معصومه یا شیوا 1

اوت 21, 2010

سلام اسم واقعی من معصومه هست اما دیگه اون اسم رو فراموش کردم و حالا اسمم شیوا شده . و تصمیم گرفتم سرگذشتم رو برای همه تعریف کنم خوب و بد و حالا که به این وضعیت افتادم نمی دونم مقصر اصلی من بودم یا جامعه و یا خانواده ام به هرحال خواننده ها می تونن قضاوت کنند .
وقتی که خودم رو شناختم توی یه خانواده کاملاً خشک مذهبی بودم چهارتا برادر که یکی از اونها از من کوچیک بود . هرچه بزرگتر می شدم محدودیتهای زندگیم هم بیشتر می شد حتی غیرت برادر کوچیکه هم گل کرده بود . وقتی ما مهمون غریبه داشتیم من نباید اصلا ً ظاهر می شدم پدرم از تجار معروف توی تهران هست هنوز هم بعد این همه سال که من به این فلاکت افتادم نگذاشتن هیچ کسی این موضوع رو بفهمه هرچند که توضیح خواهم داد که با یکی از همسایه های حجره پدرم ازدواج کردم .
اما مهمون آشنا و فامیل هم باید با مانتو و چادر توی خونه می گشتم هرچند وقتی خونه هم بودم جلوی برادر و پدرم باید با حجاب بودم طوری بار آومده بودم که اصلاً از مسایل جنسی نه تنها چیزی نمی دونستم بلکه بزرگتر که شدم حتی می ترسیدم که چنین حرفهای هم بشنوم حتی احکام اسلامی خوب یادم میاد که توی سن نه سالگی که اولین بار پریود شدم با دیدن خون نوی شرتم داشتم از ترس می مردم چون هیچ اطلاعاتی از این موضوع نداشتم وقتی مادرم فهمید تازه یه چیزای سربسته بهم گفت و از همون روز بهم گفت که هر یکماه به یکماه از همان روز یادم باشه که دستمال به خودم ببندم . آره حتی بستن نواربهداشتی برام قدغن بود چطور می تونستم برم سر مغازه به آقای مغازه دار بگم که برام نوار بهداشتی بده ؟!
دوران کودکی من بسر آمد و وارد مدرسه راهنمائی شدم بعضی از دوستام خیلی شیطون بودن و بعضی حرفا پیش من می گفتن که با شنیدن اونها بجای اونها من سرخ می شدم و زود اونجا رو ترک می کردم چون خیلی مذهبی بودم توی مدرسه هیچ دوستی نداشتم و همه بهم به چشم جاسوس نگاه می کردن اما پیش معلم ها خصوصاً معلم دینی عزیز بودم . تا ون موقع حتی یکبار هم به عورت خودم نگاه نکرده بودم چه برسد به برطرف کردن موهای زاید اطرافش همه جای پاهام و عورتم رو مو گرفته بود تا اینکه معلم دینی که داشت در مورد احکام توی کلاس صحبت می کرد بعد کلاس پیشش رفتم و با حیا و سرخ شدن یه مطلب ازش پرسیدم که با صحبت کردن با من کمی من رو نصیحت کرد و به بهداشت فردی من اشاره کرد . خلاصه صبر کردم یک روز که هیچ کسی خونه نبود رفتم حمام و با ماشین تراش داداشم افتادم به جون موهای زاید بلد نبودم و کلی خودم رو زخمی کردم بعدها دل به دریا زدم و یه تیغ ریش تراشی گرفتم و موهام رو با اون می زدم اولش با اون هم بلد نبودم چون دو سه جام رو زخمی کردم و وقتی عرق می کردم جاش سوزش داشت .
دوره دبیرستان رو هم یه جوری گذشت و دختر تپل و مپل و خوشگل شده بودم جوری که از مدرسه تا خونه دل همه جون های سر کوچه رو آب می کردم . خیلی شون دوستم داشتن و بعضی ها هم می خواستن یه جوری منو بزنن زمین از حرفهای که بهم می گقتن تنم می لرزید و حالت بدرو به طرف خونه می رفتم .
دیپلم که گرفتم برادرام و پدرم مخالف رفتن من به دانشگاه شدن با این تفکر که توی دانشگاه دختر و پسر باهم قاطعی هستند من درسم عالی بود و معدل دیپلم نوزده بود اما همه مخالف بودن فقط دائی خدابیامرزم وساطت کرد و کلی جلسه با پدرم گذاشت تا من دانشگاه برم اون هم فقط رشته پرستاری چون فکر می کرد این رشته فقط دخترها می تونن برن خلاصه اون سال من کنکور شرکت کردم و با اینکه می تونستم توی پزشکی قبول بشم اما پرستاری رو انتخاب کردم و رفتم دانشگاه .
روزهای اول من هم تعجب می کردم دختر و پسرها با هم درس می خوندن و با هم خیلی راحت حرف می زدن و حتی شوخی می کردن . توی کلاس ما برعکس تصور پدرم نصف و نصف دخترو پسر بودیم و اکثرا باهم رفته رفته دوست شده بودن الا من که توی دانشگاه هم نتونستم یه دوست دختر برای خودم پیدا کنم همیشه این آرزو توی دلم ماند ؟! روزهای اوج خوشگلی من بود (البته ببخشید که خیلی خودم رو تعریف می کنم اما انصافاً چهره خوشگلی دارم که این موضوع بیشتر از همه باعث همه بدبختیم شد. ) خیلی از هم کلاسیهام برام خواستگار بودن اما همه رو خانواده ام با دعوا و مرافعه رد کردن حتی کار بجای کشید که مانع رفتن من به دانشگاه شد که باز دائی بدادم رسید . ترم سه رو هم تمام کردم و در ترم سه برای کارآموزی باید هر هفته یک شب در بیمارستان کشیک می شدم . دیدن بعضی از صحنه ها برام غیر قابل تصور بود و از زن بودن خودم بیزار می شدم خصوصا وقتی یک شب ساعت دوازه به اتاق یکی از مریضها سرکشی می کردم وارد شدم دیدم مژگان هم کلاسیم روی بیمار خم شده اول چیزی متوجه نشدم اما جلو رفتم اونها هنوز متوجه ورود من نشده بودن از زیر ملافحه دیدم مژگان کیر اون پسر جوان رو توی دستش گرفته بود و تا نصف توی دهانش بود و براش داشت ساک می زد و اون پسره هم از شدت لذت چشماش رو بسته بود از ترس دیدن این صحنه تا امدم بیرون برم مژگان متوجه شد و با هل کردن جلوی من رو گرفت و گفت که اون پسره دوست پسرش هست و … هرشب یه صحنه ای از اون هم بدتر می دیدم یک شب دکتر جوان توی اتاق رختکن پرستارها یکی از پرستارهای رسمی بیمارستان رو از کمر به پائین کاملاً لخت کرده بود و از پشت کرده بود توی جلوی اون که بعد یک هفته معلوم شد که خانوم شوهر داشته و حراست هردوتای اونهارو اخراج کرد و ……..بی شرمی تا حدی بود که حتی به من هم بعضی از پرسنل شیفت شب پیشنهاد می دادن . اونجا نمی تونستم از روی روپوش سفید چادر سرم کنم و وقتی روپوش می پوشیدم هرچند که گشاد بود اما همیشه فکر می کردم که لخت هستم . خیلی ها دوست داشتن تن و بدن من رو مثل همه پرستارهای دیگه که یه روپوش تنگ به تن دارند ببینند به همین خاطر یک روز که سر کار آمدم توی رختکن روپوشم سرجاش نبود بجای اون یه روپوش تنگ گذاشته بودم اون رو نپوشیدم و رفتم پیش سوپروایزر که یه پسره بود که من همیشه از نگاهش خوشم نمی آمد خیلی هیز بود اما هرچی گفتم گفت نمی شه مقررات بیمارستان بالا خره اجباراً پوشیدم و اولین روز بود که با یه لباس تنگ که کپل کونم رو قشنگ نمایان می کرد تنم کردم . اون هم از فرصت استفاده کرده بود و همش یه کاری می کرد که پشت سرمن راه بره و خوب از این فرصت استفاده کنه هرکاری می کردم مثل کنه بهم چسبیده بود دست آخر هم آخر شب توی اتاق استراحت گیرم آورد با کلی زور و اجبار از روی شلوار فقط تونست بهم بچسبونه اما کلی پستونهام رو با دستش از روی لباس مالید اولین بارم بود که به این شکل توسط یه غریبه مورد تجاوز قرارگرفتم اما از شانسم زود ولم کرد و رفت اون شب کلی گریه کردم و به شانسم که خوشگلی بود نفرین دادم از فردا تصمیم گرفتم به بیمارستان نرم اما حراست قبول نکرد و من هم نمی تونستم موضوع رو بگم چون از آبروی خودم می ترسیدم تا اینکه دائیم فوت کرد و تنها حامی من و بعد از یکسال که من داشتم فارغ التحصیل می شدم پسر همسایه حجره بابام برای من خواستگار شد و با اصرار بابام و برادرام من ترک تحصیل کردم و با یداله ازدواج کردم.
