ازدواج پر ماجرای مرجان

من فرهاد هستم و 26 سالمه . اواخر سال 83 که 23 سالم بودم ، پرایدم را به مریم خانم (مادرمرجان ) فروختم و از همان زمان خانواده ما و خانواده آنها تا حد خاله و عمه هایم با هم رفت و آمد پیدا کردیم . خانواده آنها از مرجان خانم ، شوهرش ، پسر 20 ساله و دختر 17 ساله اش ( مرجان ) تشکیل می شد . من همیشه دوست داشتم با همسر آینده ام اختلاف سن بیشتر از یک دو سال داشته باشم مرجان شش سال کوچکتر از من بود به جز خوشکلی ، چهره ای سکسی داشت خیلی هم جذاب و خوش هیکل بود .از اون هیکل هایی داشت که مانتوهای تنگ و شلوار جین های چسبونشون از جلو چشم آدم کنار نمیره . پوست گندم گون شاید هم برنز و چشمان خیلی دیوانه کننده و عسلی رنگ . همیشه تصور می کردم اگر باهاش س ک س داشته باشم ، لحظه ای که فقط توی چشمام نگاه کنه ارضا بشم خلاصه حسابی دیوونه از سر تا پاهاش بودم اما انگار یقین داشتم اگر حرف رابطه و دوستی غیر از همین آشنایی خانوادگی بزنم ، جواب رد می شنوم آخه مرجان خیلی خیلی نجیب و دست نخورده بود .
بعد از چهار ماه از آشناییمان ، در سومین مرتبه ای که با همون پراید سابقم رانندگی یاد مرجان می دادم ، در لحظه ای که مادرش ( مریم خانم ) برای تلفن زدن پیاده شد ، حرف دوستی را مطرح کردم اما دقیقا گفت :
مامانم همیشه بهم میگه : برای انجام بعضی کارا دل میگه آره ولی عقل میگه نه . اگه یه ذره به حرف دلت گوش کردی عقلت دیگه اصلا حرفی نمیزنه . توی روابط با پسرها خیلی مواظب این یه ذره باش .
حالا در مورد شما البته ببخشید اینو میگم همون دلم هم نمیگه آره .
مطمئن بودم شخص دیگه ای در کارش نیست ولی بازم اینو ازش پرسیدم و جواب داد : نه پسری توی زندگی من هست و نه شما بد هستید اگه ناراحتتون کردم ، اینم بگم که اتفاقا از لحاظ ظاهری و موقعیتی خیلی هم خوب هستید ولی این تقاضا رو از من نداشته باشید ، ممنون میشم . همین لحظه مریم خانم تلفنش تمام شد و سوار شد اولین حرف مرجان هم این بود : مامان خوب شد رفتی واسه تلفن بیچاره آقا فرهاد می خواستند یه چیزی بگن روشون نمی شد .
اصلا باورم نمی شد اینقدر بی ظرفیت باشه و آبرو منو ببره اما گفت : میگن چون ترم آخر دانشگاه هستن نمیرسن رانندگی به من یاد بدند منم دیگه از هفته آینده نباید مزاحمشون بشم .
با این ترفندش این لذت رو هم ازم گرفت . تلفنی پرسیدم چرا این کار کرد و رانندگی چه ربطی به پیشنهاد من داشته ؟ جواب داد : دوست نداشتم بیشتر از این به چشم یه دختر خراب به من نگاه کنین . گفتم این چه حرفیه شما نجیب ترین دختری هستید که توی عمرم دیدم . گفت به هر حال بذارید حداقل روابط خانواده هامون سر جاش بمونه .
