم در آوردم. دیگه لباسی تنش نبود اما من هنوز شورتمو در نیاورده بودم و درش آوردم. زن عموم همینجوری به من نگاه می كرد. پهلوش خوابیدم و بغلش كردم و بوسیدمش و گفتم خیلی دوست دارم و می خوام بكنمت.
اون به من گفت هنوز باورم نمیشه داریم چی كار می كنیم و گفت من شوهر دارم و این كار درست نیست و تو باید بعد از ازدواجت با دختر عموت این كارا رو با اون بكنی و من كه داغ داغ بودم و اصلا این چیزها حالیم نبود گفتم: فقط برای همین یه دفعه. كسی نمی فهمه و شروع به بوسیدنش كردم. گفتم: عمو پایینت رو می خوره؟
گفت: نه!
گفتم من می خوام بخورمش.
گفت: مریض می شی ها.
گفتم: تو به این كارا كاری نداشته باش و پاهاش رو از هم باز كردم و یه كم با انگشت با كسش ور رفتم و شروع به خوردنش كردم. حالا بخور كی نخور. اینقدر خوردم كه دیگه انرژیم داشت تموم می شد. زن عموم اصلا دیگه تو حال خودش نبود و چشمهاش رو دوباره بسته بود و با اون لهجه قشنگش آه و اوه می كرد. منم كه دیگه طاقت نداشتم رفتم روش و یواشی كیرم رو داخل كسش كردم. البته زن عموم اون موقع طرفهای 42 سالش بود و كلی زیر دست عموم رفته بود. اما كس خوبی داشت اما تنگ نبود. همینجوری روش بودم و تلمبه می زدم. من كلا از اون دسته آدمها هستم كه آبم دیر میاد. زن عموم چشمهاش رو باز نمی كرد و هی آه و اوه می كرد.
منم هی بهش می گفتم: دوستت دارم و از این كس و شعرها . احساس كردم آبش اومد من هم همینجوری اینقدر تلمبه زدم تا وقتش شد موقع اومدنش هم چون دوست نداشتم آبم رو بیرون بریزم همون جا خالی كردم تو كسش و اون هم چیزی نگفت و بیهوش همینجوری كنار هم افتادیم. من هنوز تو بغلم داشتمش و ولش نمی كردم بعد كه حال اومدیم با هم رفتیم حموم و دوش گرفتیم و اومدیم بیرون. زن عموم بنده خدا روش نمی شد منو نگاه كنه. من 3روز دیگه اصفهان بودم ولی نشد دیگه اونو بكنم.