هیچی از شب زفاف نمی دونستم و وحشت زیادی داشتم اصلاً تصور نمی کردم که اون شب من لخت میخواهم بغل یداله بخوابم از این ترس همش گریه می کردم اما چاره نداشتم مثل یه گوسفند رام سر سفره عقد نشستم و تا شب تحمل کردم و همش توی دلم می ترسیدم آخر شب که اکثر مهمونها رفتن نوبت ما بود که داخل حجله بشیم. وارد یه اتاق شدیم یه لحاف و تشک روی زمین پهن شده بود و یه دستمال سفید هم روی متکا گذاشته بودن از این مراسم یه چیزای شنیده بودم و می دونستم یداله باید با اون دستمال سفید خون من رو پاک کنه و ببره به همه نشون بده تا همه بفهمند که من باکره بودم با لباس عروس روی تشک نشستم یداله باهام اصلا حرف نمی زد یه نگاه بهم کرد بعد چراغ رو خاموش کرد همه جا تاریک بود اصلاً چیزی رو نمی تونستم ببینم ترسم بیشتر شد که یهو متوجه شدم که دستهای یداله روی شانه هام واستاده چیزی معلوم نبود اما خیلی ترسیده بودم . یکمی فشار داد تا روی زمین دراز بکشم اما مقاومت کردم که فشارش رو بیشتر کرد و مجبور شدم روی تشک بیفتم تا آمدم به خودم بیام توی تاریکی حس کردم که یداله با دستش بند شرتم رو گرفت و سریع تا روی زانوهام پائین کشید چند لحظه نگذشت که یه چیز گرم و سفت رو روی کسم حس کردم امان بهم نداد اصلاً گیج بودم که چنان دردی قسمت پائین تنم خصوصا روی کسم حس کردم که دیگه هیچی نفهمیدم . وقتی به هوش آمدم هنوز همه جا تاریک بود اما صدای هل هله و شادی افراد خانواده یداله که به اون تبریک می گفتن رو می شنیدم آره من باکره بودم از جام بلند شدم و چراغ رو روشن کردم دیدم یکمی آب خون روی اطراف لبهای کسم باقی مانده و جای اون هم خیلی می سوخت به این شکل زندگی مشترک ما آغاز شد و هرشب این کارما بود که یداله بعداز شام دو رکعت نماز می خواند من می رفتم توی اتاق و می خوابیدم و اون وارد می شد و اول چراغ رو خاموش می کرد و بعد توی تاریکی بدون اینکه من رو لخت کنه شرتم رو پائین می کشید اون کیر سفتش رو که هرگز من ندیدم رو توی من می کرد یکمی تکانش می داد بعد که راحت می شد می رفت حمام و راحت می گرفت و می خوابید.
یکسال که گذشت اما من بچه دار نشدم و این موضوع برای خانواده یداله خیلی مهم بود و اون رو تحت فشار گذاشته بودن و اون هم هرشب وقتی من رو می کرد با حرص و عصبانیت چنان کیرش رو می کرد که از شدت درد فقط بهش التماس می کردم اما کارساز نبود دست آخر دکتر رفتیم و متوجه شدیم که ایراد از من هست یعنی من نمی توانستم بارور بشم همین موضوع باعث شد که یداله من رو طلاق داد. بعداز طلاق وضعیتم بدتر شد نه می توانستم ادامه تحصیل کنم و حتی از خونه بیرون نمی رفتم و مثل زندانی توی خونه بودم نه برادرهام ونه پدرم به من محل نمی گذاشتن و من رو مایه ننگ خانواده می دونستن . ششماه گذشت و من رنگ بیرون از خانه رو ندیده بودم که یک مرد 50 ساله خواستگارم شد وای داشتم دیوانه می شدم اون مرد می دانست که من نمی توانم بچه دار بشم پس چرا می خواست با من ازدواج بکنه مگر غیر از این بود که فقط می خواهد از من لذت ببرد اما چرا پدر و برادرانم قبول کردن ؟! با زهم به اصرار پدرم با آن مرد ازدواج کردم از همان اول تمام بدبختی من شروع شد اون هم مشکلی داشت ساعتها طول می کشید که حشری بشه و یکمی کیرش راست بشه و من مجبور بودم کلی براش ماساژبدم اما وضعیت مالی خوبی داشت . و من از هر حیث راحت بودم خیلی هم دربند نماز و اسلام و… حرفها نبود رفته رفته کارهای دیگه رو از من می خواست یعنی یک شب بهم گفت که برگردم تا اون بتونه از پشت من رو بکنه این حرف اون من رو ناراحت کرد و کلی باهاش دعوا کردم اما چند روز بعد یه ماشین برام خرید کم کم من هم عوض می شدم چادر رو کنار گذاشته بودم و با مانتو بیرون می رفتم و با بی حوصلگی نماز می خواندم تا اون شب که برام یه ماشین خوشگل خرید و شب باز هم از من خواست که برگردم من نتونستم مقاومت کنم راضی شدم که اون رفاه رو با آنچه که شوهرم از من می خواد عوض نکنم برگشتم و اون با شهوت تمام کپل کونم رو با دستهاش می مالید بعد یکمی کرم مالید وقتی سر کیرش رو به چاک کونم چسباند از گرمی اون تمام بدنم مور مور شد توی همین حس آروم آروم درد داشت کونم رو آزار می داد هرچی بیشتر تو می رفت درد هم بیشتر می شد . اون شب من اولین تجربه سکس از پشت رو کردم و از همون شب به بعد دیگه نماز و اون عبادات رو کنار گذاشتم و بعداز اون شب همه کار برای شوهرم می کردم ساک می زدم و بیشتر از همه از کون بهش می دادم اما هرگز از اون خوشم نمی آمد چون تفاوت سنی ما زیاد بود . از طرفی هم چون ناتوان بود خیلی برای من سکس با اون لذت نمی داد به هرحال همه امکانات رفاهی رو دراختیارم گذاشته بود و من هر روز برای خرید به بیرون می رفتم چندتا دوست خوب هم پیداکرده بودم دیگه اون معصومه سابق نبودم که می ترسید موهای سرش رو کسی ببینه بلکه اون هارو رنگ کرده بودم و سعی می کردم جلوی دوستام بیشتر پز بدم شلوار کوتاه که موچ پاهام تا قسمتی از ساق سفیدم رو بیرون می گذاشتم می دونستم وفتی توی گلستان دارم راه می رم دل همه جوانها رو می برم از نگاهها و متلکهای که برام می انداختن نی تونستم بفهمم . دیگه بعضی وقتها وقتی یه پسر خوش تیپ می دیدم دلم براش می تپید و حشری می شدم از اون روز اسمم رو عوض کردم و شیوا گذاشتم . شراره و میترا هم دونا دوست حسابی بودن که واسه اینکه من پولدار هستم همش با من بودن و سعی می کردیم سربه سر جوانها بگذاریم از این همه ثروت و خوش گذرانی لذت می بردم و شوهرم هم با من کاری نداشت.

