موسو و سنگ جادو

ساعت 9 بود که از خواب بیدار شدم ، دیشب تا دیر وقت با بچه ها بیرون بودیم.
رفته بودیم تخت جمشید.اونجا من یه چیز جالب هم پیدا کردم شبیه یه سنگ بود ولی خیلی قشنگ و با ظرافت
بهش نقش داده بودن.
البته اینو نزدیکای تخت جمشید پیدا کردم.
خلاصه تا دیر وقت بیرون بودیم و با بچه ها حسابی مشروب خوردیم.
نزدیکای ساعت 2 بود که بر گشتم خونه و خوابیدم.
و همون طور که گفتم صبح نزدیکای 9 بود که از خواب بیدار شدم.حس کردم یکی کنارم خوابیده.اولش فکر کردم شاید از اثرات مستی دیشبه
و دارم فکر می کنم.
ولی وقتی چشم باز کردم دیدم یه نفر لخت لخت کنارم خوابیده.
2متر 48 سانت از جام پریدم هوا دویدم طرف بیرون اتاق ولی هر کاری می کردم در باز نمی شد.
با صر صداهای من اون مرد نا شناس هم بیدار شد و اونم با دیدن من از جاش پرید هوا(البته بیشتر از 2 متر 37 سانت نتونست بپره و رکورد پرش دست خودم موند).
حالا دو نفری تو اتاق گیر کرده بودیم و هر کدوم یه طرف می دویدیم.تا اینکه جفتمون خسته شدیم یه گوشه اتاق گرفتیم نشستیم.
موسو_تو ، تو کی هستی ؟
مرد ناشناس _ شما خودتان چه کسی هستید ؟
موسو _ اینجا خونه منه !
ناشناس _ خب ما هم در منزلمان بودیم.اصلا عیال ما کو ؟ با او چه کرده اید.
با خودم گفتم این چرا این جوری حرف می زنه ، نکنه کس خله .
حدس زدم که احتمالا از این گداهای خیابونیه.بلند شدم با کلی جذبه به خرج دادم و گفتم _
چی می گی واسه خودت عیال کیه .پاشو گم شو بیرون.مرتیکه گدا.
ناشناس _ شما چه می گو ئید .اصلا چرا اینجا این جوری است.نکند که شما جادوگرید.
موسو _پاشو . پاشو با زبون خوش برو بیرون وگرنه . . .
ناشناس _ وگرنه چه . چه می خواهی بکنی.
همین جور که داشتیم حرف میزدیم .به چهرش دقیق شدم صورت و بدن سفید و کم مویی داشت.با دستاش هم جلوی معا ملش رو گرفته بود.
با اینکه یه ریش بلند داشت ولی معلوم بود از اون بچه خوشکلاست
به نظرم 2،3 سالی ازم بزرگتر بود .
موسو_یه چرخ بزن ببینم؟
ناشناس _ چه گفتی ؟
موسو _ می گم یه دور بچرخ بینم.
سریع یه دور چرخیدو دو باره پرسید_ نگفتید .چه می خواهید بکنید..
یکدفعه چشام یه برق شیطانی زد و گفتم _ می گم یا به زبون خوش بیا برو بیرون یا می گیرم می کنمت.
ولی اگه نظر منو بخوای نرو بیرون.
ناشناس با تعجب گفت _ گفتید چه می کنید.
موسو_الان عملی نشونت می دم چه می کنم.
و قبل از اینکه بخواد کاری بکنه پریدم روش و با گلدونی که بغل دستم بود زدم تو سرش و بیهوشش کردم.و
حالا یه کون درست و حسابی و سفید و تر تمیز و خوشکل و . . . . جلوی من بود.
با خودم گفتم این الان بیدار می شه ببینه دارم می کنمش کلی شاکی می شه می گیره شونصد برابر منو می کنه.
بلند شدم با طناب دستاش رو بستم به تخت و خودمم افتادم به جونش تا می داد ، کردمش.
