اولین سکس من با دختر ژاپنی

اوت 2, 2010

نخست باید بگویم که از نگاه املایی متن ذیل دچار اشکال می باشد معذرت می خواهم نخستین بار است که داستان می نویسم .
28 سال داشتم که به کشور ژابن برای گرفتن ماستری در دانشگاه توکیوآمده بودم. قبل از اینکه به این کشور بیایم ازدختر های این کشور خوشم نمی آمد دلیل ان این بود که فکر می کردم که شکل و صورت خوب ندارند مثل دختر های مغول ها می باشند ولی برعکس وقتی در ژاپن دیدم دختر های این کشور یکی از زیباترین دختر های جهان از نگاه اندام ظریفی جلد مثل آینه وقتی بخواهی به جلد شان نگاه کنی میتوانی که تصویر خود را بیبنی.خلاصه هرچه گفته شود در مورد زیبای دختر های ژاپنی بعد هم کم است.برای دانشجویان خارجی به مدت یکسال خوابگاه از طرف دانشگاه داده میشود در جریان تحصیل من هم در خوابگاه یک اطاق کوچک داشتم .

در جریان اقامتم در خوابگاه از اینکه زبان ژاپنی را نمی دانستم همرای ژاپنی های تماس زیاد نداشتم خلاصه اینکه تقریبا یک سال گذشت با مسول خوابگاه یک دختر زیبا بسیار زیاد باریک اندام خوش سلیقه بود آشنا شدم نامش مایکو بود . بصورت تصادفی بدون کدام نیت از اینکه من زبان ژاپنی را خوب نمی دانستم بخاطریکه هر وقت ایشان مرا در تمام موارد در قسمت تهیه اسناد ها کمک می کرد ایشان را دعوت به صرف ناهار کردم مایکو به کمال میل پذیرفت وقتی که مایکو به اطاق امد یک خوشبوی بسیار خوب و فیشن فوق العاده کرده بود از اینکه تابستان بود شلوار نیم تنه داشت از لای شورتش سینه های قشنگش خود را نمایان می کرد در جریان صرف نهار پاهایش را به پاهایم دو یا سه بار به شکل تصادفی تماس داد از زیر میز من را لرزه گرفته بود چون دفعه اول بود که پا های دختر به پا من تماس کرده بود دران موقع هم بسیار زیاد می ترسیدم بخاطریکه بعضی از رفقای من گفته بود که اگر دختر ژاپنی از شما شکایت کنند جریمه سنگین را متحمل می شوی و از کشور هم اخراج میشوی بنابراین صرف کمی فهمیدم که این دختر از من خوشش می آید مگر من در هیچ صورت جرات ان را نداشتم خلاصه بعد از ان روز هر روز که به طرف دانشگاه میرفتم اول میرفتم با او احوال پرسی می کردم بعدا بسوی دانشگاه می رفتم . همرای من بسیار احساس راحتی می کرد وقتی مرا می دید ار دفتر خود بیرون می شد باهم صحبت می کردیم .

یک روز گفت می خواهم شما را دعوت کنم در همین روز های نزدیک گفت شما می پذیرید من گفتم در صورت کار نداشته باشم به کمال میل می پذیرم. رمضان بود من در نماز تراویح بودم که اولین زنگ او امد من چون شماره اش را نداشتم جواب ندادم فکر کردم که شماره کدام نفر دیگر است. روز بعد که مرا دید گفت من به شما زنگ زدم مگر شما جواب نه دادید معذرت خواهی کردم به شماره اش را گرفتم که اگر دفعه بعد زنگ بزند به شماره ان را جواب بدهم دوشب بعد در اطاق خود مصروف مطالعه بودم که زنگ او امد از من دعوت به صرف نان شب کرد من قبلا نان شب را خورده بودم چون در ان موقع رمضان بود به ایشان گفتم که من قبلا نان خورده ام گفت بیا دوباره با هم نوش جان می کنیم چون دفعه اول بود که از طرف دختر در طول عمر خود دعوت شده بودم گفت خوب همن حالا می آیم گفت ساعت 10 شب بیا من حیران شدم که حالا ساعت 7 بچه است چرا ساعت 10 شب من بیایم خلص ساعت 10 شب در محل ملاقات رفتم مایکو را دیدم که خود را بسیار آراسته و بسیار زیاد زیبا شده بعد از احوال پرسی مایکو گفت که به ارزان ترین رستورانت می رویم من گفت چشم هر کجا که شما مایل باشید. رفتیم به رستوران در ان جا ایشان غذای ژاپنی که بنام تمپوره را فرمایش دادن برعلاوه ان بیر هم من گفتم که من مسلمان هستم نمی خورم من اب میوه نوشیدم. دست های خود را بالای ران ان گذاشته بودم کدام عکس العمل نشان نمی داد بلاخره بعد از صرف طعام ساعت 11:30 بجه شب بود از رستوران بیرون آمدیم. حدودی 20 دقیقه پیاده گردی کردیم که دوباره گفت میخواهم که یک رستوران دیگر برویم در رستوران دوم دوباره مایکو بیر نوش جان کرد و کمی چشم هایش خمار شده بود.

رستوران در طبقه پاین بود در راه زینه گفتم باید شما را کمک کنم که از زینه به آسانی بالا شوید ممانعت کرد ساعت 12:20 بود من به فکر کشور خودمان از مایکو خواهش کردم که برو خانه که ناوقت شده فردا دوباره 8 بجه وظیفه می ایی کم خواب نشوی مایکو خاموش بود در جریان یک فکر در کله ام گشت بیا جرات کن به بهانه خداحافظی رویش را ببوس این کار را کردم دیدم عکس العمل نشان نداد دوباره دیدم که به طرف خانه خود نرفت گفت میروم دوباره از مایکو سوال کردم که چند کیلوگرام وزن داری او گفت من نمی دانم من گفتم که یک دفعه من چک کنم دستم را به دور کمرش حلقه کردم وی را بلند کردم بابلند کردن از لب هایش بوس گرفته بوسه به یک لب چوشی پرخاطره تبدیل شد Hن لب چوشی به مدت یک یا دو دقیقه در راه عام صورت گرفت من و مایکو هر دو بخود شده بودیم مایکو مرا هل داد. من عاجل ازش معذرت خواستم که نکند که از من شکایت نکند ار پولیس دوبار ازش خداحافظی کردم ار لب هایش بوسه گرفتم. حالا او مرا محکم گرفته هر چه می گفتم که برو که فردا وظیفه ات ناوقت نشود هیچ اعتنا نمی کرد گفت من شما را تا یک قسمت رهنمایی می کنم که خوابگاه را گم نکند خوب من هم قبول کردم در بین راه دو یا سه بار باهم لب چوشی فوق العاده کردیم بلاخره گفتم که ساعت 1:30 بجه شب است برو که خانه ناوقت می شود در اثنا او گفت درست است با هم یک لب چوشی 5 دقیقه ای کردیم در این جریان من انزال شدم چون دفعه اول بود که من این کار را کرده بودم مایکو بی حال شده بود خود را در بغل من انداخته بود بعد گفتم که حالا برو که ناوقت شده در حدود 2 بجه شب بود او گفت بیا که برویم نزدیکی یک معبد بودایی. من نمی دانستم که مطلب آن چی است.

در ان جا که رفتیم الت تناسلی من را ساک زد دوباره شخ شد استاده او را کوس کردم چون دفعه اول من بود من زود دوباره انزال شدم او ارضا نشده بود از من خواهش کرد که بریم هوتل بگیریم یک بار دیگر با هم عمل جنسی کنیم من گفتم هوتل نمی گیرم بیا که برویم که در اطاق من او موافقت کرد باهم در اطاق خوابگاه او زیاد می ترسید مبادا دانشجویان دیگر او را ببیند من گفتم که حالا همه خواب هستند وقتی که داخل اطاق شدیم برای اولین بار قشنگ ترین زیباترین اندام سینه و آلت تناسلی زن را دیدم بصورت زنده واقعا بهترین بود بسیار زیاد هر دو ما هیجانی بودیم هر دو ما خود را در اغوش همدیگر انداختیم تا توانیستیم از همدیگر را بوسیدیم چون من دو دفعه انزال شده بودم آلت من خواب بود مایکو شروع به ساک زد کردن به گذاشتن دهن خود به الت تناسلی من شخ شد شروع کردم به تلمبه کردن بسیار زیاد کیف کرد در ان موقع می گفتم کاش برای همیش همین شب باشد او هم ارضا شد من هم ساعت سه نیم شب بود که در اغوش من خوابید من زیاد به تشویش بودم چی قسم حالا تا خانه اش او را برسانم خانه اش یک ساعت راه بود فردا من حسابی کار داشتم در این موقع بود که ساعت من زنگ زد به سحری او هم از خواب بیدار شد و رفت من هم رهنمایی کردم او دیدم که حالت اش بهتر است میتواند که برود تا خانه او را رها کردم بعد از ان 7-8 دفعه با هم سکس داشتیم از اینکه من از آنجا کوچ کردم و آپارتمان من زیاد دور بود و او هم زیاد مصروف بود نمی شد که باهم قرار ملاقات بگذارم.


داستان سکس علی با یه دختر بچه

ژوئیه 20, 2010

سلام من علي هستم و 20 سالمه … ميخواستم سكس خودم رو كه با يه دختر بچه بود رو واستون تعريف كنم … 5 سال پيش يكي از فاميلاي خيلي دورمون اومدن و تو كوچه ما يه خ.نه اجاره كردن و هر چند شب يك بار ميو مدن خونه ما واسه مهموني و شام و از اين حرفها … دو تا دختر دارن … فاطمه كه 9 سال و مينا كه 5 سالش بود … فاطمه خيلي بامزه و خوشكل بود و خيلي هم باهوش حرفهايي ميزد كه من بلد نبودم … يه روز كه خيلي هشري بودم فاطمه اومد خونمون تا با خاهرم بازي كنه . وقتي ديدمش به اين فكر افتاذم كه باهاش يه حالي بكنم ولي نميدونستم چطوري .. تا اون موقع با هيچ دختري حرف نزده بودم چه برسه به اينكه سكس كنم … تو همين فكرا بودم كه ياد عكساي سكسيم افتادم و با هر بد بختي بو يه جوري كه كسي نفهمه صداش كردم و بردمش تو حياط خلوت و بهش گفتم كه يه چيزي بهت نشون بدم به كسي نميگي ؟‌ گفت نه … من يه احساسي داشتم . نمي تونستم راحت نفس بكشم … بعد بهش چند تا عكس زنهاي لخت نشون دادم و اون يهو گفت اااا و بهد به من نگا كرد و يه خنده شيطنت آميزي كرد و عكسا رو نگا كرد و من هم كسشو يكم ماليدم … بعد از اون روز خيلي خونمون ميو مد و هر وقتي كه ميشد يا بهش عكس نشون ميدادم يا كشس رو ميماليدم يا اون به كيرم دست ميزد … تا اينكه يكي از فاميلامون فوت كرد و پدر مادرم هم رفتند شهرستان و چون خواهرم تنها بود فاطمه اومد كه پيش اون باشه … خواهرم حالش بد بود و گرفت خوابيد و من و فاطمه هم با هم ور ميرفتيم … كنار هم دراز كشيديم … فاطمه شلوارش رو كشيد پايين و من هم كيرم رو ماليدم به كسش تا آبم اومد و بعد بوسيدمش و پاشد رفت خونشون … يه روز كه خونه ما كسي نبود تو كوچه ديدمش داشت بازي ميكرد بهش يواشكي گفتم كه بياد خونه ما و اونهم اومد و بهش گفتم كه بريم بالا تا كسي نيومده ولي اون گفت ميان مارو ميبينن بريم زير زمين و من هم بردمش زير زمين و يكم كه با كسش ور رفتم ياد حرفاي يكي از دوستام كه يه فيلم سوپر ديده بود افتادم كه ميگفت مرده كس زنه رو ميليسيد و منم كسش رو ليسيدم … اون جلوم وايساده بود و شلوارش رو كشيده بود پايين و من جلوش نشستم و لاي كسش رو ميليسيدم … خيلي با هال بود انگاري داشتم ژله ليس ميزدم … كسش خيلي كوچولو و با هال بود … بعدش بهش گفتم كه رو ميزي كه تو زير زمين گزاشته بوديم خم بشه … اونم بالا تنش رو رو ميز گزاشت و پاهاش از ميز آويزون بود … نميدونم چي شد كه به كيرم تف زدم و يهو بي مقدمه كردم تو كونش … سركيرم كه رفت تو سرش رو آورد بالا و مستقيم جلو رو نگاه كرد و يه نفس عميق كشيد و يهو داد زد و گفت آآآآآآآييييييييي … دستش رو آورد كه نزاره من بيشتر فورو كنم كه دستش رو گرفتم و يه كم ديگه فشار دادم كه جيقش بلند شد و زد زير گريه و گفت ول كن دردم اومد كسافت و خاست از رو ميز بلند شه كه كمرش رو فشار دادم و نزاشتم بلند بشه و كيرم و تا ته كردم تو و اون هم هي جيق ميزد و گريه ميكرد و من فقط كيرم رو كه تو كونش بود رو نگاه ميكردم و عقب جولو ميكردم و فاطمه هم گريه ميكرد و ميگفت ولم كن دردم مياد . به مامانت ميگم و از اين حرفا … من حس كردم آبم داره مياد و موقع بيرون آوردن يه كمي آبم ريخت تو كونش و يه كمي هم لاي پاش و بقيش هم ريخت رو زمين و من هم فاطمه رو ول كردم و داشتم كيرم رو تميز ميكردم … وقتي برگشتم ديدم داره كونش رو ميماله و منو مظلومانه نگا ميكنه و آروم گريه ميكنه .. بعد با گريه گفت دردم اومد . مگه نگفتم ولم كن . به مامانت ميگم اذيتم كردي و زد زير گريه و شلوارش رو كشيد بالا و رفت بيرون … همه اينا همش تو كمتر از 3 دقيقه طول كشيد و من هنوز هم گيج بودم … بعدش رفتم بيرون و يه چيزي خوردم و بعدش يادم نيست چي شد … ولي ديگه فاطمه باهام حرف نزد و ديگه نكردمش … به كسي هم چيزي نگفت !…… همين …….


مینا خانم همسایه عزیز

ژوئیه 16, 2010

داستان از آنجا شروع میشه که ما به منزل جدید نقل مکان کردیم که اسم من در این داستان سیامک است . پدر و مادر من کارمند و من دانشجو و خواهرم خانه شوهر ……….در همسایگی ما خانواده ای بودند که خیلی مرفه و به قول خودمون با کلاس بودن ( که توپ تکونشون نمیداد از نظر مالی ) خانم خانه 35 ساله دختر 20 ساله ویک دختر 16 ساله در ضمن من هم یک خواهر 24 ساله دارم که خانه شوهر است و خودم هم 21 سال دارم . یک روز که از دانشگاه آمدم خونه دیدم زن همسایه که اسمش را مینا میذارم ( بخاطر آبرو ) در خانه ماست بعد از سلام و علیک مامانم گفت مینا خانم همسایه ما هستند و یادش رفته کلید منزل را برداره و پشت در مونده و من از ایشان دعوت کردم بیاد منزل ما تا تو بری یک کلید ساز بیاری تا درب را باز کنه ، من هم با اخم رفتم سراغ کلید ساز ……

در راه به مینا خانم فکر میکردم خیلی باکلاس و خوشگل و بر خلاف سنش که 35 سال داره به 25 ساله ها میخورد در ضمن اندامش خیلی قشنگ بود من از روی مانتو برجستگی باسنشو حس کردم و همینطور برجستگی سینه هاش ( من خیلی باسن و پستان را دوست دارم . نمیدونم چرا شاید از اینکه پدر بزرگم اهل قزوین بوده ) قفل ساز آمد و در را باز کرد و گفت چه قفلی بندازم من هم گفتم صبر کنید تا بپرسم آمدم خونه خودمون و از مینا خانم پرسیدم کلید ساز میپرسه چه قفلی بندازم که مینا خانم گفت من میام بهش میگم که من گفتم شما زحمت نکشید فقط بگید چی بندازه من بهش میگم چون ایشان غریبه هستند مرد باهاش صحبت کنه بهتره دیدم یک نگاه عمیقی به من کرد و گفت باشه بگو پولش مهم نیست قفلش ایمن باشه من آمدم و گفتم بهترین قفلت را بنداز قفل را عوض کرد و کلید را به من داد و من پولش را حساب کردم و رفت آمدم منزل و دسته کلید را دادم مینا خانم خیلی تشکر و معذرت خواهی کرد به خاطر اینکه مزاحم ما شده بود و دست کرد از کیفش کلی پول در آورد و گفت چقدر شد و من گفتم قابلی نداره و هر چه اصرار کرد من نگرفتم و در آخر گفتم بعد از آقاتون میگیرم و خداحافظی کرد و رفت من متوجه شدم با این کار خیلی از من خوشش آمده……..

تا اینکه فردا که از دانشگاه آمدم منزل مادرم گفت مینا خانم رفته قفل را قیمت کرده و پول را آورده و گفت از سیامک خیلی تشکر کن پول را شمردم دیدم دو برابر پولی است که من دادم ولی به مامانم چیزی نگفتم ، یک هفته از این ماجرا گذشت که ساعت 10 شب بود زنگ خانه به صدا در آمد مادرم در را باز کرد و بعد از چند دقیقه آمد و گفت سیامک مینا خانم بود گفت دخترش چند تا سوال ریاضی داره اگه میشه سیامک فردا بعد از ظهر بیاد منزل ما من هم با اخم به مامانم گفتم باشه و در دل از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم روز موعود فرارسید و قبل از رفتن حمام گرفتم و تیپ کردم و رفتم در خونه و زنگ زدم در باز شد و مینا خانم در را باز کرد خدای من چه تیپی کرده بود یک تاپ نارنجی و شلوار لی با ناز و عشوه گفت خوش آمدی آقا سیامک تو که به ما افتخار نمیدی و من باید با این بهانه ها تو را دعوت کنم من می خواستم همان جا بغلش کنم و ببوسمش که روم نمی شد و تازه فهمیدم درس دخترش بهانه بود گفتم پس سوالات ریاضی دخترت الکی بود گفت نه سوال داره ولی در کل خواستم از محبت آنروزت تشکر کنم و بگم چرا پولشو نگرفتی که من گفتم پول قابل شما را نداره شما جون بخواه همینطور به من خیره شد گفتم نکنه ناراحت شده که گفت از روزی که تو را دیدم فهمیدم پسر خوبی هستی و ازت خوشم آمد و با آن کارت منو شرمنده خودت کردی که من گفتم که تو دو برابر پول قفل را دادی چرا ؟ که گفت عزیزم تو دانشجو هستی و نباید ولخرجی کنی من هم مات و مبهوت لبهای غنچه شدش را نگاه میکردم در ضمن راست کرده بودم و از روی شلوارم معلوم بود که چشمش به آن افتاد و گفت خودتو اذیت نکن زیاد و یک سوال ازت میکنم دوست دارم جوابمو راست بگی گفتم بگو راستشو میگم گفت دوست دختر داری ؟ فکر کردم چی بگم اگر راستشو میگفتم که دارم اون میپرید در ضمن دوست دختر دانشجو کجا این هلو کجا ( فرقش زمین تا آسمونه ) گفتم داشتم ولی یکسالی است که شوهر کرده و الان با هیچ کس نیستم گفت باور کنم گفتم آره گفت باور کردم چون از چشمات فهمیدم خیلی حشری هستی فقط باید قول بدی به کسی نگی با من دوست هستی فقط ما همسایه هستیم در همین موقع دخترش آمد سلام کرد و گفت پانته آ دختر دومم هست و از تو سوال ریاضی داره که بلند شد گفت من شربت و میوه بیارم و شما درس را شروع کنید ، خدای من پانته آ هم مثل مادرش ناز و خوشگل بود یک تی شرت آبی و شلوارک پاش بود سینه برجسته و کوچک و باسن نقلی قشنگ ولی مامانش چیز دیگری بود……..

بعد از یاد دادن ریاضی و موقع خداحافظی گفت لطفا شماره مبایلتو بده که برای درس دادن دیگه مزاحم مامانت نشم و شماره را دادم و خداحافظی کردم موقع دست دادن با انگشت کف دستمو قلقلک داد که دوباره راست کردم و آمدم و دوباره رفتم حمام البته مامانم خانه نبود چون اگه بود روم نمیشد در عرض دو ساعت دو بار برم حمام……
چند روز از این ماجرا گذشته بود که داشتم تو خونه شام می خوردم مبایلم زنگ زد گوشی را برداشتم دیدم صدای قشنگی از آن طرف میگه آقا سیامک خودتی گفتم بله بفرمائید گفت معلومه سرت شلوغه منو نشناختی ، گفتم نه والا ……… یکدفعه متوجه شدم مینا است ( آخه برای اولین بار بود از طریق تلفن با هم صحبت میکردیم ) بهش گفتم مینا خانم افتخار دادی زنگ زدی به خاطر همین ذوق زده شدم و زبونم بند آمده که چی بگم ، گفت خیلی پشت تلفن زبان داری معلومه مخ هر چی دختره میزنی و خندید و گفت خواستم ببینم مامانت اجازه میده یک شب مهمونی بری خونه کسی ، حدس زدم خونه خودشو میگه گفتم تا کی باشه گفت اجازه داری یا نه؟ گفتم آره ، گفت چهارشنبه منزل من دعوتی گفتم مگه تنهائی گفت بله محسن ( شوهرش ) مسافرت خارج از کشور رفته و بچه ها را میبرم خونه مامانم اینا و شب به بهانه ای میام خونه خودم که با تو باشم متوجه شدی سه روز دیگه چهارشنبه که فرداش هم تعطیل رسمی بود ، متوجه شدم خوب نقشه کشیده خداحافظی کرد و من کف کرده بودم ……..و منتظر آن روز که دلی از عزا در بیارم چون اصلا فکر نمی کردم روزی با خانم به این باکلاسی آشنا شوم و بتونم باهاش حال کنم ، از همان روز به مادرم گفتم با دوستانم چهارشنبه شب میریم توچال و پنجشنبه برمی گردیم ….. چهارشنبه مینا زنگ زد و گفت ساعت 9 شب به یه بهانه ای میام خونه و تو هم 9 به بعد بیا گفتم میشه زودتر بیای چون من گفتم میرم کوه و اگر ساعت 9 بیام بیرون مامانم شک میکنه گفت مسئله ای نیست من کلید یدک منزل را به تو میدم تو هر موقع خواستی برو منزل تا من بیام ، گفتم دمت گرم که هوای منو داری .

قرار شد ظهر بیاد منزل و کلید را در جاکفشی جلو آپارتمانش بذاره و من از آنجا بردارم ، در ضمن هر موقع تلفنی صحبت میکنیم آنقدر ناز و عشوه میاد که نزدیکه من آبم بیاد……….خلاصه روز موعود رسیدساعت 6 شد من لوازم کوه را برداشتم و آمدم بیرون زود در جاکفشی را باز کردم و کلید را بداشتم ( ما و مینا خانم در طبقه دوم هستیم ) در را باز کردم داخل شدم وای چه منزل قشنگی ، همه چیز ست بود متوجه شدم زن با سلیقه ای است ( موقع تعویض کلید من همش دم در بودم و داخل را ندیدم ) نشستم روی مبل و تلویزیون را روشن کردم در ضمن چشمم به یادداشت روی میز افتاد که نوشته بود » خوش آمدی آقا سیا مک در یخچال همه چیز است از خودت پذیرائی کن تا من بیام در ضمن اگر تلفن زنگ زد جواب نده » همه چیز تا الان خوب پیش رفته بود در کانال های ماهواره دنبال فیلم سکسی گشتم دیدم زوده و از فیلم سکسی خبری نیست چون می دونستم 4 ساعت باید منتظر باشم خودمو مشغول کردم در همین حال مبایلم زنگ خورد دیدم مینا است گفت خوبی من تا یک ساعت دیگه میام چون بچه ها را بردم خونه خواهرم و چون با خواهرم راحت هستم زودتر میام و خداحافظی کرد من گفتم آخ جون حوصله ام سر نمیره ، ساعت 9/20 دقیقه بود آمد همون جلو در بغلش کردم و ازش لب گرفتم گفت صبر کن بذار برسم بعد شروع کن
گفت من یک دوش می گیرم رفت حمام گفت تو نمیای گفتم الان حمام بودم
ده دقیقه طول کشید تا از حمام بیرون آمد وای چه هیکلی ، چه باسنی ………….
رفت اطاق تا لباس بپوشه بعد از چند دقیقه با یک تاپ و شلوارک آمد نصف سینه هاش بیرون بود سینه هاش از یک مشت بیرون میزد آخ جون ممه ،
من چون مامانم منو زود از شیر گرفته عقده ای شدم و ممه میخوام……………
از آشپزخانه ویسکی و کلی مخلفات آورد و گفت زحمت ریختنش با تو من دو پیک ریختم ، لیوان را نصفه کردم با خنده گفت چه خبره می خوای منو کله پا کنی و بلا سرم بیاری گفتم نه نم نم میخوریم من پیک اول را یکضرب خوردم و او نم نم می خورد من پیک دوم را ریختم و خوردم گفت سیا جان عجله نکن تا صبح وقت داریم گفتم چشم ، ازش پرسیدم چی شد منو پسندیدی گفت از روز اول دیدم پسر با حیا و نجیبی و سالمی هستی و حیض نیستی در ضمن با اون کارت ( کلید سازی ) نظر منو جلب کردی و دیدم با مرام هم هستی و میشه روت حساب کرد
لیوانش تمام شد دوباره ریختم گفت بسه و آمد تو بغلم لب رو لب و کمر و باسنشو می مالیدم توی بغلم ولو شد و داشت از حال می رفت گفت بریم تو اطاق بغلش کردم و رفتیم تو اطاق خواب تا پشو در آوردم و شروع کردم با زبون نوک سینه هاشو خوردن وای چه سینه های برجسته و سفتی متوجه شدم شوهرش اصلا سینه دوست نداره همینطور میمکیدم و آخ و اوخ مینا شروع شد آمدم پا ئین روی شکم و نافشو شروع به خوردن کردم زبونمو تو نافش کردم و می چرخوندم آمدم پائین تر و شلوارک و شرتشو با هم در آوردم زبونموکردم رو چوچولش و شروع کردم به خوردن دیدم کسش خیس است متوجه شدم ارگاسم شده متوجه شدم خیلی حشری است و صداش تا 100 متری میرفت گفتم یکم یواش گفت دست خودم نیست همینطور زبون را توی کسش می چرخوندم و سرمو گرفته بود و فشار میداد رو کسش ، پاهاشو آوردم بالا و زبونمو کردم تو سوراخ کونش و چرخوندم صداش بلند شد متوجه شدم خیلی خوشش میاد در اوج لذت بود و داشت از هوش می رفت و من ادامه دادم تا اینکه گفت بسه مردم پاهاشو آوردم پائین گفت تو نمی خوای لخت بشی دیدم راست میگه هنوز لخت نشدم گفتم ببخشید یک لحظه برم دستشوئی آمدم از جیبم اسپری بی حس کننده که آماده داشتم برداشتم و به کیرم و زیر تخمام زدم و دستمو شستم و برگشتم تا آمد کیرمو بگیره گفتم زوده من هنوز کارم تموم نشده و رفتم لبشو شروع کردم به مکیدن و زبونشو خوردن بعد رفتم سراغ لاله گوشش و شروع کردم به مکیدن وای خدای من صداش بلند شد متوجه شدم دو چیز بیشتر از همه حشرشو بالا میبره : یک لاله گوش و لیسیدن کونش ………
گفت حالا نوبت من ، بلند شدم کیرمو گرفت و گفت آخ جون چه کیر کلفتی داری شروع به لیسیدن کرد خیلی وارد بود چون اصلا دندونش به کیرم نمی خورد ( من یک دوست دختر داشتم موقع ساک زدن دندوناش پدر کیرمو در می آورد ) گفت حیف این کیر نبود به من نمیدادی گفتم نوش جونت مال تو و ساک زدن را تند کرد و کیرمو تا ته توی حلقش میکرد و قربون صدقش میرفت بعد از چند دقیقه گفت بذار توش ولی یواش یواش گفتم چرا ؟ گفت 6 ماهه به شوهرم کس ندادم گفتم چرا ؟ گفت بعد بهت میگم ، سرشو کردم توش و چرخوندم و می آوردم بیرون و میکردم تو و کمی داخل کردم آخ و اوخش شروع شد و هی میگفت بکن فشار بده جرم بده ……راست میگفت خیلی تنگ بود اصلا توش نمی رفت با هر زحمتی بود تا نصفه توش کردم و عقب جلو میکردم فکر می کنم دوباره اورگاسم شد چون کیرم خیس شده بود فشار را بیشتر کردم با دستش پامو فشار داد به عقب و گفت یواش دردم گرفت کیرمو در آوردم و گفتم برگرد گفت از کون ؟ نه چون تا حالا تجربه نکردم گفتم من راهشو بلدم دردت نمیاد گفت چطوری گفتم با کرم ، گفت دوست دارم ولی از دردش میترسم چون یکی از دوستام از کون داده بود و میگفت تا یک هفته نمی تونستم راه برم گفتم من بلدم دردت نمیاد گفت سیامک تو مگه قزوینی هستی ؟
گفتم آره کرمت کجاست گفت روی میز توالت با دست نشون داد کرم را برداشتم قمبل کرد وای چی بگم نزدیک بود سکته کنم کون به این قشنگی و خوش فرم ندیده بودم شروع کردم به لیسیدن و زبونمو کردم داخل سوراخ کونش و شروع کردم به زبون زدن و خوردن خیلی خوشش می آمد و خودش هم کونشو می چرخوند دوباره آه و نالش شروع شد بعد یکی از انگشتامو کرم زدم کمی هم به سوراخش مالیدم و انگشتمو کردم تو و شروع به چرخوندن کردم هی فرو میکردم و بیرون می کشیدم و می چرخوندم حس کردم خوشش میاد …
بعد از چند دقیقه دو تا انگشتمو کردم تو کونش و عقب و جلو می کردم حس کردم کمی باز شده انگشت را در آورده و کمی کرم به سر کیرم زدم و گفتم مینا جون آماده ای با ناز گفت سیا جون خیلی کلفته دردم میاد گفتم صبر کن خوشت میاد گفت باشه ولی یواش ، گفتم به چشم سرشو گذاشتم دم سوراخ کون کمی فشار دادم یک ذره رفت جلو و گفت آخ گفتم جون ، دیدم خودشو جمع کرده گفتم عزیزم عضلاتت را شل کن کمی شل کرد و شروع به چرخوندن روی سوراخ کون کردم و کمی فشار دادم گفت یواش کیرمو در آوردم گفتم نمی زاری گفت می ترسم بیا بکن تو کوسم گفتم حیف این کون نیست که آب توش نریزی دیدم چشاش شهلا شده و آخر لذته ، دوباره سر کیرم کرم زدم و سرشو گذاشتم دمش و کمی فشار دادم دیدم پاهاشو باز باز کرده که بره توش با فشار سرش رفت تو گفتم دیدی رفت شروع کردم به چرخوندن و کمی فشار یواش یواش ریتم تلمبه را شروع کردم و عقب و جلو میکردم حس کردم خوشش آمده هی میگفت فشار بده بده صدای آخ و اوخش شروع شد من هم دستمو بردم و با سینه هاش بازی میکردم و فشار میدادم نصف بیشتر کیرم رفته بود تو کونش و جالب اینکه خودش عقب و جلو میکرد من خیس عرق شده بودم و در اوج لذت با کمی فشار تا آخر توش کردم و تلمبه زدن را سریع کردم همینطور که قمبل کرده بود گفتم یواش یواش بیا عقب و من به پشت روی تخت میخوابم
درست به پشت روی من بود و من هم مسلط به سینه هاش و تلمبه میزدم گفت دردم گرفت فکر کنم کیرم به سقف کوسش برخورد کرده بود متوجه شدم راست میگه همینطور که روی من خوابیده بود گفتم برو بالا و دو دستمو بردم زیر کونش و او بالا و پائین میکرد بعد از چند دقیقه حس کردم داره آبم میاد بهش گفتم مینا جون داره آبم میاد بریزم توش گفت نه عزیزم می خوام بخورمش دفعه بعد بریز توش تا اینو گفت دیدم داره میریزه هولش دادم جلو و برگشت و گرفت کرد تو دهنش و من صدام رفت هفت آسمون تمام آبمو قورت داد و افتاد روتخت و من بغلش کردم فکر می کنم 15 دقیقه تو بغل هم بودیم چون اصلا حال بلند شدن نداشتیم به مینا گفتم بلند شو دوش بگیر سر حال بشی گفت باشه ولی با هم من هم از خدا خواسته گفتم بریم گفت من نمیتونم بلند شوم باید بغلم کنی گفتم به روی چشم و بغلش کردم بردم داخل حمام دوش ولرم را باز کردم و دو تائی زیرش نشستیم ، گفتم دراز بکش پشتتو ماساژ بدم روی شکم دراز کشید و شروع به ماساژ دادن کردم دیدم کمی حالش داره جا میاد گفت تا حالا هم چین حالی نکرده بودم یعنی در عرض 2 ساعت 4 بار اورگاسم بشم دستت درد نکنه سیامک ……..همینطور که ماساژ میدادم رسیدم روی باسن و شروع کردم به تکان دادن اون و مثل سیلی زدن میزدم روش و خیلی حال میداد مینا هم با همه بی حالی خوشش می آمد …….
از حمام آمدیم بیرون از گرسنگی داشتم ضعف میکردم گفت الان برات غذا آماده میکنم خلاصه غذا آماده شد خوردیم و رفتیم خوابیدیم توی رختخواب خیلی با هم صحبت کردیم مهمترین چیزی که منو ناراحت کرد گفت ما اقدام کردیم برای مهاجرت به کشور کانادا و تا یک سال آینده کارمون درست میشه و میریم و اینکه بعد از شوهرم اولین کسی بودی که باهاش سکس داشتم…… صبح زود هم بیدار شد و رفت و به من گفت هر موقع خواستی برو من هم ساعت 9 صبح رفتم منزل که مثلا از کوه برگشتم ، خلاصه اینکه هر موقع میتو نست برنامه می چید تا اینکه روز موعود فرا رسید و آنها می خواستند بروند کانادا ، منو دعوت کرد در یک رستوران و کلی کادو هم برام خریده بود و گفت الان مشخص نیست که ما کجا اقامت میکنیم ولی شماره تلفن خواهرمو بهت میدم از او در باره من بپرس ونگران نباش خواهرم ( مهشید ) که سه سال از من کوچکتره از دوستی ما خبر داره در ضمن من با اون خیلی راحت هستم و تمام جیک و پوک همدیگرو میدونیم و دیدم داره گریه می کنه و می گفت ای کاش زودتر با تو آشنا می شدم و ……….گفتم بیام فرودگاه گفت نه همه اقوام هستن و خوبیت نداره و اینجا با هم خداحافظی می کنیم منو خواست ببوسه دید همه نگاه می کنن گفت تو ماشین …………. تو ماشین منو بغل کرد و دو تائی گریه کردیم ،


زهرا جنده محل

ژوئیه 13, 2010

من سامان تو یکی از محله ها شیرازم. این داستان مال یه مدت پیشه
یه دختر تو محله داریم اوایل خیلی قیافه ی تخمی و مثبتی داشت معمولا تو پارک میدیمش
یه مدت پاپیچ من شده بود بخاطر قیافه و تیپش خوشم نمیومد. خلاصه یه روز دیدم تیپ عوض کرده و یک تیکه جنده شده که نگو و نپرس. طوری که از تو پارک رد میشد میدیدمش شق میکرم
وقتی دیدم اینجور شده رفتم تو نخش اونم که همه فکر و ذکرش شده بود کیر من هر روز میخاستم برم سر کار میومد سر کوچه ما رو دید میزد تا اینکه شماره دادیم و شماره گرفتیم و زنگ میزد کسشعر میگفت
نا گفته نمونه یه مدت یکی از پسر ها محلمون مهرداد دنبال این کسه افتاده بود. ما هم دیدم خودش اومده طرفمون چیزی که همه ارزوشو دارن از خدا خواسته یه بار تو کوچه داشتم رد میشدم دم در بود صدام زد که برم تو آخه تنها بود. منم زود رفتم تو دست تو دست هم کلی سرپا مالوندمش واییییی نمیدونید چه سینه های داشت سفت اندامش هم نه زیاد چاق نه زیاد لاغر دستم رو که گذاشتم رو شکمش یکم شکم داشت دلم میخاست کیرمو همونجا در بیارم بکشم رو نافش و سینه هاشو گاز بزنم اما نذاشت گفت ممکنه مامانم اینا سر برسن من که داشتم از کیردرد میمردم انگار دیوونه ها چسبیدم بهشو از رو شلوارکی که پاش بود اینقدر کون کوچولوشو مالوندم که اه اه ش در اومد و یدفه از ترس خر شد و نذاشت ادامه بدم کردم بیرون
ما هم مثل کیر سگ افتادیم بیرون و گفتم باشه برا یه وقت دیگه
منم رفتم اونروز همه فکر و ذکرم شده بود کون این جنده خانوم
فرداش شنیدم مهرداد هم ما منو دیده بود رفتم تو و یکم دهن لقی کرده بود همه محل فهمیده بودن
تا اینکه
یه روز داشتم میرفتم سر کار
دیدم باز سر کوچه هست منم که از جریان اونروز دیگه هرروز به فکش جق میزم با اسرار گفتم بیاد داخل.
گفت مگه خونه خالیه
گفتم نه همه خوابن
نمیخاست بیاد اما اینجور که هوس کیر کرده بود با یکم اسرار اومد داخل از بالا سر همه رد شدیم رفتیم تو اتاقم درو قفل کردم و رو تخت کنارش نشستم یکم لاس زدیم و اروم دستمو گذاشتم رو رون پاهاش تو اون شلوار مانتو تنگ همچین چاک کسش و سینه هاش زده بود بیرون که داشتم دیوونه میشدم
در حین حرف زدن همینجور رون و کمرش و شکمشو داشتم میمالیدم
از ایینکه امنیت ناجوره یکم ناراضی بود و میخاست مقاومت کنه که زود بره
خلاصه یواش یواش مانتوشو در اوردموای یه لباس تاپ زیرش بود که سینه سفیدش از گوشش زده بود بیرون بی مقدمه ازش لب گرفتم و سینه هاشو مالیدم
یدفعه خودش رو با صدا لرزون که از حشری شدنش بود کشید کنار و میخاست بره
تازه فهمیده بود عجب گهی خرده اومده دسشتو گرفتم کشیدم رو تخت افتاد رو تخت خوابیدم روش یکم لب گرفتم و گفتم اگه صدا بدی داداشم بیدار شه ابروت تو محل میره اونم که دودل بود هم کیر میخاست هم میترسید ساکت شد
دوباره لب گرفتیم زبونشو که یکم خوردم یواش یواش تاپ رو در اوردم یه سوتین اسپرت قرمز برش بود سینه هاشو جمع کرده بود دست کردم تو کمرش سوتین رو باز کردم و شروع کردم به خوردن سینه ها سفت و خوشمزش
یه خال زیر سینش بود که ادم رو میکشت … خیلی به بدنش جذابیت داده بود
خوب که خوردم دستمو کردم تو شلوار سفیدش شرتش نم بود خواستم شرتش رو در بیارم مقاوت کرد اما باز راضی شد شرتو در اوردم واااای عجب محشری بود کس کوچولو معلوم بود دست نخورده هست سرمو گذاشتم لا پاشو د به خوردن خوب که خوردم
بلند شدم کیرم که تو دست زهرا بود بکنم تو که گفت نه از جلو نه
اشک تو چشاش جمع شده بود دلم براش سوخت
برش گردوندم شروع کردم به سوراخ کونش ور رفتن یکم که عضله هاش باز شد دو انگشتی کردم داخل نزدیک بود جیغ بزنه که با گاز گرفتن بالشت خفه شد. یکم خمش کردم که کونش در دسترس باشه یکم چربش کردم و سر کیرمو با زوووووور وارد کردم
بیچاره سرخ شده بود یکم داخل نگه داشتم کونش گشاد تر شد یواش یواش جلو عقب کردم
خیلی دردش گرفت و داشت خواهش میکرد سامان جون بسه درش بیار اه درش بیار و زد زیر گریه منم دلم سوخت و در اوردم گفتم بزار تو دهنت اونم مجبور گذاشت تو دهنش
نزدیک بود با دندونش کیرم و له کنه کس خل بار اوش بود خوب تو دهنش نگه داشتم بعد شروع کرد لیس زدن دوباره در اوردم و کردم تو کونش چند تا تلمبه زدم دیدم داره ابم میاد در اوردم گذاشتم رو سینه هاش مالوندم صورت مظلوم و اشک الودش داشت حشری ترم میکد انقدر کیرمو دوباره کردم تو دهنش و انقدر جلو عقب شدم و سر اونو جلو عقب کردم که هر دو به نفس نفس افتادیم
دیگه داشت ابم میومد کیرو کشیدم بیرون و ابم اونقدر فشار داشت که همه اندامشو اب کیری کردم
سینه ها و ناف و صورت و تو موها و بازو هاش
بعد بهش گفتم خوش گذشت
زد زیر گریه هیچی نگفت
لباسو پوشید منم پوشیدم با هم رفتیم بیرون اگه خدا بخاد ملت هنوز کپه مرگ گذاشته بودن
رفتیم بیرون اون رفت خونه خودشون منم رفتم شرکت
یکی از دوستام تو شرکت تا منو دید گفت بو اب کیر میدی منم جریانو تعریف کردم و رفتم بالا
فرداش با دخترای رییس شرکت اشنا شدم
اونا که دیگه واااااااااای هم جنده هم پولدار
از قیافشون میخورد مثل این زهرا بار اوشون هم نباشه که …ادامه رو بعد اگه وقت کردم میگم


داستان های ارا – آنجلینا 2

ژوئیه 5, 2010

یه بوس روی لبام کرد دستش رو روی سرم گذاشت خودش رو نزدیک به من کرد سینه هاش رو جلوی صورتم قرار داد با بی میلی یکمی با لبام لمسشون کردم واسه اینکه نارحت نشه یکم دیگه فشار آوردم دوباره لباش رو روی لبام گذاشت به نظر خیلی داغ میومد برعکس من اصلا حوصله نداشتم ولی توفیق اجباری بود! از روی پام بلند شد دکمه های پیرهنم رو باز کرد و بعدم شلوارم رو آروم در آورد رفت جلوم واساد آستین بلند تنگی که تنش بود رو در آورد سوتینش سبز کمرنگ بود سینه هاش هم خوشگل بود یکمی بزرگ بود ولی به اندامش میومد یه چشمکی زد دکمه شلوار مخملی که پاش بود رو باز کرد آروم باسنش رو تکون میداد شلوارش رو در میاورد شرتش با سوتینش ست بود پاهای پر خوش فرمی داشت با ران های قشنگ پوستش یکمی بزنره بود و خیلی بهش میومد اومد جلو گفت پاشو گفتم خسته ام اگه میشه تو بیا زود تر هم تموم کنیم! یکمی با ناراحتی نگام کرد گفت باشه (دلم براش سوخت ولی من سنگ تر از این حرفا بودم) سوتینش رو باز کرد شرتش رو از پاش در آورد سینه هاش همونی که حدث میزدم بود و بالای کسش یه خط گذاشته بود بهش میومد اومد نزدیکتر شرتم رو از پام در آورد منم دست بسینه داشتم نگاش میکردم نشست جلوم کیرم رو گذاشت تو دهنش میخورد منم فقط نگاش میکردم و فکرم جای دیگه بود کمی بعد پاشد اومد یه کاندوم کشید روش و همونجایی که نشسته بودم اومد رو پام آروم نشست کیرم رو گذاشت توش و دشتش رو گذاشت رو شونه هام آروم شروع کرد به بالا پایین کردن بعد حرکتش تند تر شد دیگه صداش بلند شده بود شایدم حدفش بیشتر این بود که من رو تحریک کنه ولی من دست به سینه نشسته بودم نگاش میکردم دستش رو گذاشت تو موهاش با قدرت بیشتری ادامه داد ولی من همچنان دست به سینه فقط نگاه میکردم یکم دیگه ادامه داد و چند تاتکون محکم خورد سرش رو گذاشت رو شونه هام خودش رو ول کرد منم ساکت نگاش میکردم سرش رو یکم آورد بالا دیدم چشاش خیسه فهمیدم یکم اشکش در اومده آروم گفت من ارضا شدم تو چی؟ گفتم نه! گفت باشه صبر کن الان درستش میکنم رفت نشست پایین پاهام کاندوم رو برداشت دوباره شروع کرد به ساک زدن ایندفعه با سرعت بیشتر احساس کردم دارم میاد ولی چون از روی بی میلی بود اصلا حس قشنگی نداشتم گفتم دارم میام سرش رو کشید بالاتر زبونش رو در آورد گذاشت رو نوک کیرم و لیس میزد یکمی اخمام رو کشیدم و چشام رو تنگ کردم ولی همچنان دست به سینه نشسته بودم گفتم اومدم و آبم با فشار ریخت رو صورتش یکمی مکث کرد گفت یه تشکر که میتونی بکنی نه؟ گفتم متشکرم.پاشد رفت دست و صورتش رو شست اومد دید من همونجا همون شکلی نشستم گفت لباست هم من تنت کنم؟ گفتم نه پاشدم شرتم رو پوشیدم لم دادم رو همون مبل اونم فقط شرتش رو پاش کرد اومد کنارم نشست گفت همیشه انقدر سختی؟گفتم اوصولا سنگم.گفت از اول میگفتی گفتم من که بهت گفتم خودت گوش ندادی گفت آره فکر نمیکردم… باشه من میرم بخوابم و پاشد رفت بره بخوابه گفتم بشین اومد نشست گفت بگو؟ یکمی نگاش کردم گفتم همینجا بخواب گفت واسه چی؟ گفتم تو کاری نداشته باش پاشد رفت یه رو انداز نارک آورد روی مبل کناری خوابید. ساعت رو نگاه کردم دیدم 1 شبه منم هونجا لخت (با شرت) خوابیدم. از خواب پریدم دیدم اون دختر اولی که با سعید رفته بود داره تکونم میده گفتم چی شد؟ گفت هیچی پا شو الوعده وفا گفتم بابا خوش قول! نشستم اونم اومد کنارم دیدم فقط یه سوتین و شرت سفید تنشه. پوستش برنزه تر از دوستش سارا بود چشم رو ابروش هم مشکی تر ترکیب صورتش خیلی خوشگل بود موهاش رنگ مش بود آرایش ملایم و قشنگی کرده بود اندامش هم درست مثل اسب مسابقه بود! ساق های ظریف و رانهای پر با باسن یکمی بزرگ و قشنگ سینه هاش یکم کشیده بود مثل خط چشماش و کلا خیلی جیگر بود.دستش رو گذاشت رو کیرم گفت خوش گذشت با سارا؟ گفتم به من آره ولی به اون فکر نکنم! گفت چرا؟ گفتم بد اخلاقی کردم یکمی نارحت شد آخه واقعا بی حوصله بودم. گفت عیبی نداره حالا از دلش در میاریم باشه؟ گفتم باشه! راستی اسمت چیه؟ گفت ناهید. دستش رو آروم کشید رو پام منم گفتم ولش کن بزار یکمی باهاشون حال کنم فردا نگن این منزوی بی عرضه کی بود! پاشدم گفتم بشین تکیه بده عقب همینکار رو کرد دست انداختم پشتش سوتین رو باز کردم سینه های کشیده و جالبش آزاد شد اومدم پایین شرتش هم در آوردم کسش قشنگی داشت بعدم شرت خودم رو در آوردم رفتم جلو لبام رو گذاشتم رو لباش محکم کشیدمش سمت خودم دستم رو انداختم پشتش با فشار لبام رو لباش بود دستم رو ورداشتم یهو افتاد عقب تکیه داد دستم رو گذاشتم رو سینش یکمی لمسش کردم لبام رو بردم زیر گلوش میخوردم اومدم پایین تر سینه هاش رو لمس میکردم و یه گاز کوچولو ازشون گرفتم گفت آی خندیدم گفت چرا انقدر حولی؟ گفتم زدم رو دور تند زودتر بره جلو! خندید گفت مسخره منم به سرعت اومدم پایین رو نافش و زبونم رو میکشیدم رو نافش یکم به خودش پیچید گفت واقعا دیوونه ای. احساس کردم 2 تا دست رو شونه هامه برگشتم دیدم ساراست! خندیدم گفتم بفرما؟ گفت نامرد ناز کردن هات مال من بود؟ گفتم نه خسته بودم الان 2 3 ساعت خوابیدم بهتر شدم بیا حالا از خجالت هم درمیاییم! شرتش رو در آورد امد سینه های ناهید رو گرفت شروع کرد به خوردن منم به کارم ادامه دادم اومدم ساق ظریفش رو گرفتم چند تا بوسش کردم گفتم بعد دستم رو گذاشتم رو ران های پرش و یکمی با دست مالیدم آخرم لبام رو گذاشتم روش بوسشون میکردم صداش در اومده بود یواش آه میکشید منم به کارم ادامه دادم رسیدم به کسش به سا
را گفتم بیا پایین من میرم بالا اونم همین کار رو کرد نشست جلوش سرش رو گذاشت وسط پاهای ناهید منم پاشدم ناهید گفت بیا جلوم منم رفتم کیرم رو گذاشت تو دهنش و با قدرت ساک میزد چند لحظه بعد درش آوردم سرم رو بردم سمت سینه هاش و محکم میخوردم دیدم بدجوری به خودش می پیچه به سارا گفتم سرعت رو بیشتر کن اونم سرعتش رو برد بالا تر ناهید یه جیغ محکم کشید یکمی شل شد سارا پا شد دیدم صورتش خیس شده گفتم خسته نباشی گفت خواهش! نشستم کنار ناهید روی مبل سارا نشست وسط پاهام کیرم رو گذاشت تو دهنش و میخوردش چند لحظه بعد گفتم دارم میام اونم ادامه داد تا اینکه تموم آبم تو دهنش خالی شد خندیدم گفتم این چه کاری بود؟ آبم رو خورد گفت جبران دفعه قبل. پاشد از یه کاندوم آورد گفتم صبر کن بابا چه خبرته؟ گفت تو عجله کن گفتم خودتون خواستین بزنم رو دور تند ها؟ ناهید گفت نه! سارا گفت آره! گفتم حق با ساراست پس میریم رو دور تند. پاشدم به سارا گفتم بشین بشین اینجا (اشاره کردم به دسته پهن مبل راحتی) سارا رفت اونجا نشست منم رفتم وسط پاهاش به ناهید هم گفتم برو پشتش سارا باسنش رو دسته پهن مبل راحتی بود تکیه داد عقب تو بقل ناهید منم یکم باهاش ور رفتم وقتی دوباره محکم شدم کاندوم رو برداشتم کشیدم روش رفتم وسط پاهای سارا اونم پاهاش رو حلقه کرد دور کمرم سرش رو گذاشتم جلوش و آروم کردم توش سارا جیغی کشید منم سرعتم رو بیشتر کردم تلمبه میزدم سارا هیچی نمیگفت فقط تند تند نفس میزد ناهید هم سرش رو از بالای سر سارا خم کرد و لباش رو میخورد سارا هم با سینه های ناهید ور میرفت همینجوری ادامه دادیم سارا گفت دارم میاد گفتم چقدر زود میایی تو؟ به کارم یکم دیگه ادامه دادم کشیدم بیرون دستم رو گذاشتم وسط پاش محکم روی چوچولش میکشیدم و سارا لرزید با قدرت ارضا شد و دستم از آبش خیس شد خودش رو شل کرد آروم خودش رو کشید کنار ناهید گفت مرسی خیلی عالی بود چشمکی زدم و گفتم خوب حالا تو ناهید خندید گفت اگه از پس من بر بیایی لبخندی زدم گفتم امیدوارم! گفتم 4 دست و پا بشین رو زمین (سگی) اونم همینکار رو کرد رفتم پشتش گذاشتم جلوی کسش(از پشت) بدون مکث محکم کردم تو یه جیغ زد گفت آی چته وحشی؟ گفتم حرف نزن (بازم حالت سادیسمی گرفتم) با تمام قدرت میکردمش وقتی تلمبه میزدم بهش میخوردم اونم محکم تکون میخورد حرارت بدنش از سرعت کار من بالا رفته بود و سرخ شده بود و محکم جیغ میکشید کمی بعد درش آوردم گفت آخ مردم گفتم حالا مونده تکون نخور سارا اومد پایین جلوی ناهید دراز کشید وسط پاهاش رو گذاشت جلوی دهنش گفت بخور ناهید هم گفت ای بابا سعید هم صدا کنین بیاد به اونم جواب بدم؟ گفتم حرف بزنی صداش میکنم سارا خندید گفت ناهید ساکت این اعصاب نداره ناهید گفت وای از دست این. کیرم رو گذاشتم جلو سوراخ باسنش یکمی بالا پایین کردم ناهید که دهنش وسط پاهای سارا بود برگشت گفت چیکار میخوایی بکنی؟ گفتم میبینی که؟ گفت نه اصلا حرفشم نزن گفتم مگه قرار نشد حال اساسی با اعمال شاقه؟ کست حال بود حالا باسنت اعمال شاقه هست دیگه!
یه آهی کشید گفت هر غلطی میخوایی بکن و دوباره دهنش رو برد وسط پاهای سارا و براش میخوردش منم گذاشتم روی سوراخ باسنش و آروم کردم تو دیدم خودش رو تکونی داد گفتم تکون نخور شل کن باسنش رو گرفتم آوردم بالا تر خیلی خوش فرم و بزرگ بود زدم روش گفتم اعمال شاقه شروع شد و تا نصفه کردم تو یه آخ بلند گفت ولی جرات حرف زدن نداشت گفتم آفرین دختر تا ته کردم تو گفت آی غلط کردم گفتم غلط که کردی مثلا میخواستی منو ضایع کنی آره؟ من خون خودم رو میخورم به خون تو رحم کنم؟ اینم جریمه باختن شرط و شروع کردم به تلمبه زدن یکمی بعد بهش عادت کرده بود منم سرعتم رو بیشتر کردم به پاهای سارا چنگ میزد و محکم براش میخورد سارا هم بیخود شده بود جیغ هردوشون بلند شده بود حالا سعید احمق کجا بود نمیدونم! سرعتم رو بازم بیشتر کردم دیدم دارم میام سریع کشیدم بیرون کاندوم رو برداشتم گذاشتم روی باسنش تکونی دادم و آبم اومد. همون موقع سارا هم ارضا شد منم دستم رو بردم وسط پاهای ناهید و می مالیدمش تا اینکه اونم ارضا شد بیحال افتاد. بلند شدم گفتم خودتون رو جمع و جور کنین من میرم دست و صورتم رو بشورم بیام بخوابم تایید کردن و گفتن خیلی ممنون واقعا خوب بود. وقتی برگشتم دیدم شرت و سوتین تنشون کردن منم شرتم رو پام کردم رفتم روی مبل خوابیدم. صبح دیدم یکی پاش رو گذاشته رو سینم گفت خائن نامرد.چشام رو باز نکردم گفت هویی با تو ام خائن نامرد چرا ساکتی؟ گفتم 10 ثانیه فرصت میدم پات رو ورداری اگرنه تو ام میشی مقتول بدست خون آشام سریع پاشو جمع کرد رفت عقب گفت قربونت برم من خوب کردی اصلا محکم تر میکردی پاشدم گفتم چیرو؟ دیدم ناهید و سارا نشستن دارن میخندن لباسشونم تن کردن گفتم چیه؟ سعید گفت حالا نصف شب دافی من رو قاپ میزنی؟ داشتیم؟ گفتم چی میگی تو من تا صبح خواب بودم.گفت آره معلومه خودت رو نگاه کن به خودم نگاه کردم دیدم راست میگه لختم فقط شرت پامه گفت خائن اون 2 تا هم داشتن میخندیدن ناهید گفت من بی تقصیرم این گردنش کلفته بزور من رو کشید تو دام گفتم برو بابا خواب دیدی من تا صبح با خودم حال میکردم پاشدم لباسام رو پوشیدم رفتم دست و صورتم رو شستم اومدم پیش بقیه سعید گفت حالا راستش رو بگین کی بهتره؟ یکم خندیدن گفتن ارا. سعید گفت ای نامرد چیز خورشون کردی؟ ناهید گفت دفعه بعدی اگه ارا نبود اصلا ما رو هم دعوت نکن نمیاییم سعید گفت مرسی!
1 ساعت بعد ناهید و سارا پاشدن برن اومدن جلو رو لبام رو بوس کردن گفتن خیلی خوش گذشت مرسی سارا گفت باطنش هم مثله ظاهرش جیگر بود! سعید گفت برین دیگه ای بابا خندیدم گفتم حسودی نکن تو از من بزرگتری زشته ناهید گفت امیدوارم بازم ببینمت بعد شماره موبایلش رو داد بهم گفت خوش حال میشم ببینمت گفتم مرسی خوش باشین و رفتن. اومدم نشستم رو مبل گفتم سعید؟ گفت مرض درد دیگه چی میخوایی 2تا جیگر تا صبح بهت حال دادن دیگه چیه؟ گفتم من میخوامش. گفت چیو؟ گفتم همون آنجلینا! گفت آنا رو میگی؟ گفتم آره زد زیر خنده گفت ارا بشین تورو خدا با اون چیکار داری. گفتم میخوامش سعید گفت ارا جون مادرت ول کن دردسرش از خودش خیلی بیشتره. گفتم چطور؟ گفت اون فقط ظاهر داره ولی تو هم ظاهر جیگر داری هم باطن جیگر پس دنبال دردسر نرو مشکل ساز میشه برات.چشام کور شده بود پام رو کردم تو یه کفش گفتم باید باهاش رفیق شم این حرفا هم حالیم نیست. سعید اومد جلوم گفت یه چیز رو جدی میگم من هر کمکی بخوایی میکنم بهت ولی عواقبش با خودت دردسراش هم مال خودت قبوله؟ گفتم 100% قبول عواقبش با خودم! حالا از کجا شروع کنیم؟ گفت بهت میگم چیکار کنیم باید زنگ بزنم به ماندانا…..


دید زدن مامانم آتوسا

ژوئیه 5, 2010

من سامان 19 سالمه و در شرق تهران ساکنم من زیاد از دختر و از این چیزا خوشم نمیاد و بیشتر دنبال زنهای جا افتاده 35 تا 47 هستم یکی مثل مامانم. راستی مامانم آتوسا 45 سالشه و نسبتا هیکل خوبی داره با یه شکم نقلی که آرزومه که زیره شکمشو ببینی.

بگذریم. یه روز که خیلی حشری بودم و کیرم سیخ شده بود و دنبال یه سوراخ گرم ونرم میگشت و همینجور با خودم کل انجار میرفتم که یاده شورتای مامانم افتادم رفتم سر کشوش و با شورتهای توریش ور رفتم و بازی کردم چه بوی خوبی میداد مالیدم به کیرم یه 15 دقیقه ایی در گیر شرتها بودم اخرشم ابم و نیاوردم و رفتم بیرون وقتی برگشتم مامانم اومده بود وداشت میرفت حموم منم سلام دادم و رفتم تو حال تا تلویزیون ببینم چون بیش از حد حشری بودم با یکی از دوستام که مامانش و میمالونه تماس گرفتم و بهش گفتم که مامانم رفته حموم  و باید چی کار کنم  اونم یه سرس کس و شر گفت و فقط  دل من وسفت تر کرد همین.

صدای شر شر اب در اومد حموم مامانم معمولا 25 تا 30 دقیقه طول میکشه .قلبم تند میزد هیجان عجیبی اومد سراغم نمیدونم از ترس بود یا اینکه میخواستم مامانم و لخت ببینم . به هر حل رفتم دم در حموم و از کلید مشغول دیدن شدم هنوز چیزی ندیده بودم صدای اب قط شد و مامانم  از کنار حموم تیغ و برداشت وایییییییی واقعا کون گنده ایی داشت بیخود نبود که همه مردا اول به کونش نگاه میکردند سینه هاشم نسبت به سنش خو ب سفت مونده بود من کیرم و میمالیدم و به هیکل خوش فرم مامانم نگاه میکردم هنوز کسشو ندیده بودم دید خوبی هم نداشتم ولی با این تفاصیر فهمیدم که میخواد پشماشو بزنه درست نمیشد دید برای همین رفتم تو اتاق ومنتظر بیرون اومدنش شدم وقتی اومد بیرون از لای در داشتم نگاه میکردم و صدای تلویزیون از حا میومد و مامانم فکر کرد که من اونجام با خیال راحت بدون حوله اومد بیرون واقعا  هیکل مامانم هر مردی رو حشری میکرد منم داشتم دیوونه میشدم دلا شد تا حولشو برداره اوممممممم سوراخ کون بزرگش برق میزد صورتی  صورتی بود کیرم و میمالوندم حولرو برداشت ومشغول خشک کردن سرش شد برای اولین بار کسش و دیدم تمیز مثل اینه اون یکم شکمی هم که داشت به کسش جلوه خاصی داده بود و  ظاهرن هم انگار خیلی هم گشاد نبود سینه هاشو خشک کرد و لباس زیرش و هم پوشید یه شرت کرست سفید که خیلی بهش میومد من هم دیگه اب از کیرم  وهم از دهنم اویزون بود……… و از اون به بعد دیدم به آتوسا تغیر کرد!!


دید زدن مامانم آتوسا

ژوئیه 5, 2010

من سامان 19 سالمه و در شرق تهران ساکنم من زیاد از دختر و از این چیزا خوشم نمیاد و بیشتر دنبال زنهای جا افتاده 35 تا 47 هستم یکی مثل مامانم. راستی مامانم آتوسا 45 سالشه و نسبتا هیکل خوبی داره با یه شکم نقلی که آرزومه که زیره شکمشو ببینی.

بگذریم. یه روز که خیلی حشری بودم و کیرم سیخ شده بود و دنبال یه سوراخ گرم ونرم میگشت و همینجور با خودم کل انجار میرفتم که یاده شورتای مامانم افتادم رفتم سر کشوش و با شورتهای توریش ور رفتم و بازی کردم چه بوی خوبی میداد مالیدم به کیرم یه 15 دقیقه ایی در گیر شرتها بودم اخرشم ابم و نیاوردم و رفتم بیرون وقتی برگشتم مامانم اومده بود وداشت میرفت حموم منم سلام دادم و رفتم تو حال تا تلویزیون ببینم چون بیش از حد حشری بودم با یکی از دوستام که مامانش و میمالونه تماس گرفتم و بهش گفتم که مامانم رفته حموم  و باید چی کار کنم  اونم یه سرس کس و شر گفت و فقط  دل من وسفت تر کرد همین.

صدای شر شر اب در اومد حموم مامانم معمولا 25 تا 30 دقیقه طول میکشه .قلبم تند میزد هیجان عجیبی اومد سراغم نمیدونم از ترس بود یا اینکه میخواستم مامانم و لخت ببینم . به هر حل رفتم دم در حموم و از کلید مشغول دیدن شدم هنوز چیزی ندیده بودم صدای اب قط شد و مامانم  از کنار حموم تیغ و برداشت وایییییییی واقعا کون گنده ایی داشت بیخود نبود که همه مردا اول به کونش نگاه میکردند سینه هاشم نسبت به سنش خو ب سفت مونده بود من کیرم و میمالیدم و به هیکل خوش فرم مامانم نگاه میکردم هنوز کسشو ندیده بودم دید خوبی هم نداشتم ولی با این تفاصیر فهمیدم که میخواد پشماشو بزنه درست نمیشد دید برای همین رفتم تو اتاق ومنتظر بیرون اومدنش شدم وقتی اومد بیرون از لای در داشتم نگاه میکردم و صدای تلویزیون از حا میومد و مامانم فکر کرد که من اونجام با خیال راحت بدون حوله اومد بیرون واقعا  هیکل مامانم هر مردی رو حشری میکرد منم داشتم دیوونه میشدم دلا شد تا حولشو برداره اوممممممم سوراخ کون بزرگش برق میزد صورتی  صورتی بود کیرم و میمالوندم حولرو برداشت ومشغول خشک کردن سرش شد برای اولین بار کسش و دیدم تمیز مثل اینه اون یکم شکمی هم که داشت به کسش جلوه خاصی داده بود و  ظاهرن هم انگار خیلی هم گشاد نبود سینه هاشو خشک کرد و لباس زیرش و هم پوشید یه شرت کرست سفید که خیلی بهش میومد من هم دیگه اب از کیرم  وهم از دهنم اویزون بود……… و از اون به بعد دیدم به آتوسا تغیر کرد!!


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.