Advertisements

آموزش سکس به خواهرزنم

اوت 11, 2010

خواهر خانومم بهار که در شهرستان دانشجو بود یک شب سر زده به خونه اومد و من توی خونه تنها بودم. صدای زنگ که در اومد من فکر کردم پری یا سروره واسه همین با یک شرت اسلیپ چسب رفتم درو باز کردم و منتظر نشدم ببینم کیه و از در دور شدم که ناگهان صدای بهار و شنیدم که گفت محمود سلام.
تا رومو برگردوندم دیدم وای بهار!
اینقدر از دیدنش خوشحال شدم که لخت بودن خودم یادم رفت.
گفتم بهار کی رسیدی؟
گفت همین الان.
گفنم میگفتی بیام دنبالت.
گفت نه بابای یکی از بچه ها رسوندم.
دیدم بهار یک جوری داره نگاه میکنه. گفتم چی شده ؟
گفت راحتی شما ؟
وقتی خودم نگاه کردم که با چه شکلی جلوش واستادم کلی خجالت کشیدم. و سریع رفتم لباس پوشیدم.
وقتی برگشتم بهار گفت مامان و پری کجان؟
گفتم : رفتن مجلس.
اونم گفت من سیرم میرم یک دوش میگیرم و میخوابم.
منم بعدش رفتم خوابیدم و صبح متوجه شدم که بعله آقا دزده اومده خونه بهار و قفل و شکسته ولی خوب چون اینا اونجا دانشجو بودن چیزی برای بردن پیدا نکرده بود ولی خوب اینها هم چون دختر بودن ترسیده بودن و اومده بودن.
بعدش قرار شد من برم براشون توی آپارتمان سوئیت بگیرم.
فردای اون روز با بهار رفتیم شهرستان محل تحصیلش که براش یک جا پیدا کنم و برگردم ولی از شانس ما جا پیدا نشد و مجبور شدم شبو اونجا بمونم. وقتی رفتیم خونه بهار شروع کردیم به جمع کردن وسائلش . بخاریش و براش باز کردم و در کل بجز فرش همه چیزو جمع کردیم.
خیلی عرق کرده بودم و پر خاک شدم. گفتم برم حمام که یادم اومد هیچی لباس با خودم نیاوردم. به بهار که گفتم اون گفت شما برین من از لباسای خودم بهتون میدم.
براتون بگم که این خونه شامل یک اطاق بود که یک حمام و سرویس و یک آشپزخانه کوچک از توش در آورده بودن. حمامش اندازه این بود که فقط توش بایستی واسه همین بهار رفت توی آشپزخانه تا من لباسهام و همون بیرون در بیارم و برم داخل. وقتی دوش گرفتم و بهار صدا کردم گفت دستتو بیار بیرون تا حوله رو بهت بدم. وقتی حوله رو گرفتم دیدم این اندازه اینکه هم دور کمرم ببندم نیست ولی خوب مجبور بودم!
لباسهای دیگمم که شسته بودم از لای در دادم به بهار که برام رو جا لباسی بزاره که تا صبح خشک بشه. وقتی اومدم بیرون دیدم بهار جلومم ایستاده منم که با اون حوله فقط تونسته بودم جلومو
بپوشونم به بهار گفتم این دیگه چه حوله ایه . اونم گفت از اون شرتی که پوشیده بودی که بهتره . بعدم خندید.
منم که دیدم حق با اونه دیگه چیزی نگفتم. چند تیکه لباس برام گذاشته بود. که شامل یک شورت زنانه و یک تی شرت و یک شروال استریچ سفید میشد.
بهار گفت میرم تو حمام تا راحت باشی . بعد از رفتن اون دیدم شورت که پام نمیشه و از خیرش گذشتم. تی شرت رو راحت تنم کردم اما شلوار و خیلی سخت پام کردم. خیلی دیدنی شده بود با اون شلوار سفید و چسب همه چیزم زده بود بیرون. خیلی خجالت کشیدم واسه همین سعی میکردم با پائین تی شرت جلومو بپوشونم. در همین حال دیدم بهار لباسهاشو از توی حمام پرت کرد بیرونو گفت منم یک دوش میگیرم.
چند دقیقه ای گذشت که بهار در حمام و باز کرد گفت محمود جان میشه این طرف و نگاه نکنی.
منم که دراز کشیده بودم رومو کردم اون طرف و گفتم بیا.
چند لحظه ای که گذشت بهار گفت راحت باش پوشیدم. وقتی رومو برگردوندم دیدم یک تاپ دوبنده مشکی و یک شلوارک خیلی کوتاه پاشه.
گفت ببخشید لباسها رو جمع کردم همین لباسها رو بود که به تو دادم و خودم هم پوشیدم.
من با دیدن بهار کوچولوم بزرگ شده بود و دیگه اصلا نمی شد جلوشو گرفت. بهار دوتا پیتزایی که گرفته بودیم که خیلی هم تا حالا سرد شده بود و آورد تا بخوریم.
وقتی نشست دیدم بد بد داره نگاه میکنه واسه همین بهش گفتم. شما خانومها که این لباسهارو میپوشین چیزی برای پوشاندن ندارین ولی خوب ما مردا چکار کنیم. مخصوصا اگه همچین چیزی هم جلمون جولان بده. ( وقتی خم شد تا پیتزاها رو بزاره سینه هاشو کامل دیدم . بهار هم سینه های درشتی داشت و سینه بند هم نبسته بود.)
بهار خنده ای کرد و گفت مخصوصا طرف اگه حیضم باشه.
این حرفش خیلی بهم بر خورد. بهش گفتم حیض منم یا توکه همچین شلواری بهم دادی بپوشم بعدشم اینجوری نگاه میکنی ؟!
بهار گفت : اونت چرا اینقدر بلند شده اگه حیض نیستی ؟
منم یک نگاهی به خودم کردم دیدم واقعا خرابم. این شلوار سفیدم که چند برابر نشونش میداد.
گفتم آخه تورو دیده یاد پری افتاده.
گفت: جلوشو که نگرفتن بیاد یاد پری شو کامل کنه.
بعدشم خم شد تا منو قشنگ حشری کنه.
منم دیدم این بچس شاید حرفاش روی بچگی باشه خواستم ادامه ندم که بهار گفت.
محمود من از بعد ازدواج شما همیشه آرزوی همچین موقعیتی رو میکردم. بیا امشب فکر کن من پریم.
گفتم بهار توهم عروس میشی و با شوهرت همه این کارا رو راحت میکنی.
گفت : من همیشه حرفای پری و مامان و میشنوم که پری چقدر از سکس با تو راضیه خواهش میکنم. فکر کن منم پریم.
دیگه نتونستم چیزی بگم گفتم باشه شاممون و بخوریم بعدش در موردش صحبت میکنیم.
بهار با بی میلی شروع کرد به شام خوردن ولی با دقتم به چیز من نگاه میکرد که حالا یک کمی هم بالای شروال رو خیس کرده بود.
بعد شام بهار وسائل و جمع کرد و من رفتم دستشوئی. وقتی برگشتم دیدم لخت وسط اتاق ایستاده.
روی بهشتش پر مو بود و سینه هاشم یکمی به سمت پائین بود. فکر میکنم از سینه های مامنش و پری بزرگتر بود ولی در کل اندام قشنگی داشت.
بهار گفت من آماده ام.
بهش گفتم بهار تا حالا با کسی سکس داشتی. گفت نه. و راستم میگفت مطمئن بودم. چون واقعا مبتدی بود. بهش گفتم عزیزم یادت باشه قبل از سکس هیچوقت سریع همه لباسهات و در نیار.
اومد جلو و من بوسیدمش. گفت شما لخت نمیشید. گفتم چه عجله ای داری صبر کن.
بغلش کردم و خوابوندمش و شروع کردم با دست نوازش کردن بدنش. اصلا بدنش به بدن پری نمیرسید چون همیشه همه توجه درس خوندن بود. یواش یواش دستم و رسوندم به بهشتش و نوازشش کردم ولی اینجاش دقیقا مثل مامانش و پری جمع ناز بود ولی بر خلاف اونها پر از مو بود.
گفتم بهار آخرین بار کی زدی ؟ گفت 4 ماه پیش.
گفتم خوب چرا کوتاهشون نمیکنی؟
گفت برای کی کوتاه کنم. خودم هم که باهاش کاری ندارم.
گفتم یادت باشه دختر همیشه برای سکس باید آماده باشه. شاید مثل الان همچین موقعیتی پیش بیاد.
یکمی با بدنش بازی کردم. دیدم خیلی مشتاقه تا من کاملا لخت شم. بهش گفتم خودت لباسهامو در بیار. خیلی با خجالت همچین که من لرزش دستاش و احساس میکردم لباسامو در آورد.
گفتم تا حالا فیلم سوپر دیدی؟
گفت چند دفعه نه خیلی زیاد.
فهمیدم که این دیگه خیلی مبتدیه و کارم درومده.
خیلی با تعجب به محمود کوچیکه نگاه میکرد و با احتیاط تمام دستش و گذاشت روش.
بهش گفتم بهار اصلا عجله نکن تا صبح وقت داریم.
خیلی قشنگ نگاه میکرد دقیقا با همون دقتیکه همیشه درس میخوند.
از روی زمین بلندش کردم و گذاشتمش روی پام و خیلی آرام با بدنش بازی میکردم.
چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم بدنش داره میلرزه و ارضاء شد.
بهش گفتم چی شد؟
دیدم بی رمق شده و گفت نمیدونم مثل اینکه تموم شده.
ولی خوب نمیخواست تمومش کنه دوباره شروع کرد به بازی کردن باهاش و این دفعه کردش تو دهنش. خیلی احتیاط میکرد ولی یا اینکه دندوناش کشیده میشد یا اینکه میخورد به ته دهانش و حالش بد میشد.
خوابوندمش روی زمین و پاهاشو باز کردم و خیلی آهسته گذاشتمش لای پاش. (توش نه)
دیگه از این دنیا چیزی نمیفهمید و همش خودشو تکان میداد. منم خیلی داشتم حال میکردم با اینکه توش نکرده بودم اما از لذت بردن اون لذت میبردم. چشاش و بازکرد و گفت نمیشه بکنی تو. گفتم نه ولی اگه بخوای از عقب میشه. گفت باشه اشکال نداره بکن.
دیدم اینجوری که نمیشه گفتم کرمی چیزی نداری. خیلی بی حال پاشد و از توی یکی از ساکها یک کرم در آورد. به من داد منم یکم به سوراخ اون زدم و یکمی هم به خودم. ولی خوب کرمش خوب نبود و با درد زیاد و خیلی سخت بالاخره فرستادیم توش. اولش که از جاش تکون نمیخورد ولی یواش یواش ول کرد و تونستم براش تلم بزنم. بعدشم که دیگه اینقدر باز شده بود که اینگار صد ساله اینکارس.
نفهمیدم چند بار آبش اومد ولی وقتی میخواست آبم بیاد برش گردوندم و گذاشتم لای سینه هاش. و با کلی فشار پاشوندم توی دهانش و صورتش. از این کار من چندشش شد ولی خوب به روی خودش نیاورد.
از روش بلند شدم و دست اونم گرفتم بلندش کردم. خیلی بیحال بود. باهم رفتیم توی حمام. خودتون فکر کنید که دونفری چطور توی اون حمام کوچیک دوش گرفتیم. بعد که اومدیم بیرون خودمون و خشک کردیم و دیگه زحمت پوشیدن لباس به خودمون ندادیم و همین جور لخت تا صبح تو بغل هم خوابیدیم.
فردا صبح هم رفتم براش خونه پیدا کردم و لوازمش و جابجا کردیم و وقت اومدن هم ازش قول گرفتم تا قبل ازدواجش با کس دیگه سکس نکنه و هر زمان لازم داشت به خودم بگه. بوسیدمش و به خونه پیش پری و سرور عزیزم برگشتم.


داستان سکس علی با یه دختر بچه

ژوئیه 20, 2010

سلام من علي هستم و 20 سالمه … ميخواستم سكس خودم رو كه با يه دختر بچه بود رو واستون تعريف كنم … 5 سال پيش يكي از فاميلاي خيلي دورمون اومدن و تو كوچه ما يه خ.نه اجاره كردن و هر چند شب يك بار ميو مدن خونه ما واسه مهموني و شام و از اين حرفها … دو تا دختر دارن … فاطمه كه 9 سال و مينا كه 5 سالش بود … فاطمه خيلي بامزه و خوشكل بود و خيلي هم باهوش حرفهايي ميزد كه من بلد نبودم … يه روز كه خيلي هشري بودم فاطمه اومد خونمون تا با خاهرم بازي كنه . وقتي ديدمش به اين فكر افتاذم كه باهاش يه حالي بكنم ولي نميدونستم چطوري .. تا اون موقع با هيچ دختري حرف نزده بودم چه برسه به اينكه سكس كنم … تو همين فكرا بودم كه ياد عكساي سكسيم افتادم و با هر بد بختي بو يه جوري كه كسي نفهمه صداش كردم و بردمش تو حياط خلوت و بهش گفتم كه يه چيزي بهت نشون بدم به كسي نميگي ؟‌ گفت نه … من يه احساسي داشتم . نمي تونستم راحت نفس بكشم … بعد بهش چند تا عكس زنهاي لخت نشون دادم و اون يهو گفت اااا و بهد به من نگا كرد و يه خنده شيطنت آميزي كرد و عكسا رو نگا كرد و من هم كسشو يكم ماليدم … بعد از اون روز خيلي خونمون ميو مد و هر وقتي كه ميشد يا بهش عكس نشون ميدادم يا كشس رو ميماليدم يا اون به كيرم دست ميزد … تا اينكه يكي از فاميلامون فوت كرد و پدر مادرم هم رفتند شهرستان و چون خواهرم تنها بود فاطمه اومد كه پيش اون باشه … خواهرم حالش بد بود و گرفت خوابيد و من و فاطمه هم با هم ور ميرفتيم … كنار هم دراز كشيديم … فاطمه شلوارش رو كشيد پايين و من هم كيرم رو ماليدم به كسش تا آبم اومد و بعد بوسيدمش و پاشد رفت خونشون … يه روز كه خونه ما كسي نبود تو كوچه ديدمش داشت بازي ميكرد بهش يواشكي گفتم كه بياد خونه ما و اونهم اومد و بهش گفتم كه بريم بالا تا كسي نيومده ولي اون گفت ميان مارو ميبينن بريم زير زمين و من هم بردمش زير زمين و يكم كه با كسش ور رفتم ياد حرفاي يكي از دوستام كه يه فيلم سوپر ديده بود افتادم كه ميگفت مرده كس زنه رو ميليسيد و منم كسش رو ليسيدم … اون جلوم وايساده بود و شلوارش رو كشيده بود پايين و من جلوش نشستم و لاي كسش رو ميليسيدم … خيلي با هال بود انگاري داشتم ژله ليس ميزدم … كسش خيلي كوچولو و با هال بود … بعدش بهش گفتم كه رو ميزي كه تو زير زمين گزاشته بوديم خم بشه … اونم بالا تنش رو رو ميز گزاشت و پاهاش از ميز آويزون بود … نميدونم چي شد كه به كيرم تف زدم و يهو بي مقدمه كردم تو كونش … سركيرم كه رفت تو سرش رو آورد بالا و مستقيم جلو رو نگاه كرد و يه نفس عميق كشيد و يهو داد زد و گفت آآآآآآآييييييييي … دستش رو آورد كه نزاره من بيشتر فورو كنم كه دستش رو گرفتم و يه كم ديگه فشار دادم كه جيقش بلند شد و زد زير گريه و گفت ول كن دردم اومد كسافت و خاست از رو ميز بلند شه كه كمرش رو فشار دادم و نزاشتم بلند بشه و كيرم و تا ته كردم تو و اون هم هي جيق ميزد و گريه ميكرد و من فقط كيرم رو كه تو كونش بود رو نگاه ميكردم و عقب جولو ميكردم و فاطمه هم گريه ميكرد و ميگفت ولم كن دردم مياد . به مامانت ميگم و از اين حرفا … من حس كردم آبم داره مياد و موقع بيرون آوردن يه كمي آبم ريخت تو كونش و يه كمي هم لاي پاش و بقيش هم ريخت رو زمين و من هم فاطمه رو ول كردم و داشتم كيرم رو تميز ميكردم … وقتي برگشتم ديدم داره كونش رو ميماله و منو مظلومانه نگا ميكنه و آروم گريه ميكنه .. بعد با گريه گفت دردم اومد . مگه نگفتم ولم كن . به مامانت ميگم اذيتم كردي و زد زير گريه و شلوارش رو كشيد بالا و رفت بيرون … همه اينا همش تو كمتر از 3 دقيقه طول كشيد و من هنوز هم گيج بودم … بعدش رفتم بيرون و يه چيزي خوردم و بعدش يادم نيست چي شد … ولي ديگه فاطمه باهام حرف نزد و ديگه نكردمش … به كسي هم چيزي نگفت !…… همين …….