چهار ماه دیگه هم از این جریان گذشت و سال 84 شده بود که پس از هشت ماه آشنایی و هشت ماه خماری دیدم بهترین مورد برای ازدواج من همین مرجان هست هیچ ایرادی نداشت مخصوصا که از نجابتش واقعا مطمئن بودم و این برام خیلی ارزش داشت آخه من ظاهری خوب و شخصیتی با کلاس داشتم ولی بازم باهام دوست نشده بود خانواده بسیار خوبی هم داشت ( ناگفته نماند بی حساب و کتاب هم سراغ ازدواج نرفتم تازه لیسانسم گرفته بودم و پدرم دنبال خرید یک مغازه برایم بود معاف هم شده بودم چند میلیونی هم داشتم که تقریبا پول همان پراید بود ) خلاصه مطرح کردم و رفتیم خواستگاری مرجان لجباز . دو جلسه اول همه چیز خوب پیش رفت تا سومین جلسه خواستگاری که من به او گفتم : ببینید مرجان خانم رسم اینه که دو طرف درباره همه چیز صحبت می کنن جز یه چیزی که کم اهمیت هم نیست . البته حرفای منو توهین تلقی نکنید مثل اونبار که دختر خراب رو مطرح کردید . گفت نه راحت باشید . گفتم ببینید از روابط ج ن س ی هیچ صحبتی نمیشه و من و شما هم صحبتی در اینمورد نکردیم . گفت یعنی صحبت کنیم ؟ گفتم لازمه آخه . گفت گوش می کنم . گفتم لذتهایی که خدا توی روابط ج ن س ی و زناشوئی قرار داده خیلی متنوع هستن و متاسفانه بعضی زوجا چندان استفاده ای نمی برند . من تمایل دارم یا بهتره بگم مصمم هستم که توی این مورد شکر نعمت رو عملا و کاملا بجا بیارم .
گفت میشه این شکرگزاریتون رو شفاف تر بیانش کنید تا منم راحت تر بتونم تصمیم بگیرم ؟ گفتم می ترسم ولی میگم . ببینید منظورم اینه که مثلا ا ر ا ل ، آ ن ا ل رو فاکتور نگیریم . ( اون طفلک که مثل من شب و روز توی سایتهای – – – نبوده اصلا متوجه نشد چی میگم ) گفت من راجع به بعضی چیزا نمی تونم از مامانم راهنمایی بخوام خودتون لطف کنید واضح تر بگید بابا من هجده سالم بیشتر نیستا . گفتم ا ر ا ل یعنی س ک س دهانی یا س ا ک زدن و آ ن ا ل هم س ک س مقعدی از عقب البته منظورم مداوم نیست که عوارض داشته باشه . سرش پایین انداخت و حدود یک دقیقه هر دو ساکت بودیم . بالاخره خودش سکوت رو شکست و گفت بهم بر نخوردا دارم فکر می کنم چون جوابش حساسه یه عمر باید پاش ایستاد . اتفاقا خوشحالم شما اینقدر دقیق موارد لازم رو دارید عنوان می کنید . ولی اصلا برام هیچکدوم از این دو تا قابل تصور هم نیستش واقعا نمی تونم بپذیرم حتی اگه تنها هدف شما از ازدواج باشن . ( اینا رو در حالیکه قالی رو نگاه می کرد می گفت ) خیلی ناراحت شدم چون برای منم اصلا قابل گذشت نبود از طرفی هم نمی خواستم بعد مجبورش کنم یا خیانت کنم و جای دیگه ای به این خواسته هام برسم . بهش گفتم : حالا شما فکراتون بیشتر بکنید ما هیچ اختلاف نظری تا حالای صحبتامون نداشتیم حیفه به هم نرسیم منم که بیشتر از تمام دنیا شما رو دوست دارم . هشت ماهه . جواب داد : راستش هم خوشحالم هم ناراحت چون دل به دل راه داره و منم … ( دیگه مکث کرد بعد ادامه داد ) ولی اصلا فکرش نکنید که من راضی بشم واقعا نمی تونم با این وجود شب تماس می گیرم نظر قطعی رو بهتون میگم .
کمی خلاصه تر بنویسم ، شب جواب منفی قطعی داد و چند ماه بعد با پسری بنام میلاد عقد شد و پس از ده ماه زندگی با هم چون پسره دست بزن داشت ، جدا شدند ( توی این ده ماه هم روابط خانوادگیمان ادامه داشت یکبار هم مرجان با خود میلاد آمدند ) حالا دیگه مرجان شده بود یک ماهروی جوان ، جذاب و اپن که دیگه معنی خیلی چیزا رو لمس کرده بود اصلا هم ناراحت طلاقش نبود و هر چه پسره التماس می کرد اینبار دیگه هیچ فرصت دوباره ای بهش نمی داد .
البته از لحاظ ازدواج ، مرجان برای من هم تمام شده بود چون علاوه بر آن عدم توافقی که با هم داشتیم ، ازدواج قبلی او هم به آن اضافه شده بود ولی این مورد دوم برایم قابل گذشت بود و یکبار که با مادرش به خانه ما آمدند فقط من خانه بودم و به بهانه اینکه چند سوال کامپیوتری از مرجان دارم با او به اتاق خودم آمدیم البته مطمئن بودم بزودی مریم خانم هم به اتاق من می آید تعارفش هم کرده بودم . همون اول که تنها بودیم سریع ازش خواستگاری کردم . کمی صمیمی تر شده بودیم . گفت یعنی میلاد ( شوهر سابقش ) برات مهم نیست ؟ پرسیدم مخالفتش ؟ جواب داد : مخالفت که غلط کرده ازدواج گذشتم رو میگم . گفتم : نه جسم تو و نه روح تو با اون ده ماه زندگی تموم که نشدن . جواب داد : تموم نشدن ولی عوضم نشدن هنوز روی اون دو تا خواستت هستی ؟ گفتم اگه تو عوض نشدی من بدون هیچ تجربه ای عوض شده باشم ؟ معلومه که روی خواستم هستم . گفت : پس بدون تجربه هم اینقدر دوست داری ؟ شاید بدت بیاد شاید زیادی از خود بیخودت کنه خودت بگی نمی خوام . گفتم : یعنی اینقدر حرفه ای شدی ؟ یادمه حرفش هم که میزدی به قالی نگاه می کردی . گفت نه خیر حرفه ای نشدم اون بیچاره هم توی خماری موند ولی دیگه اندازه تو هم بهش اهمیت نمی داد . گفتم حالا نظر قطعی رو شب تماس می گیری بهم میگی ؟ گفت : چه خوب یادت مونده دوست داشتن یعنی این . آره چون هیچ اختلاف نظری تا حالای حرفامون نداشتیم حیفه . بیشتر فکر می کنم شب بهت تماس می گیرم . ( اونم حرفی که من توی جلسه خواستگاری اولیم زده بودم ، بکار برد )
هم اون شب که زنگ زد و هم چند بار دیگه نتونستیم با هم به توافق برسیم و بعد از عید 86 هم شده بود . یعنی از اواخر 83 تا حالا عاشقش بودم و دستم هم بهش نخورده بود روز به روز هم جذاب تر و خوشکل تر می شد بعد ازدواجش آرایش بیشتری هم می کرد و دیوونه کننده تر شده بود . توی این مدت گواهینامه رانندگی هم گرفته بود . یک روز منتظر تاکسی بودم که کاملا تصادفی مرجان جلوی من نگه داشت سوار شدم گفت هر چه باشه من سه جلسه اول ماشین راندنم رو از تو دارم . در راه فن پرایدش کار نکرد من راحت می تونستم درستش کنم اما حیفم می اومد به این زودی منو برسونه و بره برای همین گفتم این وقتی داغه نمیشه بهش دست زد کمی که خنک شد تا خونتون نرم رانندگی کن اونجا درستش می کنم . رفتیم و اتفاقا با آنکه من به خیال خالی بودن خانه شان هم نبودم ، دیدیم مریم خانم روی کاغذی نوشته : مرجان دایی رضام فوت کرده من وبابات و مهیار ( برادر بزرگتر مرجان ) خانه آنها هستیم ما احتمالا عصر یا غروب میایم تو برای خودت ناهار یه چیزی درست کن یا بخر اگر هم خواستی عصر بیا اونجا . ببین موبایلت هم چرا زنگ نمی خوره ؟
مرجان یادش اومد که موبایلش رو توی آرایشگاه جا گذاشته ولی فعلا ماشینش خراب بود و بی خیال موبایل شد منم حسابی خودم رو معطل ماشین کردم تا خوب مرجان گرسنه بشه بخواد ناهار بخوره . همون اول که رسیده بودیم خونه اونها ماشین رو توی حیاط برده بودیم تا همسایه هاشون منو نبینن . وقتی کار ماشین تمام شد مرجان با پررویی گفت خسته شدید حالا با خود ماشین برید خونه بعد ازتون می گیرمش . منم از اون پرروتر گفتم حداقل می گفتی بیام دستام بشورم فرمون ماشین خودت چرب نشه . گفت چرا ناراحت شدی آب که توی حیاط هستش من فکر کردم شستی به خدا . با خنده گفتم مرجان خانم فکر کردی ناهار هم خوردم ؟ گفت وای معذرت می خوام یه ربع به دو هست ؟ بیا داخل یه چیزی بخور به مامانت اینا هم بگی هنوز ناهار نخوردم برای ما زشته . بی تعارف و از خدا خواسته رفتم . نفهمیدم چه موقع زنگ زده بود که غذا آوردند . کباب کوبیده و ماست موسیر و نوشابه بود خوردیم و لذتبخش ترین و باور نکردنی ترین و فراموش نشدنی ترین ناهار عمرم هم بود .
مرجان اصلا دختری نبود که به این راحتی ها بشه ازش لذت برد و من هم جرات هیچ گستاخی نداشتم جز اینکه مودبانه به خودش بگویم و از خودش بخواهم تازه حساب گناه و … هم زیاد می کرد . شروع کردم گفتم مرجان من که می دونی چند ساله که دیوونه توام تو هم که یه بار گفتی دل به دل راه داره پس چرا دیگه اینقدر اذیتم می کنی . ببین اینا یاری خدا هست که همه شرایط رو ردیف کرده که الان من و تو بی هیچ قصد قبلی کنار هم باشیم می دونم دختر با ایمانی هستی و اهل روابط حرام و گناه نیستی ولی تو که باکره نیستی شوهردار هم نیستی منم که زن و بچه ندارم چه ازدواج موقتی از ازدواج موقت من و تو بجا تر و حلال تر . بیا و نه نگو که دیگه واقعا کشتی منو .
مرجان خیلی سعی می کرد خودش رو کنترل کنه و بی تفاوت نشون بده ولی بی تفاوت هم نبود . گفت : یعنی عقد موقت مخفی بدون اجازه بابام ؟ بعدشم کی خطبه می خونه ؟ خودت ؟ کاش زودتر می رفتی خونتون .
گفتم دختر من میگم چی تو میگی چی . مرجان منم پسرما شاید یه کم کنترلم رو از دست دادما ؟ ببین توی این لحظه هیچ پسری به این مودبی برخورد نمی کنه ها اونم با یه فرشته مثل تو واقعا سخته آدم بتونه حتی صبر کنه . گفت بابا حالا بتون صبر کنی تا ببینم رساله کجاست حداقل خودمون بخونیم .
اینو که گفت داشتم از شادی پر در می آوردم . آخه انتظار داشتم بیشتر از اینا ناز کنه . رساله رو آورد و خوندیم و محرم شدیم با کی ؟ با هلوی اپن 20 ساله منم 26 سالم شده بود ( سنهای الانمون ) . با اتمام خطبه چنان به لبهای هم چسبیدیم که انگار خیال جدا شدن نداشتیم . باقی ماجرای اون روز هم که حتما همه می دونید دیگه .
بعد از آنروز به یاد موندنی ، مرجان فقط مادرش رو به تدریج از قضیه با خبر کرد نه اینکه جریان اونروز رو به مادرش بگه فقط گفته بود فرهاد به من پیشنهاد ازدواج موقت داده منم اگه شما اجازه بدید چون از لحاظ جنسی نیاز دارم و فرهاد هم مورد مناسبی برام هستش می خوام قبول کنم . مریم خانم هم پذیرفته بود .
بعد از اطلاع مادر مرجان ، من فقط به همین منظور یک سوئیت رهن کردم و حدودا هفته ای یکبار اونجا من و مرجان با هم س ک س داشتیم البته روابط خانواده ها هم مثل قبل بودش و جز من و مرجان و مامانش هیچکس چیزی نمی دونست ناگفته نماند قبل از رهن خانه ، سه نفری به محضری هم رفتیم و من و مرجان رسما عقد موقت یکساله شدیم . راستی یادم نره بگم که مرجان با س ا ک هم هیچ مشکلی نداشت و بیخود اینقدر کلاس می ذاشت فقط میگفت قبلش هر دو دوش بگیریم و متقابل هم باشه . البته از مقعدی همچنان بی نصیبم گذاشت و اصراری هم نمی کردم و خیلی هم خدا رو شکر میگفتم که توی این موقعیت قرار گرفتم که بدون احساس گناه بتونم روابط جنسی سالمی داشته باشم .
از شانس بد من و شانس خوب مرجان هنوز دو ماه هم از ازدواج موقتمان نگذشته بود که در همون رفت و آمدهای خانوادگی ، پسرخاله خود من برای اولین بار مرجان را دید و نه یک دل و نه صد دل هزار دل عاشق این دختر شد . موقعیت و مشخصات خوبی هم داشت ازدواج اول مرجان هم اصلا براش مهم نبود . نمی دونستم چکار کنم مسلما مرجان ازدواج دائمش رو فدای ازدواج موقت با من نمی کرد . منم به ناچار با اینکه دلم نمی خواست ، جریان عقد موقتمون و اون سوئیت رهنی رو به پیمان ( پسرخاله ام ) گفتم . پیمان اولش خیلی ناراحت و حیرت زده شد ولی کمی فکر کرد و گفت : اینقدر زیاد می خوامش که اینم بی خیال . باکره که نیستش حالا تو هم روش . بگذریم ، این عاشقی پسرخاله ما باعث شد که من عجولانه و مصرانه برای ازدواج دائم از مرجان خواستگاری کنم و مرجان هم جواب بده که : از لحاظ خصوصیات ظاهری و موقعیتی هر دوی شما خوبید و در حد هم هستید ( اینو راست هم میگفت فقط پیمان دو سال جوانتر از من هست ) ولی دوست داشتن و خواستن آقا پیمان برام ثابت شده تر هستش چون با وجود خیلی چیزا بازم منو می خواد و دائم هم می خواد . آقا فرهاد بهتره شما هم گذشته با من رو فراموش کنید و به آینده با من فکر نکنید جواب منفی چندان هم شنیدن نداره که شما مایلید اون رو بیش از یه بار بشنوید .
( اینکه چقدر ناراحت شدم رو وصفش نمی کنم که شما هم ناراحت نشید چون جریان چند تا س ک س با مرجان هم وصف نکردم که لذتی ببرید . پس بی حساب میشیم ) فقط اینو بگم که من بیچاره بعد از 26 سال هم که دستم به جنس مخالف رسید ، آقا پیمان دیر اومد و زود هم بردش . هفتم شهریور 86 مصادف با میلاد امام زمان (عج) توی شهر صدرای شیراز به قول خود آقا داماد جشن ازدواج دائم و همیشگیشون هست . اگه تشریف ببرید ، خوشحال میشن . به هر حال مبارکشون باشه و خوشبخت بشن قسمت منم این بوده که به جنس مخالف معتادم کنه و تنهام بذاره . فرهاد از شیراز shiraziboy57@yahoo.co.in

6 پاسخ برای ازدواج پر ماجرای مرجان

  1. نويد می‌گه:

    خوشت مياد مردم رو با اين شماره هاي الكي سر كار بذاري ؟!

  2. نويد می‌گه:

    خوشت مياد مردم رو با اين شماره هاي الكي سر كار بذاري ؟!

  3. نويد می‌گه:

    دوتا داستان جديد بزار تو سايتت در ضمن سايتت به روز نيست عكس هاتم در پيته

  4. نويد می‌گه:

    دوتا داستان جديد بزار تو سايتت در ضمن سايتت به روز نيست عكس هاتم در پيته

  5. سعید می‌گه:

    خوشم اومد. داستانش خیلی بامزه بود.

  6. سعید می‌گه:

    خوشم اومد. داستانش خیلی بامزه بود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: