جمال ۱

اوت 28, 2010

تقریبا دو سال پیش ، اواسط بهمن ماه بود و حدودا یك سالی می شد كه از جمال خبر نداشتم ، ( به خاطر برخی مسائل، روابط دو تا خانواده كمی به هم خورده بود و بزرگای خانواده با هم صحبت نمی كردن. البته شنیده بودم كه مقدمات سفر دائمیشون به اروپا هم جور شده و همین روزهاست كه برای همیشه از ایران برن .) در این مدت بد جوری تو كف یه سكس با جمال مونده بودم ، ولی اصلا دوست نداشتم خودم پا پیش بزارم و باهاش تماس بگیرم . در هر صورت بعد از چند روز كه به این شكل گذشت دل به دریا زدم و بهش زنگ زدم . از شنیدن صدای من خیلی خوشحال شد و بدون اینكه من چیزی بگم خودش گفت : كامی جون كجائی ، كوچولو حسابی تو لك رفته و با من اصلا حرف نمیزنه و همش بهانه تورو میگیره . جمال به كیرش كوچولو میگفت. من از شنیدن این حرف خوشحال شدم و خوشحال تر اینكه خود جمال حرفو پیش كشید و ازم خواست كه حتما به خونشون برم و گفت : كه اگه نیای دیگه نمیتونیم همدیگرو ببینیم ، چون ما یه مدت كوتاه ایران هستیم و برای همیشه از اینجا میریم .از شنیدن این حرف حسابی ناراحت شدم ولی خودمو كنترل كردم و با یه حالت تقریبا بی تفاوت گفتم : باشه سعی میكنم قبل از رفتنتون یه سر بهت بزنم، ولی اون اصرار كرد و گفت : امروز ، فردا هیچكی خونه نیست و میتونیم حسابی باهم حال كنیم ، همین امروز راه بیفت بیا چون میخوام اینبار دیگه كونتو جر بدم. من هم كه منتظر اصرارش بودم گفتم باشه همین الان راه می فتم…
خونه ما یك شهرستان و خونه خالم شهرستانی دیگه بود با فاصله سه ساعت ، حدود ساعت 4 بعد از ظهر به اونجا رسیدم ، وقتی به در خونشون رسیدم ، دیدم دم در اییستاده و منتظر منه از دیدن همدیگه خیلی خوشحال شدیم ، و حسابی همو بغل كردیم و بوسیدیم …
حدود نیم ساعتی كه از اومدنم گذشت ، جمال ازم خواست برم و یه دوش بگیرم و كمی به خودم برسم ، از جام بلند شدم و رفتم سامسونتمو كه یه گوشه ای بود باز كردم كه وسائل حمومو بردارم ، در این وقت جمال اومد كنارم نشست و آروم دستشو از روی شلواركی كه پوشیده بودم روی كونم كشید كمی كه این كارو انجام داد دستشو برد توی شرتم و با نوك انگشتاش شروع كرد به نوازش سوراخ كونم و با دست دیگش كیرشو از روی شلوارش می مالید، ازش خواستم كه بزاره واسه بعد از حموم، اونم گفت: باشه زیاد ادامه نمیدم ،فقط قبلش یه ذره كوچولو رو بخور ، بلافاصله بلند شد كیرشو در آورد و نزدیك دهنم گرفت ،كیرش كاملا راست شده بود منم كیرشو كمی تو دستم گرفتم و بعد تا آخر اونو توی دهنم كردم و شروع كردم به لیسیدن ، چند لحظه بعد خواستم بلند شم كه دستشو روی شونه هام گذاشت و خواست كه ادامه بدم بعدشم دستاشو پشت سرم حلقه كرد و شروع به تلمبه زدن توی دهنم كرد با هر بار فشار دادن، كیرش تا ته گلوم میرسید به شكلی كه پیشونیم به شكمش می چسپید . بعد از اینكه تقریبا 2 دقیقه ای این كارو انجام داد خودش كیرشو از دهنم درآورد و گفت : كافیه بزاریم واسه بعد از حموم و شام.
من رفتم دوش گرفتم و بعد ز من هم جمال رفت و دوش گرفت .
بعد از اینكه شامو خوردیم ویه استراحت كوتاه كردیم جمال از روی كاناپه بلند شد و روی زمین نشست ، پشتشو به كاناپه تكیه داد ، پاهاشو دراز كرد و از من خواست كه دست به كار شم ، منم رفتم وسط پاهاش نشستم ، گرمكنشو از پاش درآوردم كیرشو كه كمی راست شده بود تو دهنم گرفتم و شروع به ساك زدن كردم چند لحظه بعد كیرش حسابی شق شده بود، همینطور كه داشتم كیرشو ساك می زدم ، كونمو به طرفش چرخوندم كه اونم كارشو شروع كنه ، بعد از ینكه كمی از روی شلوارك كونمو دست زد به آرومی شلوار و شرتمو پایین كشید و شروع كرد به مالیدن كونم ، انگار اولین باری بود كه كونمو میدید همش از خوشگلی كونم تعریف می كرد ، و با صدایی لرزان و شهوت آلود می گفت : من این همه دختر و پسر رو گائیدم ولی تو یه چیز دیگه ای و… با شنیدن حرفاش و حركاتش منم حسابی تحریك شده بودم، از ساك زدن دست كشدم ، بلند شدم لباسامو در آوردم و جلوش روی زمین دراز كشیدم ، یه متكا زیر كونم گذاشت منم پاهامو بالا دادم ، یه كم پماد به انگشتش زد و اونو توی كونم كرد ، ازش خواستم كه اروم اینكارو انجام بده و با یه انگشت، چون درغیر اینصورت كونم گشاد می شد و وقت كردن اصلا بهم حال نمی داد وحتی خودشم بعدا معترض می شد كه چرا كونم اینقدر گشاد شده ؟با شنیدن این حرف تازه یادش اومد كه راسم میگم و این چند سال گذشته كونم بدجوری باز شده و نمیشه زیاد دستكاریش كرد به همین خاطر منو به پهلو خوابوند ، خودشم اومد كنارم دراز كشید . یه پاشو زیر پام گذاشت و كیرشو دم سوراخ كونم، با یه فشار كیرش تا خایه تو كونم فرو رفت ، كیر جمال چندان بزرگ نبود و فقط سر كیرش بود كه یه مقدار بزرگتر بود و با كمی درد وارد كونم میشد بعدش هم كه یه كم تلمبه میزد ، كونم درست و حسابی باز می شد و راحت كیرشو تو خودش جا می داد .
اون شب جمال وقت كردن بیشتر از دفعات قبل از گشادی كونم معترض بود و همش غر میزد به هر حال بعد از اینكه به شكلهای مختلف كونمو گائید ، منو سرپا کرد و بعد از چند بار تلمبه زدن آبشو با فشار توی كونم خالی كرد…
اون شب تا صبح دو بار دیگه هم با هم سكس داشتیم …


من و پسر عمو و…

اوت 27, 2010

اون شب مامانم با دوستاش دورهء زنونه داشت و بابام هم با دوستاش مجردی رفته بودن شمال و من تنها بودم. وقتی دیدم همهء دوستامم درگیر کارا و درساشون هستن به پسرعموم علی زنگ زدم و بهش گفتم من تنهام و جای مشروبای بابام رو هم میدونم و اگه دوست داری بیا با هم یه عرق خوری دونفره راه بندازیم. علی هم که از خداخواسته بود و بعد از یک ساعت دم در خونه مون بود. منم تو اون یه ساعت یه حمومی رفته بودم و مشروب رو هم آماده کرده بودم و یکی ازفیلم سوپرای جدیدم رو هم آماده گذاشته بودم تا با هم ببینیم و یه کف دستی بریم(اون موقع 17 سالم بود). علی اومد و بعد از یه کم حال احوال شروع کردیم به خوردن و فیلم دیدن. علی سه چهار سال از من بزرگ تر بود و همه چیز در مورد سکس رو اون بهم یاد داده بود و موقعی که کوچیک تر بودم یه کمی هم همدیگرو دستمالی کرده بودیم ولی بعدش اون شد دختر باز حرفه ای و من شدم فیلم سوپر باز حرفه ای! من عاشق فیلم سوپر دیدن بودم و اونو به 10 بار کس کردن ترجیح میدادم به خصوص صحنه های ساک زدن کیر رو خیلی دوست داشتم. خلاصه اون شب بعد از نیم ساعت کلهء هردومون گرم شده بود و کیرامون هم با دیدن صحنه های فیلم سوپر حسابی راست کرده بود. علی همش به خودش فحش میداد که چرا کسی نیست که ترتیبش رو بدیم و همینطور با کیرش بازی میکرد. از رو شلوار دیدم که کیرش واقعاً بزرگ و کلفته و سفت سفت هم شده. مال خودمم دست کمی نداشت ولی دیدن کیر سفت شدهء علی بیشتر کیر منو سفت میکرد و من نمیفهمیدم چرا. یه کم که گذشت بهش گفتم «ببینم. بین زنا و دخترای فامیل کیو بیشتر از همه دوست داری بکنی؟» علی که نیم نگاهش به تلویزیون و فیلم بود گفت «الان حتی اگر صغری خانوم بقال هم اینجا باشه میکنمش!»

کلی خندیدیم. ولی بعدش دوباره جدی سوالم رو پرسیدم. علی رفت تو فکر و بعد از یه کم فکر کردن اسم یکی دو تا از دخترای فامیل رو گفت مثل دختر عمه مون که خیلی ناز بود یا دختر دایی خودش که برای خودش تیکه ای بود. با آوردن اسم هرکدومشون آب از لب و لوچه اش آویزون میشد و کیرشو محکم تر فشار میداد. پرسیدم «از بین زنا چی؟»
گفت «نمیدونم….ول کن!» گفتم «نه.بگو». یه کم من و من کرد و بعد از یه کم دودلی گفت «بین خودمون باشه. بهت برنخوره ها، ولی همیشه دوست داشتم زن عمو رو بکنم»
تو اون حال مستی شنیدن همچین چیزی نه فقط ناراحتم نکرد که کلی هم تحریکم کرد. تصور اینکه علی روی مامانم باشه و کیرش بره تو کس مامانم حسابی حشریم کرد. تو همون لحظه فیلم سوپر داشت صحنه ای رو نشون میداد که مرده همهء ابشو میریزه تو دهن زنه و زنه هم اونو قورت میده. نمیدونم چی شد ولی خیلی حالی به حالی شدم. رفتم نزدیک علی و کیرشو از تو شلوارش درآوردم و شروع کردم باهاش بازی کردن. بهش گفتم «حالا چشاتو ببند و فکر کن داری مامانمو میکنی».
علی یه کم با شک و تردید بهم نگاه کرد ولی وقتی من کیرشو گذاشتم تو دهنم چشاشو بست و یه آهی کشید. خودمم نمیفهمیدم چرا دارم این کارو میکنم ولی داشتم برای اولین بار تو زندگیم ساک میزدم. مشروب اثر خودش رو کرده بود و من تو اون حالت عجیب تازه فهمیده بودم که تمایل من کلاً به مرداست و نسبت به زنا زیاد تمایلی ندارم. هر چی تو فیلما دیده بودم رو رو کیر علی پیاده کردم. اولش آروم با زبونم کیرش رو خیس کردم و بعد وسط کیرشو تو دستم گرفتم و کردمش تو دهنم و شروع کردم به میک زدن و همزمان با میک زدن آروم آروم براش جق هم میزدم. یه کم که گذشت ازش پرسیدم «چی داری تصور میکنی؟» و دوباره کیرشو کردم تو دهنم. علی هم جواب داد «دارم دهن مامانتو تصور میکنم که کیر من توشه…..وای…دارم پستوناشو میبینم که جلو دهنمن…..واااای قربونت برم زن عمو چه کسی داری…»
و من همینطور مشغول مکیدن و ساک زدن بودم و کلی داشتم از این اولین تجربه ام لذت میبردم. به هر حال کیر کلفت علی و سفت بودنش منو هم بد جور حال آورده بود و حسابی داشتم میخوردمش. یه کم که گذشت دیدم علی سرشو برد عقب و حس کردم که کیرش داره بزرگ تر میشه. فهمیدم که داره آبش میاد. از اینکه موقع اومدن آبش کیرش تو دهنم باشه ترسیدم و درش آوردمو شروع کردم براش جلق زدن و بعد از یکی دو بار تکون دادن دستم رو نوک کیرش حس کردم یه آب داغ محکم خورد به چونه ام و بعدش دهنمو باز کردم و فوران آب سفید علی بود که میرفت تو دهنم و میریخت رو صورتم. با اینکه اولین تجربه ام بود ولی اصلاً بدم نیومد. البته شاید به خاطر مستی بود ولی حسابی حال داد و تا قطرهء آخر آبش رو تو دهنم و رو صورتم خالی کرد و وقتی کاملاً آبش اومد کیرشو گذاشتم دوباره تو دهنم و آروم شروع کردم به بازی کردن و ناز کردن کیرش.
بعد بلند شدم و با دستمال صورتمو تمیز کردم. یه لیوان مشروب کمکم کرد تا دوباره سرحال بیام. تو همین گیرو دار بود که زنگ زدن. فهمیدم مامانم از مهمونی برگشته. با عجله لباسامونو پوشیدیم و فیلم سوپر رو قایم کردیم. البته مشروب خوردنمون کلاً مشکلی هم نداشت چون مامان و بابای خودمم مشروبخور بودن. مامانم که اومد تو دوباره همون صحنه هایی که از علی رو مامانم تجسم کرده بودم اومد جلو چشمام. به روی خودم نیاوردم و سلامی کردم سریع رفتم تو توالت تا دست و روم رو بشورم. مامانم با علی هم سلام و علیکی کرد و رفت تو اتاق که لباسشو عوض کنه.
وقتی من اومدم بیرون مامانم با یه تاپ ناز و شلوار معمولی نشسته بود جلو تلویزیون و داشت کانال های ماهواره رو اینورو اونور میکرد. علی رو صدا کردم و کشوندمش تو اتاق. آروم بهش گفتم «میخوای امشب مامانمو بکنی؟»
علی چشماش از حدقه دراومده بود «ول کن بابا…مگه میشه؟ معلومه مستی ها» منم گفتم «نه.خوب گوش کن. کافیه بهش مشروب بدیم و یه کم از اون قرصای خواب آور توش بریزیم تا حسابی بخوابه». علی زیر بار نمیرفت و حسابی میترسید.
بهش گفتم «خلاصه که خودت میدونی. ولی من بارها با این روش مامانمو خواب کردم و نشستم به فیلم سوپر دیدن. همیشه هم میرفتم بالاسرش و تکونش میدادم و اون نمیفهمید» این ایده به نظر علی هم جالب اومد و قرار شد امتحان کنیم. من قرصای خواب آور رو از توجاشون درآوردم و گذاشتم تو جیب شلوارم و رفتیم تو هال. نشستیم و برای خودمون دو تا لیوان ریختیم و من به مامانم گفتم «مامان تو هم میخوری؟» خوشبختانه مخالفت نکرد چون اگر میگفت نه دیگه نمیشد کاری کرد. منم رفتم تو آشپزخونه تا براش لیوان بیارم و همونجا قرصها رو انداختم تو لیوان و اومدمو نشستم و برای یه لیوان ریختم.ولی باید فکری میکردم تا قرصها تو لیوان حل بشن. خوشبختانه یخ تموم شده بود و منم ریختن یخ رو بهونه کردم و لیوان رو برداشتم و رفتم تو آشپزخونه و با قاشق شروع کردم به فشار دادن و له کردن قرصها و حل کردنشون. یخ رو ریختم و برگشتم تو هال. لیوان رو دادم به مامانم و خودمم لیوانمو برداشتم و به سلامتی هم خوردیم ولی من همهء فکرم پیش صحنه ای بود که تجسم کرده بودم و کیرم دیگه داشت منفجر میشد. اول خواستم برم تو توالت و خودم با یه جلق خلاص کنم ولی منصرف شدم. خلاصه مامانم وقتی لیوانش تموم شد به زور چشاشو باز نگه داشته بود. علی هم از فرصت استفاده کرد و گفت «زن عمو اگر خوابتون میاد برین بخوابین. ما هم الان میریم میخوابیم». مامانمم سری تکون داد و به من گفت»میدونی جای رختخوابا کجاست دیگه؟ یه دست برای علی جون بذار
منم گفتم باشه و تو دلم گفتم «خبر ندارب که علی جون الان شخصاً میاد پیشت.
مامانم بلند شد و رفت تو اتاق خواب. از صداهایی که میومد فهمیدم که داره لباس خوابشو میپوشه. به علی گفتم «تا یه ربع بعد میتونیم کارمونو شروع کنیم»
علی گفت «مگه توهم میای؟» گفتم «معلومه. منم دارم میترکم از شق درد باز حالا خوبه تو یه بار خودتو خالی کردی».
خندید و لیوانشو برداشت و سر کشید. منم یه ذره خوردم تا سرم همونطور گرم بمونه. یه ربع که گذشت آروم رفتیم تو اتاق. اول مامانمو صدا کردم ولی جواب نمیداد. بعدش رفتم جلوتر وباز صداش کردم دیدم بازم جواب نمیده. این بار جرات کردم و رفتم رو تخت نشستم و پتو رو زدم کنار. واااای چی میدیدم؟ مامانم به پهلو خوابیده بود و پای راستش رو آورده بود بالا و قسمت پایین لیاس خوابش کلاً رفته بود کنار و رون گوشتی و خوش تراشش کاملاً معلوم بود. دستمو گذاشتم رو رونش و تکونش دادم. هیچ عکس العملی نشون نداد. مطمئن شدم قرصه کار خودشو کرده. به علی چشمکی زدم و شروع کردیم به لخت شدن. وقتی کاملاً لخت شدیم هردومون رفتیم رو تخت. من پشت مامانم بودم و علی جلوی مامانم. میتونستم شرت مامانمو ببینم که از لای پاش بیرون زده بود. قلمبگی کُسش کاملاً معلوم بود و پشماش هم از دورو بر شرت نازکش زده بود بیرون. علی شروع کرد به بازی کردن با پستونای مامانم و من آروم شرت مامانمو کشیدم پایین و مامانمو برگردوندم و به صورت طاقباز خوابوندمش رو تخت. کیرم دیگه داشت منفجر میشد ولی میخواستم اول علی کارشو بکنه. اشاره ای کردم و اونم از خداخواسته بلند شد و لای پای مامانمو باز کرد. تازه میشد کُسش رو دید که البته پشمای دوروبرش زیاد اجازه نمیدادن که آدم از دیدنش لذت ببره. ولی قلمبگی و برجستگی عجیبی داشت که تو کُس های دیگه ندیده بودم. علی دستشو تفی کرد و مالوند به کیرش و گفت «به به. حالا میخوام کُس زن عمو رو باز کنم. آماده ای زن عمو؟ دوست داری کیر به این کلفتی بره تو کُست؟»
شنیدن این حرفا حسابی حشریم کرده بود. علی هم کیرشو گذاشت دم کس مامانمو آروم آروم هلش داد تو. وقتی تا ته رفت تو بهم گفت «جون. چه کس نرمی داره مامانت» و آروم آروم شروع کرد به تلمبه زدن. من یه کمی رفتم عقب. اتاق تاریک بو ولی نور بیرون یه کم اتاق رو روشن کرده بود و میتونستم حالا اون صحنه ای رو که تجسم کرده بودم ببینم. گفتم «علی بخواب روش. بخواب رو مامانم» علی هم همونطور که داشت کیرشو درمیاورد و میکرد تو کس نرم مامانم خوابید روش و همزمان با این کار پای راست مامانمو داد عقبتر و شروع کرد به مالوندن رون پاهای مامانمو مدام قربون صدقه اش میرفت «آآآآی…چه گوشتی….جوووون چه کسی…» و همینطور میکرد و میکرد. دیگه داشتم کلافه میشدم. گفتم «علی حالا نوبت منه» اونم فهمید و بلند شد و جاشو داد به من. از هیجان داشتم میمردم. آخه این مامان خودمه. یعنی میتونم بکنمش؟ سرم هنوز گرم مشروب بود و کیرم سیخ سیخ.اومدم کنار مامانمو اونو برش گردوندم به پهلو جوری که کونش به من باشه و پاهاشو بستم. از لای پاش قمبلی کسش زده بود بیرون. کیرمو خیس کردم و گذاشتم لای پای مامانم و آروم آروم بردمش تو. وقتی کیرم رفت جلوتر حس کردم به داغترین نقطهء دنیا برخورد کرده. نمیفهمیدم چیکار میکنم. سرم داغ شده بود و قلبم هزار تا میزد. کیرمو محکم کردم تو کس مامانم . از شدت لذت داشتم بیهوش میشدم. شروع کردم به تلمبه زدن و از اون طرف هم دستامو بردم جلو و پستونای مامانمو گرفتم و شروع کردم به فشار دادن و بازی کردن باهاشون. هنوز به یک دقیقه هم نرسیده بودم که حس کردم آبم داره میاد.نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم و قدرت تصمیم گیری هم نداشتم. کس داغ مامانم این اجازه رو نمیداد که آب کیرمو جای دیگه ای بریزم و قبل از اینکه خودمم بفهمم دیدم آبم با فشار رفت تو کس مامانم و هرچی تو اون چند ساعت فشار به کیرم اومده بود ظرف کمتر از یک دقیقه تو کُس مامانم خالی شد. سرعتم کمتر شده بود و بدنم داشت از خوشی و لذت میلرزید. علی گفت «ریختی توش» سرمو تکون دادمو گفتم «آره.الان آبم تو کُسشه!» فکر کنم این حرفم خیلی علی رو حشری کرد چون بلافاصله منو زد کنار و رفت جایی که من بودم و بدون اینکه مامانمو تکون بده کیرشو از پشت کرد تو کسمامانمو چندبار تلمبه زد و یه آه بلند گفت و آروم شد. اونم آب کیرش رو ریخته بود تو کُس مامان بیگناه من که انقدر خواب بود که نمیفهمید دو نفر اون شب داشتن میکردنش. خودش هم نمیفهمید که داره به ما دوتا کس میده و کُس داغش از آب داغتر ما پر شده. وقتی علی کیرشو درآورد من مامانمو برگردوندم و لای پاهاشو باز کردم تا آب مون بریزه بیرون. دیدن این صحنه هم خودش خیلی حشری کننده بود.
اون شب برای من شب عجیبی بود. اون شب من هم زن بودم و هم مرد. هم آب کیرمو ریخته بودم تو کس مامانم و هم آب کیری رو تو دهن خودم ریخته بودم.
از اون شب زندگی من وارد مرحلهء جدیدی شده بود. من نه گی هستم و نه گی نیستم و این خیلی عالیه چون هم میتونم نیازهامو با مردا برطرف کنم و هم با زنها.
اون شب بعد از اینکه کس مامانمو تمیز کردیم و شرتشو پاش کردیم، رفتیم بیرون و توی هال دوباره نشستیم به فیلم سوپر دیدن. البته این بار حتی با اصرار علی هم براش ساک نزدم چون تو اون لحظه دوست نداشتم. هرچند بعدها حسابی از خجالتش دراومدم!
فردای اون روز مامانم نزدیک به ظهر بیدار شد و تا اونجایی که من میدونم چیزی نفهمید. خوشبختانه قرصهای ضدحاملگی ای که میخورد به دادمون رسید وگرنه نمیدونستم خواهر یا برادر بعدیم بچهء خودمه یا نوهء عموم!!!!


من، ژانت و سرهنگ

اوت 26, 2010

پاییز بود.شش ماهی میشد كه به اینجا آمده بودم دیگه جا افتاده بودم دوست پیدا كرده بودم با یك دختر كانادایی مهربان كه چند سالی بزرگتر از من بود هم خانه بودم.دو سه ماهی هم دوست پسر ایرانی به اسم ابراهیم داشتم كه فرزند یك سرمایه دار مهاجر بود و به لحاظ مالی بهم میرسید ولی دوستی ما خیلی طول نكشید یعنی او اینطور عادت داشت كه دخترهایی كه تازه از ایران می امدند را تور میكرد و بعد از مدتی یك نفر جدید تر پیدا میكرد.خلاصه به وضعیت خو گرفته بودم.

یك روز بعدازظهر توی كافی شاپی نشسته بودم و مجله ای فارسی جلویم بود كه مردی حدودآ شصت ساله و بلند بالا و خوش لباس با لبخند سر میزم آمد و اجازه نشستن خواست با بی میلی پذیرفتم و او هم نشست و آبجو سفارش داد. من هم سرم را با مجله گرم كردم و اهمیتی ندادم ولی شروع به سوال كردن و صحبت كرد و من هم شكسته بسته جواب میدادم حوصله نداشتم وگرنه تصور نمیكردم كه نظری داشته باشد. بهر حال سماجت و سن و سالش باعث شد به حرفهایش گوش كنم خوش صحبت و با سواد بود و اینطور كه میگفت از اعضای سابق ارتش شاهنشاهی و مرتب مرا دخترم صدا میكرد تقریبآ جذبش شده بودم و به نظرم آدم مطمئنی میرسید پول میز را حساب كرد شماره تلفنش را نوشت و با من خداحاظی كرد و رفت. كاغذ را نگاه كردم نوشته بود سرهنگ جلال آریا نژاد….
دیر شده بود آمدم به سوئیتم ژانت نگران شده بود، ماجرا را برایش تعریف كردم، خندید و گفت مواظب باشم! گفتم بابا شصت سالشه! گفت یه ضربالمثل فرانسوی هست كه میگه از پیرها بیشتر باید ترسید. آنشب گذشت و شبها و روز ها یكی پس از دیگری می آمد و میرفت و شماره تلفن سرهنگ هم گم و گور شد. یكماه بعد طبق عادت توی كافی شاپ همیشگی نشسته بودم كه سرهنگ ذوق زده آمد سر میزم: و سلام ستاره! تو كجایی؟ گلایه و گلایه! منهم ابراز شرمندگی كردم كه شماره گم شد و از این تعارفات ایرانی.كمی صحبت كرد و كمی درد دل و نالیدن از غربت و تنهایی و افسوس برای عزت و شوكت گذشته خود و سرزمینش و شرحی از فعالیتهای سیاسی اش در كانادا و اینكه تو هم دوست داری كار سیاسی بكنی.گفتم نه من تصمیم دارم برگردم. بعد از كارهای هنری اش در زمینه نقاشی و موسیقی خلاصه به در و دیوار زد تا بلكه موضوعی مورد علاقه من برای دوستی بیشتر پیدا كند.
گفتم جناب سرهنگ من روانكاوی میخونم و عاشق اینترنتم. مكثی كرد و گفت پس باید یادم بدی! گفتم چی رو؟ گفت همین كامپیوترو دیگه. خندیدم و گفتم مگه مجبورین؟ بعد شروع كرد به تعریف از كامپیوتر و اینكه فردا میره یه پی سی میخره ومن برم یادش بدم!!
گفتم جناب من خیلی گرفتارم!
گفت اختیار دارین حق التدریستون محفوظه و دست كرد توی جیب پالتوش شروع كرد به پول شمردن! گفتم چیكار میكنین؟ هنوز كه …
پونصد دلار شمرد و گذاشت روی میز و نگذاشت حرفی بزنم. خیلی وضع مالیم خراب بود وسوسه شده بودم، من منی کردم،
گفت تعارف نکنین ما هموطنیم. گفتم آخه گفت آخه بی آخه! حساب حسابه! وقتی سردرگمی منو دید، سریع پول میز رو حساب کرد و رفت. سر رو روی میز گذاشتم احساس بدی داشتم خوب میدانستم قبول این پول چه معنایی داره و طرف دیگه ول کن نیست.
تصمیم گرفتم پول رو نگه دارم و دفعه بعد برش گردونم. وسایلم رو جمع کردم و به سوئیتم برگشتم. ژانت فهمید آشفته ام، کنارم نشست سیگاری آتش زد،دستم داد و گفت دیگه چی شده؟ گفتم هیچی! گفت لابد سرهنگ و دیدی؟ گفتم آره و پولو نشونش دادم.
خندید و گفت پیش پرداخته گفتم گمشو پتیارهء مادر جنده و دنبالش کردم اونهم دور اتاق میدوید و دست میزد و رفت سمت اتاق خواب خودمو انداختم روش .گفتم حرومزاده چی گفتی؟خندید و گفت هیچی خواستم از تو حست دربیای لبامو گذاشتم روی لبش و بعد از یه بوسه گفتم آخه من نمیتونم.گفت مگه قولی دادی؟ گفتم نه! گفت خوب مهم نیست پس جشن میگیریم گفتم باشه و دوباره لباشو میکیدم مزه شهد میداد تاپشو کندم وگفتم پولو داده بهش کامپیوتر یاد بدم و رفتم سراغ سینه هاش که مثل مرمر میمونه، سینه هاشو حسابی لیسیدم به اه و اوه افتاده بود،
دستم و بردم تو شرتش مثل هلو نرم بود داشتم میمالیدمش که یهو تلفن دستیم زنگ زد، خودش بود. من اصلآ شماره بهش نداده بودم، شوکه شدم،گفتم شمایید؟ گفت آره راستی من شماره شما رو داشتم میخواستم ببینم اجازه دارم باهاتون تماس بگیرم؟ نمیدونستم چی بگم،گفتم اختیار دارین! کامپیوتر خریدین؟ گفت نه اتفاقآ برای همین مزاحم شدم ببینم چه مارکی بهتره؟ گفتم فرقی نداره، آی بی ام خوبه و…
مکالمه تموم شد. بغض گلومو گرفته بود، نشستم روی تخت. ژانت گفت ولش کن،دستشو انداخت دور گردنمو خوابوند روی تخت و این دفعه اون شروع کرد لب و سینه ،ژانت استاد ماساژ بود،تمام خستگیهای روحی و جسمیمو فراموش کردم توی خلسه بودم که حس کردم دارم از شهوت آتیش میگیرم، ژانت داشت کسمو میخورد و با ویبراتور افتاده بود به جونم ومن داشتم میمردم، موهاشو گرفته بودم و دور دستم می پیچوندم اونم حسابی جیغ میکشید و جیغاش بیشتر حشریم میکرد…
صبح زود من و ژانت که دیرمون هم شده بود زیر دوش بودیم. من و ژانت دو هفته ای بود تختامونو بهم چسبونده بودیم هیچکدوم لزبین نبودیم حتی زن رو به مرد ترجیح هم نمیدادیم(مثل بعضی بای سکسوالها) ولی بی اعتمادی به مردها، ترس از ایدز، ترس از دیوانگان به ظاهر جنتلمن و البته علاقه شدیدی که بهم پیدا کرده بودیم باعث شد یه شب توی مستی تصمیم بگیریم از مردها بی نیاز شیم ولی این موضوع از بین خودمون خارج نشه، بعد تختامونو بهم چسبوندیم و با هم خوابیدیم….
اظطراب شدیدی داشتم هم میترسیدم هم حس ماجراجوییم باعث میشد برای دوشیدن جناب سرهنگ نقشه بکشم، ضمنآ در کل احساس خوبی نسبت به قضیه نداشتم و تصمیم هم نداشتم خودمو بهش بفروشم. چند روز گذشت تا تماس گرفت و با ذوق و شوق یه جوون هیجده ساله از کامپوترش تعریف میکرد از اینکه مجبور شده به خاطر من تو خرج بیفته خنده م میگرفت. خواست دعوتم کنه که پریدم توی حرفشو توی کافی شاپ برای فرداش قرار گذاشتمو نذاشتم حرف بزنه، فقط گفتم بزندش به برق که شارژ باشه و به بهانه اینکه دستم بنده قطع کردم، البته دستم بند ژانت بود! از اینکه بازی رو کنترل کرده بودم یه نفس راحت کشیدم و ژانت رو محکم بغل کردم و بوسیدم.مدام تو فکر فردا بودم و نقشه میکشیدم قصد داشتم رک ازش بپرسم از جونم چی میخواد و بیخودی کشش ندم. فرداش یه روز تعطیل بود یادم نیست شنبه یا یکشنبه، خلاصه تعطیل بود و از دو ساعت قبلش ژانت شروع کرد به درست کردن من! هی میگفتم نکن مگه عروس درست میکنی؟ یارو خیال برش میداره گوش نمی کرد، میگفت میخوام ببینم چه شکلی میشی البته راست میگفت، هیچوقت بیشتر از یه روژلب توی صورتم ندیده بود، کی حال و حوصله آرایش داشت. توی ایران بدونه آرایش کامل توی خونه هم نمیگشتم چه برسه به بیرون! راست میگن هر چی رو میخوای تو جامعه گسترشش بدی غدقنش کن! من خیلی سرکش بودم یه بار حساب کردم از شونزده تا بیست و شش سالگی که از ایران خارج شدم، هیجده بار به جرائم مختلف منکراتی دستگیر شدم و تا دلتون بخواد جریمه دادم یه دفعه تا پای شلاق هم رفتم، کتک هم چند باری خوردم ولی از رو نمیرفتم! من چون کلیمی بودم بعد دستگیری علیرغم اینکه قانونآ گیر کمتری میتونستن بدن، ولی بیشتر اذیت و توهین میکردن تا بلکه عصبانیت کنن یه چیزی بگی اونوقت برات پرونده کنن….
چه میدونم بد محیطی بود خلاصه، برای همه هموطنا صبر جمیل!آرزو میکنم
قرار شد ژانت باهام بیاد ولی زودتر برگرده که هم طرفو ببینه هم طرف ببینه ما کس و کار داریم! ژانت گفت عجب چیزی شدی حیفی ها ! به شوخی گفت نمیخواد بری بیا بریم اطاق خواب کارت دارم! بالاخره راه افتادیم و رفتیم سمت کافی شاپ.از اینکه ژانت همراهم بود خیلی خوشحال بودم و احساس ایمنی داشتم باز هم حس میکردم خوب بازی کردم. از پشت شیشه سرهنگ رو دیدم که به سیگارش پک میزد گفتم ژانت ژانت اینه.گفت ای بدک نیست کچل خان! ولی کور خونده نمیذارم تیکهء منو قاپ بزنه! خندیدیمو رفتیم تو اول حواسش نبود سر میزش که رسیدیم اول نگاهی به ژانت کرد بعد با تعجب و ناراحتی جواب سلام داد و حتی یادش رفت مثل قبل از جاش بلند شه.
ژانت هم خیلی مظلومانه به انگلیسی سلام کرد و نشست. دست و پاشو گم کرده بود فکر میکرد بهش رو دست زدم! یه کم براش توضیح دادم که دوستم اینورا کار داشت، گفتم بیاد به شما معرفیش کنم، آخه ما همخونه ایم و این جمله رو با غلظت گفتم. کمی از ناراحتیش کم شد و به لپتاب اشاره کرد و گفت ایناهاش! گفتم مبارکه! صحبتهای معمولی ادامه یافت و در فرصت مناسب ژانت را با چشمکی فرستادم خونه. کمی خودمو جمع و جور کردم و بی مقدمه رفتم سر اصل مطلب، خیلی خشک و رسمی گفتم آقای آریا از من چی میخواین؟ اونم که غافلگیر شده بود به من من افتاد و گفت هیچی عزیزم،گفتم که،م یخوام….
حرفشو قطع کردمو گفتم بجز کامپیوتر؟….سرشو انداخت پایین و با گیلاس مشروبش بازی کرد…داد زدم گارسون!
از جا پرید و شاید ترسید و هراسان نگاهم کرد…گارسون گفت امر بفرمایید؟گفتم لطفآ یه گیلاس جین…سرهنگ نفس راحتی کشید و لبخند تلخی زد کمی خشن شده بودم، نقش بازی نمیکردم واقعآ عصبی بودم. او هم که دید نمیتونه طفره بره و من منتظر جوابم سعی کرد آرومم کنهو شروع کرد به آرومی حرف زدن که میدونی ستاره من خیلی دوستت دارم البته فکر بد نکنی ها! راستش من به لحاظ جنسی ناتوانم ولی از نظر روحی، خب نیاز دارم که یک نفر…کمی آروم شدم و از اینکه صدام رو بلند کرده بودم عذر خواهی کردم. او ادامه داد که پروستاتش تومورال بوده و جراحی شده از همون زمان از نظر جنسی بشدت ناتوان شده و قادر به سکس نیست.
خیلی حرفشو باور نکردم وسعی کردم کمی روانکاویش کنم.گفتم پس سکس نیاز ندارین ولی دلمشغولی سکسی میخواین؟ ببینم الان دلمشغولیتون چیه؟ گفت:فیلم،مجله و کتابهای پورنو،رفتن به کلوبهای سکس(که میشه توش به سکس کردن دیگران نگاه کرد و احیانآ شریک هم شد) و بریست ماساژ(گرونترین نوع ماساژ در اینجا،یعنی ماساژ با سینه های خانومهای سینه بزرگ100$)گفتم پس بد نمیگذره؟!خندید و گفت نه بابا اینا روحم رو ارضاء نمیکنه. چند بار هم با روسپی هایی آشنا شدم ولی اصلآ لذت نمیبرم ،آخه من سکس که نمیتونم بکنم احتیاج دارم کسی باشه که بتونم با عشق سرتا پاشو بلیسم، ببوسم، با فاحشه که نمیشه.
گفتم: خبه آقا ،ایرانی بازی در نیارین! فاحشه هم بره حموم و بیاد بیرون با زنای خونه دار فرقی نداره. شما هم نزدیکی ندارین که از بیماری بترسین. گفت نمیدونم شاید تو راست بگی ولی من باید یه نفر و دوست داشته باشم…
گفتم: و حالا منو دوست داری و میخوای به شیوهء خودت باهام سکس کنی خجالت هم که نمیکشی؟
سرشو دوباره انداخت پایین که دوباره داد زدم گارسون و گیلاسمو بردم بالا و از فریادم دوباره برق از سرش پرید!
گفتم بیشرم حالا جنده ها بهت مزه ندادن به فکر دخترای جوون تازه وارد افتادی؟ ببینم خودت دختر نداری؟ دوست داری بابای من دخترتو بخوابونه کسشو بلیسه؟! داشت شاخ درمیاورد، دست و پاشو گم کرده بود، دو سه نفر از صدای من سرشون برگردوندند و نگاهی کردند، به التماس افتاد که تو رو خدا یواش ستاره جان! غلط کردم، ببخشید، آبروریزی نکن اینجا ایرانی زیاد میاد، منو میشناسن……
گیلاس دوم سر کشیدم، داغ شده بودم و دوست داشتم تیکه تیکش کنم! سکوت چند دقیقه ای طول کشید، با پک های محکم به سیگار سرم گیج میرفت گیلاس سوم و چهارم رو هم به حلقم ریختم.
گفتم ببخشد من باید برم! گفت ستاره جان مگه من چی گفتم که اینقدر عصبانی شدی، خب من یه پیشنهاد کردم، شما قبول نکن، دوستیمون هم بجای خودش. ببین شما داری غیر غربی رفتار میکنی، در حالیکه منو سرزنش میکنی. ببین من اینجا خیلی دست و بالم بازه میتونم همه جور کمکت کنم، میتونم پشتیبان خوبی برات باشم، یه دوست خوب، خب تو هم اگه دوست داشتی در حق من محبت میکنی، فقط همین، اصلآ من حرفمو پس میگیرم. یه کم دیگه بازیش دادم البته اصلآ نمیخواستم به لحاظ روانی خردش کنم چون میدونستم که این افراد به اندازه کافی دچار عقده ها و کمبدهای جور و واجور هستند و تحریک و تحقیرشون باعث انتقام گیری میشه. یه کمی نرمتر رفتار کردم و کلی عذر خواهی…
تصمیم گرفتم بدوشمش، البته مصمم تر و آسوده تر از قبل! میدونستم با موقعیت شغلی و سیاسی که در تورنتو داره(دبیر شاخه تورنتو حزب م.) نمیتونه اذیتم کنه، آدم گمنامی نبود که بتونه در بره یا بلایی سرم بیاره. باهاش حسابی مهربون شدم و شروع کردم به گفتن و خندیدن، البته مست مست بودم و نمیفهمیدم چی میگم گلاس پنجمو که خوردم داشتم از صندلی میفتادم پایین. گفت پاشو برسونمت.
یه ولوو قرمز رنگ قدیمی مدل 88 داشت ولی خیلی تمییز بود. تلو تلو خوران راه افتادم و سوار شدم. گفت بریم خونه من یه کم حالت بهتر شد برسونمت. گفتم نه تو خیابون بچرخ یه کم مستی از سرم بپره. گفت چشم و به راهش ادامه داد. چشمامو بستم، سرم گیج میرفت، برای یه سکس هیجان داشتم، دلم میخواست از ماشین پیاده شم و اولین پسری رو که دیدم همونجا توی خیابون خفتشو بچسبم. چشامو باز کردم نگاهی بهش کردم و به خودم فحش دادم! صندلی رو دادم عقب و دوباره چشمامو بستم، سوز سردی از درز پنجره می اومد توی ماشین… داشت خوابم میبرد که دیدم دستایش داره پامو نوازش میکنه ، کم کم دستاش اومد بالاتر ولای پامو میمالید، منم خودمو زدم به خواب ببینم چیکار میکنه! نه خیلی بی جربزه هم نبود! زیپمو کشید پایین و دستشو کرد تو خیس خیس بود! قند توی دلم آب شد با خودم گفتم وای اگه یکی دیگه بود همینجا توی ماشین…صندلی عقب جادار هم بود چه حالی میداد!
دستشو برده بود زیر شورتمو داشت میمالید منم به سختی خودمو نگهداشته بودم که صدام در نیاد ولی دستگیره ماشین رو فشار میدادم. یه جایی زد کنار،زیر چشمی نگاه کردم دیدم کنار یه پارکه و تارک تاریک. هیچ صدایی نمیومد. اگه مست و شهوتزده نبودم قطعآ وحشت میکردم. دستشو عوض کرد و زیر چشمی دیدم داره اون دستشو میلیسه توی دلم گفتم نوش جان!
بعد كه لیسیدنش تموم شد دستشو برد زیر بلوزم و شروع كرد مالیدن سینه هام دیگه به سختی خودمو كنترل میكردم كه جیغ نكشم! خدا خدا میكردم نخواد ماچم كنه كه اصلآ خوشم نمیومد و خدا رو شكر اینكارو نكرد و سرشو آورد سمت شورتم و چون دید كار زیادی نمیتونه بكنه سعی كرد شلوارمو بكشه پایین كه باز هم نمی تونست بخوره چاره نبود جز اینكه بیدار شم و مثل بچه آدم برم صندلی عقب! ولی صبر كردم ببینم چیكار میكنه . دولا شد صندلی منو كاملآ خوابوند و صندلی خودشم همینطور بعد منو آروم بلند كرد و گذاشت عقب و بعد صندلیها رو برگردوند سر جاشون بعد از ماشین پیاده شد و در عقب رو باز كرد شلوار و شورتمو درآورد و منم كه مثلآ خواب بودم! و شروع كرد به لیسیدن
منم كه داشتم دیوونه میشدم یواشكی خودمو چنگ میزدمو انگشتامو گاز میگرفتم تا كاملآ ارضاء شدم و دیگه واقعآ بیهوش شدم و چیزی نفهمیدم تا اینكه چشمامو باز كردم دیدم روی صندلی عقب خوابم برده و شلوارم هم پامه! سرهنگ هم داره رانندگی میكنه بلند شدم گفتم اینجا كجاس؟! جواب داد راه خونه!!!
دورو برمو نگاه كردم دیدم چند مایلی خونه ایم. گفتم من اینجا چیكار میكنم؟ گفت جات ناراحت بود گذاشتمت اونجا و لبخند رضایت و كامیابی رو میشد روی چهره ش تشخیص داد.ساعتمو نگاه كردم 2 ساعتی میشد از بار بیرون اومده بودیم خودمم شك كرده بودم خواب بودم یا بیدار و اون هم باورش شده بود كه من چیزی نفهمیدم! راست گفتن از قدیم كه اینجور موقع ها خودتو بزن به مستی كه بعدآ بتونی حاشا كنی! گفت خب خونه كه نیومدی قابل ندونستی گفتم یه دوری بزنم دوستت نگه ستاره مارو بردی سالم تحویل ندادی! سكوت كردم سیگاری آتش زدم حالم جا اومده بود ولی سرم هنوز سنگین بود زیر دلم درد میكرد و لای پام میسوخت دستمو بردم توی شلوارم دیدم شورتم پام نیست!مثل اینكه از عجله یادش رفته بود پام كنه!دورو برمو نگاه كردم دیدم زیر پامه توی دستم مشت كردم و توی یك فرصت مناسب پرتش كردم بیرون.گفت چیزی میخوری؟ تشنه بودم یه جایی واستاد و رفت یك اب پرتقال بزرگ گرفت و منو رسوند خونه
ژانت بیچاره بیرون وایستاده بود از ماشین پیاده شدم و بسمتش رفتم گفت نگران شده و اخمهاش تو هم بود با سرهنگ بای بای كرد و منو برد تو . بوسیدمش گفت این چه رنگ و روییه ؟طوری شده ؟ گفتم نه بابا! زیاد مشروب خوردم اصلآ دوست نداشتم چیزی بفهمه روم نشد خصوصآ بعد از قضیه چسبوندن تختها! روی كاناپه ولو شدم و ژانت رفت شامو آماده كنه از فرصت استفاده كردم و رفتم توی اتاق لباسامو عوض كنم هنوز خشتكم خیس بود دست كردم توی جیبش یك صد دلاری بود بی اختیار مچالش كردم و انداختم تو كمد. برگشت توی آشپز خونه گفتم كمك نمیخوای؟ گفت نه برو یه دوش بگیر یه كم طعنه آمیز گفت ولی چیزی نگفتم بعد اضافه كرد مستی از سرت بپره لخت شدم رفتم زیر دوش وقتی خودمو میشستم احساس خوبی نداشتم با حوله نشستم سر میز. ژانت گفت: خب چی میگه و منم همهء قضایا رو جز آخرش براش گفتم خندید و گفت همین؟ من فكر كردم با ریخت و قیافه ده بار كردنت! گفتم گه میخوره. اون شب نتونستم خوب بخوابم اعصابم خورد بود خصوصآ بابت اون صد دلاری كه بد جوری بوی پول جندگی رو میداد. از فردا سعی كردم به خودم مسلط باشم و زندگی خودمو ادامه بدم هر چند با خودم مشكل داشتم. صبحها كلاس ظهرها ناهار بعدظهر كلینیك بعد هم سرگرمیهای معمول و شبها هم در كنار ژانت. سرهنگ هم تقریبآ هر روز تماس میگرفت و احوالپرسی میكرد من هم سر سنگین بودم باهاش وای … آخر هفته باید میدیدمش این بار تنها راهی باری شدم كه قرار داشتیم گفت بیام دنبالت گفتم نه یه جایی بود یه كم دورتر از هفته قبل ولی خب بار درست و حسابی همراه با استریپ تیز و ازین حرفها….تصمیم داشتم مشروب به اندازه بخورم و سفت و محكم باشم! شب خوبی بود و خیلی بهم خوش گذشت و تلاشهای سرهنگ برای خونه بردنم به نتیجه ای نرسید! اونهم خیلی اصرار نكرد و خیلی با شخصیت و آقا!! موقع پیاده شدن پرسید پول لازم نداری؟ گفتم مننونم نه.
وقتی رسیدم ژانت بغلم كرد بوسیدم و گفت خوشحالم كه مثل آدم اومدی! توقع داشتم با برانكارد بیایی! فردا صبحش با ژانت رفتیم پیك نیك و علیرغم اینكه سرد بود روز خوبی رو گذروندیم. كمی از حال و هوای هفته پیش دراومدم و هفتهء خوبی رو شروع كردم.
روزها میگذشت و تماسها ادامه داشت و سرهنگ مینالید كه آخرش بهم كامپیوتر یاد ندادی . قرار شد از هفتهء بعد شروع كنیم یه جزوه مقدماتی فارسی داشتم دادم بهش كه بخونی كه شبی پنج شیش بار زنگ میزد اشكال میپرسید پوست لپتاب رو كنده بود اگه یه دقیقه میخواستیم با ژانت راحت باشیم یا یك غلطی بكنیم باید تلفونارو قطع میكردیم! یه روز عصر توی همون كافی شاپ اولی باهاش قرار گذاشتم و رفتم یه چیزایی یادش دادم تا ویندوز و یاد بگیره و بریم سراغ اینترنت وبقول خودش به آرزوش برسه و باهام چت كنه! یكی دو بار دیگه این قرارا ادامه پیدا كرد استعدادش بد نبود البته یه چیزایی هم بلد بود ولی رو نمیكرد! بعد با كیبل كمپانیش تماس گرفتم و براش سفارش اكانت دادم و یك صبح یكشنبه با ژانت رفتیم و اینترنتشو راه انداختیم. ناهار هم موندیم یك كباب حسابی درست كرد خوردیم و برگشتیم قبل از اومدن هر چی توی گوشم خوند كه تو بمون و ژانت بره گفتم عزیزم نمیشه دفعه دیگه! تقریبآ سه هفته ای از اون شب كذایی گذشته بود و دیگه داشت صداش درمیومد. چند شب بعدش موفق شد باهام چت كنه تصویرمو هم فرستادم مثل پسر بچه ها ذوق كرده بود یه بار هم پشت كمرا من و ژانت از هم لب گرفتیم كه پاك دیوونه شده بود.
اون شب بعد از یك هفته با ژانت یك حال درست و حسابی كردیم اولش دعوامون شده بود و دنبال همدیگه كرده بودیم تا ژانت منو گرفت و شروع كرد گاز گرفتن و منم سینه هاشو فشارمی دادم لختم كرد و افتاد به جونم زبونشو با فشار توی كونم فشار میداد و انگشتشو توی كسم یه كیر مصنوعی هزار ماشالا گنده هم خریده بود كه برش داشت و شروع كرد به كونم فشار دادن دیدم مثل اینكه امشب تصمیم گرفته كونمو پاره كنه گفتم عزیزم اگه مبخای پارش كنی یه كوچكترشو بردار چربش هم بكن !! اونهم جدی گرفت و همین كار و كرد اولش خیلی درد گرفت ولی بعدش میگفتم درش نیار اون بزرگ رو هم كرد توی كسم این حالتو هیچوقت تجربه نكرده بودم اینقدر ارگاسمم سنگین بود كه به هق هق افتاده بودم و اشكم سرازیر شده بود و بند هم نمیومد.نیم ساعت بعد چنان براش جبران كردم كه نفسش بالا نمیومد و همونجوری بیهوش شد و وقتی میخواستم درشون بیارم و بخوابم بیدار شد! خیلی لذت بردیم ولی هردومون خصوصآ من دلمون مرد میخوا ست! ‏
ادامه دارد


من و ستاره و ریحانه

اوت 26, 2010

12 سال پيش در رشته پزشکي قبول شدم اونم تو يه شهر ديگه دور از پدر و مادرم اما باز خوب بود پدربزرگ و مادر بزرگم نزديكم بودن…
به بابام گفتم که مي خوام يه طبقه آپارتمان داشته باشم تا خوب درس بخونم آخه ميدوني که تو پزشکي حسابي بايد درس خوند و تو خونه مادربزرگ هم نميشه و بابام هم قبول کرد اما تا اومديم يه طبقه آپارتمان بخريم من ترم اولم رو تو خوابگاه بودم. زندگي من تو خوابگاه يه تجربه جديد بود که اگه تا اون سال هنوز نمي دونستم کجام رو مي مالونم و اون حس چيه و اصلا چه شکليه؟! دنياي شناخت بدنم به رويم باز شد و چه قدر اون لحظات شيرين بود ، ديگه لازم نبود برا اون حس برم دوش بگيرم. حس کنجکاوي من و هم اتاقيام که همشون بچه هاي خوبي بودند اين امکان را بهم داد که ذهنم نسبت به بدنم بازتر بشه …
تو اون اتاق سه نفر بوديم: من ، ستاره و ريحانه که هر سه دانشجوي پزشکي بوديم و هر سه هم ترمي.
اون روز رو يادم نميره ، تازه از حموم بيرون اومده بودم و حوله رو دورم پيچيده بودم ، وقتي تو اتاق رفتم ستاره تنها تو اتاق نشسته بود و داشت درس مي خوند. ستاره بلند شد و گفت سرما نخوري و سشوار رو برام آماده کرد تا موهام رو خشک کنم. اومد جلو تا حوله رو ازم بگيره که گفتم: نه! بهتره حوله دورم باشه. گفت: نکنه لباسات رو نپوشيدي دختر! سرما مي خوري … بيا لباسات رو تنت کن تا سرما نخوردي …
ستاره لباسام رو که رو تخت بود برداشت و برام اورد و به زور حوله رو از دور تنم برداشت. دستم رو رو سينه هام گذاشتم که نبينه و خجالت کشيدم که ستاره گفت: مريم! چه تن خوشگلي داري ، چقدر سفيدي و خنده اي کرد و کرستم رو داد دستم تا دستم رو از رو سينه هام برداشتم تا کرستم رو بگيرم با انگشتاش يه نشگون کوچيک از نوک پستونم گرفت و شروع کرد با اون دستش اون يکي پستونم رو ماليد و دهنش رو اورد جلو و شروع به خوردن پستونم کرد. حس خوبي بود. نتونستم اعتراض بکنم و آروم انداختم رو تخت و کنارم خوابيد و آروم پستون هام رو مي خورد ، ديگه داشت آبم از وسط پام بيرون مي ريخت ، آهم بلند شده بود، آروم بين دو پستونام رو ليس زد و اومد پايين و آروم آروم تا نافم رو ليس ميزد به نافم که رسيد همينطور که با دو تا دستاش سينه هام رو مي ماليد و وسط پاهام دراز کشيده بود زبونش رو تو نافم مي تاپوند و من هم تو احساسم به اوج رفته بودم که اومد پايين و شروع کرد با دستش کسم رو مالوندن و من هم به خودم مي پيچيدم که ستاره گفت: مريم جون اينقدر حرکت نکن تا يه حال اساسي بهت بدم که زبونش رو گذاشت رو کسم و از پايين به بالا مي ليسيد. ستاره خوب مي دونست کجا رو بايد بماله …
اون روز برا اولين بار بود که اسم چوچول رو ياد گرفتم و بهم گفت اينجا رو وقتي ميمالي خيلي حال ميده و کلي برام ليس زد که ناگهان اون احساس به اوج خودش رسيد و من هم آه بلندي کشيدم ، وقتي فهميد خوب ارضا شدم ، گفت حالا نوبت توست و لخت شد و خوابيد رو تخت ، من هم که تا حالا کس نديده بودم! و هنوز هم نسبت به بدن خودم آگاهي نداشتم فوري رفتم وسط پاهاش و با دقت نگاه کردم. واي کس اين شکليه! يادمه قبلا وقتي تو آينه به وسط پام نگاه کرده بودم به اين خوبي نديده بودم. و من هم شروع کردم همون کارهايي که ستاره باهام کرد ، کردم. اولش وقتي آبش رفت تو دهنم يه حالي شدم ، خوشم نيومد ولي ازم خواست ادامه بدم و کم کم عادت کردم و اونقدر برام خوشمزه شد که الان هم که پزشکم اگه تشنه ام بشه ، دلم ميخواد يه آب کس حسابي بخورم .
وقتي ستاره هم ارضا شد شروع کرديم با هم لب گرفتن ، لب هاي آبداري که بعد از اون سکس حسابي سر حالمون اورد و دلمون خواست دوباره ارضا بشيم. من همينطور که لب تخت خوابيده بودم ، ستاره دو تا پاهام رو از هم باز کرد و نشست وسط پاهام جوري که کسامون روبروي هم قرار گرفت و شروع کرديم که کسامون رو بهم بماليم. صداي آه هر دومون بلند شده بود و من تازه اون موقع لذت واقعي سکس رو فهميدم. به ستاره گفتم: من فکر مي کردم تا دخترم و ازدواج نکردم نمي تونم لذت سکس رو بفهمم ولي تو امروز به من ياد دادي که چطور مي تونم از زندگي لذت ببرم. ديگه دلمون نمي خواست لباسامون رو بپوشيم که ستاره به من گفت: اگه بخواهيم راحت باشيم بايد اين موضوع رو با ريحانه هم در ميان بگذاريم که بهش گفتم: من مي ترسم ، چون ريحانه يه دختر چادري بود و همين هم من و ستاره رو به وحشت مي انداخت ولي ستاره گفت که بايد با احتياط عمل کنيم ولي ريحانه چه چادري باشه چه نباشه بالاخره يه دختره و اونم احساس داره و به نظر ستاره ، ريحانه هم ميتونست از سکس لذت ببره.
آره! اون روز تا عصر تا قبل از اومدن ريحانه ، من و ستاره چندين بار به اوج لذت جنسي رسيديم که بعدها فهميدم به اين اوج لذت ميگن ارگاسم. من و ستاره به نوبت خوابيديم و اطلس آناتومي را جلومون باز کرديم و تک تک اعضاي کسمون رو که جزء مهمي از بدنمون بود و هيچکس به ما ياد نداده بود که اينها چيه ، تک تک ياد گرفتيم. فهميديم چوچول همون کليتوريس است و قسمت حساس کس همينه و با ماليدن کليتورس ميشه به ارگاسم رسيد.
اون شب وقتي ريحانه اومد ، من و ستاره مرتب در مورد آناتومي دستگاه تناسلي زن صحبت کرديم و با اطلس اون رو دقيق مطالعه کرديم و ريحانه هم توي بحث ما شريک شد. من و ستاره هم مرتب با جکامون سعي مي کرديم ريحانه رو هم تحريک کنيم که در همين حين ستاره از پشت سر ، دستاش رو رو پستونهاي ريحانه مايد و او رو تحريک کرد و ريحانه هم که انگار بعد از تمام اين بحث ها کلي حشري شده بود راحت خودش را در اختيار ستاره قرار داد و ستاره آروم ريحانه رو لخت کرد و شروع کرد به ماليدن بدن ريحانه و آروم آروم شرتش رو هم در اورد و شروع به خوردن کس ريحانه کرد. صداي آه ريحانه هم بلند شده بود و ديگه شبيه به جيغ بود تا آه! من هم نشسته بودم و درحاليکه با يه دستم پستونم رو و با يه دست ديگم چوچولم رو مي ماليدم ، نگاهشون مي کردم. راستش نگاه کردن به يه سکس هم کلي حال ميداد.
اون شب ستاره به من و ريحانه گفت ، به دخترهایی که با هم حال کنند ميگن لزبين يا هم جنس بازي زن با زن. راستش من و ريحانه از لزبين کلي خوشمون اومد ، چون هم خطري برامون نداشت و هم به اوج لذت جنسي مي رسيديم.
اون شب تجربه يه سکس سه نفره رو هم کرديم. من وسط اتاق در حاليکه دوتا پام از هم باز بود خوابيدم و ستاره هم وسط دو تا پام نشست و شروع به خوردن کسم کرد و ريحانه هم به حالت نيمه نشسته روي صورتم قرار گرفت و در همون حال من هم کس ريحانه رو مي خوردم. واقعا با شکوه بود ، ديگه صداي آه بگوش نمي رسيد ، فقط جيغ هاي کوتاه من و ريحانه بود. اون شب تا نزديکاي سحر مرتب جاهامون رو عوض کرديم و بارها و بارها به ارگاسم رسيديم …


آخه من روزه ام!

اوت 25, 2010

با سلام و ارادت خدمت همه بر و بچه های سکسی و با حال بازم دکتر علیرضام و یه خاطره سکسی دیگه.
سال 4 دانشگاه بودیم و خونه مجردیمون رو تازه عوض کرده بودیم . محله جدیدمون از اون محله های قدیمی اما با کلاس بود و خونه ما یه خونه 2 طبقه با قدمت صد و بیست سال بود که صابخونه که یه پیرمرد و یه پیرزن با پسرشون که 5-4 سالی از ما بزرگ تر بود . در واقع بیشترین خاطرات دوران دانشجویی ما تو همین خونه رقم خورد که حدود دو سالی تو اون خونه بودیم پسر صابخونه هم که رحیم نامی بود یه سال اول خیلی توپ باهامون راه اومد ولی سال بعد ازین رو به اون رو شد که نهایتا مجبور شدیم اون خونه رو عوض کنیم. بگذریم اون روزا من یه سگ خوشگل تریر به اسم تینا داشتم که اون بدبختم آخرش دزدیدن حالا بماند که ما از خیر سر همین تینا خانم چندین و چند فقره کوس بلند کردیم . یه روز عصر که من و شاهین و تینا رفته بودیم ولگردی هنگام برگشت سر کوچمون چشمون به دوتا کوس باحال افتاد که با مادرشون جلوی ما داشتن میرفتن. یکیشون که مفصلا راجع بهش صحبت خواهم کرد یه مانتوی تنگ چرمی تنش کرده بود که ای جوووون تمام کون و کپلش به قشنگترین و حشر ترین وضع ممکن بیرون زده بود.
القصه داستان ما از اونجا شروع شد که همین خانمه شروع به کرم ریختن کرد که اره اسم سگتون چیه و از این حرفا تا اینکه جلو خونشون که تقریبا رو به روی خونه ما بود از هم جدا شدیم و ما اومدیم خونه. شاهین رفت ترتیب شام رو بده و من هنوز تو فکر کون با حال این خانومه بودم. دیدم طاقت ندارم به رحیم جون زنگ زدم و فوری شماره تلفن و آمار دختره رو گرفتم که بله اسمش فرنازه یه خواهر کوچیک به اسم سهیلا داره و یه خواهر کوچیکتر به اسم سپیده و دو خواهر بزرگتر که اولی شهناز خانم با دو تا دختر نسبتا رسیده و آبدار که اسماشون الان یادم نیست نمیدونم اندیا یا انتا… یا تو این مایه ها و یه خواهر دیگه که اونم باز یه دختر و یه پسر کوچولو داشت و من حیث المجموع خانوادتا» کوس تشریف داشتند. با این اطلاعات گوشی رو برداشتم زنگ زدم خونشون .. یک دو سه … یه خانومه گوشی رو برداشت و خیلی مودب خودمو خسرو معرفی کردم و خواستم با اون خانومه که مانتوی چرمی پوشیده بود صحبت کنم و از شانس من خودش بود و استارت آشنایی رو زدیم و به خونه جدیدمون نرسیده یکی از همسایه ها رو تور کردیم که البته همین جا اعلام میکنم که در چنین شرایطی سعی کنین از همسایه ها برای دوستی استفاده نکنین که در نهایت دهنتون سرویس و کونتون پارس که جریان اونم بهتون خواهم گفت.
خلاصه اون موقع من 22 سالم بود و نوبت سن و سال که رسید فرناز خودشو 21 ساله معرفی کرد که خیلی زود گندش در اومد و فهمیدیم که 31 سالشه و از اون ترشیده هاست و با رسیدن به خودش در صدد جور کردن یه شوهر ساده و مشنگ واسه خودشه که البته از لحاظ هیکل و کون کپل چیز بیستی بود .
دوستی من و فرناز از همون روز شروع شد و از همون اول هر دوی ما ادعای دلباختگی و عاشق بازی رو در می آوردیم که واقعیت چیز دیگری بود و از این کس شعرا من فقط به کردن فکر میکرم و فرناز به شوهر کردن. و من خیلی اوستا تر از این حرفا بودم خیلی زود تونستم بیارمش خونه!
هیچ موقع یادم نمیره ماه رمضون بود و من درگیر کلاس هام بودم ولی روزی که قرار شد بیاد خونه کلاس ملاس و بی خیال شدم. تقریبا اولین دختری بود که تو اون خونه می آوردیم و یه کم ترس داشتم ولی چون فرناز مال همون کوچه بود یه خرده خیالم راحت بود چرا که خواهر کوچیکشم اوضاع کوچه رو کنترل و گزارش میداد. فرناز اومد خونه بردمش اتاق خودم که هر چند خونه دانشجویی بود ولی در حد خودم وسایل منزل کم نداشتم و خونه رو خیلی خوب تزیین کرده بودم شروع کرد 300-200 بسته سیگار رو که به دیوار وصله کرده بودم نگاه کردن و منم رفتم چایی بیارم که تا چایی آوردم برگشت گفت زحمت کشیدی ولی من روزه ام.
ایییییی کیر تو این شانس حالا حتما بخایم بکنیمم افه میاد که روزم.
لبخندی زدم و گفتم قبول باشه. اومدم رو مبل روبه روییش نشستم و شروع کردم شر و ور گفتن یه کم که صحبت کردیم گفتم معذب نیستی اینطوری یه کم اون روسریت رو شل کن تو این گرمای اتاق عرق میکنی و موقع بیرون رفتن سرما میخوری. یه کم من و من کرد و گفتش که فکر نکنی که کلاس میاما اخه من روزه ام.
با صدای بلند خندیدم و گفتم اخه کم عقل چه ربطی داره مگه چیزی میخای بخوری
- نه
- پس در بیار باطل نمیشه!
– مطمئنی
– آره بابا من خودم نیمچه مجتهدم درش بیار!
و اون با کمی استخاره روسریشو در اورد قیافش کلی تغییر کرد و خوشگل تر شد و کیر من اینا رو خیلی خوب می فهمید بنا بر این شروع به بلند شدن کرد و من خزیدم به طرف فرناز و دستمو گذاشتم رو شونش خودشو کشید کنار و گفت اخه روزه ام حرفشو قطع کردم و گفتم مگه چیزی میخوری؟
پس با این چیزا باطل نمیشه. کمکم دستم به طرف مانتوش رفت و این دفعه مقاومت بیشتری دیدم ولی هر دفعه با این جمله که تو که چیزی نمیخوری خرش کردم تا اینکه لخت مادر زادش کردم.
جلو چشام یکی از قشنگترین مناظری که تو اون روزا می تونست به چشمم بخوره نمایان شد و از اونجا که فرناز بدنساز هم بود هیکل توپی داشت هر چند خدای باریتعالی در مورد قیافش خساست به خرج داده بود ولی وای از اون هیکل هر چی بگم کم گفتم هنوزم که هنوزه پستونای به اون قشنگی ندیدم حتی در بدترین پوزیشن که حالت سگی به خودش میگرفت مثل گنبد شابدوالعظیم صاف و سفت بود انگار که سیلیکون گذاشتن توش ولی طبیعی بود یه بدن سفید و متناسب بدون شکم و لمبر های گوشتی که یه کوس تپل ناز رو در میون گرفته بودن همه اجزای فرناز رو شامل میشد و من با هوسی آتشین با این تن و بدن زیبا نگاه میکردم دستشو گرفتم بردم به طرف تختم که جنایت های بیشماری رو دیده بود و شروع کردم انگشت مالی کون سفیدش که هنوزم وقتی یادم میفته کیرم تبر میشه.
قنبلش کردم و اخرین مقاومت رو با گفتن بیستمین بار آخه روزه ام از خود نشون داد و من باز خرش کردم و خودشم میدونست که کار ازین حرفا گذشته و در لحظاتی بعد کیر من اون کون زیبایش را فتح خواهد کرد.
کمی هم با چوچولش بازی کردم که همزمان با دست دیگرم نوک سینه هاش رو فشار میدادم و زبونم پشت گوشش میچرخید تمام این عوامل باعث شد که به سرحد اورگاسم برسه و بدون لحظه ای درنگ کیر 22 سانتی نازنینمو تو کون فرناز جا دادم وای که عجب حالی داشت و با شروع تلمبه های من صدای جیغ های فرناز فضای اتاق رو پر میکرد و دستان من لحظه ای بیکار نبودن و دائم با تن و بدن فرناز ور میرفتن در یک آن احساس کردم داره اورگاسم میشه عضلات بدنش سفت و منقبض شد و تو اون حالم برگشت گفت مطمئنی مطمئنی روزه ام باطل نشد؟!!!!
ولی من هنوز ارضا نشده بودم و در حالی که شالاپ شولوپ به کونش میکویدم میگفتم آرههههه آرهههههه واییییییییی مگهههه چی زی میخورییییییییییییی هان وای آخ مردمممم مردم و فوران آب کیرم روی سر و کول فرناز و باطل شدن روزه فرناز خانوم.
خوش باشید و منتظر خاطرات این دسته از فرناز خانوم.


ملیحه و مادربورد کامپیوتر

اوت 24, 2010

داستاني رو كه ميخوام براتون تعريف كنم حقيقته و براي من در تابستان سال 83 اتفاق افتاده و اونو به زبان عامیانه و رفاقتی براتون مینویسم که حال کنین و از کلمات قلمبه سلمبه و کتابی استفاده نمیکنم.
من مهندس کامپیوترهستم و یه شرکت در یکی از شهرهای ایران دارم. از قرار یکی از مشتریهای اوشکولی که دارم کامپیوترش خراب شده بود. برش داشت آورد و گفت این خراب شده منم یه نگاهی بهش کردم و متوجه شدم که مادربردش دچار اشکال شده. بهر حال تعمیر مادربرد کامپیوتر آقای اوشکول خان یه مدتی طول کشید. تو این مدت حسابدار این آقای اشکول که اسم اون مثلا ملیحه بود همش با آقای اوشکول میومد و همش اینو میخواست که کامپیوترشونو زود درست کنم. منم که تا اون موقع اصلا تو نخ این حرفا نبودم و اصلا محلش نمیگذاشتم ولی از طرفی این داستانهای سایتهای سکسی که خونده بودم (البته اون موقع سایت سکاف زیاد رو بورس بود) حیا رو از من برده بود و از طرفی هم از روی پختگی که داشتم نگاه طرفو میخوندم. خلاصه یه بار که این مثلا ملیحه خانم اومده بود شرکت و لباسهای ناجوری هم همیشه میپوشید و این دفعه هم همین کارو کرده بود و روی مبل روبروی میز من نشسته بود و منم داشتم به کارهام میرسیدم و همکارم هم داشت تو کارگاه(اتاق شیکی که برای تعمیرات قطعات و کامپیوتر و… اختصاص داده بودیم) کار میکرد. کارگاه هم طوری بود که همکارم ما رو اصلا نمیدید. ملیحه گفت که میخوام منتظر شم آقای اوشکول بیاد چون قرار بود اون روز یه سری بزنن شرکت. یه نگاهی به ملیحه انداختم که یه لبخند معنی داری بهم زد. منم سرمو سریع انداختم پایین. شلوار لی تنگی که پاش کرده بود کون و رونهاش رو حسابی فشار میداد. پیش خودم گفتم خداییش این حال بده است ولی از طرفی هم میگفتم که کس ننش بابا ولش کن. کمی که گذشت دوباره نگاهی بهش کردم ولی ایندفعه با دقت تر لبخند روی لباش بود. مانتوی کوتاهی که پوشیده بود بالا رفته بود و از لای پاهاش که اونا روکمی باز گذاشته بود میتونستی قلمبگی کسشو ترسیم کنی. آخ که چه رونهایی. البته من کف نبودم درسته تا اون موقع کس نکرده بودم ولی حسابی به خاطر قیافه ای که داشتم (البته قیافه ام از نظر خودم زیادم جالب نیست) حسابی بهم پا میدادن و مارو بی نصیب نمی گذاشتند.

خلاصه یه ده دقیقه ای که گذشت همکارم گفت که یه سری میخواد بره بیرون. البته کمی هم این ملیحه رو می پایید. اون رفت و ما تنها شدیم. خودت فکرشو بکن یه واحد خالی که یه دختر و پسر تنها باشن اونم چی دختره بزار هم باشه. البته بعدا دونستم که طرف اینکاره است. حالا دیگه ما تنها بودیم. یه نگاهی بهش کردم لبخندی زد. انگار منتظر بود که همین الان بلند شم و بهش پیشنهاد بدم که سکس داشته باشیم. سرمو انداختم پایین. منم که کسخل شده بودم چیزی نمیگفتم. یهو گفت آقای… شما فامیل فلانی(اون یکی حسابدار آقای اوشکول) هستید. گفتم فامیل هم همچین نه ولی غریبه غریبه هم نیستیم(دیگه بماند که ما با اون یکی حسابداره چه جوریا فامیل بودیم). گفت:خیلی ازتون تعریف میکنن و میگن که خیلی آقای سر به زیری هستید و تو کارتون هم تبحر خاصی دارید گفتم لطف دارید و ایشون هم لطف دارن. گفت:نه جدی میگن خیلی ازتون تعریف میکنن. تو دلم گفتم:ببین مارو که تعریف ماها رو کجا ها و چه کسا که نمیکنن. (البته این برام دیگه معمولی شده بود که ازم تعریف میکردن و از دهن اینیکی و اونیکی میشنیدم). خلاصه گفت که این آقای… (اوشکول خان)هم نیومد منو کاشته اینجا و نیومده. البته بعدا فهمیدم که اون یارو اصلا قرار نبوده که بیاد شرکت. خلاصه تعریف که ازم کرد هر فکری که ممکن بود تو سرم برای گاییدن این ملیحه بکنم مثل برق از کونم پرید. کمی که گذشت و همینطوری لبخندهاش ادامه داشت و عکس العملی هم از طرف من نمیدید چون گفته بود که فامیل فلانی هستید و سربه زیر هستی و ازتون زیاد تعریف میکنن و… حیای منو که بخوام حرفی بزنم بیشتر میکرد و این اجازه رو به من نمیداد گفت: من باید برم این آقای… هم نیومد. منم بلند شدم از سر جام و گفتم خواهش میکنم. اومد طرف میز من و گفت خوب کاری ندارین منم که اون موقع تو منگنه قرار گرفته بودم نمیتونستم بگم بابا بیا یه حالی بده به ما. از طرفی هم هیجان یه سردی و لرزشی تو بدنم انداخته بود. خودتون میدونید که کدوم سردی رو میگم. خلاصه من گفتم اختیار دارید و تعارف تیکه پاره کردن. کمی مکث کرد و دو قدمی که از میزم دور شد گفت کی وقت داری من بیام این سیستم رو یه نگاهی بیندازم ببینم کجاش خراب شده. من هاج و واج مونده بودم. تو یه لحظه این فکرها از سرم میگذشت که یعنی چی کی وقت داری؟؟؟؟ کمی مکث کردم و گفتم فردا خوبه گفت: ساعت چند؟ گفتم ساعت 2 آخه ساعت 2 بعداز ظهر کسی تو مجتمع نبود و راحت میشد هر کاری بخوای کرد. پیش خودم گفتم الانه که بگه مرتیکه من ساعت 2 بیام اینجا چی کار که یهو لبخندی زد وگفت باشه پس من فردا ساعت 2 اینجام. گفتم باشه منتظرم.

فردا شد و از صبح تو این فکر بودم که ساعت 2 چی میخواد بشه. خلاصه همکارمو ساعت 1 بود که گفت من میخوام بمونم شرکت و ظهر نمیخوام برم خونه. منم پیش خودم گفتم گه خوردی گورتو گم کن دیگه همین امروز این هویج رو باید بکنی کون ما. کمی که گذشت تو این فکر بودم که چجوری دکش کنم که تلفن زنگ زد گوشی رو برداشتم. نامزد همکارم بود. گوشی رو دادم همکارم رفت تو کارگاه صحبت کرد و گفت که من باید برم. بهش گفتم ها چی شد پس تو که میخواستی بمونی گفت هیچی باید برم کاری پیش اومده. منم که کم تیز نیستم تو دلم گفتم گه خوردی حتما باز خونه نامزدت اینا خالیه و میخوای بری حال کنی. خداحافظی کرد و رفت. تو کون منم عروسی شد. (حالا خوبه تو عروسی دعوا نشد که چاقو کشی کنن بزنن این کون ما رو پاره کنن!). آقا/خانم من منتظر شدم تا این کس خانم تشریف بیارن که نیومد و منم هرچی از دهنم در اومد پیش خودم بهش میگفتم. کمی کارهای عقب افتاد رو انجام دادم که ساعت شد 3 دلم ضعف میکرد زنگ زدم یه غذایی سفارش دادم و کوفت کردم و پیش خودم همش غرغر میکردم که این یارو ملیحه چرا نیومده. از طرفی که همکارم رفته بود خونه نامزی جونش و نامزی جونش هم خونه تنها بوده و همکارم از این ترسیده که نامزی جونش خونه تنهایی بترسه. . نه به دلیل دیگه ای هان به دلیل ترس نامزدش اون روز ساعت 6/5 بود که اومد سر کار. ساعت 4 بود که دیدم زنگ میزنن درو باز کردم دیدم ملیحه است. اومد تو و سلام و احوالپرسی کرد گفتم قرار بود شما ساعت 2 بیاین البته من اون موقع اسمشو نمیدونستم. گفت ببخشید دیگه نتونستم بیام ولی الان که اومدن و هستم خدمتتون. گفتم:بفرمایید بشینید.
گفت نه مزاحم نمیشم میخوام سیستمو ببینم و برم گفتم باشه و رفتیم کارگاه که سیستمو ببینه. باهام اومد و کنار میز ایستاده بود با فاصله یک متر. من میخواستم محل سوختگی و قطعه ای که سوخته بود رو روی مادر برد کامپیوترشون بهش نشون بدم ولی داخل کیس از فاصله یک متری که معلوم نیست. گفتم تشریف بیارید و همینطور که دست چپمو گرفته بودم از کیس و اونو مایل نگه داشته بودم اون اومد جلو و جلوتر همینطوری که براش داشتم توضیح میدادم و با اینیکی دستم اشاره به قطعه میکردم سرشونزدیکتر برد که اونو ببینه و در همین لحضه احساس کردم با پشت دستش یه نوازشی به کیر مبارک ما کرد. منم دیگه مطمئن مطمئن شدم که بابا اینکاره است. دید زدن داخل کیس که تموم شد گفت خوب من باید برم. گفتم بفرمایید حالا بشینید(البته با ترس و هراس. پیش خودم گفتم اگه من به این بگم که بفرما! اونوقت ممکنه که داد و بیداد بکنه و آبروی ما رو ببره). خلاصه من دیگه گفته بودم بفرما و با لبخندی گفت آخه مزاحم نیستم گفتم نه خواهش میکنم مراحم هستید. نشست رو یکی از صندلی ها و و من هم رو اینیکی. مونده بودم چی بگم. گفتم خوب از خانم فلانی(مثلا فامیلمون) بگید. گفت هیچی خیلی از شما تعریف میکنه و میگه خوشتیپ هستید و از این کس شعرها. یه لحظه مکث کرد که گفتم از این همه جا چرا رفتید برای این ترکه(آقای اوشکول) کار میکنی. گفت دیگه چه کار کنم حوصلم خونه سر میره. دستشو گذاشته بود رو دسته صندلی. نمیدونم که چی شد دستمو گذاشتم رو دستش. گفتم الانه که شرف ما رو الان ان کنه و آبرو ریزی کنه. دیدم نه بابا. یه نگاهی بهش کردم که عکس العملشو ببینم که یه لبخندی زد و اونیکی دستشو گذاشت رو دستم. منو میگی دیگه صد در صد مطمئن بودم که خانم هوس کیر کرده.
گفتم: اشکالی نداره
گفت: چرا اینجوری اشکال داره
گفتم یعنی چی ؟
گفت: بزار بشینم بغلت تا بهت بگم چه جوری اشکال نداره. آقا منو میگی تو دلم گفتم که کس رو افتادیم جون مولی
گفتم: جدی
گفت: جتی نه موشکی. لبخندی زدم و تا بخوام بجنبم دیدم که بلند شد و نشست رو پام منم با دستام کشیدمش طرف خودم و یه بوس از لبهاش گرفتم. اون هم همراهی کرد و لبامو بوسید احساس کردم که جای رژش رو لبم موند. آخه آرایشش غلیظ بود.
گفتم: فکر نمیکردم اهل حال باشی
گفت: فکر نکن مطمئن باش. یه لب ازش گرفتم. وای که چه لبی البته لباش گوشتی نبود و منم از لب گوشتی خوشم میاد چون وقتی آدم لب گوشتی رو مک میزنه یه چیزی متوجه میشه همچنین کس گوشتی هم خیلی توپه.
خلاصه گفتم بلند شو بریم رو کاناپه
گفت: من نمیتونم راه بیام خودت منو ببر
زیاد سنگین نبود بلندش کردم و بردم گذاشتمش رو کاناپه و در شرکت و قفل کردم برگشتم روش دراز کشیدم و یه لب اساسی ازش گرفتم. وای که زبون درازی داشت. زبونشو کرده بود تو دهنم و منم اونو مک میزدم.
گفتم: اوپنی؟
گفت:من شوهر دارم. آقا ما رو میگی برق از کون ما پرید. پیش خودم گفتم وای ی ی ی ی ی ی.
خواستم بیخیال شم که گفت بابا بی خیال بیا حالمون رو بکنیم. اما من حسابی هنگ کرده بودم.
گفتم: شوهرت چه کارس
گفت: بازرس آگاهی
گفتم : مگه شوهرتو دوست نداری
گفت: اگه دوستش نداشتم که باهاش ازدواج نمیکردم؟
و یه سری حرفهای دیگه که تقریبا یه محک روانشناسی بهش زدم و تا حدی متوجه شدم که کس میگه و شوهر نداره ولی باز میترسیدم. نه از شوهر یارو یا از هر چیز دیگه ای از این میترسیدم که خیانت بشه به یه مرد بیچاره ای که الان معلوم نیست داره کون خودشو پاره میکنه برای تامین این خانم.
یه لحظه از هرچی دختر و زنه حالم بهم خورد(البته خانمها ببخشند منو)
من که بلند شده بودم و نشسته بودم دستو گرفت و کشید طرف خودش
منم پیش خودم گفتم: بابا بی خیال ننه این زنو باید گایید تا درس عبرت بشه برای آیندگان.
خلاصه آقا/خانم از جایی که من مطالعه ام رو سکس زیاد بود و میدونستم باید چی کار کنم شروع کردم و حسابی حشری اش کردم. حتما خودتون بقیه اش رو حدس میزنید.
همینو بگم که اول لب و بعدش سینه و… … الی آخر که دیگر بماند.
فقط همینو بگم که موهای کسش و زیر بغلش و پاهاش و صاف کرده بود. انگار داره میاد اینجا که فقط کس بده.
یه سوتین و شورت ست قرمز مایل به صورتی پوشیده بود.
خلاصه آقا ما این ملیحه رو گاییدیم خفن. خودمونیم عجب کس ور قلمبیده و تنگی داشت. 3 بار ارضا شد(البته بعدا ازش پرسیدم). آخرش هم که داشتیم تلمبه میزدیم و وقت ارگاسم خودم رسیده بود و اون هم خوب میدونست که کی موقع اونه گفت نریزی تو!
گفتم نه من اونجوری دوس ندارم که بریزم بیرون میخوام بریزم تو کست!
گفت:باشه اشکال نداره قرص می خورم. منم خالی کردم توکسش این آب گوارا رو
من اصلا دوست ندارم که کیرمو موقع ارگاسم در بیارم بیرون دوست دارم تو همون حال خالی بشم(خوب هرکی یه جور حال میکنه)
بلند شد و یه بوسه ازم گرفت و گفت که ممنونم خیلی حال کردم.
گفتم ارضا شدی؟
گفت: 3 بار خیلی حال داد. احساس غرور میکردم
گفتم: قابلی نداشت. البته وجدانم به احتمال شوهر دار بودنش حسابی درد کرده میکرد.
البته بعدا که مطالعه کردم در مورد این قضایا متوجه شدم زنی که شوهر داره و کس میده چند دلیل داره که دیگه نمیخوام اینجا بیان کنم (خودتون برید مطالعه کنید) و اون هم اکثر اونا بستگی داره به شوهره غیر از چند مورد.
بهر حال بعد از اینکه کار تموم شد رفت دستشویی. فکر کنم آبها رو از کسش خارج کرد.
در این مدت که تو دستشویی بود سریع لباسامو پوشیدم و از روی کنجکاوی رفتم سر کیفش که اونجا بود. توی کیفش یه کیف پول کوچیک بود و وسایل آرایش و یه شکلات رامتین (یادم نیست آیدین بود یا چیز دیگه)
کیف پولش رو باز کردم و یه نگاهی انداختم گواهینامه اش تو اون بود. مشخصاتش رو یه نگاهی انداختم و سریع گذاشتم سر جاش.
از دستشویی اومد بیرون و لباساشو پوشید و گفت که خیلی حال کردم دوست دارم که همیشه با هم سکس داشته باشیم.
گفتم: تا ببینیم چی میشه!
دستشو کرد تو کیفش و لوازم آرایششو در آورد و یکم به خودش رسید و لوازمشو گذاشت تو کیفش و ایندفعه که دستشو کرد تو کیفش اون شکلات رو آورد بیرون و داد به من
گفتم پس خوت چی
گفت: من نمیخورم
بعدا که بهش فکر کردم متوجه شدم اون تنها چیزی بود که تو اون لحظه میتونست برای تشکر به من بده. چون خیلی حال کرده بود از گاییدن من مثل خری که بهش تی تاپ بدی حال کرده بود.
خلاصه آقا/خانم این ملیحه اولین کسی بود که من میکردم ولی خیلی توپ از پسش بر اومده بودم. چون یه دغدغه برای آقایون در سکس اولشون وجود داره که نتونن از عهدش بر بیان و زود ارگاسم بشن. و توسری خور یارو زنه بشن و غرورشون پایمال بشه.
بهرحال الال یه یک سالی هست که من محل شرکت و عوض کردم و به اون هم دسترسی نداشتم که بگم بیاد محل جدید. چند بار هم دیدمش ولی موقعیت طوری نبود که بخوام برم جلو و صحبت کنم. بگذریم…
ماجرا گذشت تا این اواخر که دیدمش خواستم باهاش احوال پرسی کنم که چیزی نگفت و سرشو انداخت پایین برگشتم دیدم بابا یارو اینکارس. رفت و سوار یه ماشینه شد و رفتن متوجه شدم که نتونسته حرف بزنه
حالا هم به این فکر میکنم که دفعه بعدی کی ببینمش و بهش پیشنهاد بدم که دوباره بگامش.
یه چیزی هم واسه شما آقایون محترم بگم: این چیزیه که برای من تجربه شده. البته خانمهای محترم و مامانی ناراحت نشن هان. اولا کرم از خود درخته یعنی اگه دختره یا زنه نخواد و سالم باشه احد الناسی نمیتونه بهش حرفی بزنه چه برسه به گاییدنش ضمنا یه نکته از قدیمیا هست که میگه دختر سالم رو اگه پیش هزار تا مرد یه جا بزاری هیچ اتفاقی نمیافته و دختر خرابو اگه تو شیشه هم بذاریش بازم کار خودشو میکنه
از اون گذشته دختر یا زنی که تهش باد بده حتی از راه رفتنش میشه فهمید.!!!!!!


معصومه یا شیوا ۲

اوت 23, 2010

این وضعیت تا جائی کشید که روزی شراره من رو به شرکتی که داشت اونجا کار می کرد دعوت کرد و با یه مردی قوی هیکل و چهارشانه اما واقعاً خوش تیپ آشنا کرد یعنی شراره توی اون شرکت به عنوان منشی بود البته خودش گفته بود که با صاحب شرکت رابطه هم داره وقتی من رو به صاحب شرکت و اون مرده معرفی می کرد امیر رو به عنوان وکیل شرکت معرفی کرد یه چندبار اون رو توی گلستان دیدم اولش فکر کردم اتفاقی اون رو دیدم اما بار سوم من رو دعوت کرد باهم یه جای بشینیم . امیر شروع به صحبت کرد و خیلی متین و با وقار صحبت می کرد اما من از نوع صحبت کردنش عاشقش شده بودم اما چیزی بهش نگفتم . چندبار هم باهم جلسه گذاشتیم دوست داشتم ببینم وضع مالی اون چطور هست خلاصه با هم یکی دوبار دفترش رفتم خیلی باکلاس بود و با هم یه چند جا که ادعا می کرد داره همزمان با وکالت ساختمان سازی می کنه و…. من هم عاشق خودش بودم و هم حس می کردم اگه از شوهرم جدابشم و با امیر ازدواج کنم خوشبخت می شم امیر هم خیلی برام قربون صدقه می رفت تا اینکه یک روز دعوتم کرد برم دفتر کارش. ساعت چهار بود که رفتم اونجا کلی باهم حرف زدیم اون مهربانت تر از همیشه بود کنارم روی مبل چرمی نشست و دوباره شروع کردیم به حرف زدن که اون دستش رو انداخت دور گردنم طوری که انگشتان دستش از روی مانتو روی سینه هام افتاد گرمی دستش رو روی سینه همام حس می کردم و کم کم تحرکات سفت شدن سینه هام رو حس کردم . مخالفت نکردم و اون بعد از مدتی صورتش رو آورد جلو و گفت …..: عزیزم می تونم ببوسمت چشمام رو بستم و گفتم ….: آخه ….. آخه نداره واقعا ً که دوستت دارم بعد بدون اینکه صبر کنه لبهام رو به لبش چسباند و محکم من رو بغل کرد من رو می بوسید و بیشتر به خودش فشار می داد صورتم رو به صورتش می مالید و بو می کرد دستهاش هم تمام بدنم رو ماساژ می داد تا اومدم به خودم بیام دیدم روی مبل چرمی داز کشیدم و امیر روی من خوابیده و هی من رو می بوسه من هم خوشم می امد و نمی خواستم مقاومت کنم . امیر هم دید که من مخالف نیستم دکمه های مانتو رو باز کرد و همینجور که روی من میلولید مانتو رو از تنم درآورد و دوباره شروع کرد به مالیدن سینه هام وقتی دست می کشید متوجه شد که من از زیر لباس سوتین نپوشیدم یه لبخند زدو گفت ……: وای که شما همون زنی هستید که من همیشه آرزو می کردم باهاش ازدواج کنم -با یه چشمک بهش گفتم …: چطور مگه چیزی نگفت و از لب بلوزم گرفت و کشید بالا و با دیدن پستونهای سفت و ورم کرده من تحمل نکرد با سر شیرجه زد و نوک سینه راستم رو به دهن گرفت و شروع کرد به مکیدن چنان میک می زد که آخ و اوفم بلند شد . گرمی کیرش رو روی شلوار لی تنگم حس می کردم و پف کردگی روی شلوارش می شد فهمید که شق شق شده امیر اون رو به من می مالید و با دستهاش سینه هام رو می مالید به هم و لای اون رو با زبون لیس می زد . واقعا از این کار امیر لذت می بردم این کار اون خیلی طول کشید . انگار می دونست که من خیلی حشری هستم دست آخر رفت پائین تر و با شکمم باز می کرد و می بوسید دستش رو انداخت و دکمه شلوارم رو باز کرد و زیپ رو هم بلافاصله پائین کشید مهلت نداد و محکم کشید پائین چون شلوار به تنم تنگ بود شرتم هم به همراه شلوار پائین کشیده شد که با دیدن کس تراشیده شده و ترو تمیزم دیوانه شد و دیگه بقیه شلوارم رو پائین نکشید و روی زانوهام ول کرد و رفت سراغ کسم یه دستی کشید و گفت …..: جون تو شرتم پات نبود – یه خنده ای بهش کردم گفتم ….: نه دیونه تو هول هستی این هاش توی پام بود -بعد سعی کردم شلوارم و شرتم رو از پام در بیارم و پرت کردم یه طرف و با دستم شرت سفیدم رو برداشتم و جلوی صورتش گرفتم . امیر با دیدن شرتم اون رو از من گرفت و مچاله کرد روی صورتش و شروع کرد به بو کشیدن بعد گفت …..: وای جون چه عطری عزیزم همیشه عطر بهش می زنی ؟ ….. : آره من هر هفته اپیلاسیون می کنم و هر روز بعد حمام به همه جام عطر می زنم ……: جون دارم می بینم انصافاً که خیلی خوشکل هستی ببخشید مثل این مانکن های زیبا توی سایتهای اینترنتی شدی – یکمی از این حرفها باهم زدیم که امیر دیگه نمی تونست خودش رو بیشتر از این – کنترل بکنه شرتش رو که پائین کشید با دیدن کیر به اون کلفتی و بزرگی هم باورم – نمی شد و هم شوکه شدم وای خدا اصلاً غیر قابل تصور بود البته امیر هیکل درشت و تنومند داشت اما هرگز فکر نمی کردم کیرش به اون بزرگی و کلفتی باشه بی اختیار وای گفتم که امیر با غرور تمام نگاهی بهم کرد و گفت …….: جونم عزیزم چی شد…….: وای امیر این چیه دیگه یه خنده ای کرد و از ته کیرش کرفت و به سمت من بلندش کرد بعد گفت …….: مگه چیه هنوز کاملا شق نکردم ……: وای بمیری هنوز شق نکردی اینجوری هست وای به اینی که شق کنی ……: خوب حالا توی که بره اون وقت می بینی با این جمله هردوتا پام رو داد بالا که خودش رو زیرم جا کنه . با یه لندی برگشتم بهش گفتم …….: نه نه امیر کافیه اصلا ً…….: ا چرا عزیزم هنوز اصل کاری مونده واسه چی …….: راستش راستش …….: خوب فهمیدم باور کن مواظب هستم اصلاً اذیتت نمی کنم سعی می کنم هرجای که بیشتر دردت اومد دیگه ادامه ندم با این حرفها و نوازشهاش من کاملاً خر کرد بعد ازش خواستم یکمی چرب کنه .که زود بلند شد و از توی کشوئی میزش یه تیوپ بیرون آورد شبیه کرم نبود ازش پرسیدم اون چی هست که گفت هیچی یه کرم که هم چرب می کنه و هم بی حس کننده است . با نوک انگشتش با دقت به همه جای کیرش مالید تازه داشت راست راست می کرد از قبل هم بزرگتر شد از دیدن کیرش دلم داشت هوری می ریخت می دونستم باید
خیلی درد داشته باشه بعد خم شد و از همون کرم به لبهای کسم مالید چنان با دقت این کار رو می کرد که معلوم بود توی کارش خیلی وارد هست یکمی از همون کرم رو هم به کونم مالید که با انگشت یه ذره فشار داد تا بند انگشتش توی کونم رفت دستش رو عقب زدم و بهش گفتم …….: اوی اوی نه دیگه اونجا نه …….: وای عزیزم اصل کاری که اونجاست …….: نه خیر هم ببین راست میگم امیر اگه بخوای اون کار رو بکنی همین الان می رم ……: خوب خوب هرچی تو بگی بعد کرم رو روی میز گذاشت و من رو روی مبل چرمی خوابوند خودش هم به لبه مبل تکیه داد بعد پاهام رو گذاشت روی شانه هاش حالا لای پاهام کاملاً از هم باز شده بود و آماده دریافت کیر کلفت امیر بود. اصلاًعجله نداشت خیلی خونسرد و با دقت سر کیر کلفتش رو به لبهای کسم می مالید و با چوچولم بازی می کرد انقدر این کار رو کرد که حس می کردم که کاملاً حشری شدم لبهای کسم از شدت تحریک کلفت تر شده بود امیر هم مالش های خودش رو رفته رفته بیشتر می کرد که یک دفعه سوزش عجیبی توی کسم حس کردم بی اختیار جیغی کشیدم و واسه تحمل به چرمی مبل چنگ زدم . راحت می تونستم تو رفتن کیرش رو توی کسم حس کنم یکمی سرم رو بالا آوردم تا ببینم توی چه وضعیتی هستم وای هنوز چیزی تو نرفته بود شاید یک سوم کیرش تو من نبود اما بقدری داشتم می سوختم که حد نداشت . بی اختیار ران های پام که نزدیک صورتش بود شروع به لرزیدن کردم و از اون می خواستم که تو تر نبره ……..: وای ای ای امیر بسه بسه دیگه تحمل ندارم تورو جون خودت بسه دارم می میرم آخ که داره بدجوری می سوزه ……..: وای جون جون باشه بیشتر از این تو نمی برم وای نمی دونستم چکار کنم هنوز حرکت رفت و برگشتی انجام نداده بود می دونستم اگه بخواد این کار رو بکنه از درد می میرم توی همین فکر بودم که امیر آروم آروم کیرش رو کشید بیرون اما دوباره داد تو این کار رو به آهستگی انجام می داد تا من کمتر اعتراض بکنم . اما رفته رفته حرکتش رو تند تر می کرد من هم دردم بیشتر می شد و بیشتر جیغ می کشیدم سرم رو بالا گرفته بودم نمی تونستم راحت نفس بکشم و هی جیغ و داد می کرد و از امیر می خواستم که تموم کنه اما انگار امیر از این وضعیت بیشتر لذت می بره . با اینکه به قول امیر کرم بی حس کننده مالیده بود بهم اما واقعاً از درد داشتم به خودم می پیچیدم چنان مبل رو چنگ زده بودم که بعدا که کارمون تمام شد دیدم یه چند جای روکش مبل رو با ناخنم کندم . توی این وضعیت بودم و اصلاً نمی تونستم سرم رو بالا بگیرم تا ببینم توی چه وضعیتی هستم چون هرچی من با زور خودم رو عقب می کشیدم تا اون بیشتر از اون تو نبره اما امیر هم پیشروی می کرد تا جائی که سرم به تکیه گاه مبل گیر کرده بود کمر و پاهام هم که کاملاً در اختیار امیر بود هیچ راهی جزء اینکه درد رو تحمل کنم تا اون راحت بشه و من رو ول کنه . اما انگاری تمومی نداشت وقتی موهای پرپشت کیرش رو روی پوست بغل کسم حس کردم فهمیدم که امیر زده زیر قولش و همه اون کیر کلفت رو توی من جا کرده با هزار زورو زحمت یکمی خودم رو جابجا کردم تا وضعیتم رو ببینم و به زور بهش گفتم ……..: آخ نامردی کردی امیر قول دادی که تا ته نکنی اما انگاری اون دیونه شده بود جوابم رو نمی داد و مشغول کار خودش بود از تو حس می کردم که رحمم داره پاره میشه اما هیچکاری نمی تونستم بکنم امیر دیونه شده بود توی همین حال بودم که امیر جفت پاهام رو از روی شانه هاش برداشت و جفت جلوی من گرفت و چندتا ضربه به همین شکل بهم زد که از درد داشتم می مردم فکر کردم کارش تموم شد اما وای چون همین جور که کیرش توی کسم بود با چرخواندن پاهام من رو به پشت برگرداند از درد یه چند ثانیه هیچی نفهمیدم حتی گوشهام اون لحظه صدای جیغ خودم رو نشنید نفهمیدم چی شد اما وقتی یکمی حالم جا آمد دیدم روی مبل دمر خوابیدم و پاهام روی زمین افتاده و روی زانو به مبل تکیه داده بودم و سینه هام روی مبل قرار گرفته بود اما هنوز کیر امیر توی کسم بود و هی تند وتند داشت حرکت رفت و برگشتی می کرد جای برای اعتراض نداشتم کاملاً در اختیار اون بودم و هیچ کاری نمی تونستم بکنم چون با اون هیکل قوی خودش من رو کاملاً بغل کرده بود و اصلا ًنمی گداشت حتی یه تکان هم بخورم . درست نیم ساعت بود که من رو داشت از کس می کرد اما نمی دونم چرا آبش نمی آمد از این روش هم که خسته شد کیرش رو بیرون کشید و کنار مبل روی زمین داز کشید و ازمن خواست روی کیرش بشینم با ناله و زاری بلند شدم ازش خواهش کردم که دیگه تموم کنه اما اصرار می کرد چاره نداشتم پاهام رو از هم باز کردم و به دوطرف پاهش گذاشتم و آروم روی کیرش به حال چنباتمه نشستم مجال نداد با نزدیک شدن کسم فوری کیرش رو کرد توی کسم و محکم بغلم کرد توی این وضعیت یکمی راحت تر بودم و درد کمتری داشتم دستاش همش داشت کار می کرد و چنان من رو محکم بغل کرده بود که موهای سینه هاش کخ به پستونام مالیده می شد یه حس خوبی بهم دست می داد حالا دیگه من هم اورگاسم شده بودم حس کردم که داره سوراخ کونم رو با انگشت می ماله که یهو انگشت وسطش رو کرد تو وای درد داشتم جیغ کشیدم و دستم رو بردم جلو تا نزارم بیشتر ببره تو اما مچ دستم رو گرفت و کنار کشید با دست دیگم این کار رو کردم که اون رو هم کنار زد با هربار ضربه از پائین به کسم دوسه بار انگشتش رو توی کونم جلو و عقب می کرد راستش تا اون موقع هم زمان از دو طرف تحریک نشده بودم . از من انکار بود و از اون اجبار که حوصله اش رو سر بردم که یهو هم خودش و هم من رو بلند کرد و محکم روی مبل به حال دمر انداخت اولش فک
ر کردم دوباره می خواد از کس بکنه اما وقتی دیدم سر کیرش به کونم چسبید فهمیدم که می خواد چکار بکنه سعی می کردم نزارم کارش رو بکنه و هی ازش خواهش ی کردم اما دیوانه وار مشغول کار خودش بود دو سه بار بهش لگد زدم اون هم چند تا سیلی زد روی کپل کونم . کونم رو چنان سفت گرفته بودم که نتونه هیچ کاری بکنه اما همچنان سعی می کرد که چاک کونم رو از هم باز کنه با دست از پشت چنگ زدم به ران پاش و محکم ناخنم روکردم توی پاش که یکمی زخمی شد اما دست بردار نبود موچ هر دو دستم رو گرفت و پشت کمرم نگه داشت یه چند تا سیلی محکم زد به کپلم یه لحظه شل شدم که امیر از فرصت استفاده کرد و سر کیرش رو تونست بمنه تو کونم چون چربی هم بود کمک کرد تا راحت تر بتون این کار رو بکنه باز هم از شدت درد البته اینبار بیشتر بود هم گوشهام چیزی نشنیدن و هم از حال رفتم اما هنوز درد رو حس می کردم امیر هرچی زور داشت داشت می داد طوری که از شدت لذت اون هم داشت داد می زد هرچی تو تر می رفت دردم بیشتر می شد حس کردم که کونم داره از هم جر می خوره چنانان می سوختم که حدو حساب نداشت از شدت درد گریه ام گرفت اما امیر دیونه اصلاً گوشش بدهکار نبود از ناچاری با مشت روی مبل می زدم و چندتا هم فحش نثار امیر کردم و می گفتم که نامرده اما امیر از این کارهام بیشتر لذت می برد چون هرچی من فحش می دادم اون تندتر حرکت رفت و برگشتی کیرش رو انجام می داد هنوز هم باورم نمی شه کونم چه جوری اون کیر کلفت و بلند رو توی خودش جا داد اما حس می کردم که الان باید روده هام از هم پاره بشه چنان درد داشتم که قابل وصف نیست بعد از مدتی کیرش رو کشید بیرون و چند لحظه بعد گرمی آب کیرش رو روی کپل کونم و کمرم حتی تا پشتم و گردنم که پاشید حس کردم . یه چند دقیقه به همون حال ماندم بعد که برگشتم دیدم امیر از ضعف روی زمین دراز کشیده و با کیرش بازی می کنه غرق در عرق با ناراحتی چند تا فحش نثارش کردم و گفتم …….: امیر خیلی بی شعور قرارمون اینجوری بود احمق …….: وای شیوا جون مرسی تا حالا اینجوری کون نکرده بودم ……: برو گم شو احمق نفهم دیوس من و باش که فکر می کردم دوستم داری می رم ازت شکایت می کنم که امیر با ناراحتی از روی زمین بلند شد و دو تا کشیده زد توی گوشم و گفت …….: برو جنده خانومی هرکاری خواستی بکن . مگه جنده نیستی اصلاً تصور نمی کردم که امیر بزنه توی گوشم هنوز در سیلی رو توی گوشم حس می کردم از ناراحتی زدم زیر گریه و نا خواسته حمله کردم طرفش و با فحش بهش گفتم ……: جنده اون نه نه ت بی شرف که امیر من رو گرفت و گفت …..: چطور شد می خوای چکار کنی مگه از رو نرفتی هان حالا نشونت می دم بعد روی من نشست و دونا کشیده زد توی صورتم و با دست صورتم رو گفت و فشار داد تا دهنم از هم باز بشه و با دست دیگه کیرش رو چسبوند به لبهای دهنم و با حرص و عصبانیت گفت ……..: بیا حالا نشونت می دم جرت می دم جنده تا به فهمی با کی طرفی وای کار رو بیشتر خراب کرده بودم وقتی دست انداخت و دو تا انگشتی کرد توی کسم کشید بالا فهمیدم که واقعا می خواد جرم بده هلش دادم از روم کنارزدم و شروع کردم به التماس کردن …….: باشه باشه امیر غلط کردم باشه امیر ولم کرد و از روی من بلند شد و گفت …….هان حالا شد یه چیزی یالا بلند شو کس و کونت رو جمغ کن بزن به چاک تا دوباره نکردم توی اون کونت سریع از جام بلند شدم و شرت و کرستم رو از این ور و آن ور پیدا کردم و با عجله پوشیدم گریه ام گرفته بود از اینکه گول این آدم کثیف رو خورده بودم . اما امیر همچنان داشت بهم بدو بیرا می گفت …….: جنده نیستی هه هه آره من که باورم شد تو شوهر داری خاک تو سر شوهرت بعد زد زیر خنده . از توهین های اون بیشتر عصبانی می شدم اما از ترسم چیزی نگفتم و لباس هام رو پوشیدم و وقتی می خواستم برم بیرون با گریه بهش گفتم ……..: من گول تورو خوردم اما خدا عوضش رو در میاره ……..: برو بابا جنده هام مگه خدا دارن ؟سریع از پله ها پائین آمدم و خودم رو به خیابان رسوندم و اولین تاکسی دست بلند کردم و دربستی گرفتم . توی تاکسی هنوز کونم می سوخت درد داشتم تمام بدنم بو می داد بوی آب منی کثافت امیر بود هرجوری توی صندلی تاکسی جابجا می شدم اما بازهم کونم درد می کرد تا بالاخره رسیدیم خونه پیاده شدم و رفتم یک راست حمام . یه دوش گرفتم و حوله ام رو پوشیدم و از خستگی روی تخت همینجوری لخت خوابم برد .وقتی از خواب بلند شدم هوا تاریک شده بود اما شوهرم هنوز نیامده بود توی تاریکی اتاق بلند شدم و لباس پوشیدم و بیرون آمدم . رفتم آشپزخانه هنوز از دست امیر ناراحت بودم نمی دونستم برم شکایت بکنم یا نه اما می ترسیدم هنوز کونم درد می کرد یکمی هم خارش داشت ئو سه بار حین کار از رو دامن و شرت سوراخم رو خاروندم که دست آخر از زیر دامن دستم رو بردم و از روی شرت یکمی مالیدم و خوارش دادم دستم یکمی تر شد دستم رو بیرون کشیدم دیدم خیس شده بو کردم بوی بدی داشت دامنم رو بالا زدم و شرتم رو پائین کشیدم دیدم کثیف شده بود رفتم جلوی آینه میز توالت پام رو به یک طرف گذاشتم و خم شدم وای دیدم کونم یکمی پاره شده و کنترل نداشتم که خودم رو جمع و جور کنم آی وای یکمی پماد زدم نا شب خوب بشه خدا خدا می کردم که امشب شوهرم هوس نکنه . اما متاسفانه شب وقت خواب هرچی بهانه آوردم اما شوهرم قبول نکرد وقتی لختم کرد با تعجب بهم گفت شیوا چیه شده چرا کبود شدی وقتی چشمش به سوراخ کونم افتاد بیشتر ناراحت شد و کم کم سوال و جوابهاش من رو کلافه می کرد که کم کم ناراحت شد و موضوع رو متوجه شد و شروع کرد به ناسزا گفتن که تو
به من خیانت کردی به حسابی منو کتک زد من با گریه و زاری التماس می کردم اما توی اتاق منو زندانی کرد . فردا هم بزور من رو کلانتری برد و از اونجا شکایت و شکایت بازی اولش من قبول نکردم و گفتم اون خودش این بلا رو سز من آورده اما بعداً که توی پزشکی قانونی معاینه شدم قیول نکردن دیگه خیلی دیر شده بود تا من قضیه امیر رو پیش بکشم چون معلوم بود که من به شوهرم خیانت کردم . کارم بدجوری گره خورده بود چند هفته توی زندان بودم و منتظر حکم دادگاه که حتماً سنگ سار بود توی اون چند هفته دیوانه شده بودم پدرو برادرانم هم از ترس آبروی خودشان من رو رها کرده بودن از ترس شبها کابوس می دیدم .جلسه آخر دادگاهم آخونده خیلی هیز بود از اون هیکل و خوشگلی من خوشش آمده بود سعی کرد توی اتاق دادرسی تنها باشیم رو به من کرد و گفت ……..: من میتونم تو رو از سنگ سار نجات بدم حداقل شلاق بخوری اما یه شرطی داره با ناباوری نگاهش کردم اصلاً باورم نمی شد این همون قاضی هست که داره اینجوری با مهربانی بامن حرف می زنه زبونم بند آمده بود نمی تونستم حرفی بزنم ولی با لکنت بهش گفتم …..: چه جوری حاج آقاخندید و گفت ……: خوب اونش بامن البته اگه شرط من رو قبول کنی اول متوجه منظورش نبودم گفتم …….: چه جوری حاج آقا به من رحم کنید نمی خوام بمیرم وزدم زیر گریه و توی همون حال گفتم …….: باشه هر شرطی باشه قبول دارم با اون چشمای هیزش نگاهی بهم کرد و گفت …….: شما دختر زیبای هستید همشیره اگه موافقت فرمائید در صیغه من باشید من یک جوری به شما کمک کنم چاره نداشتم با التماس قبول کردم و دوباره برگشتم توی بازداشتگاه دو شب بعد عصر بود که من رو دوباره پیش قاضی بردن یک برگ صیغه نامه بود که جلوی من گذاشت و از من خواست تا آن را امضاء کنم از ترس بدون اینکه بخونم همه جاهای که اون گفت من امضاء کردم . چند روز بعد دادگاهم بود وقتی رای رو برایم خواندن نمی دانتستم بخندم یا گریه کنم و دادگاه به جهت اینکه من در دادگاه آخر اقرار نکرده بودم و این رو قاضی برایم یاد داده بود که بنویسم از سنگ سار نجات پیدا کردم و فقط 74 ضربه شلاق برایم بریدن . البته شلاق رو به صدقه سری کس و کونم نخوردم چون شبی که فردا قرار بود من رو شلاق بزنن انگار قاضی اجرای احکام فهمیده بود که من با قاضی رو هم ریختم . چون شب من رو بردن تاقش و وقتی تنها شدیم اون هم مثل همون قاضی شروع کرد به تعریف و تمجید از من اما مثل اینکه خیلی حشری بود چون درخواست آقا نقد نقد بود واسه همین درو از پشت قفل کرد و اول براش یه ساک حسابی زدم و بعد روی همون میز یه کس و کون حسابی بهش دادم که چون از این وضعیت چندان لذت نبردم جزئیاتش رو برای شما تعریف نمی کنم . وقتی برگشتم توی بازداشگاه شب توی خواب فکر کردم آره دیگه حسابی جنده شدم . از فردا هم که آزاد می شدم قرار بود شش ماه در صیغه حاج آقا باشم . فردا هم توی اتاق قاضی اجرای احکام یه ساک براش زدیم و این شد 74 ضربه شلاق ما …..؟!!!!


معصومه یا شیوا 1

اوت 21, 2010

سلام اسم واقعی من معصومه هست اما دیگه اون اسم رو فراموش کردم و حالا اسمم شیوا شده . و تصمیم گرفتم سرگذشتم رو برای همه تعریف کنم خوب و بد و حالا که به این وضعیت افتادم نمی دونم مقصر اصلی من بودم یا جامعه و یا خانواده ام به هرحال خواننده ها می تونن قضاوت کنند .
وقتی که خودم رو شناختم توی یه خانواده کاملاً خشک مذهبی بودم چهارتا برادر که یکی از اونها از من کوچیک بود . هرچه بزرگتر می شدم محدودیتهای زندگیم هم بیشتر می شد حتی غیرت برادر کوچیکه هم گل کرده بود . وقتی ما مهمون غریبه داشتیم من نباید اصلا ً ظاهر می شدم پدرم از تجار معروف توی تهران هست هنوز هم بعد این همه سال که من به این فلاکت افتادم نگذاشتن هیچ کسی این موضوع رو بفهمه هرچند که توضیح خواهم داد که با یکی از همسایه های حجره پدرم ازدواج کردم .
اما مهمون آشنا و فامیل هم باید با مانتو و چادر توی خونه می گشتم هرچند وقتی خونه هم بودم جلوی برادر و پدرم باید با حجاب بودم طوری بار آومده بودم که اصلاً از مسایل جنسی نه تنها چیزی نمی دونستم بلکه بزرگتر که شدم حتی می ترسیدم که چنین حرفهای هم بشنوم حتی احکام اسلامی خوب یادم میاد که توی سن نه سالگی که اولین بار پریود شدم با دیدن خون نوی شرتم داشتم از ترس می مردم چون هیچ اطلاعاتی از این موضوع نداشتم وقتی مادرم فهمید تازه یه چیزای سربسته بهم گفت و از همون روز بهم گفت که هر یکماه به یکماه از همان روز یادم باشه که دستمال به خودم ببندم . آره حتی بستن نواربهداشتی برام قدغن بود چطور می تونستم برم سر مغازه به آقای مغازه دار بگم که برام نوار بهداشتی بده ؟!
دوران کودکی من بسر آمد و وارد مدرسه راهنمائی شدم بعضی از دوستام خیلی شیطون بودن و بعضی حرفا پیش من می گفتن که با شنیدن اونها بجای اونها من سرخ می شدم و زود اونجا رو ترک می کردم چون خیلی مذهبی بودم توی مدرسه هیچ دوستی نداشتم و همه بهم به چشم جاسوس نگاه می کردن اما پیش معلم ها خصوصاً معلم دینی عزیز بودم . تا ون موقع حتی یکبار هم به عورت خودم نگاه نکرده بودم چه برسد به برطرف کردن موهای زاید اطرافش همه جای پاهام و عورتم رو مو گرفته بود تا اینکه معلم دینی که داشت در مورد احکام توی کلاس صحبت می کرد بعد کلاس پیشش رفتم و با حیا و سرخ شدن یه مطلب ازش پرسیدم که با صحبت کردن با من کمی من رو نصیحت کرد و به بهداشت فردی من اشاره کرد . خلاصه صبر کردم یک روز که هیچ کسی خونه نبود رفتم حمام و با ماشین تراش داداشم افتادم به جون موهای زاید بلد نبودم و کلی خودم رو زخمی کردم بعدها دل به دریا زدم و یه تیغ ریش تراشی گرفتم و موهام رو با اون می زدم اولش با اون هم بلد نبودم چون دو سه جام رو زخمی کردم و وقتی عرق می کردم جاش سوزش داشت .
دوره دبیرستان رو هم یه جوری گذشت و دختر تپل و مپل و خوشگل شده بودم جوری که از مدرسه تا خونه دل همه جون های سر کوچه رو آب می کردم . خیلی شون دوستم داشتن و بعضی ها هم می خواستن یه جوری منو بزنن زمین از حرفهای که بهم می گقتن تنم می لرزید و حالت بدرو به طرف خونه می رفتم .
دیپلم که گرفتم برادرام و پدرم مخالف رفتن من به دانشگاه شدن با این تفکر که توی دانشگاه دختر و پسر باهم قاطعی هستند من درسم عالی بود و معدل دیپلم نوزده بود اما همه مخالف بودن فقط دائی خدابیامرزم وساطت کرد و کلی جلسه با پدرم گذاشت تا من دانشگاه برم اون هم فقط رشته پرستاری چون فکر می کرد این رشته فقط دخترها می تونن برن خلاصه اون سال من کنکور شرکت کردم و با اینکه می تونستم توی پزشکی قبول بشم اما پرستاری رو انتخاب کردم و رفتم دانشگاه .
روزهای اول من هم تعجب می کردم دختر و پسرها با هم درس می خوندن و با هم خیلی راحت حرف می زدن و حتی شوخی می کردن . توی کلاس ما برعکس تصور پدرم نصف و نصف دخترو پسر بودیم و اکثرا باهم رفته رفته دوست شده بودن الا من که توی دانشگاه هم نتونستم یه دوست دختر برای خودم پیدا کنم همیشه این آرزو توی دلم ماند ؟! روزهای اوج خوشگلی من بود (البته ببخشید که خیلی خودم رو تعریف می کنم اما انصافاً چهره خوشگلی دارم که این موضوع بیشتر از همه باعث همه بدبختیم شد. ) خیلی از هم کلاسیهام برام خواستگار بودن اما همه رو خانواده ام با دعوا و مرافعه رد کردن حتی کار بجای کشید که مانع رفتن من به دانشگاه شد که باز دائی بدادم رسید . ترم سه رو هم تمام کردم و در ترم سه برای کارآموزی باید هر هفته یک شب در بیمارستان کشیک می شدم . دیدن بعضی از صحنه ها برام غیر قابل تصور بود و از زن بودن خودم بیزار می شدم خصوصا وقتی یک شب ساعت دوازه به اتاق یکی از مریضها سرکشی می کردم وارد شدم دیدم مژگان هم کلاسیم روی بیمار خم شده اول چیزی متوجه نشدم اما جلو رفتم اونها هنوز متوجه ورود من نشده بودن از زیر ملافحه دیدم مژگان کیر اون پسر جوان رو توی دستش گرفته بود و تا نصف توی دهانش بود و براش داشت ساک می زد و اون پسره هم از شدت لذت چشماش رو بسته بود از ترس دیدن این صحنه تا امدم بیرون برم مژگان متوجه شد و با هل کردن جلوی من رو گرفت و گفت که اون پسره دوست پسرش هست و … هرشب یه صحنه ای از اون هم بدتر می دیدم یک شب دکتر جوان توی اتاق رختکن پرستارها یکی از پرستارهای رسمی بیمارستان رو از کمر به پائین کاملاً لخت کرده بود و از پشت کرده بود توی جلوی اون که بعد یک هفته معلوم شد که خانوم شوهر داشته و حراست هردوتای اونهارو اخراج کرد و ……..بی شرمی تا حدی بود که حتی به من هم بعضی از پرسنل شیفت شب پیشنهاد می دادن . اونجا نمی تونستم از روی روپوش سفید چادر سرم کنم و وقتی روپوش می پوشیدم هرچند که گشاد بود اما همیشه فکر می کردم که لخت هستم . خیلی ها دوست داشتن تن و بدن من رو مثل همه پرستارهای دیگه که یه روپوش تنگ به تن دارند ببینند به همین خاطر یک روز که سر کار آمدم توی رختکن روپوشم سرجاش نبود بجای اون یه روپوش تنگ گذاشته بودم اون رو نپوشیدم و رفتم پیش سوپروایزر که یه پسره بود که من همیشه از نگاهش خوشم نمی آمد خیلی هیز بود اما هرچی گفتم گفت نمی شه مقررات بیمارستان بالا خره اجباراً پوشیدم و اولین روز بود که با یه لباس تنگ که کپل کونم رو قشنگ نمایان می کرد تنم کردم . اون هم از فرصت استفاده کرده بود و همش یه کاری می کرد که پشت سرمن راه بره و خوب از این فرصت استفاده کنه هرکاری می کردم مثل کنه بهم چسبیده بود دست آخر هم آخر شب توی اتاق استراحت گیرم آورد با کلی زور و اجبار از روی شلوار فقط تونست بهم بچسبونه اما کلی پستونهام رو با دستش از روی لباس مالید اولین بارم بود که به این شکل توسط یه غریبه مورد تجاوز قرارگرفتم اما از شانسم زود ولم کرد و رفت اون شب کلی گریه کردم و به شانسم که خوشگلی بود نفرین دادم از فردا تصمیم گرفتم به بیمارستان نرم اما حراست قبول نکرد و من هم نمی تونستم موضوع رو بگم چون از آبروی خودم می ترسیدم تا اینکه دائیم فوت کرد و تنها حامی من و بعد از یکسال که من داشتم فارغ التحصیل می شدم پسر همسایه حجره بابام برای من خواستگار شد و با اصرار بابام و برادرام من ترک تحصیل کردم و با یداله ازدواج کردم.
هیچی از شب زفاف نمی دونستم و وحشت زیادی داشتم اصلاً تصور نمی کردم که اون شب من لخت میخواهم بغل یداله بخوابم از این ترس همش گریه می کردم اما چاره نداشتم مثل یه گوسفند رام سر سفره عقد نشستم و تا شب تحمل کردم و همش توی دلم می ترسیدم آخر شب که اکثر مهمونها رفتن نوبت ما بود که داخل حجله بشیم. وارد یه اتاق شدیم یه لحاف و تشک روی زمین پهن شده بود و یه دستمال سفید هم روی متکا گذاشته بودن از این مراسم یه چیزای شنیده بودم و می دونستم یداله باید با اون دستمال سفید خون من رو پاک کنه و ببره به همه نشون بده تا همه بفهمند که من باکره بودم با لباس عروس روی تشک نشستم یداله باهام اصلا حرف نمی زد یه نگاه بهم کرد بعد چراغ رو خاموش کرد همه جا تاریک بود اصلاً چیزی رو نمی تونستم ببینم ترسم بیشتر شد که یهو متوجه شدم که دستهای یداله روی شانه هام واستاده چیزی معلوم نبود اما خیلی ترسیده بودم . یکمی فشار داد تا روی زمین دراز بکشم اما مقاومت کردم که فشارش رو بیشتر کرد و مجبور شدم روی تشک بیفتم تا آمدم به خودم بیام توی تاریکی حس کردم که یداله با دستش بند شرتم رو گرفت و سریع تا روی زانوهام پائین کشید چند لحظه نگذشت که یه چیز گرم و سفت رو روی کسم حس کردم امان بهم نداد اصلاً گیج بودم که چنان دردی قسمت پائین تنم خصوصا روی کسم حس کردم که دیگه هیچی نفهمیدم . وقتی به هوش آمدم هنوز همه جا تاریک بود اما صدای هل هله و شادی افراد خانواده یداله که به اون تبریک می گفتن رو می شنیدم آره من باکره بودم از جام بلند شدم و چراغ رو روشن کردم دیدم یکمی آب خون روی اطراف لبهای کسم باقی مانده و جای اون هم خیلی می سوخت به این شکل زندگی مشترک ما آغاز شد و هرشب این کارما بود که یداله بعداز شام دو رکعت نماز می خواند من می رفتم توی اتاق و می خوابیدم و اون وارد می شد و اول چراغ رو خاموش می کرد و بعد توی تاریکی بدون اینکه من رو لخت کنه شرتم رو پائین می کشید اون کیر سفتش رو که هرگز من ندیدم رو توی من می کرد یکمی تکانش می داد بعد که راحت می شد می رفت حمام و راحت می گرفت و می خوابید.
یکسال که گذشت اما من بچه دار نشدم و این موضوع برای خانواده یداله خیلی مهم بود و اون رو تحت فشار گذاشته بودن و اون هم هرشب وقتی من رو می کرد با حرص و عصبانیت چنان کیرش رو می کرد که از شدت درد فقط بهش التماس می کردم اما کارساز نبود دست آخر دکتر رفتیم و متوجه شدیم که ایراد از من هست یعنی من نمی توانستم بارور بشم همین موضوع باعث شد که یداله من رو طلاق داد. بعداز طلاق وضعیتم بدتر شد نه می توانستم ادامه تحصیل کنم و حتی از خونه بیرون نمی رفتم و مثل زندانی توی خونه بودم نه برادرهام ونه پدرم به من محل نمی گذاشتن و من رو مایه ننگ خانواده می دونستن . ششماه گذشت و من رنگ بیرون از خانه رو ندیده بودم که یک مرد 50 ساله خواستگارم شد وای داشتم دیوانه می شدم اون مرد می دانست که من نمی توانم بچه دار بشم پس چرا می خواست با من ازدواج بکنه مگر غیر از این بود که فقط می خواهد از من لذت ببرد اما چرا پدر و برادرانم قبول کردن ؟! با زهم به اصرار پدرم با آن مرد ازدواج کردم از همان اول تمام بدبختی من شروع شد اون هم مشکلی داشت ساعتها طول می کشید که حشری بشه و یکمی کیرش راست بشه و من مجبور بودم کلی براش ماساژبدم اما وضعیت مالی خوبی داشت . و من از هر حیث راحت بودم خیلی هم دربند نماز و اسلام و… حرفها نبود رفته رفته کارهای دیگه رو از من می خواست یعنی یک شب بهم گفت که برگردم تا اون بتونه از پشت من رو بکنه این حرف اون من رو ناراحت کرد و کلی باهاش دعوا کردم اما چند روز بعد یه ماشین برام خرید کم کم من هم عوض می شدم چادر رو کنار گذاشته بودم و با مانتو بیرون می رفتم و با بی حوصلگی نماز می خواندم تا اون شب که برام یه ماشین خوشگل خرید و شب باز هم از من خواست که برگردم من نتونستم مقاومت کنم راضی شدم که اون رفاه رو با آنچه که شوهرم از من می خواد عوض نکنم برگشتم و اون با شهوت تمام کپل کونم رو با دستهاش می مالید بعد یکمی کرم مالید وقتی سر کیرش رو به چاک کونم چسباند از گرمی اون تمام بدنم مور مور شد توی همین حس آروم آروم درد داشت کونم رو آزار می داد هرچی بیشتر تو می رفت درد هم بیشتر می شد . اون شب من اولین تجربه سکس از پشت رو کردم و از همون شب به بعد دیگه نماز و اون عبادات رو کنار گذاشتم و بعداز اون شب همه کار برای شوهرم می کردم ساک می زدم و بیشتر از همه از کون بهش می دادم اما هرگز از اون خوشم نمی آمد چون تفاوت سنی ما زیاد بود . از طرفی هم چون ناتوان بود خیلی برای من سکس با اون لذت نمی داد به هرحال همه امکانات رفاهی رو دراختیارم گذاشته بود و من هر روز برای خرید به بیرون می رفتم چندتا دوست خوب هم پیداکرده بودم دیگه اون معصومه سابق نبودم که می ترسید موهای سرش رو کسی ببینه بلکه اون هارو رنگ کرده بودم و سعی می کردم جلوی دوستام بیشتر پز بدم شلوار کوتاه که موچ پاهام تا قسمتی از ساق سفیدم رو بیرون می گذاشتم می دونستم وفتی توی گلستان دارم راه می رم دل همه جوانها رو می برم از نگاهها و متلکهای که برام می انداختن نی تونستم بفهمم . دیگه بعضی وقتها وقتی یه پسر خوش تیپ می دیدم دلم براش می تپید و حشری می شدم از اون روز اسمم رو عوض کردم و شیوا گذاشتم . شراره و میترا هم دونا دوست حسابی بودن که واسه اینکه من پولدار هستم همش با من بودن و سعی می کردیم سربه سر جوانها بگذاریم از این همه ثروت و خوش گذرانی لذت می بردم و شوهرم هم با من کاری نداشت.


من و خاله فریبا

اوت 20, 2010

اسم من هومن هست و 26 سالم هست. علت این که می خوام این داستان رو براتون بگم اینکه اولاً همیشه دوست داشتم این داستان رو تو این سایت برای شما بنویسم و ثانیاً چند داستان در مورد سکس خانوادگی و مخصوصاً سکس با خاله تو سایت هست که امیدوارم با این داستان این مجموعه کامل تر بشه و اینو هم بگم که این داستان کاملاً واقعی هست و حالا این هم از داستان سکس من و خاله فریبا:
جریان مربوط به تابستون سال 83 می شه. خاله من 43 سالش هست و خیلی اندام و قیافه سکسی داره والبته خیلی هم پولدار هست.
اون 3 تا بچه داره و من همیشه به علت دوستی زیاد با پسرخاله هام خیلی به اونجا رفت و آمد دارم.
من همیشه تو کف خالم بودم، خیلی از مواقع سعی می کردم(مخصوصاً زمان دانشجویی) صبحها که می دونستم به جز خالم هیچ کس خونه نیست برم اونجا تا اگر احیاناً میره حمام از سوراخ درب حمام اون بدن رویایی رو نگاه کنم و لذت ببرم.
یا مثلاً خانواده خالم چون به من اعتماد کامل دارند همیشه وقتی می رفتند مسافرت یه کلید به من می دادند تا در نبودشون به اونجا سر بزنم.
من هم از فرصت استفاده می کردم و با لباسهای زیر خالم چند بار حسابی جق می زدم و دلی از عزا در می آوردم.
تابستون سال 83 که شوهر خالم به سفر کاری رفته بود. مامانم به خاله فریبا زنگ زد و گفت: ما می خوایم بریم لواسون( ما اونجا یه ویلا دارم) شما هم بیاید بریم که اونها هم گفتند باشه.
همه تا شب توی ویلا بودیم و قرار بود که 2 شب هم اونجا باشیم که شوهر خالم ساعت 10 شب به موبایل خاله زنگ زد و گفت به کپی پاسپورت بچه ها احتیاج پیدا کرده و حتما همین امشب باید کپی پاسپورت ها رو براش فکس کنن در نتیجه خاله بایستی حتما بر میگشت تهران.
چون تمام بچه ها رفته بودند قدم بزنند و من چون حوصله نداشتم نرفته بودم قرار شد من و خاله برگردیم تهران و شب رو هم تهران باشیم و صبح برگردیم به لواسون.
ساعت 11 شب از لواسون حرکت کردیم به سمت تهران. همش پیش خودم می گفتم چی می شه من و این پری دریایی با هم سکس کنیم ولی نمی دونستم که امشب رویای من به حقیقت می پیونده.
تو همین افکار بوده که یه دفعه خاله گفت : هومن یه سوال کنم راستش رو می گی؟
گفتم : البته خاله جون.
خاله گفت: دوست دختر داری؟
گفتم: نمی دونم چی بگم خاله جون. چون اگر بگم آره که می گید بده(خاله من یه مقدار مذهبی هست) و اگر بگم نه هم دروغ گفتم(اتفاقاً من اون موقع یه دوست دختر توپ داشتم)
خاله گفت: نه عزیزم.اگر فقط با یکی باشی خوبه ولی به شرط اینکه فقط یه دونه باشه و هر روز با یکی نباشی (این حرف خاله برام خیلی جالب بود چون اولین بار بود که اینو ازش می شنیدم)
تا تهران به همین صحبتهای معمولی گذشت و رسیدیم به خونه خاله فریبا. خاله سریع کپی پاسپورتها رو فکس کرد و گفت : من می رم یه دوش بگیرم.
داشتم از شوق می ترکیدم چون می تونستم باز خالم رو لخت ببینم.اون به حمام رفت و من سریع از سوراخ درب حمام شروع به تماشا کردن اون کردم.اولش بلوز و شلوارش رو در آورد و بعد سوتین و شورت سفیدش رو به کناری انداخت و به زیر دوش رفت.
داشتم از شدت شهوت می ترکیدم. کیرم رو در آوردم و در حالی که داشت منفجر می شد مرتب می مالوندمش و از دیدن اون صحنه رویایی لذت می بردم.
همینطور داشتم خاله فریبا رو می دیدم و جق می زدم که کم کم داشت آبم می اومد و دیگه آخرهای کار بودم که چشمام رو بسته بوده و می خواستم موقعی که آبم می یادش در فکر کردن اون باشم که یه دفعه صدای باز شدن درب حمام رو شنیدم. وای خدای من چی می بینم. خاله برای برداشتن حوله درب حمام رو باز کرد و من رو کیر در دست جلو حمام دید!!!
داشتم سکته می کردم. یه دفعه خاله که بدنش رو پشت درب قایم کرده بود داد زد: زود پاشو گم شو تو اتاق.
وای خدای من چه آبرو ریزی شده بود. یعنی اون می خواد چی کار کنه؟ داشتم از ترس می مردم و همش تو این فکر و خیال بودم که اون می خواد چی کار کنه. من رفتم و نشستم توی اتاق پذیرایی و بعد از حدوداً 10 دقیقه خاله اومد. از صورتش می شد فهمید که اون هم یه کم ترسیده ولی معلوم بود که عصبانی هست. بدون اینکه چیزی بگه نشست کنارم و بعد از چند لحظه و در حالی که من سرم رو پایین انداخته بودم گفت: چرا این کارو کردی؟
من هیچ چیزی جواب ندادم و اون باز اینو ازم پرسید و من در جوابش گفتم: ببخشید.
اون گفت: ببخشید بدرد من نمی خوره و من علتش رو می خوام بدونم.
گفتم: قول می دید همیشه بین خودمون بمونه.
گفت: قول می دم
گفتم: قول قول که ناراحت نشید و به کسی هم نگید.
گفت: قول می دم ولی به شرط اینکه همه چیز و به من بگی.
بدش من نزدیک به نیم ساعت همه چیز و میزان علاقم به اون رو براش توضیح دادم و گفتم که تقصیر خودم نیست و توی این همه آدم از تو خوشم می یاد.
و بعدش اون در حالی که آرومتر شده بود گفت: که هومن جون من خاله تو هستم و از طرفی شوهر دارم و باید اینو درک کنی.
من گفتم: خوب آخه چی کار کنم. خودم همه اینها رو می دونم ولی نمی تونم جلوی این علاقم رو بگیرم. اگر حتی فقط بزارید هر چی می خوام ببوسمت شاید کم کم با همین قانع بشم و دیگه از سرم بیوفته(می دونستم اگر بتونم راضیش کنم کم کم می شه پیش رفت کرد)
گفت: نه اصلاً نمی شه. مگه من نگفتم به هیچ وجه همچین حرفهایی نزن.
و من خیلی بهش التماس کردم. خیلی زیاد. و تونستم راضیش کنم که حداقل بزاره لبهاش رو ببوسم.
البته گفت: فکر نکنی دیگه هر کاری بخوای می تونی بکنی یا اینکه هر روز بیای لبهای من رو کبود کنی.
من که از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم گفتم: فقط شما بزارید من ببوسمتون بقیش حل می شه(یقین داشتم اگر بتونم کم کم روم بهش باز بشه می تونم خیلی کارهای دیگه باهاش کنم)
صورتم رو آوردم جلو و نزدیک لباش کردم. وای خدای من. داشتم از حرارت ذوب می شدم. این لحظه رو توی خواب هم نمی دیدم. لبام رو گذاشتم رو لباش. مثل عسل شیرین بودند. نمی دونم چقدر طول کشید ولی یکی از بهترین لحظات زندگیم رو تجربه کردم.
کم کم به زیر گلوش رفتم و وقتی اونجا رو مکیدم یه آه کوچک کشید و کم کم داشت به صورت ناله در می آمد و فهمیدم تحریک شده ولی خودش زود من رو عقب زد و گفت: دیگه بسه. بعد سریع پاشد و رفت تو اتاقش.
من که حسابی راست کرده بودم دستم رو روی کیرم گذاشتم و با مالوندن اون در فکر دست آورد بزرگ امشب بودم.
ساعت نزدیکیهای 1 صبح بود و من رفتم تلویزیون رو روشن کردم و شروع کردم به نگاه کردن. بعد از چند دقیقه خاله از اتاقش اومد بیرون و در حالی که یه لباس خواب کوتاه تا بالای زانو که شورت و سوتینش کاملاً مشخص بود رو بر تن داشت آمد نشست توی حال.
هیچ کدام حرفی نزدیم و من دیدم کم کم شاید بشه استفاده کرد رفتم کنارش نشستم.
یه دفعه مثل اینکه از آدم ناراحت باشه گفت: هومن چرا آخه این کارو کردی. پسر بی عقل حالم رو خراب کردی!
گفتم: یعنی چی خاله جون؟
گفت: تو که استادی پس چرا خودتو به نفهمی زدی؟
یعنی نمی فهمی چی شده؟ تحریکم کردی بچه جون.
وای خدای من. چی می شنیدم. به من گفت تحریک شده.
دیدم بهترین فرصت رو به دست آوردم. سریع دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم: خاله تو رو خدااینقدر من و خودت رو اذیت نکن. هیچ کس از رابطه من و تو مطلع نمی شه. بیا سعی کنیم از این رابطه لذت ببریم. مطمئن باشید همیشه بین من و شما می مونه.
خاله هیچ چیزی نگفت و من خودم رو بهش چسبوندم و لبم رو گذاشتم رو لباش. وای خدای من مثل آتیش بود. کیرم مثل برق از جاش بلند شده بود. مثل سنگ سفت شده بود.
کم کم به زیر گردنش رفتم و تمام گردنش رو مکیدم. دیگه آه و نالش شروع شده بود و من هم یه دستم رو آروم گذاشتم روی سینه هاش و خیلی آروم شروع به مالوندن کردم که یه دفعه گفت: خاله جون اینجا نه. بریم تو اتاق. هر دو پا شدیم رفتیم تو اتاق خواب خاله و در رو بست و فقط یه چراغ خواب کم نور روشن کرد.
نمی دونم چه شکلی رفتم طرفش و باز شروع به لب گرفتن کردیم.
هر دو مثل دیونه ها به جون هم افتاده بودیم. در همون حال لباس خوابش رو در آوردم و خوابوندمش روی تخت که گفت: عزیزم لباسات رو در بیار. من لباسهام رو به جز شرتم در آوردم .
بعدش خوابیدم روش و شروع کردم تمام بدنش رو از پایین خوردن. معلوم بود خیلی لذت می بره. یه مقدار سینهاش رو از روی سوتین مالوندم و در حالی که یه کم به سمت بالا خم شده بود سوتینش رو باز کردم. مشغول خوردن سینه های خاله عزیزم شدم.
چقدر شیرین بودن. همینطور که این کارو کردم آروم آروم به پایین آمدم و دور بهشتیش رو می بوسیدم.
وقتی شروع کردم بهشتیش رو خوردم دیگه داشت جیغ می زد و همش قربون و صدقم می رفت.
میگفت: بخورش قوربونت برم. بخورش عزیز دلم…
بعد از اینکه حسابی براش خوردم گفت بخواب و در حالی که شورتم خیس خیس شده بود شرتم رو در آورد و شروع کرد برام ساک زدن.
آخ که چقدر ماهر بود. خیلی با ولع این کار رو می کرد(بعدها بهم گفت که بر خلاف خودش شوهرش از این کار خوشش نمی میومده)
خیلی خوب این کار رو انجام می داد و معلوم بود خیلی دوست داره.
بعدش به اون گفتم می خوام بکنمت و اون در حالی که یه لب ازم گرفت به صورت طاق باز خوابید. خودش کیرم رو به داخل بهشتیش هدایت کرد. خیس خیس بود و خیلی داغ.
جاتون خالی تا حالا اونقدر لذت نبرده بودم. خاله فریبا هم که از بس جیغ می زد داشت نفسش بند می اومد و غرق لذت بود. کم کم سرعتم رو تند کردم و همینطور اون رو می بوسیدم. که گفت : حالا تو بخواب و من بشینم روت. این کارو کردم.
این طوری هم خیلی حال می داد. کیرم تا ته می رفت توی کسش و مثل قبل همش قربون صدقم می رفت.
یه دفعه بدنش شروع کرد به لرزش و در حالی که من رو تو بغلش گرفته بوداز فرط شهوت جیغ می زد و بعدش آروم شد که فهمیدم ارضاء شده.
یه کم بعدش به خاله گفتم: من کم کم داره آبم می یاد و اون از روم بلند شد و در حالی که سریع برام ساک می زد تمام آبم رو توی دهنش خالی کردم و اون هم تا آخرش رو خورد و بعدش هر دو تا صبح تو بغل هم خوابمون برد.
صبح با هم رفتیم حمام و توی حمام هم یه بار دیگه کردمش.
توی راه که داشتیم بر می گشتیم لواسون ازم تشکر کرد و گفت که خیلی لذت برده.
منم بهش گفتم: خاله جون دیدید که خوبه و برای هر دومون لذت بخشه.
خاله گفت: از این به بعد مواقعی که با هم تنها می شیم بهم بگو فریبا و نمی خواد بگی خاله.
بعد از اون جریان تقریباً هفته ای دو بار با هم سکس داریم و هر دو از این وضعیت کاملاً راضی هستیم.


الهام جون

اوت 16, 2010

این داستان رو که می خونید کاملا واقعی است و برمیگرده به سال 81
الهام دختر خواهر منه من خیلی اونودوست دارم اول بخاطر اینکه مهربونه بعد به خاطر اینکه الهام یه کون گونده ونرم وخوشگل وسینه های درشت ونرم و همیشه شق داره من همیشه تو کف خوردن سینه هاش بودم نمی دونید چه کونی داره من چند بار اتفاقی که اون نفهمه دست به کونش زدم!
اون شب موقع خواب شد و ازشانس من جای الهام رو پیش من انداختند همه خوابیدند یه نیم ساعتی گذشت من کم کم خودمو نزدیک الهام کردم الهام یه استرژسفید تنگ تنگ پوشیده بود که کونش رو بیشتر نمایان میکرد کونش ادمو دیونه میکرد
کونش یه دایره گونده بود با لمبر های گونده وگوشتی
من کم کم پامو به پاهای گوشتی الهام
رسوندم یواش دستمو گذاشتم رو کونش وای وای چه کونی خیلی کونش نرم بود خیلی هم گونده حدود70/80 سانت عرض کونش بودچند دقیقه کونشو مالیدم چه کونه نرمی داشت من هم اب حشریتم همین جور می اومد دستم رو ازپشت لای پاهای الهام کردم یواش دستمو کردم توی شلوارش چه کونی کونش نرم وداغ بود مو هم نداشت یواش انگشتمو به سوراخ کونش رسوندم یه ذره با سوراخش بازی کردم بعد انگشتم رو بیرون کشیدم وبا تف خیسش کردم باز انگشتمو کردم تو شلوارش دم سوراخ کونش انگشت خیسم رو یواش کردم تو سوراخش هی انگشتم رو میکردم تو و می کشیدم بیرون یه پنج دقیقه ای این کاروانجام دادم بعد دیدم سوراخ کونش داره بازتر وبازتر میشه وخیس تر فهمیدم که الهام بیداره و داره لذت می بره من هم که اینو فهمیدم بیشتر با سوراخ کونش بازی کردم تا بیشتر لذت ببره سوراخ کونش دیگه گشاد شده بود دستمو از شلوارش بیرون کشیدم وشلوارشو تا زانوهاش پایین کشیدم
و دستموبردم طرف سینه هاش همین که دستمو نزدیک سینه هاش کردم دیدم الهام که یه تاب سبز کم رنگ پوشیده بوداز بغل یکی از سینه هاشو انداخته بود بیرون داشتم دیونه می شدم
اروم دستمو گذاشتم روسینه اش وای این اولین سینه ای بود که می خوردم سرم رو نزدیک سینه اش کردم وسینه اش رو وارد دهنم کردمش همین که اولین مک رو از سینه اش زدم الهام یه نفس عمیق کشید فهمیدم که نهایت لذت رو می بره خوردن رو ادامه دادم حدود نیم ساعت پستوناشو می خوردم همزمان که پستوناشو میخوردم انگشتمو از عقب می کردم تو سوراخ کونش. سوراخ کونش خیس خیس بود کیرم شق شق شده بود داشتم ازشق درد می مردم دست الهام رو از زیر پتو در اوردم و کیرمو گذاشتم تو دستش وخوردن پستوناش ادامه دادم همین طور که می خوردم دستموکردم توشورتش از پشت لپای گونده و نرم کونشو می چلوندم وانگشتمو می کردم تو سوراخ کونش.
انگشتم رو خیس کردم ولبهای کسش رو مالیدم می دونستم که الهام از لذت داره می میره .
در همین ان احساس کردم الهام کیرمو داره میماله من هم بیشتر کسشو می مالیدم یهو دیدم که الهام
که سرش روبروم بود سرشو برد تو پتو پایین.

یهو احساس کردم کیرم خیس شده اخ الهام داشت کیرم رو می لیسید بعد یواش تو دهنش کرد ومک زدن رو شروع کرد وای وای وای وای داشتم از لذت می مردم الهام خیلی وارد بود هر مکی که
می زد من می مردم وزنده میشدم شاید حدود یک ساعت شد که الهام داشت کیرمو می خورد من
می دونستنم که خیلی بهش حال می ده که کیرمو ول نمی کرد بعد من کیرمو از دهنش بیرون کشیدم ورفتم سوراغ کوس وکونش در همین موقع صدا شنیدم سریع برگشتم تو جام .بابام بود بعد از چند دقیقه که مطمن شدم خوابیده رفتم سراغ الهام. پاهاشو باز کردم خواستم شورتش بکشم پایین که نگذاشت من از رو شورتش کسشو لیس میزدم بعد وقتی که خواستم دوباره شورتشو بکشم پایین ممانعتی نکرد.
زبونم روگذاشتم رو کسش و شروع کردم به خوردن . من که خم شده بودم وکس الهامو می خوردم دیدم که الهام سرشو به طرف کیرم اورد وشورتمو کشید پایین وکیر کاملا کلفت وگوشتی منو کرد تو دهنش وشروع کرد به خوردن. وای خیلی بهم حال می داد الهام خیلی ناجور کیرمو می خورد کیرمو تاته می کرد توی دهنش وهی مک میزد من هم با زبونم افتاده بودم به جون کسش
هم کوسشو میخوردم هم با زبون کونشو می لیسیدم وقتی کوسشو می خوردم انگشتمو می کردم تو سوراخ کونش عقب جلو. بعد از خوردن باز رفتم سراغ خوردن سینه هاش.در همین حال دیدم الهام برگشت وپشتشو به من کرد فهمیدم چی می خواست؟ کیر.
خودمو به لمبر های گوشتی کونش نزدیک کردم و با دست باهاشون ور رفتم .هر چقدر از کون الهام بگم کم گفتم وای کون گوشتی.
با دستم کون الهامو باز کردم دستمو با توف حسابی خیس کردم ومالیدم به سوراخ کون الهام. کونش رو حسابی توفی کردم وکیرم رو هم همینطور.کیرم که نهایت شق بود گذاشتم لای پاهای الهام چندین بار عقب جلو کردم وای چه حالی میداد اب حشریتم حسابی لاپاشو خیس کرده بود لوبای کون الهام انقدر گونده وگوشتی نرم بود که کیرمو حسابی در اغوشش تنگ گرفته بود بعد کیرمو از لاپاش دراوردم وکلاهک کیرمو گذاشتم دم سوراخ کون گوشتی الهام.
کیرمو می مالیدم به سوراخ کونش. بعد چند دقیقه کیرمو گذاشتم در سوراخش و یه فشار دادم سر کیرم راحت رفت تو کونش اما بقیه کیرم بیرون مونده بود من هی سرکیرمو بیرون می کشیدم وهی می کردم تو تابرای بقیه کیرم جا باز بشه .کیرم رفته رفته در کون الهام جا گرفت. حالا دیگه کیرم تا اخر تو کون الهام بود درضمن کیرمن تقریبا کلفت وگونده است حدود19|20 سانت طول داره وحدود 4|5 سانت قطر کلفتیشه.
میدونستم که به الهام خیلی حال می ده که کیره به اون کلفتی منو تو کونش تحمل می کنه تلمبه زدن رو کونش شروع کردم عقب جلو . من الهام این جوری میکردم که کیرمو تا ته توکونش می کردم بعد کیرمو در می اوردم من و الهام دیگه رو زمین نبودیم تو اسمونا بودیم من می دونستم که الهام خیلی داره لذت میبره از کون دادن چون بعد از چند دقیقه تلمبه زدن من. دیگه اون بود که عقب جلو می شد هی کیرمو از تو کونش در می اورد و هی تادسته کیرمو می کرد تو سوراخش . دیگه به الهام قفل شده بودم انقدر اب حشریتم رو تو کونش ریختم که کونش حسابی کونش خیس شده بودو کیرم راحت تلمبه می زد سرعت تلمبه زدنم رو زیاد کردم وقتی کیرمو تادسته می کردم توکونش یه ناله کوچک میزد که حاکی از لذت زیادش بود.اصلا باورم نمی شد که یه روزی من الهامو بکنم اونم چی کیرمو تادسته بکنم تو کونش .شاید حدود یه ساعت ونیم کیرم تو کون الهام بود حسابی کونشو گائیدم دیگه داشت ابم می اومد سرعت تلمبه زدنمو خیلی زیاد کردم نفسهام به شماره افتاده بودند اخر شهوت بودم ابم اومد وهمشو ریختم تو کون الهام .
همون جور که ابمو می ریختم تو کونش تلمبه هم می زدم تا تمام ابم بریزه توکونش بعد یه بیست دقیقه ای روش خوابیدم بعد برگشتم وکیرمو از تو سوراخش دراوردم یهو الهام برگشت وپتو رو روی خودش ومن کشید ورفت زیر پتو وبازکیرمو کرد تو دهنش . کیرم دیگه خوابیده بود شاید حدود نیم ساعت الهام کیرمو مک می زد که کیرم بلند شد دوباره کیرمو کردم تو سوراخش .این دفعه شاید سه برابر دفعه قبل داشتم رو کون الهام تلمبه می زدم شاید حدود یه ساعت ونیم شد که من داشتم الهام می کرد الهام داشت از حشریت می مرد وقتی من کیرمو تو سوراخش عقب جلو می کردم انگشتمو تو دهنش می مکید دست دیگم رو کس الهام بود وداشتم کسشو می مالیدم . کسش خیس خیس شده بود.
یه دفعه حس کردم رگای بدنم داره می ترکه داشتم از لذت می مردم ابم که داشت می اومد پتو رو کردم تو دهنم وقتی ابم اومد پتو رو ازشهوت گاز گرفتم الهام نیمه دمر خوابیده بود وکون گونده ولختش بیرون پتو افتاده بود دستمو گذاشتم رو لب کونش .وای چه کون نرمی داشت الهام. باورم نمی شد که من الهامو کردم اونم از کون.سرم گذاشتم رو کونش ورونای گونده وگوشتیشو لیس می زدم لب کونشو هی یه گاز کوچولو میگرفتم .می دونستم الهام ارضاء هنوز نشده انگشتمو تفی کردم وکردم تو سوراخ کونش .سوراخش دیگه گشاد شده بود حدود نیم ساعت این کار می کردم بعد تند تر کونشو می گائیدم بعد دیدم الهام کسشو داره می ماله بعد با من سرعت مالششو زیاد کرد بعد چند لحظه الهام یه تنکون خورد ولاپاش خیس شد فهمیدم که الهام ابش اومده من هم انگشتمو از تو کونش در اوردم و رفتم سراغ سینه هاش یکی ازسینه هاشو گرفتم تو دستم وهی میمالیدم وکردم توی دهنم بعد چند دقیقه سینه شو از تو دهنم در اوردم و پستو ناشو کردم توی کرستش و پیرهنشو کشیدم پایین وهمچنین شورت وشلوارشو .
وبعد خوابیدم شاید حدود سه چهار ساعت من و الهام با هم حال کرده بودیم.


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.