هما

ژوئیه 18, 2010

من برای کاری مجبور شدم برم رشت اونجا خونه یکی از دوستای بابام به نام علی آقا مستقر شدم زمستون بود و حسن آقا و خانمش معلم بودن و میرفتن سر کارآنها یک دختر به نام هما داشتن که پشت کنکور مونده بود. و صبحها اون تمام کار خونه را انجام میداد و تا مادر پدرش بیان تو خون تنها بود. من صبحها میرفتم دنبال کارام و همزمان با علی آقا و خانومش میومدم تا اینکه یه روز من ساعت ده کارم تموم شد برگشتم خونه طبق معمول در حیاط باز بود. من یاالله گفتم و وارد خونه شدم دیدم هما نیست اما صدای آب میاد من هم گفتم اگر برم دم حموم بگم من برگشتم میترسه!
بهتره همینجا بشینم تا از حموم آمد منو ببینه من جایی بودم که در حموم را میدیم چند دقیقهای گذشت هما در حمومو باز کرد منو دید گفت آقا مهدی ببخشید میشه برین تو آشپزخونه تا من با حوله برم تو اتاقم من هم گفتم چشم رفتم تو آشپزخونه یهو صدای جیغ اومد من دویدم طرف صدا هما رو سرامیکای خونشون سر خورده و لخت افتاده زمین من رفتم طرفش و بلندش کردم خوشبختانه طوریش نشده بود و فقط ترسیده بود اما اصلا حواسش نبود که لخته من کمکش کردم بردمش تو اطاقش حولشو درست کردم و روی تخت خوابوندمش و رفتم براش آب قند بیارم همش پیش خودم هیکل توپولی و سفید هما و پیش خودم تجسم میکردم اب قند و درست کردم بردم تو اطاق دیدم به خودش اومده و داره خودشو جمع و جور میکنه و نشسته و میگه آقا مهدی ببخشید من هم گفتم خواهش میکنم وظیفس!
ازش پرسیدم جاییتون درد نمیکنه گفتش یه ذره پشتم من آب قند رو دادم بخوره و کنارش نشستم و به عنوان معاینه از رو حوله به کمرش دست میزدم تا اینکه کمکم با حالت مالش شروع کردم پشت هماو مالیدن اون هیچی نمی گفت من هم داشتم پشتشو میمالیدم یهو دیدم زل زده به چشمام و داره منو نگاه میکنه من هم از خدا خواسته بهش گفتم میخوای پشتتو بهتر بمالم بخواب اون جوری بهره اون گفت نه مرسی اما من گفتم این جوری دردش کم میشه اون دراز کشید و من با مالیدن کمرش کمکم خودم رو روی بدنش کشیدم و کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم اون هم منو بغل کرد من هم دستمو بردم رو سینه هاش و سینهای سفیدشو مالیدن کلی مالیدمش و سینه هاشو خوردم رفتم پایینتر و با کسش بازی کردن اون رو فضا بود!
کسشم تمیز بود و خیس اما حسابی داشتم حال میکردم و کلی لب بازی و مالیدن کلی سر حال شده بودم تا اینکه دستشو کرد تو شورتم و با کیرم بازی کردن منم لباسامو در اوردم و بدون معطلی کیر و گذاشتم در کونشو فشار دادم تو تازه فهمیدم هما خانوم بله!
چون کیر من به راحتی وارد کون خانوم شد و هیچ آخ و اوخی هم نکرد
من هم تند تند تلنبه میزدم تا اینکه آبم اومد و ریختم رو سینه و شکم هما من کلی حال کرده بودم. و از انوقت به بعد همش میگفتم من میخوام برم رشت اما جور نمی شد همین چند روز پیش فهمیدم ازدواج کرده!
خوش بحال شوهرش هم از کس باهاش حال میکنه هم از کون!


تبادل دختر بین دو رفیق

ژوئیه 15, 2010

جريان بر ميگرده به وقتي كه من 14 سالم بود … بابام اون موقع يه دوستي داشت كه خيلي با بابام صميمي بود و حدود 35 سال سن داشت و با خونواده ما رفت و آمد خانوادگي داشتن و خلاصه ما و اونا خيلي به هم اعتماد داشتيم حتي از فاميلامون بيشتر … حتي توري بوديم كه اگر زن دوست بابام ميخواست جايي بره و خودش وقت نداشت كه بره و زنش رو برسونه بابام اونو ميبرد و از اين حرفا … يه روز كه بابام اينا ميخواستند برن عروسي و من هم چون اون روز بايد تو مدرسه امتحان ميدادم نرفتم و بابام هم يه زنگي به دوستش زد و منو سپرد به دوستش و رفتند … دوست بابام هم منو برد خونشون .. يكم با دخترش بازي كردم و يه كم هم ميوه اينا خوردم تا وقت مدرسه شد و دوست بابام منو برد مدرسه و گفت خودم ميام دنبالت و رفت و منم رفتم ت ومدرسه … وقتي مدرسه تعطيل شد و اومدم بيرون ديدم با ماشينش جلو در مدرسه وايساده و منتظرمه … سوار شديم و رفتيم جلو در خونشون و همين كه پياده شدم يهو پام ليز خورد و افتادم تو جوب آب و كلي خيس شدم … شانس آوردم كه كيفم تو ماشين بود وگر نه همه كتابام خيس ميشد سري منو از جوب كشيد بيرون و منم كه داشتم گريه ميكردم و كلي خجالت كشيدم … منو برد بالا و هي ميگفت عيب نداره خودم تا حالا 100 بار افتادم تو جوب و كفشام و در آورد و رفتيم تو و گفت عمو لبا ساتو در بيار ببرمت هموم … گفتم به خاله ميگي بياد ؟‌( زنش ) گفت با دخترم رفته خونه يكي از فاميلا مون و شرو كرد لباسام و در بياره و من و لخت كرد و لباسام رو ريخت تو يه سبد … من فقط با يه شرت جلوش وايساده بودم … بعد خودشم لخت شد و گفت منم كثيف شدم بايد خودمو بشورم و دستم و گرفت و گفت با هم بريم حموم و منم چيزي نگفتم و رفتيم تو حموم … يكم زير دوش منو شست و بعد خود شم اومد زير دوش … بعد از اون همه بدنم رو با ليف و صابون شست و بعد خودشو ليف كشيد و يهو شرتش رو در آورد و من واسه اولين بار كير ديدم … با ليف كيرش رو شست و بعد شرت منو در آورد و كس و كون منو ميشست و بيشتر با دستش كف صابون رو ميماليد به بدنم … به كسم به كونم به سينه هاي كوچولوم به پا ها و كمرم … كم كم يه حسي بهم دست داد از اينكه داشت منو دسمالي ميكرد من خوشم ميو مد … منو رو شكم خابوند رو زمين و گفت عمو جون به كسي نگي ها باشه ؟ … من كه منظورش رو نفهميدم گفتم باشه بعد كيرش رو گذاشت لاي كونم و بالا پايين كرد … گفتم عمو چيكار ميكني ؟ گفت هيچي عزيزم و يهو كونم يه دردي گرفت كه چشام سياهي رفت و سرم يه لحظه گيج رفت و نفسم بند اومد و من فقط گريه كردم و داد زدم و خواستم برم كنار كه منو محكم نگه داشت و گفت الان تموم ميشه ساكت شو كه من بازم داد زدم و تكون مي خوردم كه كيرش در اومد … حتي در اومدنش هم درد داشت … يهو محكم زد زير گوشم و سرم داد كشيد و منو كتك زد … و گفت يا عين آدم بخواب يا ميكشمت و باز هم منو كتك زد همه جام درد ميكرد … بعد دوباره منو خوابوند و كيرش و گذاشت لاي كونم و كرد تو و من جيق زدم كه بازم زد زير گوشم … من ديگه ميترسيدم جيق بزنم و اون هم هي كير گندشو بهم فشار ميداد و من بيشتر دردم ميومد و بهش التماس ميكردم ولم كنه ولي اون گوش نمي كرد و عقب جلو ميكرد … من داشتم ميمردم از درد … يه چند تا نفس عميق كشيد و كيرشو كشيد بيرون و گفت دهنت رو باز كن و من هم از ترس يكم باز كردم … چونم رو گرفت و سر كيرش رو گرفت دم دهنم و كيرش رو ميماليد گفت همه شو ميخوري اگه بريزه زمين ميكشمت و يهو يه چيزي ريخت تو دهنم … فكر كردم جيش كرد تو دهنم و كم بود حالم بهم بخوره و دهنم و بستم و بقيش رو صورتم ريخت كه بازم زد زير گوشم و منو خابوند رو زمين و با انگشت آبهايي رو كه رو صورتم بود رو جم كرد تو دهنم و گفت قورت بده منم از ترس همه رو قورت دادم … بعد منو شست و برد بيرون و حوله دخترش رو پيچوند دورم … وقتي از اتاق رفت بيرون من بازم گريه كردم و كونم رو ميماليدم تا دردش كم بشه … تا فرداش كه جمعه بود خونش موندم و كلي باهام مهربون شده بود و شب هم شام منو برد بيرون و واسم شام خريد و بعدش هم يه عروسك خوشكل و شب هم بغلش خوابيدم … كلي باهام ور رفت و كسمو ماليد و خورد … منم خيلي خوشم ميومد تا اينكه يه حس خيلي خوبي بهم دست داد و احساس سبكي كردم بعدش منو بغل كرد و گفت خوشت اومد ؟‌گفتم آره … گفت بخاطر حموم منو ببخش و از اين حرفا … فرداش كه بابام اومد دنبالم ديدم دختر دوست بابام همراشه و خيلي ناراحت و با بابام خدافظي نكرد و موقعي كه ميرفت خونه با هم سلام عليك كرديم و من رفتم تو ماشين بابام … تو راه گريم گرفت و به بابام گفتم كه عمو منو اذييت كرد و كتكم زد … بابام گفت عيب نداره عموته ببخشش … ولي عوضش برات اون عروسكي كه دوست داشتي رو خريده … من يهو يادم افتاد كه من فقط به بابام گفته بودم اين عروسك رو دوست دارم و بابام هي واسه خريدنش امروز فردا ميكرد ولي دوستش واسم خريد حتي بدون اينكه ازم بپرسه … انگار ميدونسته من چي ميخوام … بعدها فهميدم بابام منو با دختر اون عوض كرده … و دليل سميميت بيش از اندازه اونا هم سكس ضربدري بوده يعني بابام با زن اون و اون با مامانم … .


نگار و برادرش

ژوئیه 14, 2010

این ماجرا حدود 3 سال پیش اتفاق افتاد. یه برادر دارم سه سال از من بزرگتره. اسمش حمیده. من بیست و یک سالمه و عادت دارم که همیشه در خانه دامن کوتاه بپوشم. همین باعث میشه هر کی منو میبینه تحریک بشه. یه شب در حالی که دمرخوابیده بودم از خواب بیدار شدم دیدم یکی دامنمو زده بالا و داره با کونم ور میره.اولش ترسیدم یکمی چشامو باز کردم دیدم داداشمه.خیلی جا خوردم باورم نمیشد.نمیدونستم چکار کنم.به آرومی به کونم دست میکشید که بیدار نشم.بعداز چند دقیقه که با کونم بازی میکرد شرتمو تا زیر باسنم کشید پایین و شروع به دست کشیدن و بوسیدن کونم کرد.زبونشواز پایین به بالا میکشید روی چاک کونم بدنم مورمور میشد.من کاملاًخودمو به خواب زده بودم چون حشری شده بود جرأتش بیشتر میشد با دستاش لمبه هامو از هم باز کرد و زبونشو به سوراخ کونم رسوند.نوم زبونشو میکرد توومیچرخوند خوشم اومده بود.حسابی پشتمو لیس زد وسوراخمو خیس کرد وقتی از خوردن و لیسیدن کونم سیر شد شلوارشو کشید پایین وکیرشو در آورد.آبه دهنشو زد به کیرش و خوابید روم.کیر سفت و داغ و کلفتشو لای لمبه هام حس کردم .احساس خوبی بهم دست داد .کیرشو رسوند به سوراخم و فشار داد.همینکه سرش رفت تو درد شدیدی بهم دست داد تکون خوردم که کیرش در بیاد اما محکم چسبیده بود و نمیذاشت.فکر کنم دیگه میدونست بیدارم.سر کیرشو کرده بود تو ولی تکون نمیخورد.وقتی دید من خودمو سفت گرفتم و دردم میامد. یه دستشو از زیر بغلم آورد و سینمو چنگ زد و با نوک پستونم بازی کرد.بعد از چند دقیقه دردش کم شد و دوباره احساس لذت کردم.تا دید کونم شل شد آروم فشار داد.چند بار اینکارو تکرار کرد تقریباً نصف کیرش تو بود.سوراخ کونم باز شده بود کیرشو کشید بیرون ودوباره تف زد و کرد تو . اینبار راحت رفت تو . دردش کم بود حسابی لیز و روون شده بود.عقب و جلو کرد حشری شده بودم.دلم میخواست بیشتر بخورم دست دیگه شو از زیر شکممم آورد تا با کسم بازی کنه منم شکممو دادم بالا که دستش از رد شه همین باعث شد که لای کونم کاملا باز بشه اونم از فرصت استفاده کرد وبا یه فشار همه کیرشو کرد تو کونم . دوباره درد گرفت ولی اینبارهمراه با لذت بود . شروع کرد با کسم بازی کردن و کیرشو تو کونم جلو و عقب میکرد . در همون حال با سینم ور میرفت . داشتم به اوج میرسیدم تا اونموقع همچین حسی بهم دست نداده بود . همینکه بدنم به لرزه افتاد و داشتم از شدت لذت بی حال میشدم اونم یهو کیرشو تا اونجا که جا داشت فرو کرد تو و نگه داشت و آبشو خالی کرد همونجا .بی حال افتاده بود روم . به زور بلند شد و کیرشوکشید بیرون. تازه فهمیدم که سوراخ کونم چقدر باز شده لباس منو درست کرد و شلوارشو کشید بالا و رفت. تا مدتها رومون نمیشد تو چشم هم نگاه کنیم ولی دو بار دیگه هم با اون سکس داشتم.


نگار و برادرش

ژوئیه 14, 2010

این ماجرا حدود 3 سال پیش اتفاق افتاد. یه برادر دارم سه سال از من بزرگتره. اسمش حمیده. من بیست و یک سالمه و عادت دارم که همیشه در خانه دامن کوتاه بپوشم. همین باعث میشه هر کی منو میبینه تحریک بشه. یه شب در حالی که دمرخوابیده بودم از خواب بیدار شدم دیدم یکی دامنمو زده بالا و داره با کونم ور میره.اولش ترسیدم یکمی چشامو باز کردم دیدم داداشمه.خیلی جا خوردم باورم نمیشد.نمیدونستم چکار کنم.به آرومی به کونم دست میکشید که بیدار نشم.بعداز چند دقیقه که با کونم بازی میکرد شرتمو تا زیر باسنم کشید پایین و شروع به دست کشیدن و بوسیدن کونم کرد.زبونشواز پایین به بالا میکشید روی چاک کونم بدنم مورمور میشد.من کاملاًخودمو به خواب زده بودم چون حشری شده بود جرأتش بیشتر میشد با دستاش لمبه هامو از هم باز کرد و زبونشو به سوراخ کونم رسوند.نوم زبونشو میکرد توومیچرخوند خوشم اومده بود.حسابی پشتمو لیس زد وسوراخمو خیس کرد وقتی از خوردن و لیسیدن کونم سیر شد شلوارشو کشید پایین وکیرشو در آورد.آبه دهنشو زد به کیرش و خوابید روم.کیر سفت و داغ و کلفتشو لای لمبه هام حس کردم .احساس خوبی بهم دست داد .کیرشو رسوند به سوراخم و فشار داد.همینکه سرش رفت تو درد شدیدی بهم دست داد تکون خوردم که کیرش در بیاد اما محکم چسبیده بود و نمیذاشت.فکر کنم دیگه میدونست بیدارم.سر کیرشو کرده بود تو ولی تکون نمیخورد.وقتی دید من خودمو سفت گرفتم و دردم میامد. یه دستشو از زیر بغلم آورد و سینمو چنگ زد و با نوک پستونم بازی کرد.بعد از چند دقیقه دردش کم شد و دوباره احساس لذت کردم.تا دید کونم شل شد آروم فشار داد.چند بار اینکارو تکرار کرد تقریباً نصف کیرش تو بود.سوراخ کونم باز شده بود کیرشو کشید بیرون ودوباره تف زد و کرد تو . اینبار راحت رفت تو . دردش کم بود حسابی لیز و روون شده بود.عقب و جلو کرد حشری شده بودم.دلم میخواست بیشتر بخورم دست دیگه شو از زیر شکممم آورد تا با کسم بازی کنه منم شکممو دادم بالا که دستش از رد شه همین باعث شد که لای کونم کاملا باز بشه اونم از فرصت استفاده کرد وبا یه فشار همه کیرشو کرد تو کونم . دوباره درد گرفت ولی اینبارهمراه با لذت بود . شروع کرد با کسم بازی کردن و کیرشو تو کونم جلو و عقب میکرد . در همون حال با سینم ور میرفت . داشتم به اوج میرسیدم تا اونموقع همچین حسی بهم دست نداده بود . همینکه بدنم به لرزه افتاد و داشتم از شدت لذت بی حال میشدم اونم یهو کیرشو تا اونجا که جا داشت فرو کرد تو و نگه داشت و آبشو خالی کرد همونجا .بی حال افتاده بود روم . به زور بلند شد و کیرشوکشید بیرون. تازه فهمیدم که سوراخ کونم چقدر باز شده لباس منو درست کرد و شلوارشو کشید بالا و رفت. تا مدتها رومون نمیشد تو چشم هم نگاه کنیم ولی دو بار دیگه هم با اون سکس داشتم.