وسطای کار بود که به هوش اومد و شروع کرد به نالیدن _ایییییییییییی ما تحتمان.
با ما چه می کنید .ما گزارش کار شمارا به داریوش خواهیم داد.
موسو_من دیروز پیش کورش کبیر بودم خودم جریان بهش گفتم تو دیگه نمی خواد زحمت بکشی.
خلاصه تا ما کارمونتموم شد این یارو از بس کس شعر گفت مخمون رو خورد.
یه یک ساعتی که گذشت دستاش رو باز کردم و گفتم _ پاشو برو گم شو(اینم به شیوه خشایار مستوفی بخونید)
ناشناس_کجا برویم اصلا جامه های ما کجاست.شمشیر ما را بدهید تا شما را به سزای عملتان برسانیم.
موسو_پاشو با زبون خوش برو بیرون وگرنه می گم بقیه بچه های اویزونی همبیان بکننت ها.
ناشناس_( راستی خسته شدم از بس نوشتم ناشناس.مرتیکه اسمت چیه؟)
ناشناس_ ما را می گوئید .ما هوخشتره هستیم.
موسو_ چی ؟ چی چی هستی.
نا شناس نه هوخشتره _ هوخشتره هستیم. پسر دکویا .
وا ، این دگه چه جونوریه.
_خب حالا هوخشتره.چرا اومدی خونه من.
هوخشتره _ ما که نیا مدیم.ما در منزلمان در نزد عیالمان مشغول ………. بودیم که یکدفعه چیزی به سرمان خورد و دیگر چیزی نفهمیدیم تا هم اکنون.
موسو_حالا چرا این جوری حرف می زنی.
هوخشتره_ چگونه؟ ما که بسیار شیرین سخن می گوئیم.این شمائید که جلف و سبک سخن روا می دارید.
_ا ، حالا خونتون کجاست.
هوخشتره_ما در شهر سلطنتی ساکن هستیم.
_کجا .نکنه منظورت شهرک صدراست.اخه مگه مغز خر خورده بودی که رفتی اونجا زمین گرفتی.
. . . .
خلاصه مابا این هوخشتره کس مغز هوار ساعت سر و کله زدیم تا بالاخره فهمیدیم.این الاغ یکی از سربازهای داریوش هخامنشیه و
با یه جادویی .چه می دونم طلسمی .چیزی رفته تو اون چیزی که ما نز دیکای تخت جمشید پیدا کردیم و حالا هم طلسم باطل شده و این
وبال گردن ماست.
حالا گفتیم چی کار کنیم . چی کار نکنیم .بالاخره تصمیم گرفتیم این هوخشتره رو ببریم تهران تحویل اداره میراث فرهنگی بدیم.
شاید خشکش کردن گذاشتنش تو موزه تا همه بیان ببیننش . ولی اگه بخوان این کارو بکنن کاش همین جوری لخت لخت خشکش می کردن تا حداقل مردم کاملا با
اون دوره زمونه اشنا بشن.
گفتم لخت .
پاشو گوساله ببینم چی میتونم پیدا کنم بدم بپوشی
بلند شدیم یه لباس حوشکل تنش کردییم و به زور اون ریش هاش رو هم زدیم.اماده که شدیم با خودم گفتم حیف نیست این هلو رو تهویل میراث فرهنگی بدی.
اصلا نگرش دار همین جا مردم با فرهنگ شیراز هم ازش استفاده کنن.
ولی خداییش خیلی خوشکل و تو دل برو شده بود.(دل دختر ها بسوزه ).
با هوخشتره راه افتادیم که بریم تهران
.توی شهر به سمت فرودگاه_
هوخشتره_اقای موسو چرا در شهر شما بانوی کهن سال وجود ندارد
_ وجود ندارد.کی گفته همی ن خانمه که از جلوش رد شدیم به نظرت چند سالش بود.
هوخشتره_فکر می کنیم در چهاردهمین بهار زندگیشان بودند.
بغل دستیش رو نمی گم ها .اونی که کیف دستش بود.
هوخشتره_ما هم همان را گفتیم.کنار دستیشان که کودک بود.
_الاغ این پیرزنه حداقل 80 سالش بود.اون کناریشم خواهرش بود.اونم 70 سالشه.
هوخشتره_مزاح می فرمایید.پس چرا این گونه جوان بودند.
_مگه نمی دونی میگن تو شیراز دختر رو از مادر تشخیص نمی دن.چه می دونم با جراحی پلاستیک و ارایش این کارها رو می کنن.
هوخشتره _ عجب؟!؟!
هوخشتره_اقای موسو برویم کاخ داریوش شاید اتفاقی افتاد.
_بریم اونجا چی کار.الان اونجا 4 تا ستون بیشتر نمونده.
هوخشتره_برویم.برویم.برویم .برویم. . .
مجبوری رفتیم به سمت تخت جمشید.
وقتی رسیدیم و هوخشتره دید از کاخ شاه عزیزش هیچی نمونده تا مرز سکته جلو رفت.هوخشتره_چه کسی این چنین کرده است.
_اسکندر مغدونی.
اقا یه دفعه زد به سر این هوخشتره .بلند شد و شروع کرد به داد و فریاد و فحش دادن.(بی ادب چیا نمی گفت)
هوخشتره_اااااااای مخالف.اسکندر … ننت.اااااای .. تو …. خواهر مخالف هخامنشی.
اااااای مخالف بچه شهر.اااااای اسکندر اگه خایه داری بیو جلو تا خواهرت رو بگایم.
_بابا بی خیال .اسکندر 2500سال پیش مرده.
خلاصه با هر بد بختی که بود ارومش کردیم و بردیم سوار هواپیماش کردیم.
هوخشتره._اقا موسو این چیست.چرا ما داریم می رویم به هوا.نکند مردهایم و خودمان خبر نداریم.یا زردشت به دادمان برس.
_نه بابا این هواپیماست داریم می ریم به تهرون . داریم می ریم به تهرون (صدای شهرام صولتی از بلند گو های هواپیما پخش می شود.)
به تهرون که رسیدیم یه بدبختی دیگه پیدا کردیم.
هوخشتره_اقا موسو چرا اینجا فقط دختر هست.تازه نیمی از انها حجاب هم ندارن
_دختر چیه اینا نصفشون پسرن بنده خداها فقط یکم زیر ابروشون رو برداشتنیکم هم رژ لب زدن یکم هم صورتشون رو بند انداختن.و یکمم ارایش کردن.یه خورده هم موهاشونرو بلند گذاشتن.وگرنه بنده خداها پسرن.
هوخشتره_پس چرا این همه خوشکل هستند.شما دروغ می گوئید.اصلا من می خواهم با یکی از این ها ازدواج کنم.
_چییییییییییییی می خوای گی بشی.خاک تو سرت.
و محکم زدم تو سرش.که یکدفعه زد زیر گریه و گفت _
اری اصلا می خواهیم گی شویم.ما اصلا از نظر ژنتیک مشکل داریم.کلا ژنی این جور هستیم.شما نباید در جامعه این گونه با ما رفتار کنید.ما سر خورده می شویم.
_اخی دلم کباب شد.عزیزم حالا که این جوری شد برو. برو و یه زندگی جدید رو شروع کن.
هوخشتره دست منو به ارومی رها کرد و رفت به سمت سرنوشتش.
هوی کجا می ری حداققبل از رفتن یه حالی به ما بده. ما هم ارزو به دل نمونیم
هوخشتره در حالی که برای من بیلاخ می انداخت . رفت و بین جمعیت گم شد.
بعدا فهمیدم با یه پسر تهرونی اشنا شده و الان هم با هم یه زندگی جدید رو شروع کردن. . . .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: