ماجراي آمپول زدن زن دايي – 3

ژوئیه 26, 2010

بازم زن دايي همون لباس ها رو پوشيده بود. اما لباسش فرق ميكرد. يه پيرهن قرمزكه يكم چسبون تروتنگ تر از ديشبي بود وسينه هاش از تو پيراهنش زده بودند بيرون. كونشم كه هنگام راه رفتن همش بالا و پايين مي شد و من امشب تصميم گرفته بودم كار اين كون را تموم كنم. لحظه موعود فرارسيد و زن داييم امپول رو به دست من داد و خودش روي تخت دراز كشيد . من سريع امپول را اماده كردم و رفتم سراغ الهام جونم. مثل شب گذشته دامنشو كشيدم پايين تا روي روناش . همون شلوار چسبون صورتي پاش بود اونم كشيدم پايين البته اين دفعه كامل از توي كونش كشيدم پايين و تونستم كونشو كامل ببينم واي چه كون بزرگي . اين سري يه شورت زرد رنگ خيلي تنگ پاش بود. نمي دونم شرتش براش كوچيك بود يا اينكه مدل شرتش اين جوري بود اخه لمبرهاي كونش از پايين شرتش يكمي زده بود بيرون . الهام با اين كار من جا خورده بود. ديگه حال خودمو نفهميدم دست انداختم توي شرتش و شرتشو سريع كشيدم بيرون البته اين دفعه تمام شرتشو كشيدم پايين . واي حالا داشتم كونشو كامل ميديدم. وقتي شرتشو با اون سرعت كشيدم بيرون كونش مثل يه هلوي درشت بيرون افتاد و خيلي پهن تر از اون چيزي بود كه فكرشو بكنيد فكر كنم اون شرت تنگ لمبرهاي كونشو به هم فشرده بود كه با در اوردنش يهويي پهن تر شد. وقتي الهام ديد كه من شرتشو كامل از پاش كشيدم بيرون غافل گير شد وگفت داري چيكار ميكني . اينهمه لازم نبود. منظورش اين بود كه چرا كامل شرتشو بيرون كشيدم و خواست شرتشو بكشه بالا ولي مگه من اجازه بهش مي دادم گفتم شرتت تنگ بود يكدفعه در اومد حالا كه چيزي نيست الان تموم ميشه . گفت زود باش ديگه. سوزن امپول رو گذاشتم روي كونش . خودشو سفت كرد و پاهاشو جمع كرد . گفتم شل كن. اما چون مي ترسيد كسشو ببينم پاها و لمبرهاي كونشو جمع مي كرد. دوباره حرفمو تكرار كردم. ديدم گوش نميده منم دست انداختم لاي روناش تا پا هاشو از هم باز كنم . گفت چرا اين جوري ميكني. خجالت بكش من زن دايي تو هستم . اميد: خوب حرف گوش كن ديگه. الهام: زود تمومش كن. تا پا هاشو رها كردم دوباره خودشو جمع ميكرد كس صورتي رنگش هم تا حدودي وسط اون لمبراش ميزد بيرون. منم سوزنو گذاشتم كنارو دستم كردم وسط لمبرهاي كونش و يكم كسشو از لاي لمبراي كونش ماليدم وچند تا ضربه زدم روي باسنش كه مثل ژله تكون مي خورد. بغض توي گلوش پيچيد و گفت بيشعور منو ول كن. اصلا نمي خوام سوزنم بزني. به حامد و مامانت مي گم. گفتم خب بگو ميگم خودشو سفت گرفت ترسيدم سوزن بشكنه. خودتو شل كن تا كارم تموم بشه. اشكش در اومد و گفت باشه. فقط زود باش و خودشو شل كرد منم سوزن جوري زدم كه يكمي دردش گرفت و گفت ااااااااااااااااااااااااااااخ. الهام گفت برو ديگه اينم سوزن تموم شد . گفتم يه سوزن ديگه هم بايد بهت بزنم . گفت اون كه مال امروز نيست . گفتم منظورم يه سوزن گوشتي گرم و كلفت و درازو داغه. و بايد كامل لخت بشي . گفت برو گمشو كثافت. و خواست بلند بشه كه من اجازه ندادم و اونو روي تخت خوابوندم و دامن و شلوارو شرتشو كه تا نيمه پايين بود با هم كشيدم از پاش بيرون. واي عجب رون هاي بزرگي داشت. رونهاي بزرگ و كشيده كه مثل برف سفيد بودند. لباسامو در اوردم و يه شرت بيشتر پام نبود. كه كيرم داشت از شرت ميزد بيرون. الهام گفت مي خواهي چيكار كني نكنه. . . . . . گفتم اره مي خواهم كس خوشكل زنداييمو بخورم. با شنيدن كلمه كس ترسيد و جيغ و فرياداش شروع شد. گفتم زحمت نكش كسي اين جا نيست. افتادم روش ودست زدم به سينه هاش كه داشت پيراهنشو پاره مي كرد و اين بار محكم اونا رو با دستم فشار دادم طوري كه الهام جيغ زد وگفت اخخخخخخخ تو رو خدا نكن. منو ولم كن. اين كارو با من نكن. خواهش ميكنم. نميذارم كسي از اين موضوع چيزي بفهمه. گفتم برو بابا بزار كارمو بكن. دگمه هاشو باز كردم و پيراهنشو در اوردم. يه سوتين سفيد تنش بود. هيكل تو پر و سفيدي داشت. بالاي سينه هاش وكنار سينه هاش از لبه سوتين بيرون زده بود. دست كردم تو سوتين و سينه هاشو بادستم گرفتم و مي مالوندمشون. بعد سوتينش رو در اوردم. سينه هاش افتاد بيرون . الهام خجالت مي كشيد و فقط يه حرف نوك زبونش بود. (تو رو خدا ولم كن. اين كارو با من نكن)حالا اون سينه هاي بلورين بعد از 3 سال بد بختي جلوي چشمام بود . سينه هاش گرد بود مثل 2 تا هلوي بزرگ. پوست سينه هاش كشيده تر از پوست قسمت هاي ديگش بود و وقتي اونا رو با دستات مي ما لوندي بافتي از چربي رو داخلش حس ميكردي. با نوك برجسته قهوه اي رنگ جلوي سينه هاش ويه هاله و گردي قهوه اي خيلي خوش رنگ اطراف نوك سينه هاش. واي كه چقدر نرم بودند. شروع كردم وروي پوست سينه هاشو كه كشيده و نازك بود ليس ميزدم. پستوناشو به هم ميمالوندم و وسطش از بالا به پايين ليس ميزدم. با نوك زبونم روي نوك سينه هاش مي مالوندم بعد تو دهنم مي كردم و اونا رو مي مكيدم. چقدر خوشمزه بود. من حسابي عرق كرده بودم و به نفس نفس افتاده بودم . الهام هنوز مقاومت ميكرد و مي گفت تو رو خدا بسه . توي صداش شهوت و حس شهوت الودوجود داشت و صداش مي لرزيد. بلند شدم و شرتمو از پام بيرون كشيدم . (اينو بگم قبلا اسپره زده بودم)تا حالا كيرم رو به اين بزرگي نديده بودم . نگاه چشمان درشت الهام به كير من بود و با چشماش زل زده بود وبه كيرمن نگاه ميكرد و با خود ميگفت يعني چه اتفاقي قراره بيفته؟؟؟گفتم حالا نوبت توست كه با اون لب هاي خوشكلت كير منو بخوري. هر كار كردم اين كارو نكرد و برام ساك نميزد. منم گفتم اشكال نداره منم در عوض جرت ميدم. پاهاشو از هم باز
كردم . كسش قشنگ جلوي چشمام بود. يه قسمت صوتي رنگ وبدون يك مو. بوي خوبي مي داد. زبونمو كشيدم روي كسش. الهام يه اه بلند كشيدااااااااااااااااااااااه ه ه . لبه هاي كسش رو از هم باز كردم و زبونم را روي لباي كسش مي مالوندم. اه الهام بلند شد وحسابي به نفس نفس افتاده بود ديگه حرفي از اينكه اين كارو نكن وجود نداشت. هيچ مقاومتي هم نشون نميداد. پاهاشو بازتر كرد. من زبونمو از پايين كسش كشيدم به طرف بالا و با نوك زبونم چند تا ضربه به داخل كسش زدم وبعد زبونم را روي چوچولش تاب دادم كه الهام يه جيغ بلند زدوارضا شد وگفت تو رو خدا كسمو بليس. تازه فهميدم نقطه حساس بدنش چوچولش هست. واين كاره من باعث شده خوشش بياد و مقاومت نكنه. منم حسابي كسشو ميخوردم كه يك دفعه بلند شد و كسش رو از زير زبون من ازاد كرد. با دستش كير منو گرفت وگفت اخ جون چه داغه. خيلي بزرگه. وكلاهك كيرم رو ليس زد وكرد توي دهنش . تازه فهميدم كه راسته كه ميگن شهوت زن از مرد بيشتره. حسابي كير منو ميخورد. منم اخ و اوخم در اومده بود كه ديدم رفت سراغ تخمام و كرد تو دهنش و يكم فشار داد كه دردم گرفت. با دندونش از كلاهك كيرم يه گاز كوچولو گرفت و روي تخت دراز كشيد و پاهاشو داد بالاو چسبوند به هم وگفت زود باش ميخوام كيرت را توي كسم حس كنم. عجله كن. مي خواهم حسابي جرم بدي. پاهاشو برد بالاتر و محكم به هم چسبوندوبا دستش پاهاشو نگه داشت. كسش از اون وسط زده بود بيرون. رفتم و لبهاي كسشو با دستم باز كردم . اول كيرم را روي چوچولش مي ما لوندم كه اخ واوه 2 تاييمون در اومده بود وخيلي حال مي داد . گفت بكن ديگه. منم كلاهك كيرم را گذاشتم وسط كسش و اروم فشار دادم تو. يه جيغ بلند كشيد. اخخخخخخخخخخ ومن ترسيدم. گفت پس بقيش كو گفتم الان ميياد . يكم فشار دادم ولوله كيرم را اروم تا ته كردم داخل كسش. گفت وايييييييييي چه كلفته. مثل اتيشه. دارم اونو زير نافم حس ميكنم. داخل كسش خيلي تنگ بودم و من به زحمت كيرمو اون تو جا دادم. داخلش داغ و چسبناك مانند بود خيلي هم گرم بود. شروع به تلمبه زدن كردم . اول اروم اروم. اونم اه واوه ارومي ميكرد. هر دو خيس عرق شده بوديم. بعد شدتشو زياد كردم. ومحكم كيرمو تو كسش جلو وعقب ميكردم. اون گفت يواش . ولي من حاليم نبود . جيغ ميزد و منم از شدت شهوت فرياد ميزدم. صداي كيرم كه به كسش ميخورد چالاپ چولوپ مي كرد. احساس كردم حالا ابم ميياد. بلافاصله تلمبه زدن رو متوقف كردم و روش دراز كشيدم دستم رو بردم به طرف سينه هاش و شروع به مالوندن اونا كردم. صداي اخ وناله هاي ما به سكوت تبديل شد والهام با صدايي كه شهوت توش موج مي زد گفت. زود باش ادامه بده ميخواهم ابمتو بريزي اون تو. گفتم نكنه مي خواهي حامله بشي گفت. قرص ضدبارداري مصرف ميكنم. زود باش ادامه بده. گفتم ولي من مي خواهم قبل از اينكه براي بار دوم ابم بياد (اخه يه سري كه كسشو ميخوردم ابم اومده بود)ابمو بريزم توي كونت. كيرمو در اوردم. و به روي شكم خوابوندمش. كون پهنشو مالوندم وبا كف دست چند تا ضربه شلاقي به كونش زدم. شالاپ شولوپ. اون گفت اخخخخخ دردم مي گيره يواش. لمبرهاي كونش رو كنار زدم. كونش يه سوراخ كوچولو و ريز داشت. تف به سوراخ كونش ماليدم وكلاهك كيرمو گذاشتم لبش كه فشار بدم تو كه يكدفعه خودشو سفت گرفت. گفتم چرا خودتو سفت مي كني اين كه امپول نيست. هر 2 تامون خندمون گرفت و زديم زير خنده. گفت تو رو خدا من از كون ميترسم خيلي درد داره. من حتي به حامد هم از كون ندادم كه كيرش از تو نازكتره. گفتم همچين ميكنم كه دردت نگيره. قبول نمي كرد گفتم امتحانش ضرر نداره يكم ميكنم اگه درد داشت درش مييارم. قبول كرد من يكم كرم از تو يخچال برداشتم. ماليدم در سوراخش . بعد سر كلاهك كيرم رو كردم توش جيغ زد وگفت مي سوزه درش بيار. گفتم اولشه. حالا خوب ميشه . بعد لوله كيرم رو هل دادم تو كونش . خيلي تنگ بود. الهام جيغ زدنش شروع شد. درش بيار. سوختم. خيلي درد داره. اما به من خيلي حال ميداد و يكدفعه كارو تموم كردم وتا ته كردم تو كونش. الهام يه جيغ بلند از شدت درد و شهوت كشيد. اااااااخخخخخخ اوييييييييي وايييييي پ پ پاره شدم. م م مي مي ميسوزه. . من يكم صبر كردم سوزشش كه تموم شد اروم اروم تلمبه زدم . لمبرهاي كونش مثل موج دريا موج بر ميداشت ومن تا ته مي كردم تو اون سوراخ ريز. اطراف كيرم كه روي كونش ماليده ميشد خيلي حال ميداد. اونم چون كونش تنگ بود خيلي جيغ مي زد و اين كارش منو بيشتر حشري مي كرد. يه لحظه ديدم ابم ميخواهد از تو كيرم فوران كنه ويزنه بيرون. گفتم ابم داره مي ياد خاليش كنم تو كونت. گفت نه بريزش تو كسم كيرم كشيدم از تو كونش بيرون . بلافاصله محكم كيرمو تو كس زن دايي جازدم كه يه جيغ كشيد چند تا تلمبه زدم بعد كيرمو از توكسش كشيدم بيرون و دوباره كردم تو كسش. بار سوم كه كردم تو كسش ابم باشدت تو كس الهام پاشيد و من والهام يه جيغ بلند كشيديم. و الهام گفت اخ چقدر داغ بود سوختم. و بعد روي هم ولو شديم.
===نويسنده: اميد


داستان سکس مهیار بادختر همسایه

ژوئیه 22, 2010

به تدريج که آدم به سن بلوغ ميرسه و بقول معروف مرد ميشه، دلش ميخواد يه جورايي هم تغييراتي در زندگيش بده. توي زندگيش يک دختر قشنگ باشه که آدم دوستش بداره، براش هديه بخره، شعراي عاشقانه براش بنويسه، هر از گاهي ببينتش و بالاخره….. حالي به حولي! منهم مثل خيلي از پسرها همينطور بودم. از لحاظ مردي که مطمئن بودم مرد شدم، ولي هنوز موقعيتش پيش نيومده بود تا از آلت مردانگيم استفاده کنم! دنبال يک مورد مناسب، يعني يک دختر خوب ميگشتم تا زود عاشقش بشم و مردونگيم رو براش بکار بگيرم! هروقت به حمام ميرفتم و خودم رو لخت ميديدم با خودم ميگفتم: بالاخره همه چيزهايي که خدا آفريده حکمت داره و حيفه که آدم از موهبتهايي که خدا بهش داده استفاده نکنه! اندامهاي جنسي با اين ظرافت و قشنگي چرا بايد سالها بدون استفاده بمونن تا آدم ازدواج کنه و بتونه بکارشون بگيره. اصلا» شايد زبونم لال من به اون سن نرسيدم، اون وقت چي؟ حيف نيست ناکام از اين دنيا برم ؟! مدتها بود که اين افکار مغز منو پرکرده بود و تصميم گرفته بودم هرچه زودتر ازنعمتهاي خداداديم استفاده کنم.ولي چطوري ؟ آخه دوست دختر چيزي نيست که آدم بتونه هروقت دلش خواست بره در مغازه ، يکيش رو بخره و بياره خونه. تازه بايد خونه خالي هم داشته باشه! واقعا» زندگي چقدر سخته!! بالاخره چاره اي نبود بايد براي خودم کسي رو پيدا ميکردم تا مثل دوتا پرنده عاشق باهم پرواز کنيم و به يکجاي امن بريم و باهم حال کنيم! دست بکار شدم و اول ليست تمام دخترهايي رو که ميشناختم نوشتم. بعضي هاشون از من بزرگتر بودن و حذفشون کردم. دخترهاي فاميل نزديک مثل دخترخاله و دخترعمو و…. هم که ناموس آدمن و نميشه باهاشون کاري کرد! از بين غريب ترها چندتاشون خيلي افاده اي بودن، اونها رو هم حذف کردم. يکي از دوستاي بابام هم دختر خوشگلي داشت ولي اونها به يک شهر ديگه رفته بودن و نميشد باهاش مکاتبه اي حال کرد! از بين اون همه اسم که نوشتم فقط چندتاش باقي موند تازه اين دوسه تاهم اين قدر زشت بودن که حالم ازشون بهم ميخورد. توي اين فکربودم که دنياچقدر کوچيکه و من چقدر بدبختم که هيچ دختر مناسبي براي من پيدا نميشه.با ناميدي کنارپنجره اومدم تا غروب غمگين خورشيد رو نگاه کنم که يهو چشمم به خونه همسايه افتاد. چرا تاحالا به فکرم نرسيده بود… يادم اومد… مرجان دختر همسايمون… دبيرستاني و همسن و سال خودم، خوشگل و زيبا،با وقار، تازه هرروز ميتونستم از پنجره اتاقم هم ببينمش! خدايا متشکرم. خانواده مرجان سالهاهمسايه ما بودندو اونها رو خوب ميشناختم.خونه اونها درست روبروي منزل ما بود و من از طبقه بالا و پنجره اتاقم خيلي راحت ميتونستم حياط خونه شون رو ديد بزنم.من و مرجان وقتي بچه بوديم اکثر اوقات توي کوچه باهم بازي ميکرديم.ولي بتدريج که من بزرگتر شدم از او فاصله گرفتم و ارتباطمون قطع شد. آخه پسربچه ها از اينکه با يک دختر دوست باشن خيلي خجالت ميکشن. (ولي وقتي مرد شدن ميخوان خودشون رو بکشن تا دوباره بتونن با همون دختره دوست بشن!) من گاهي بدون هيچ منظوري ازپنجره اتاقم اونو توي حياط خونه شون ميديدم. پوست روشن با موهاي خرمايي و بلند داشت.معمولا» دامن کوتاه ميپوشيد که ساق پاهاي سفيدش از اون بالا کاملا» معلوم بود.اندام متوسطي داشت که سينه هاش مثل دوتا انار در بالاي اون خودنمايي ميکرد.عجيبه که من تابحال متوجه اين همه نعمت خدادادي که اطرافم بود نشده بودم و بي تفاوت از کنارش ميگذشتم! ولي حالا ديگه متوجه همه اين زيبايي ها شده بودم و تصميم گرفتم هرطورشده مرجان رو شکارکنم. مرجان براي من بهترين بود. از اون شب تمام فکر و ذکرم مرجان شده بود.بيشتر اوقات کنار پنجره ميومدم تا شايد بتونم اونو ببينم.ولي مشکل اصلي اين بود که چطور باهاش ارتباط برقرار کنم و منظورم رو بهش بگم.اگه بمن راه نده… اگه نخواد باهم دوست باشيم… اگه نذاره باهم حال کنيم… اونوقت چي؟ همه دنياي من در مرجان خلاصه شده بود و بايد به هرقيمتي که شده شکارش ميکردم. ولي چطوري ؟ فردا که به مدرسه رفتم ،توي راه و سرکلاس فقط به مرجان فکر ميکردم. وقتي مدرسه تعطيل شد عمدا» بخونه نرفتم و توي کوچه پرسه ميزدم تا مرجان رو موقع برگشتن از مدرسه ببينم. آخرکوچه ايستادم تا وقتي مرجان اومد درخلاف جهت همديگه راه بريم و صورتش رو ببينم وشايد بتونم به بهانه اي سرصحبت رو باهاش بازکنم.بالاخره مرجان با کيف مدرسه اش از سرخيابون پيدا شد. منهم در جهت روبروي او شروع به حرکت کردم.چقدرلباس فرم مدرسه بهش ميومد. بااون مقنعه آبي، زيبايي صورتش بيشتر شده بود. حتي راه رفتنش هم بنظرم قشنگ ميومد.بتدريج به هم نزديکتر ميشديم. ضربان قلبم تند شد و دلشوره گرفتم.اصلا» روم نميشد مستقيم توي صورتش نگاه کنم چه خواسته با اينکه باهاش حرف بزنم. از شدت خجالت و ترس پشيمون شدم و ميخواستم برگردم ولي اينطوري بدتر بود و پيش خودش فکرميکرد چقدر بي ادب هستم که تا اون رو ديدم برگشتم. به چندقدمي هم رسيديم، حالا ديگه صورتش رو بطور کامل ميديدم. چقدر زيبا بود. چرا درخلال اين همه سال متوجه اين زيبايي نشده بودم ؟ عشق چشم دل آدم رو بازميکنه ! خيلي هيجان داشتم. فکرميکردم که مرجان از قصد من خبرداره و ممکنه ناراحت بشه. صداي ضربان قلبم رو خودم هم ميشنيدم. نگاه مرجان به نگاه من گره خورد. واي خداي من چه نگاه گرم وگيرايي. دلم ميخواست همون موقع بهش بگم عزيزم اجازه ميدي من تو رو دوست داشته باشم؟!! وقتي منو ديد لبخند زد و سلام کرد. آنقدر مجذوب او
ده بودم که يادم رفته بود بهش سلام کنم.بادستپاچگي سلام کردم. مونده بودم بعد از سلام چي بگم.مرجان پرسيد:خانواده چطورند ؟ و من با خجالت جواب دادم : حال شماخوبه؟! هردومون از اين اشتباه خنديديم. من قبلا» مرتب مرجان رو ميديدم ولي تاحالا اينطوري نشده بودم.دست و پاهام بي حس شده بود،زبونم بند اومده بود و لته پته ميکردم. اوکه متوجه حال من شده بود گفت: آقا مهيار مثل اينکه کسالت داريد، چون صورتتون خيلي قرمز شده! راست ميگفت، خودم هم احساس ميکردم که از صورتم داره بخار بلند ميشه! با دستپاچگي جواب دادم : آره فکرکنم تب کردم. مرجان خيلي محترمانه خداحافظي کرد و رفت و من مات و مبهوت او را نگاه ميکردم. واقعا» تب کرده بودم. تب عشق! به خونه برگشتم. اولين برخورد عاشقانه من با مرجان هر چند خيلي معمولي بود ولي تاثيرزيادي روي من گذاشت. حالا ديگه من اکثر اوقاتم رو کنار پنجره ميگذروندم تا هروقت مرجان به حياط خونه شون بياد، بتونم ببينمش. پنجره اتاق من به« کانال مرجان» تبديل شده بود و مدام تصوير اونو پخش ميکرد ! گاهي براي درس خوندن به حياط ميومد و کتابش رو بدست ميگرفت و راه ميرفت. گاهي براي نرمش ميديدمش. وقتي طناب بازي ميکرد نميتونستم از سينه هاش که بالا وپايين ميپريدند چشم بردارم. همش در حسرت اين بودم که بتونم اون سينه هاي قشنگش رو لمس کنم.ولي از همه اينها قشنگتر وقتي بود که لباسهاي شسته اش را روي بند پهن ميکرد.من مخصوصا» عاشق شورت و کرستش بودم. چقدر باسليقه بود.هميشه بهترين رنگها رو انتخاب ميکرد و اونها رو با ظرافت خاصي روي بند لباس پهن ميکرد. شايد هم عمدا» اونها رو طوري آويزون ميکرد که من ببينم و حشري بشم! من سعي ميکردم هرروز به بهانه هاي مختلف سرراه مرجان سبز بشم. برخورد او با من صميمانه تر شده بود و من کمتر خجالت ميکشيدم. بعد از مدتي متوجه شدم که مرجان بيشتر از سابق به بهانه درس خوندن يا ورزش به حياط مياد و جالبه که لباسش هم راحتتر شده بود.بعضي وقتها آرايش دخترانه اي ميکرد و تاپ و شلوارک کوتاهي ميپوشيد و ساعتها در حياط خونه شون وقت ميگذروند. از خودم ميپرسيدم يعني او متوجه منظور من شده و به عمد اين کارها رو انجام ميده ؟ يعني ميشه مرجان هم منو دوست داشته باشه ؟ قلبم گواهي ميداد که مرجان هم منو دوست داره و دلش بامنه فقط رويش نميشه تا علاقه اش رو ابراز کنه. اينو از نگاهش، از لبخندهايي که توي کوچه بمن ميزد، و از اينکه هميشه توي حياط بود وجلب توجه ميکرد، ميفهميدم. اين اواخر ديگه ارتباط پنجره اتاق من به حياط اونها خيلي قوي شده بود ! مادرم سالي يکبار آش نذري ميپخت و بين در و همسايه و آشنايان پخش ميکرديم. روز پختن آش، پابپاي مادرم بهش کمک ميکردم. مادرم هم مدام منو دعا ميکرد و ميگفت آش رو هم بزن و نذر کن و حاجت بخواه. منهم ازصبح پاي ديگ آش نشسته بودم و اونو هم ميزدم و توي دلم ميگفتم: خدايا من مرجان رو ميخوام، ما رو بهم برسون ! (نميدونستم دعاي اونروزم اينقدر زود مستجاب ميشه.) کار پختن آش که تموم شد لباس مرتبي پوشيدم و تيپ کردم و کاسه ها رو بدر خونه چندتا از همسايه ها بردم تا نوبت به خونه اونها رسيد. بخت با من يار بود و مرجان خودش براي گرفتن کاسه اومد. هردومون بهم لبخند معني داري زديم. با نگاهش بمن ميگفت که خيلي وقته منتظرم بوده. چادري که بسرکرده بود نميتونست زيبايي صورتش رو مخفي کنه. تازه سينه اش روهم باز گذاشته بود تا تاپ نارنجي که پوشيده بود کاملا» مشخص باشه. موقعي که کاسه رو از من ميگرفت عمدا» دستم رو بدستش کشيدم. خيلي نرم و لطيف بود. حرارتش تمام بدنم رو گرم کرد. من با چشمام داشتم سينه هاش رو ميخوردم که مرجان روبمن گفت: « آقا مهيار يادتونه قديمها که بچه بوديم روزي که شما آش ميپختيد، توي خونه تون ما باهم بازي ميکرديم؟ يادش بخير چقدر خوش ميگذشت، اون موقعها ما بيشتر از الان باهم بوديم. » ديگه برام ثابت شده بود که داره چراغ سبز نشون ميده، بدون معطلي گفتم من هميشه بياد شما هستم ولي اين اواخر کمي گرفتار شده بودم و کمتر خدمتتون ميرسيدم. ولي پس فردا خانواده ما به مشهد مسافرت ميکنن و شما اگه دوست داشتيد ميتونيد بيايد تا خاطرات گذشته رو باهم زنده کنيم.ف کر ميکردم الان محکم ميزنه توي گوشم يا اينکه هرچي فحش بلده بارم ميکنه و در رو ميبنده. ولي اصلا» اينطوري نشد،مرجان لبخند شيطنت آميزي زد و گفت: پس فردا ؟ حتما» ! خدايا ازت متشکرم که نذر منو به داين زودي ادا کردي.با خوشحالي به خونه برگشتم. ديگه سر از پا نميشناختم. به برادرم گفتم بره بقيه آش ها رو پخش کنه و خودم يکراست به حمام رفتم تا به ياد مرجان يه جلق درست و حسابي بزنم ! در فاصله اين دو روز من فقط در اين فکربودم که موقع روبرو شدن با مرجان چکار کنم و بار اول چطوري باهاش حال کنم. از شما چه پنهان يواشکي چندتا فيلم سوپر هم نگاه کردم، ولي هيچکدومشون بدردم نخورد، آخه منو مرجان که هنرپيشه توي فيلم نبوديم که راحت بتونيم همديگه رو بکنيم !! صبح روزي که خانواده ام منو تنها ميگذاشتن و به مسافرت ميرفتن با خوشحالي اونها رو بدرقه کردم و گفتم اصلا» نگران من نباشيد و هرچقدر دلتون خواست باخيال راحت اونجابمونيد! اتفاقا»همين موقع بود که مرجان هم از خونه بيرون اومد و بعد از احوالپرسي به مادرم گفت خانم شماخيالتون راحت باشه،مگه ما آقامهيار رو تنها نميذاريم ! خانواده ام بسوي مشهد حرکت ميکردن و من در حاليکه به مرجان خيره شده بودم براي آنها دست تکان ميدادم.به خونه برگشتم. هردقيقه برايم يک ساعت و هرساعت بر
يم يکروز طول ميکشيد. پس اين دخترهمسايه کي ميخواد بمن سر بزنه و منو از تنهايي در بياره ؟ مدام پشت پنجره منتظر ايستاده بودم تا اومدنش رو ببينم.ناهارم رو با بي ميلي خوردم. همش ميترسيدم نکنه نياد و منو سرکارگذاشته باشه. تا بعدازظهر هم هيچ خبري از مرجان نشد . يه دفعه فکري بخاطرم رسيد : آخه اون براي اومدنش يه بهانه اي ميخواست، همينطوري که نميتونست زنگ خونه ماروبزنه و بگه اومدم باهم باشيم ! به تراس رفتم. يکي از شورتهاي خيلي قشنگم رو که شسته بودم و روي رخت آويز پهن کرده بودم تا خشک بشه برداشتم و اونو با هر بدبختي که بود به حياط خونه مرجان پرتاب کردم.خودم هم به اتاقم رفتم تا کمي بخوابم. عصر دوباره کنار پنجره اومدم. از مرجان هيچ خبري نبود.مدتي گذشت تا اينکه براي نرمش به حياط اومد. نگاهي به پنجره من انداخت،براش دست تکون دادم و خنديد. بعد کنار ديوار اومد و دولا شد و شورت منو برداشت. از اينکه دختر نامحرم داشت شورتم رو ميديد خيلي خجالت کشيدم !! بلافاصله به داخل ساختمان برگشت. من خودم رو مرتب کردم و با دلهره منتظر مرجان نشستم. بيشتر از يک ساعت گذشت تا زنگ خونمون بصدا در اومد. باعجله آيفون رو برداشتم. شنيدن صداي مرجان از پشت آيفون اضطرابم رو چند برابر کرد. در رو براش بازکردم. براي اينکه کسي نبيندش فورا» بالا اومد. سلام عليک گرم و صميمانه اي باهم کرديم. باهاش دست دادم.وقتي دستم روگرفت يه حالي شدم! ميخواستم ببوسمش، ولي هنوز خيلي زود بود. من و مرجان داخل پذيرايي اومديم و روبروي هم نشستيم. مدتي به سکوت گذشت. نميدونستم در اين موقعيت چکار بايد بکنم. بي اختيار پرسيدم از اين طرفها؟ با خنده معني داري گفت: يکي از لباسهاي شما توي حياط ماافتاده بود، براتون آوردمش. هردومون خنديديم. از جا بلند شدم و موزيک ملايمي گذاشتم.حالا ضربان قلبم آرومتر شده بود و احساس آرامش ميکردم. مرجان روسريش رو در آورد. موهاي فوق العاده زيبايي داشت. به سمت او رفتم و از سبد روي ميز يک شاخه گل جداکردم و به او دادم.هردومون احساس عجيبي داشتيم.نگاهمون به هم گره خورد و هرکدوم منتظر بوديم تا اون يکي شروع کنه.من با ترس دستم رو جلوبردم.خيلي راحت دستش رو توي دستم گذاشت. حالا ديگه ميتونستم باخيال راحت دستش رو نوازش کنم و از لطافت پوستش لذت ببرم. وقتي دستش رو بوسيدم ديگه طاقت نياورد و منو بغل کرد و بوسيد. من گيج شده بودم و نميدونستم چکار بايد بکنم. آخه توي اون فيلمها از اين صحنه هاي احساسي نبود که آدم ياد بگيره ! خودم رو به مرجان سپردم تا هرکاري ميخواد بامن بکنه.بدون تعارف بگم: اون داشت با من حال ميکرد ! من بي تجربه براي اينکه کم نيارم هرکاري که اون ميکرد منهم ميکردم. يه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و همونطور که اون لب منو ميخورد منهم لبش رو ميخوردم. خيلي خوشمزه بود! يه دفعه گفت: مواظب باش کبودش نکني! سرش رو بالا گرفت و گردنش روبمن چسبوند. متوجه منظورش شدم، شروع به ليسيدن و خوردن گردنش کردم. بوي عطرش منو مست کرده بود و هرچي ميخوردم سير نميشدم.دستم رو که روي پاش گذاشته بودم بالا آوردم و با احتياط از روي لباس روي سينه اش گذاشتم.احساس لمس سينه يک دختر براي اولين بار غيرقابل توصيفه. دلم ميخواست محکم فشارش بدهم،ولي ميترسيدم دردش بياد.آروم اونو با انگشتام گرفتم و مثل ليمو چلوندم.مرجان چشمش رو بسته بود و آه ميکشيد. او منو ميبوسيد و با دستش سينه ام رو نوازش ميکرد. دکمه بالايي پيراهنم رو باز کرد و دستش رو از اون بالا داخل فرستاد. از نوازش و گرفتن موهاي سينه ام با دستش خيلي لذت ميبرد. دوست داشتم همه دکمه هام رو باز ميکرد تا راحت بشم! درست در لحظه اي که من خيلي تحريک شده بودم و ميخواستم يه قدم ديگه جلو برم، مثل برق گرفته ها از جا پريد و گفت:من بايد برم،الان مامانم از خريد برميگرده و همه چي لو ميره. دليلي براي اصرار وجود نداشت.با دلخوري از جا پاشدم و پرسيدم پس کي مياي باهم باشيم؟ همينطور که خودش رو مرتب ميکرد گفت سعي ميکنم فردا براي ديدنت بيام.هروقت اوضاع مرتب بود و تونستم بيام نيم ساعت قبلش حوله و لباسم رو روي بند پهن ميکنم تا بفهمي،تو هم که هميشه کنار پنجره هستي و منو ميبيني !! خيلي خجالت کشيدم. نميدونستم که در تمام اين مدت او متوجه حضور من در پشت پنجره اتاقم و ديد زدنش بوده است.از خجالت سرم رو پايين انداختم.چونه منو گرفت و بوسيد و گفت خجالت نکش،من در تمام اين روزها متوجه تو بودم و خوشحال بودم که منو ميبيني،مخصوصا» وقتي با خودت ور ميرفتي خيلي خوشم ميومد ! ديگه ميخواستم زمين دهن بازکنه و منو ببلعه، يعني اون حتي جلق زدن من پشت پنجره رو هم ديده بود!! چه افتضاحي! موقع خداحافظي، مرجان شورت منو از توي جيب لباسش درآورد و گفت:راستي اين توي حياط ما افتاده بود. خيلي خوشرنگه يادت باشه فردا همينو بپوشي، خيلي بهت مياد! من با خوشحالي زايدالوصفي مرجان رو تا دم در رسوندم و منتظر فردا شدم. اون روز حال و هواي ديگه اي داشتم. صبحونه ام رو که خوردم، شورت قرمز راه راهم رو که توي حياط همسايه انداخته بودم و مرجان ازش خوشش اومده بود برداشتم و اتو کردم! آخه حالا که مرجان خانم ميخواست منو با اين شورت خوشکل ببينه نبايد چروک داشته باشه.بعد به فکرم رسيد که بهش عطر هم بزنم تا خوشبو بشه! فکر کنم توي حمام سه بار بدنم رو با صابون شستم. وسواس داشتم که نکنه بدنم بوي عرق بده و مرجان ناراحت بشه. موهاي زايد بدنم رو تراشيدم تا کيرم سفيدتر و بلندتر بنظر بياد. وقتي خودم رو توي آينه ديدم از اون تن و بدن سف
يد توي اون شورت قرمز راه راه كيف کرده بودم. واااي…. خوش به حال مرجان که ميخواد منو بغل کنه! لباس راحتي پوشيدم و در انتظار ديدن مرجان پشت پنجره اتاقم لحظه شماري ميکردم. خوشبختانه طولي نکشيد که مرجان با حوله و لباسش به حياط خونه شون اومد تا اونها رو روي رخت آويز پهن کنه. مطمئن بودم منو پشت دريچه ديده ولي عمدا» سرش رو بالا نميکنه. ديگه دل توي دلم نبود. طبق قرارمون بايد تا نيم ساعت ديگه پيش من ميومد. فقط مسئله بي تجربگيم منو آزار ميداد. من قبلآ از اين کارها نکرده بودم و نميدونستم چطوري با دخترها حال کنم. شايد اگر ميفهميد که من تجربه دختربازي ندارم، از من خوشش نميومد، اصلا» هم دلم نميخواست توي دلش به سادگي من بخنده. ولي مجبور بودم حقيقت رو بهش بگم. بالاخره حقيقت بهتر از هرچيزيه. بابرخوردي که ديروز باهاش داشتم معلوم بود او برخلاف من چندان هم بي تجربه نيست. اين مسئله تهاجم فرهنگي همه جوونها رو فاسد کرده ! توي اين فکرها بودم که مرجان زنگ خونمون رو زد. زيباترين صداي زنگي بود که در تمام عمرم شنيده بودم. مرجان از پله ها بالا اومد. مانتو تيره و لباس رسمي که پوشيده بود منو به شک انداخت. ازش پرسيدم مگه قراره جايي بري؟ او که از اين همه ساده دلي من خنده اش گرفته بود با نيشخندگفت:به مامانم نميتونستم بگم که دارم ميرم خونه پسر همسايه !! هردومون خنديديم. بدون تعارف مقنعه اش رو درآورد و دکمه هاي مانتوش رو يکي يکي باز کرد. يک تاپ و شلوارک زرد و نارنجي پوشيده بود که رنگش منو حسابي تحريک ميکرد. من نميتونستم ازش چشم بردارم. روبروي من نشست و همينطور که فنجان چايي رو برميداشت پرسيد: مگه تاحالا دختر نديدي که اينطوري نگاه ميکني؟! منم از روي سادگي گفتم نه ! نميدونم چي شد که يه دفعه توي اون وضعيت بحراني صداقتم گل کرد! رفتم کنار دستش نشستم و همينطور که دستش رو توي دستم گرفته بودم و با انگشترش بازي ميکردم سرم رو پايين انداختم و گفتم: مرجان، من تو رو خيلي دوست دارم و دلم ميخواد باهم باشيم، ولي راستش نميدونم وقتي ما باهم هستيم چکار بايد بکنم ! مرجان که از اين اعتراف من خوشش اومده بود، دست منو توي دستش گرفت و با غرور گفت: عيبي نداره عزيزم من خودم بهت ياد ميدم، فقط بايد به حرفهاي من خوب گوش بدي تا هردومون لذت ببريم ! تنها کاري که دراون موقع به ذهنم رسيد اين بود که ببوسمش. مرجان ازجا بلند شد و گفت عجله کن که وقت نداريم. من مثل بچه ها دستم رو توي دستش گذاشتم و باهم به سمت اتاقم رفتيم. نگاهي به در و ديوار و عکسهاي اتاقم انداخت. با کنجکاوي اونها رو ورانداز ميکرد. يه دفعه چشمش به پنجره افتاد. کنار پنجره اومد و گفت: از اينجا حياط خونه ما خيلي خوب معلومه، اين مدت خوب منو ديد ميزدي و صفاميکردي ! باخجالت ازش پرسيدم از کي متوجه حضور من در پشت پنجره بودي ؟ همينطور که پرده اتاق رو ميکشيد گفت: هميشه ميديدمت ! فکر کردي اون همه قدم زدن و طناب بازي کردنم توي حياط بدون حکمت بود ؟! باخودم فکر ميکردم که حدسم درست بوده و مرجان هم منو دوست داره و به عمد اون کارها رو ميکرده، ولي حالا ديگه احساس ميکردم جاي شکار و شکارچي باهم عوض شده! مرجان کنار من روي تخت نشست، اول نگاههامون بهم قفل شد و بعدش يه دفعه باران بوسه بود که نثار هم کرديم. بدن همديگه رو از روي لباس نوازش ميکرديم و خودمون رو بهم ميماليديم. البته من فقط تا اينجاش رو بلد بودم! مثل بچه ها ازش پرسيدم حالا چکار کنيم؟ و مرجان مثل خانم معلمهاي خوشکل و مهربون گفت: اول بايد لباسهامون رو دربياريم! با اون تاپ و شلوارکي که پوشيده بود، خودش که تقريبا» نيمه لخت بود، پس منظورش اين بود که من بايد لخت بشم. از خجالت خيس عرق شده بودم. نميدونم صورتم چقدر سرخ شده بود که گفت: پسر اين قدر خجالت نکش، اول تو بيا لباسهاي منو دربيار. لباسش دو تيکه بيشتر نبود ولي واقعا» نميدونستم اول از کدومش شروع کنم! دستم رو روي رونش گذاشتم و آروم بالا اومدم، پهلوهاش رو تا زيربغل نوازش کردم و بعد دوباره دستم رو پايين بردم و تاپش رو بالا کشيدم. سرش رو بمن چسبوند. شلوارکش رو هم سريع درآوردم.پوست سفيد بدنش با شورت توري مشکي منو حسابي حشري کرده بود. در حاليکه ميبوسيدمش سينه هاش رو بادستم فشار ميدادم. خيلي سفت شده بود و نوکشون بيرون زده بود. دستش رو از روي شلوار روي کير من گذاشت و باخنده گفت: اوه چه خبره!! چندبار فشارش داد و بعد کمربندم رو باز کرد و زيپ شلوارم رو پايين کشيد. حالا ديگه شرم و حيا رو از ياد برده بودم. کمرم رو کمي بالا گرفتم تا بتونه شلوارم رو دربياره. بهش گفتم عزيزم همون شورتي رو پوشيدم که خواسته بودي. از ديدن منظره کيرشق شده من توي اون شورت قرمز اينقدر خوشش اومد که ديگه يادش رفت بايد پيرهنم رو دربياره و سرش رو روي کيرم گذاشت و از روي شورت ميبوسيدش. من مجبور شدم خودم دکمه هاي پيراهنم رو بازکنم و از شرش خلاص بشم. پاهام رو ازهم باز کردم و بحالت نيمه نشسته روي تخت دراز کشيدم. اولين باري بود که کسي کير منو لمس ميکرد. خيلي خوشم اومده بود . مرجان به آرومي شورت منو پايين ميکشيد و قسمتهاي بالاي کيرم رو بادستش نوازش ميکرد. موقعي که کش شورت از روي کيرم رد شد احساس کردم از زندان خلاص شده ! حالا کير شق شده من باتمام وجود براي مرجان خودنمايي ميکرد. کيرم رو گرفت و دستش رو چند بار از بالا تا پايين کشيد.نوکش رو بوسيد و از اونجا تا بيضه هام رو بو کرد. بعدش خيلي آروم کير منو وارد دهانش کرد. نميتونم احساسم رو درست بيان کنم. فقط ميتونم بگم يه چيزي بو
د شبيه غلغلک ولي خيلي لذتبخش تر. من هميشه از اينکه کسي موقع غذاخوردن دهنش صدا بده خيلي بدم ميومد، ولي اونروز عاشق صداي ملچ و ملوچ مرجان بودم ! معلوم بود که خيلي باتجربه ست. هر وقت من ميخواست آبم بياد و ناله ميکردم، کيرم رو ول ميکرد و تخمهام رو زبون ميزد. بعدش مرجان روي پاهاي من نشست و بدنش رو بمن چسبوند و بالا کشيد. از گردن تا سينه و شکمش رو به کير من ماليد. چندبار همينطور بالا و پايين کرد. بعد خودش رو طوري بالاتر از من قرار داد که من بتونم راحت سينه هاش رو بخورم. اين قدر خوشگل بودن که دلم ميخواست دهنم جا داشت، هر دوتاشون رو باهم ميخوردم ! همينطور که سينه هاش رو يکي يکي ميمکيدم دستم رو از کمرش پايين بردم و باسن گوشتيش رو نوازش کردم. عمدا» خودش رو طوري تکون ميداد که شورتش پايين بياد. منهم راحتش کردم و اونو کامل از پاش درآوردم! دستم رو لاي پاش و روي کسش کشيدم. خيس خيس شده بود. کسش رو مرتب روي کير شق ده من ميماليد. منهم باسنش رو به سمت خودم فشار ميدادم تا بدنش بمن بچسبه. کم کم داشتم از اين وضعيت خسته ميشدم. کار ما بر عکس شده بود، مرجان روي من افتاده بود و داشت با من حال ميکرد ! دلم ميخواست ببينم کسش چه شکليه. به هرکلکي بود خودم رو از زيرش بيرون کشيدم و روي تخت جاي خودم خوابوندمش. پاهاش رو محکم بهم چسبوند تا من نتونم کسش رو ببينم. کمي در همين حالت باهم بازي کرديم. من سرم رو پايين شکمش گذاشتم و رونش رو ميماليدم. يواش يواش لاي پاش از هم باز شد و من براي اولين بار در زندگيم کس ديدم!! يک برآمدگي گوشتي، با لبهاي قرمز روشن و خط برجسته اي در وسطش، چه لحظه باشکوهي! کسش رو نه يکبار که چندين بار بوسيدم. مثل بچه هاي فضول باانگشتم تمام جاهاش رو وارسي کردم. موقعي که ميخواستم نوک انگشتم رو توش فرو کنم يه باره پاهاش رو بهم فشار داد و گفت چکار ميکني ؟ ملتمسانه نگاهش کردم. ميدونست اين نگاه من از درماندگيه. ازم خواست براش قوطي کرم بيارم و به پشت خوابيد.بمن گفت اول تمام پشت و کمرش روبراش ماساژ بدهم و همين طوري پايين بيام. از ماساژ بدنش خيلي لذت ميبردم. شونه و پشتش رو خوب ماليدم. گاهي سينه هاش رو از پشت سر توي هر دودستم ميگرفتم و اينقدر فشار ميدادم تا جيغ بکشه. بعد از کمر نوبت به باسنش رسيد. دلم ميخواست همين جا بمونم و ديگه پايين تر نروم! لمبه هاش رو يکي يکي با دو دستم مثل حلقه ميگرفتم و از بيرون به سمت داخل فشار ميدادم. سرش رو بعقب برگردوند و گفت مثل اينکه شاگرد بااستعدادي هستي! خوشحال شدم که از اينکار من خوشش اومده. چندين بار اينکار رو کردم. با دستم درز کونش رو باز کردم. سفيد سفيد بود، بدون يک تار مو! بعد يواش يواش دستم رو لاي پاهاش بردم و اونها رو از هم باز کردم. شايد تنها چيزي که توي دنيا وارونه اش هم مثل خودش قشنگه، کسه !! از اين زاويه هم که وارونه ميديدمش خيلي ازش خوشم ميومد. مرجان ازم خواست که بين پاش رو بمالم. بدون اينکه خودم هم بفهمم چکار ميکنم، بادستم کون و کس و هرچيز ديگه اي اون وسطها بود ميماليدم! اصلا» نميدونستم چکار ميکنم، فقط از صداي نفسهاش که بلندتر ميشد ميفهميدم که داره خيلي حال ميکنه. هروقت آه ميکشيد منهم همون جا رو بيشتر ميماليدم! کم کم داشت عرق ميکرد. دست منو گرفت و گفت ديگه بسه. بعدش ازجا پا شد و کنار پنجره ايستاد (البته پرده ها رو قبلا» کشيده بود و کسي ما رو نميديد ) و منو بغل کرد و گفت لبم رو بخور. اين قدر لباشو خوردم که حسابي ورم کرده بود. وقتي زبونش رو توي دهنم فرو کرد خيلي تعجب کردم، عجب زبون نرمي بود، اون رو هم خوردم! تازه فهميدم که زبون فرو کردن توي دهن همديگه از آداب حال کردنه ! بعدش منهم ياد گرفتم و زبونم رو توي دهنش ميچرخوندم. مرجان قوطي کرم رو برداشت و با دستش تمام کير منو چرب کرد. از اينکارش خيلي خوشم اومد.اول فکرکردم ميخواد برام جق بزنه ولي وقتي کير منو خوب چرب کرد به ديوار تکيه داد و پاهاش رو بهم چسبوند و بمن اشاره کرد. کيرم رو لاي پاها و درست زير کسش فرو کردم.چند بار عقب و جلو کردم.سرکيرم حساس بود و اذيتم ميکرد. با کرم رون مرجان رو چرب کردم و دوباره کيرم رو لاي پاش گذاشتم، عالي شده بود. دستم رو روي شونه اش گذاشتم و عقب… جلو… عقب… جلو…کردم. اولش خيلي رمانتيک بود و آروم اينکار رو ميکردم و بينش ميبوسيدمش، ولي بعد ديگه کنترل خودم رو از دست دادم و کيرم رو با تمام قوا لاي پاي مرجان فرو ميکردم و حرکت ميدادم. اونهم از اينکار من خيلي حال ميکرد و پاهاش رو محکمتر بهم فشار ميداد تا کير منو بهتر لمس کنه.ديگه احساس کردم داره آبم مياد. ميخواستم کيرم رو دربيارم تا آبم روي مرجان نريزه، ولي او محکم منو بخودش چسبوند و شونه ام رو گاز گرفت.نميدونم از شدت درد بود يا از لذت اينکه آبم اومد که يهو داد بلندي کشيدم. تمام عضلات بدنم منقبض شده بود. براي آخرين بار کيرم رو بين پاش فشار دادم. ديگه رمق نداشتم. مرجان رو بوسيدم و خودم رو روي تختخواب انداختم. آب من روي رون مرجان ريخته بود و از اونجا به سمت زانوش سرازير شده بود.خودش رو با دستمال کاغذي تميز کرد. ميخواستم ازش عذر خواهي کنم ولي او گفت که از ريختن آب روي بدنش خيلي لذت ميبره. ( نميدونم تا حالا چندبار تجربه کرده بود ! ) مرجان ميخواست لباسش رو بپوشه. سرم رو جلو بردم تا يکبار ديگه کس ملوسش رو ببوسم. برخلاف نيم ساعت پيش، حالا ديگه کسش نه تميز بود و نه بوي خوبي ميداد ! هردومون لباسامون رو پوشيديم. من از مرجان بخاطر اومدنش تشکر کردم و ازش خواستم توي اين چند روز منو تنها نذاره !
شايد بشه گفت اون چند روزي که خانواده ام به مسافرت رفته بودن بهترين ايام زندگيم بود. اولين و بهترين خاطرات سکسي من مربوط به همون چند روزه که با مرجان حال ميکردم. از روزي که براي مرجان لاپايي زدم و آبم رو روي بدنش ريختم، هرروز عطش من براي سکس بيشتر ميشد و دوست داشتم جلوتر برم. زمان زيادي تا برگشتن خانواده ام از سفر باقي نمونده بود و من غصه ميخوردم که چرا سفر اونها به زودي تموم ميشه ! بعدازظهر بود و من با يک تاپ پسرونه و شورت روي تختم به شکم دراز کشيده بودم و مجله ميخوندم و همينطور کيرم رو به تشک فشار ميدادم ! نميدونم چه مدت اينکار رو انجام دادم ولي کيرم حسابي شق شده بود و بي قراري ميکرد ! تلفن زنگ زد، وقتي گوشي رو برداشتم باکمال تعجب صداي مرجان رو شنيدم. آهسته صحبت ميکرد تا کسي صداش رو نشنوه. به شوخي گفت:خواب که نبودي ؟ ميخواستم حالت رو بپرسم،چون ديگه مدتيه پشت پنجره پيدات نميشه نگران بودم نکنه کار دست خودت داده باشي! خيلي موذيانه جواب دادم:تو که براي من خواب نگذاشتي،الآن هم از تنهايي حوصله ام سررفته و روي تخت دراز کشيدم. بلافاصله گفت خب حالا که اين طوره يه سري ميام بهت ميزنم تا تنها نباشي،فقط در حياط رو باز بذار که توي کوچه معطل نشم و بعدش گوشي رو قطع کرد. ديگه بهتر از اين نميشد. از جام بلند شدم و دکمه دربازکن رو زدم تا مجبور نباشه زنگ بزنه. فکر ميکردم هنوز چنددقيقه اي وقت دارم و ميخواستم خودم رو مرتب کنم ولباس بپوشم که يهو در هال باز شد و چهره مرجان رو ديدم. هيچ فکرش رو نميکردم که به اين سرعت خودش رو به خونه ما برسونه. از اومدنش هم خوشحال شدم و هم غافلگير، آخه من هنوز لباس نپوشيده بودم و نيمه لخت بودم ! مرجان همينطوري که در رو پشت سرش ميبست گفت توي خونه ما کسي نبود و ديدم فرصت خوبيه تا بيام ببينم چيزي کم وکسر نداري! بعدش گفت:چيه خشکت زده ؟ نميخواي تعارف کني بيام توي اتاقت؟ من هاج و واج مونده بودم که چي بگم و چکار بکنم؟ هردومون به اتاق من رفتيم و روي تخت نشستيم. مجله منو برداشت و ورق زد و با شيطنت پرسيد: خودت رو هم که خيس کردي!! راست ميگفت. موقعي که دمر خوابيده بودم و کيرم رو به تشک ميماليدم اينقدر تحريک شده بودم که پيش آبم اومده بود و جلوي شورتم کمي خيس شده بود. ازخجالت نميدونستم چکار کنم! دستش رو جلو آورد و بدون مقدمه کير منو از روي شورت فشار داد و گفت با اين زبون بسته چکار کردي؟!! ديگه وقتش بود، دستم رو دور کمرش انداختم و بدنم رو بهش چسبوندم و مشغول بوسيدنش شدم. خودش رو خيلي راحت دراختيار من گذاشت تا ضمن بوسيدنش،لباسش رو هم در بيارم. سوتين نپوشيده بود و من همه لباس هاش رو غير از شورتش در آوردم. حقيقتش جرات اينکار رو نداشتم! همينطور که گردنش رو ميخوردم با دستم سينه هاش رو هم فشار ميدادم. تاپ منو از تنم درآورد و با دست موهاي نازک سينه ام رو نوازش کرد. بعدش از همديگه لب گرفتيم. عجب زبون خوشمزه اي داشت! اينقدر حشرش بالا زده بود که ديگه نميتونست خودش رو کنترل کنه. ديوونه وار شورت منو درآورد. کيرم مثل تيرآهن سفت شده بود و ديگه نيازي به ماليدنش براي شق شدن نبود. سرش رو پايين برد و کيرم رو بوسيد و اونو به صورت نرم و لطيفش ماليد. فکر ميکردم ميخواد برام ساک بزنه ولي اصلا» اينکار رو نکرد. بلکه سراغ بيضه هام رفت و شروع به مکيدن اونها کرد. کمي درد داشت ولي خيلي لذتبخش بود. من به پشت خوابيدم و پاهام رو از هم باز کردم تا اون راحتتر بتونه تخمم رو بخوره. ديگه بيضه هام حساس شده بود و از درد فرياد ميکشيدم. بعد مرجان خودش روي من انداخت و طوري روي من خوابيد که استخوان لگنش درست روي کيرم بود. مرتب خودش رو بمن فشار ميداد. من به گرمي ميبوسيدمش و با دستم پشت و کمرش رو ميماليدم. از گردن شروع کردم و پايين اومدم،پهلوها و وسط کمر رو ماساژ دادم و بعدش دستم رو توي شورتش بردم و باسنش رو ماليدم. کمرش رو بالاگرفت تا من بتونم شورتش رو پايين بکشم. شورتش را تا زانو پايين بردم و بعد پاي خودم رو توي شورتش انداختم و بطرف پايين فشار دادم تا کاملا» از پاش دربياد. حالا داغي کسش رو روي پوستم احساس ميکردم. اونهم ميتونست داغي کير منو بهتر لمس کنه. با موهاي من بازي ميکرد و لگنش رو آروم تکون ميداد تا کير من زير بدنش بلغزه. پاهاش رو ازهم باز کرد احساس کردم کيرم لاي خط وسط کسش درست روي چوچوله اش قرار گرفت، حرارت زيادي داشت! بعد دوباره پاهاش رو بهم چسبوند و دوباره خودش رو روي من تکون ميداد. از آهي که کشيد فهميدم خيلي داره حال ميکنه. منهم با کونش ور ميرفتم و باسنش رو ميماليدم. وقتي دستم رو توي درز کونش از بالا تا پايين کشيدم خيلي خوشش اومد و لبخند معني داري زد. متوجه منظورش شدم و بدون اينکه بتونم ببينم سعي کردم قسمت اطراف سوراخش و ناحيه بين کون و کسش رو آروم بمالم. پاهاش رو از هم باز کرد تا دست من بتونه بيشتر پيشروي کنه! حالا ديگه نفسهاش به آه تبديل شده بود. بعد از مدتي وقتي حسابي با مالشهاي من تحريک شده بود از روي من بلند شد و روي چهاردست و پا خوابيد. منکه هنوز متوجه منظورش نشده بودم کنارش نشستم و مشغول ليسيدن و بوسيدن لمبه هاي قشنگش شدم. کونش به نرمي پنبه و به لطلفت پرقو بود ! از خنگ بازي من حوصله اش سررفت و با دلخوري گفت: زودباش ديگه ! من هاج و واج مونده بودم که براي چه کاري بايد زودباشم و به علامت سوال سرم رو تکون دادم !! درحاليکه خيلي حشري شده بود داد زد:چرا معطلي بکن، توش ديگه ! دهنم از تعجب باز مونده بود. پيشنهاد خوبي بود ولي من جرات پذيرفتنش ر
نداشتم ! مرجان رو بوسيدم و بهش گفتم آخه عزيزم تو دختري،من نميخوام… مرجان که از اينهمه خنگي من لجش گرفته بود باعصبانيت حرف منو قطع کرد و گفت:از جلو نميخوام که… از پشت بکن ! منکه خجالت ميکشيدم بي تجربگي خودم رو بهش اظهار کنم، با لته پته گفتم باشه عزيزم، ولي بايد کمکم کني. خوشبختانه مرجان اينقدر تيز بود که منظور منو از کمک بفهمه. مرجان چهاردست و پا درست مثل حالت سجده روي تخت خوابيد و از من خواست پشتش روي زانوهام بايستم. او مرحله به مرحله منو راهنمايي ميکرد و جلو ميبرد و منهم دستوراتش رو اجرا ميکردم : حالا کمي جلوتر بيا… با دستت باسنم رو ماساژ بده تا بدنم شل بشه… با انگشتت اطراف سوراخم رو بمال… آه… آه… خودت رو بمن بچسبون… فشارش بده تا بره تو ديگه !! اين هيجان انگيزترين قسمت کار بود،آخه من تا حالا اين جور جاها نرفته بودم! درز کونش رو از هم باز کردم. تمام موهاش رو تراشيده بود و سفيد سفيد شده بود. وسطش يه سوراخ قرمز خوشرنگ خودنمايي ميکرد. خودم رو جلوتر بردم و به مرجان چسبوندم. کيرم رو با دست گرفتم و نوکش رو بطرف سوراخ کونش بردم و فشار دادم. تصور ميکردم که الآن راحت توي سوراخش ميره، ولي اينطور نشد. با دستم چند ضربه به باسنش زدم. مرجان کير منو گرفت و اونو لاي پاي خودش ماليد. داغي کسش رو احساس کردم. پيش خودم فکر کردم لابد مقصد عوض شده و قراره اينجا برم! مرجان سرش رو بعقب برگردوند و گفت برات ليزش کردم حالا راحتتر ميره توش. اطراف سر کيرم با مايع غليظ سفيد رنگي پوشيده شده بود،ترشحات کسش بود! دوباره خودم رو به باسنش چسبوندم و کيرم رو گرفتم و بطرف سوراخ کونش فشار دادم،چشمام رو بستم، حلقه تنگي رو دور کيرم حس کردم، مرجان با شهوت آخ بلندي کشيد. من خودم رو به اون فشار ميدادم. مرجان از شدت درد چهره اش رو درهم کشيده بود. کيرم تقريبا» تا محل ختنه وارد شده بود. خودم رو به سمت جلو فشار دادم تا بقيه اش رو هم داخل بفرستم! مرجان از درد فريادي کشيد و گفت کمي صبر کن و خودت رو تکون نده. مدتي شايد حدود 30 ثانيه بدون حرکت ايستادم. بتدريج احساس کردم اون حلقه سفتي که دور کيرم بود داره شل تر ميشه. بعد مرجان با مهارت خودش رو به سمت عقب هل داد و بيشتر کير من وارد سوراخش شد… هردومون آه کشيديم. آروم و با احتياط شروع به عقب و جلو کردم. بتدريج ديواره مقعدش شلتر ميشد و من راحتتر کيرم رو حرکت ميدادم. ديدن منظره کيرم از اون بالا لاي کون سفيد و تپلش خيلي جالب بود. مرجان دستش رو بين پاهاش برده بود و داشت خودش رو تحريک ميکرد. من براي اينکه تعادلم رو حفظ کنم با دستام پهلوهاي مرجان رو گرفته بودم و تلمبه ميزدم و او هم ضمن اينکه از حرکت کير من حال ميکرد داشت با چوچوله اش بازي ميکرد. اين اولين بار در زندگيم بود که کسي رو ميگايدم. بهمين خاطر خيلي زود تحريک شدم و احساس کردم که ميخواد آبم بياد. کيرم رو بيرون کشيدم و سربالا لاي درز کونش گذاشتم. آبم با فشار زيادي بيرون پاشيد و روي کمر مرجان ريخت. مرجان با دستش مقداري از مني منو برداشت و بعد خودش به پشت خوابيد و پاهاش رو باز کرد و با دستش که به مني آغشته بود شروع به تحريک خودش کرد و چوچوله اش رو ميماليد. من بعد از اينکه خودم رو بادستمال تميز کردم کنارش دراز کشيدم و سينه هاش رو ميماليدم. من فقط همين يکبار شاهد خود ارضايي يک دختر در مقابل خودم بودم و هرگز اونو فراموش نميکنم. بعد از مدتي مرجان دستش رو سريعتر حرکت داد و چشماش روبست و چند آه بلند کشيد. من و مرجان نيم ساعتي کنار هم دراز کشيديم و همديگه رو بوسه و نوازش کرديم. من بايد به حمام ميرفتم و خودم رو ميشستم و مرجان بايد زودتر به خونه شون برميگشت تا کسي متوجه غيبتش نشه. متاسفانه فرداي اون روز پدر و مادرم از سفر برگشتن و من ديگه نتونستم از مرجان چيزهاي بيشتري ياد بگيرم ! الآن مدتها از اون ايام گذشته،هرچند من خاطره سکس با مرجان رو هرگز فراموش نميکنم ولي هنوز يک سوال براي من باقي مونده: واقعا» در اين چند روز من با مرجان حال ميکردم يا اينکه مرجان با من حال ميکرد ؟!!


هما

ژوئیه 18, 2010

من برای کاری مجبور شدم برم رشت اونجا خونه یکی از دوستای بابام به نام علی آقا مستقر شدم زمستون بود و حسن آقا و خانمش معلم بودن و میرفتن سر کارآنها یک دختر به نام هما داشتن که پشت کنکور مونده بود. و صبحها اون تمام کار خونه را انجام میداد و تا مادر پدرش بیان تو خون تنها بود. من صبحها میرفتم دنبال کارام و همزمان با علی آقا و خانومش میومدم تا اینکه یه روز من ساعت ده کارم تموم شد برگشتم خونه طبق معمول در حیاط باز بود. من یاالله گفتم و وارد خونه شدم دیدم هما نیست اما صدای آب میاد من هم گفتم اگر برم دم حموم بگم من برگشتم میترسه!
بهتره همینجا بشینم تا از حموم آمد منو ببینه من جایی بودم که در حموم را میدیم چند دقیقهای گذشت هما در حمومو باز کرد منو دید گفت آقا مهدی ببخشید میشه برین تو آشپزخونه تا من با حوله برم تو اتاقم من هم گفتم چشم رفتم تو آشپزخونه یهو صدای جیغ اومد من دویدم طرف صدا هما رو سرامیکای خونشون سر خورده و لخت افتاده زمین من رفتم طرفش و بلندش کردم خوشبختانه طوریش نشده بود و فقط ترسیده بود اما اصلا حواسش نبود که لخته من کمکش کردم بردمش تو اطاقش حولشو درست کردم و روی تخت خوابوندمش و رفتم براش آب قند بیارم همش پیش خودم هیکل توپولی و سفید هما و پیش خودم تجسم میکردم اب قند و درست کردم بردم تو اطاق دیدم به خودش اومده و داره خودشو جمع و جور میکنه و نشسته و میگه آقا مهدی ببخشید من هم گفتم خواهش میکنم وظیفس!
ازش پرسیدم جاییتون درد نمیکنه گفتش یه ذره پشتم من آب قند رو دادم بخوره و کنارش نشستم و به عنوان معاینه از رو حوله به کمرش دست میزدم تا اینکه کمکم با حالت مالش شروع کردم پشت هماو مالیدن اون هیچی نمی گفت من هم داشتم پشتشو میمالیدم یهو دیدم زل زده به چشمام و داره منو نگاه میکنه من هم از خدا خواسته بهش گفتم میخوای پشتتو بهتر بمالم بخواب اون جوری بهره اون گفت نه مرسی اما من گفتم این جوری دردش کم میشه اون دراز کشید و من با مالیدن کمرش کمکم خودم رو روی بدنش کشیدم و کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم اون هم منو بغل کرد من هم دستمو بردم رو سینه هاش و سینهای سفیدشو مالیدن کلی مالیدمش و سینه هاشو خوردم رفتم پایینتر و با کسش بازی کردن اون رو فضا بود!
کسشم تمیز بود و خیس اما حسابی داشتم حال میکردم و کلی لب بازی و مالیدن کلی سر حال شده بودم تا اینکه دستشو کرد تو شورتم و با کیرم بازی کردن منم لباسامو در اوردم و بدون معطلی کیر و گذاشتم در کونشو فشار دادم تو تازه فهمیدم هما خانوم بله!
چون کیر من به راحتی وارد کون خانوم شد و هیچ آخ و اوخی هم نکرد
من هم تند تند تلنبه میزدم تا اینکه آبم اومد و ریختم رو سینه و شکم هما من کلی حال کرده بودم. و از انوقت به بعد همش میگفتم من میخوام برم رشت اما جور نمی شد همین چند روز پیش فهمیدم ازدواج کرده!
خوش بحال شوهرش هم از کس باهاش حال میکنه هم از کون!


نگار و برادرش

ژوئیه 14, 2010

این ماجرا حدود 3 سال پیش اتفاق افتاد. یه برادر دارم سه سال از من بزرگتره. اسمش حمیده. من بیست و یک سالمه و عادت دارم که همیشه در خانه دامن کوتاه بپوشم. همین باعث میشه هر کی منو میبینه تحریک بشه. یه شب در حالی که دمرخوابیده بودم از خواب بیدار شدم دیدم یکی دامنمو زده بالا و داره با کونم ور میره.اولش ترسیدم یکمی چشامو باز کردم دیدم داداشمه.خیلی جا خوردم باورم نمیشد.نمیدونستم چکار کنم.به آرومی به کونم دست میکشید که بیدار نشم.بعداز چند دقیقه که با کونم بازی میکرد شرتمو تا زیر باسنم کشید پایین و شروع به دست کشیدن و بوسیدن کونم کرد.زبونشواز پایین به بالا میکشید روی چاک کونم بدنم مورمور میشد.من کاملاًخودمو به خواب زده بودم چون حشری شده بود جرأتش بیشتر میشد با دستاش لمبه هامو از هم باز کرد و زبونشو به سوراخ کونم رسوند.نوم زبونشو میکرد توومیچرخوند خوشم اومده بود.حسابی پشتمو لیس زد وسوراخمو خیس کرد وقتی از خوردن و لیسیدن کونم سیر شد شلوارشو کشید پایین وکیرشو در آورد.آبه دهنشو زد به کیرش و خوابید روم.کیر سفت و داغ و کلفتشو لای لمبه هام حس کردم .احساس خوبی بهم دست داد .کیرشو رسوند به سوراخم و فشار داد.همینکه سرش رفت تو درد شدیدی بهم دست داد تکون خوردم که کیرش در بیاد اما محکم چسبیده بود و نمیذاشت.فکر کنم دیگه میدونست بیدارم.سر کیرشو کرده بود تو ولی تکون نمیخورد.وقتی دید من خودمو سفت گرفتم و دردم میامد. یه دستشو از زیر بغلم آورد و سینمو چنگ زد و با نوک پستونم بازی کرد.بعد از چند دقیقه دردش کم شد و دوباره احساس لذت کردم.تا دید کونم شل شد آروم فشار داد.چند بار اینکارو تکرار کرد تقریباً نصف کیرش تو بود.سوراخ کونم باز شده بود کیرشو کشید بیرون ودوباره تف زد و کرد تو . اینبار راحت رفت تو . دردش کم بود حسابی لیز و روون شده بود.عقب و جلو کرد حشری شده بودم.دلم میخواست بیشتر بخورم دست دیگه شو از زیر شکممم آورد تا با کسم بازی کنه منم شکممو دادم بالا که دستش از رد شه همین باعث شد که لای کونم کاملا باز بشه اونم از فرصت استفاده کرد وبا یه فشار همه کیرشو کرد تو کونم . دوباره درد گرفت ولی اینبارهمراه با لذت بود . شروع کرد با کسم بازی کردن و کیرشو تو کونم جلو و عقب میکرد . در همون حال با سینم ور میرفت . داشتم به اوج میرسیدم تا اونموقع همچین حسی بهم دست نداده بود . همینکه بدنم به لرزه افتاد و داشتم از شدت لذت بی حال میشدم اونم یهو کیرشو تا اونجا که جا داشت فرو کرد تو و نگه داشت و آبشو خالی کرد همونجا .بی حال افتاده بود روم . به زور بلند شد و کیرشوکشید بیرون. تازه فهمیدم که سوراخ کونم چقدر باز شده لباس منو درست کرد و شلوارشو کشید بالا و رفت. تا مدتها رومون نمیشد تو چشم هم نگاه کنیم ولی دو بار دیگه هم با اون سکس داشتم.


نگار و برادرش

ژوئیه 14, 2010

این ماجرا حدود 3 سال پیش اتفاق افتاد. یه برادر دارم سه سال از من بزرگتره. اسمش حمیده. من بیست و یک سالمه و عادت دارم که همیشه در خانه دامن کوتاه بپوشم. همین باعث میشه هر کی منو میبینه تحریک بشه. یه شب در حالی که دمرخوابیده بودم از خواب بیدار شدم دیدم یکی دامنمو زده بالا و داره با کونم ور میره.اولش ترسیدم یکمی چشامو باز کردم دیدم داداشمه.خیلی جا خوردم باورم نمیشد.نمیدونستم چکار کنم.به آرومی به کونم دست میکشید که بیدار نشم.بعداز چند دقیقه که با کونم بازی میکرد شرتمو تا زیر باسنم کشید پایین و شروع به دست کشیدن و بوسیدن کونم کرد.زبونشواز پایین به بالا میکشید روی چاک کونم بدنم مورمور میشد.من کاملاًخودمو به خواب زده بودم چون حشری شده بود جرأتش بیشتر میشد با دستاش لمبه هامو از هم باز کرد و زبونشو به سوراخ کونم رسوند.نوم زبونشو میکرد توومیچرخوند خوشم اومده بود.حسابی پشتمو لیس زد وسوراخمو خیس کرد وقتی از خوردن و لیسیدن کونم سیر شد شلوارشو کشید پایین وکیرشو در آورد.آبه دهنشو زد به کیرش و خوابید روم.کیر سفت و داغ و کلفتشو لای لمبه هام حس کردم .احساس خوبی بهم دست داد .کیرشو رسوند به سوراخم و فشار داد.همینکه سرش رفت تو درد شدیدی بهم دست داد تکون خوردم که کیرش در بیاد اما محکم چسبیده بود و نمیذاشت.فکر کنم دیگه میدونست بیدارم.سر کیرشو کرده بود تو ولی تکون نمیخورد.وقتی دید من خودمو سفت گرفتم و دردم میامد. یه دستشو از زیر بغلم آورد و سینمو چنگ زد و با نوک پستونم بازی کرد.بعد از چند دقیقه دردش کم شد و دوباره احساس لذت کردم.تا دید کونم شل شد آروم فشار داد.چند بار اینکارو تکرار کرد تقریباً نصف کیرش تو بود.سوراخ کونم باز شده بود کیرشو کشید بیرون ودوباره تف زد و کرد تو . اینبار راحت رفت تو . دردش کم بود حسابی لیز و روون شده بود.عقب و جلو کرد حشری شده بودم.دلم میخواست بیشتر بخورم دست دیگه شو از زیر شکممم آورد تا با کسم بازی کنه منم شکممو دادم بالا که دستش از رد شه همین باعث شد که لای کونم کاملا باز بشه اونم از فرصت استفاده کرد وبا یه فشار همه کیرشو کرد تو کونم . دوباره درد گرفت ولی اینبارهمراه با لذت بود . شروع کرد با کسم بازی کردن و کیرشو تو کونم جلو و عقب میکرد . در همون حال با سینم ور میرفت . داشتم به اوج میرسیدم تا اونموقع همچین حسی بهم دست نداده بود . همینکه بدنم به لرزه افتاد و داشتم از شدت لذت بی حال میشدم اونم یهو کیرشو تا اونجا که جا داشت فرو کرد تو و نگه داشت و آبشو خالی کرد همونجا .بی حال افتاده بود روم . به زور بلند شد و کیرشوکشید بیرون. تازه فهمیدم که سوراخ کونم چقدر باز شده لباس منو درست کرد و شلوارشو کشید بالا و رفت. تا مدتها رومون نمیشد تو چشم هم نگاه کنیم ولی دو بار دیگه هم با اون سکس داشتم.


می ناب و کس تپل

ژوئیه 12, 2010

من کامرانم و میخوام یه خاطره دیگه براتون بنویسم
تقریبا 3 سال پیش بود و من با یکی از دوستانم به نام آرمین با هم شریک بودیم و کار کامپیوتر میکردیم.
این آقا آرمین ما از اون آدمهای لانتوری اما بچه خوشگله.
خلاصه یه روز گرم تابستان بود و 4 شنبه من در مغازه نشسته بودم که آرمین هم اومد یکم کارامون رو رله کردیم سرمون که خلوت شد آرمین گفت : راستی کامی دیشب داشتم میرفتم خونه سر راه 2 تا دختر سوار کردم و با هاشون دوست شدم بعد شم بردم در خونشون تو فرمانیه پیادشون کردم. قرار شده که زنگ بزنن. من هم به شوخی بر گشتم گفتم : بد بخت اسکولت کردن فقط تو براشون جنبه یه راننده آژانس و داشتی عمرن زنگ نزنن. اونم شاکی شد. من خندیدم و گفتم شوخی کردم ایشالا زنگ میزنن. فقط یادت باشه دوستش رو هم با من دوست کن.
اونم گفت : حتما. این تو فکر خودمم بود. خلاصه مشتری اومد و دیگه نتونستیم حرف بزنیم. حوالی ظهر بود که تلفن زنگ زد و من گوشیو برداشتم:
بفرمایید.
– سلام ببخشید میتونم با آرمین صحبت کنم ؟
– بله حتما شما ؟
– من مهسا دوستش هستم
– گوشی چند لحظه
( اونطرف گوشی یه صدای ناز و مسخ کننده شنیده میشد عجب صدای نازی داشت یه مقدار هم با عشوه صحبت میکرد )
گوشیو دادم آرمین و گفتم : کونده این دیگه کیه؟
گفت : نمی دونم
خلاصه آرمین شروع کرد صحبت کردن و من یه دفعه دیدم اینگار به آرمین دنیا رو دادن نیشش تا بنا گوشش باز شد. من قشنگ میتونستم حس کنم که آرمین حسابی خر کیف شده.
بعد از حدود نیم ساعت تلفن رو قطع کرد و یه بیلخ اساسی به من نشون داد. گفت دیدی زنگ زد؟
گفتم خوب زد که زد چه فایده ؟
گفت: دیوونه برا فردا شب باهاش قرار گذاشتم. تو هم باید بیای.
گفتم: من برای چی. بیام سر خر شم.
گفت: با دوستش میاد دیگه. اسمش تاراس. تقریبا 2 سال هم از تو کوچیکتره.
منم کلی ذوق کردم و گفتم ایول.
اونروز گذشت و قرار شد اگر بشه وقتی رفتیم سر قرار اونارو ببریم دفتر بابای آرمین و اگر تونستیم یه حالی بکنیم.
5 شنبه بعد از ظهر مغازه رو بستیم رفتیم در خونه آرمین اینا.
با هزار زحمت کلید دفتر رو از باباش گرفته بود و بالاخره سرو کلش با 2 تا قوطی ویسکی و کلیدها پیدا شد
سوار شدیم و رفتیم سر قرار میدان توحید. ما که رسیدیم دختره هم داشت از یه آژانس پیاده میشد.
آرمین گفت: داش کامی نگاه کن ببین چی تور کردم.
گفتم: پس اون یکی کجاس ؟ گفت : نمی دونم
دختره اومد تو ماشین و بعد از معارفه آرمین پرسید پس تارا کجاس ؟
گفت که مهمون داشتن و نتونسته بیاد
منم که حسابی خورد تو برجکم با زبون مطربی به آرمین گفتم: پس من میرم خونه شما هم برید به عشق و حالتون برسید.
آرمین گفت : لوس نشو میریم یه مشروبی میخوریم بعد برو
گفتم: باشه فقط چون نمی خوام ضد حال بزنم میام
رفتیم سمت دفتر بابای آرمین.
اونجا که رسیدیم من رفتم یه کم خرت و پرت خرید مو رفتم تو دفتر.
دیدم نشستن پهلوی هم و دارن حرف میزنن.
خلاصه نشستیم و بساط و پهن کردیم.
تو حال خودم بودم که با صدای آرمین به خودم اومدم
کامران چته حالا که چیزی نشده د فعه بعد تارا هم میاد با هم جمع میشیم حالا یه چند تا سلامتی آس بده حال کنیم منم که کونم سوخته بود پیکم رو گرفتم دستم و گفتم : میخوریم به سلامتی دیوار که هر مرد و نامردی روش میشاشه پیکمو که رفتم بالا یه دفعه به خودم اومدم دیدم مهسا ترکیده از خنده آنقدر قشنگ میخندید که من و آرمین هم با خنده های اون خند ید یم خلاصه یواش یواش داشتیم داغ میشدیم که مهسا به آرمین گفت : میتونم یه نخ گرس بزنم من که چارشاخ بریدم یه نگاهی به آرمین کردم دیدم اونم بدش نمیاد و جواب مثبت داد من که اصلا از این چیزا خوشم نمیاد و فقط سیگار میکشم خلاصه یه سیگار برداشت و شروع کرد درست کردن و با هم شروع کردن کام زدن یه دفعه مهسا رو به من کردو تعارف زد!
یه نگاه بهش کردم که آرمین زرد کرد وای به حال دختره آرمین سریع توضیح داد که من اهل این چیزا نیستم و فقط با مشروب و سیگار حال میکنم.
خلاصه بعد ازمدتی قرار شد که من برم و به آرمین هم یه نگاهی کردم و تو دلم گفتم کوفتت بشه!
خداحافظی کردم و اومدم تو حال شرکت گفتم یه دستشویی برم بعد برم از دستشویی که اومدم بیرون دیدم در اتاق بستس صدای آرمین رو شنیدم میگفت بشین کامی بره برات برنامه دارم من هم یه آن یه فکری زد به سرم تا جلو در شرکت رفتم و در و بازو بسته کردم کفشهام رو هم از پام در آوردم گذاشتم کنار تو اون لحظه فقط فکرم این بود ببینم ارش میتونه کاری کنه یا نه ؟
رفتم از سوراخ کلید تو اتاق و دید زدم دید م دارن با هم عشقبازی میکنن یه مدتی که گذشت دیدم مهسا کیر آرمینو از جاش کشید بیرون و شروع کرد به ساک زدن از صدای آرمین میشد فهمید که مهسا خانم تو کارشون استادن یواش یواش آرمین شروع به لخت کردن مهسا کردو شروع کرد به لیسیدن تمام بدن مهسا از مغز سر تا کف پا بعد رفت سراغ اون کس خوشگلی که بهتون میگم از کجا خوشگلیش رو دیدم
جفتشون حسابی حشری شده بودن یه دفعه مهسا گفت : آرمین کیر میخوام
آرمین هم گفت : کجات بزارم ؟
گفت بزار تو کسم
آرمین گفت مگه اوپنی ؟
مهسا با سر جواب داد آره.
آرمین هم که اینگار تو کونش عروسی بود( اگر انگشتش میکردم شاید داماد کور میشد )
سریع پوزیشنش رو درست کرد و مشغول حال دادن به کیر خودشو کس مهسا شد
تو این حین منم که حسابی حشری شده بودم یه فکر بکر کردم سریع لیدوکائینی که تدارک دیده بودم رو مالیدم به کیرم و داشتم استخاره میکردم که برم تو یا نه.
از یه طرف مهسا خیلی کس بود و نمیشد ازش گذشت از یه طرف هم با آرمین دوست بودم نمیخواستم ضد حال بزنم
تو 2 راهی بودم که صدای آرمین رو شنیدم دیدم که ارضا شده و داره سعی میکنه مهسا رو هم با دست ارضا کنه
زدم دنده خریت و در و باز کردم و رفتم تو
جفتشون تا منو دیدن کپ کردن منم که زده بودم رو دنده پر رو بازی و دیگه راه برگشت هم نداشتم رفتم سمت مهسا و آرمین رو کشیدم اینور
گفتم من ارضاش میکنم شما زحمت نکش
خلاصه یکم با سرو سینه مهسا ور رفتم تا از این جو حاکم بیاد بیرون آرمین هم پاشد از اتاق رفت بیرون و جو یکم آروم شد
رو کردم به مهسا و گفتم : اگر اشکالی داره میتونم برم
گلوش رو صاف کردو گفت : نمیدونم
( البته اگر میگفت اشکال داره بازم میکردمش )
خلاصه شروع کردم به عشقبازی و لیسیدنش داشت دوباره به اون حالت قبلش بر میگشت و دو باره حشری شده بود دیدم دستش اومد سمت کیرم و شروع کرد با هاش بازی کردن
گفتم : میخوریش ؟
با سر جواب داد آره
کیرم رو بردم جلو دهنش
اونم شروع کرد به ساک زدن
جای همتون خالی لا مصب چه قدر حرفه ای این کارو میکرد یه کم که گذشت خوابوندمش و خودم رفتم روش پاهاشو باز کرد و من هم اروم اروم سر کیرم رو روانه کسش کردم وقتی به آخرش رسیدم دیدم داره نگام میکنه گفتم : چیه ؟ بزرگه ؟
گفت آره از برای آرمین هم بزرگتره
گفتم حال میکنی ؟
گفت : خیلی
گفتم : قشنگ پرت کرده ؟
گفت : آره دارم حال میکنم
گفتم : حالشو ببر
شروع کردم به تلمبه زدن
جاتون خالی عجب کسی داشت عین جارو برقی مکنده بود و عین شومینه داغ یه چند دقیقه ای که گذشت پا هاش رو دادم بالا به هم چسبوندم کسش از اون وسط زد بیرون شروع کردم به تلمبه زدن دیگه داشت رو آسمونها پرواز میکرد یه دفعه دیدم یه لرزش تو بدنش افتاد و سست شد فهمیدم که پریده ولی من هنوز تا ارضاشد نم زیاد مونده بود برش گردوندم و از پشت گذاشتم تو کسش همونطور که داشتم تلمبه میزدم شروع کردم با سوراخ کونش بازی کردن عجب کونی بود لا مصب سفت و خوش فرم و کیر شکن یه کم که گذشت اومدم انگشتم رو بکنم تو سوراخش با دستش دستم و زد کنار زدم رو دستش و گفتم حا لا که داری حال میدی پس ضد حال نزن گفت آخه تا حالا از عقب ندادم گفتم خوب حالا میدی عیبی نداره که گفت : آخه درد داره.
گفتم تو که از عقب ندادی پس از کجا میدونی درد داره دیگه چیزی نگفت یواش یواش انگشت دوم رو هم اضافه کردم و بعدش هم سر کیرم رو گذاشتم دم سوراخش گفتم : شاید درد داشته باشه ولی به حالی که میکنی میارزه آروم سر کیرم رو فشار دادم تو لعنتی نمیرفت یه تف توپول انداختم رو کیرم و یه دونه هم در سوراخش و دوباره سعی کردم کلاهکش که وارد شد کونشو سفت کرد یه سیلی زدم به کپلش تا شل کنه
گفت درد داره.
گفتم چند ثانیه تحمل کن دوباره یه کم دیگه پیشروی کردم و بهش وقت دادم تا استراحت کنه بعد از مدتی تمام کیر 27 سانتی من داخلش بود یواش یواش شروع کردم به تلمبه زدن نمیدونید چه حالی میداد فکر نکمنم بیشتر از 2 یا 3 بار کیر رفته بود تو کونش ( خوش به حال اون کسی که افتتاح کرده بود )
بعد از چند دقیقه تلمبه زدن دیدم که صداش دوباره رفت هوا دوباره داشت ارضا میشد منهم تندتر تلمبه میزدم اونهم مدام میگفت : آهان اینجوری خوبه دوست دارم جرم بده دارم حال میکنم این حرفها بیشتر تحریکم میکرد دیگه من هم داشتم ارضا میشدم دیدم لرزه افتاد رو تنش تو همون حین من هم ارضا شدم و همونجا خالی شدم دیگه رمق نداشتیم تکو ن بخوریم همونجا یه لب اساسی ازش گرفتم که واقعا مکمل اون سکس زیبا بود هر دومون راضی بودیم چون با هم دیگه و هم زمان ارضا شدیم بعد از چند دقیقه دیدم آرمین اومد تو اتاق گفت بچه ها دیر شده گفتم : بریم رفتیم مهسا رو بردیم دم خونشون و من با آرمین رفتیم فری کثافت توخ خرمشهر تا یه غذای خفن بخوریمبه آرمین گفتم : آرمین اگه از دستم ناراحتی بگو گفت : نه ناراحت نیستم اما خوب تیکه ای رو پر دادی گفتم : فکر نکنم بپره گفت : نمی دونم شاید
وقتی رسیدم خونه یه دوش گرفتم و میخواستم یه قهوه درست کنم بخورم دیدم که تلفن زنگ زد برداشتم آرمین بود میگفت که مهسا زنگ زده و بابت همه چی تشکر کرده و گفته که خیلی حال کرده من هم خیالم راحت شد که حد اقل دختر نپریده بعد از اون من و آرمین و مهسا در حدود 7 ماه هفته ای دو بار با هم سکس داشتیم البته من هم با تارا دوست شدم اما نذاشتم آرمین بکندش امیدوارم خوشتون اومده باشه اوچیکه همه شما داش کامی!


ترانه

ژوئیه 12, 2010

من ترانه هستم اگه خاطرات شهرام رو خونده باشید حتما منو میشناسید بهر حال منم تو خاطرات سکسیش سهمی داشتم و میخوام بنوبه خودم یکی از خاطرات شهرام رو بازنویسی کنم البته اون از زبون خودش گفت و من از زبون خودم ضمن اینکه خود شهرام منو ترغیب به نوشتن کرد خوب رئیسه دیگه .
من از وقتی که معنای سکس و جنسیت رو فهمیدم همیشه از این موضوع خجالت میکشیدم یعنی اینجوری بهمون گفته بودن پدرم بر اثر یه بیماری طولانی ما رو ترک کرد و رفت و من و مادرم تنها موندیم گرچه از لحاظ مالی هیچ مشکلی نداشتیم ولی با تموم شدن درسم افسردگی هم به سراغم اومد بخاطر مادرم فکر ازدواج رو از سرم بیرون کرده بودم و از طرفی از ازدواج میترسیدم قصه های وحشتناکی که از بد دلی و سخت گیری های شوهران دوستام میشنیدم کافی بود تا منو از ازدواج متنفر کنه و ترسمو بیشتر کنه مجبور شدم برم پیش روانپزشک بعد از چند جلسه گفت حتما یه سرگرمی برای خودت درست کن .به کارهای خونگی جور واجور رو آوردم اما هیچ کدوم درد منو دوا نکرد تو مراجعه بهدی دکتر بهم گفت سعی کن یه شغل برای خودت دست و پا کنی و کمی خودتو از محیط خونه دور بکن رو همین حساب به آشنا ها سپردم برای یک کار مطمئن پیدا کنه چون راجب محیط کار هم داستانهای زیادی شنیده بودم یه روز دائیم اومد خونمون و گفت یه شغل خوب با حقوق خوب و محیطی بسیار امن برات پیدا کردم پاشو بریم تا معرفیت کنم ایشون از دوستامه خیلی خوشحال شدم و یه شور و شعف خاصی در من بوجود اومد خیلی سریع یه مانتو بلند مشکی با مقنعه وبدون آرایش و راه افتادم تو راه بالاخره بر ترسم غلبه کردم و از دائیم پرسیدم : دائی این دوستت اسمشون چیه ؟ گفت شهرام . شهرام سلیمی .یه شرکت بازرگانی داره تو خیابون …….. گفتم دائی خانوم دیگه هم اونجا هست ؟ گفت آره یه خانم حسابدار اونجا هست که دائم تو شرکته البته نه اینکه فکر کنی شهرام یه آدم خشک و مذهبیه برعکس خیلی راحت و ریلکسه و حتی دوست دختر هم داره اما حساب همه چیزش جداست و تو مطمئن باش و بعد از کمی مکث گفت : اگر خودت رفترات خوب باشه اون اصلا سعی نخواهد کرد خودشو بتو نزدیک کنه الته تو هم خیلی مسائل رو سخت و جدی میگیری بهرحال هر جور که فکر کردی درسته همونطور رفتار کن . تو زندگیم خیلی از پسرها خودشون رو بمن نزدیک میکردن اما بلافاصله تقاضای جنسی داشتن تو ذهنم مجسم کردم که شهرام حتما یه پسر قد بلند و تراش خورده با صورتی صاف و خلاصه یه هنرپیشه خارجی رو تصور میکردم با کت و شلوار روشن و انگشتر های الماس و ساعت طلا با یه پیپ خاموش گوشه لبش دائیم گفت ترانه کجائی پیاده شو دیگه . به خودم اومدم و سریع پیاده شدم یه ساختمون 7 طبقه رو نشون داد و گفت طبقه چهارم اینجاست . بارها از مقابل این ساختمان رد شده بودم اما تصور نمیکردم یه روز اونجا مشغول به کار بشم خیلی هیجان داشتم و تقریبا داشتم میلرزیدم دائیم زیر آرنجمو گرفت و تقریبا منو با خودش میکشوند داخل سوار آسانسور شدیم و طبقه چهارم پیاده شدیم یه پلاک برنجی کنار در بود که نوشته بود : شرکت بازرگانی ………… خودمو مرتب کردم و در زدیم در باز شد و رفتیم تو یه خانم حدود 40 ساله ولی خیلی خوش هیکل و خیلی خوشگل درو باز کرد خیلی رسمی با دائیم احوالپرسی کرد انگار دائیم زیاد اونجا اومده بود بعد خانمه رفت به یکی از اتاقها و بما اشاره کرد بریم تو از هیجان داشتم میمردم همش دستم به مقنعه ام بود و هی صافش میکردم تا رفتیم تو دیدم بلند شد و خیلی صمیمانه با دائیم دست داد و تعارف کرد بشینیم یه مرد معمولی و کمی هم سنگین وزن به نظر میرسید با سبیل و موهائی مشکی صاف که کمی هم توپیشونیش ریخته بود با اونی که تو ذهنم تصور کرده بودم هیچ شباهتی نداشت اما خیلی سخت و مغرور به نظر میومد از همون اول از موهاش خیلی خوشم اومد کاملا سیاه و لخت وقتی تکون میریخت و موهاش رو پیشونیش تکون میخورد دلم میلرزید شروع به صحبت کرد گفت دائیتون به گردن من خیلی حق داره و بمن خیلی کمک کرده شما هر طور که خودتون مایلید مشغول بشید دائیم دخالت کرد و گفت نه شهرام جون ایشون برای اعصابش میخواد کار کنه و بهتره تابع نظم و انظباط سایرین باشه تا خودشم راحت تر باشه قرار شد فعلا منشی و دفتر دار آقای سلیمی باشم بعد از کلی صحبت خیلی با من خودمونی شد و گفت از همین الان میتونید مشغول بشید و منو به خانمی که توی هال شرکت بود معرفی کرد و با هم آشنا شدیم و من پشت میزم نشستم کمی از هیجانم کم شد و احساس راحتی کردم دائیم رفت مرتب منظر بودم که شهرام بیاد و خودشو بمن نزدیک کنه اما هیچ خبری نبود با خودم قرار گذاشتم اگه اینطور شد سریع واکنش خیلی سختی نشون بدم و آبروریزی کنم ولی حتی بهم نگاه هم نمیکرد اون روز تا عصر بودم و ناهار هم پشت میز خودم خوردم اما خانم حسابدار با آقای سلیمی ناهار خورد گفتم حتما با هم سر و سری دارند و کنجکاو بودم اما حریم بینشون محفوظ بود و برخوردشون رسمی و در مقوله کار بود ساعت 3 حسابدا ر رفت و من با شهرام تنها موندم و ایشون اومد و کلید های دفتر را بهم داد و در آخر گفت حتما دائیتون راجع بمن گفته من بعضی دوستامو به دفتر دعوت میکنم و شاید رفت آمد های ببینید که باعث تعجبتون بشه اما شما فقط به کارتون برسید و زیاد به مسائل توجه نکنید تا خودتون راحت تر باشید تو همین حین زنگ خورد و من از ایفون کنار میزم درو باز کردم یه خانمی خیلی آراسته و حدود 35 ساله اومد تو یه نگاهی مخصوصی بمن کرد و شهرام بلافاصله منو معرفی کرد و گفت که اونجا مشغول بکار شدم اون خانم با من دست داد و گفت اشرف و بعد با شهرام رفتن تو اتاق و درو بستن خیلی کنجکاو شدم میدونستم باید خبرائی باشه اما نمیدونستم کنجکاویمو چطور ارضا کنم از سوراخ کلید چیزی معلوم نبود بد جوری خوره به جون افتاده بود آخرشم یک صندلی که کنارم بود رو جلو کشیدم و ازش کمی رفتم با
لا یواشکی از شیشه بالای در تو رو نگاه کردم دیدم خانمه مانتو و روسریشو در آورده و یه شیگار بلند مشکی دستشه و رو مبل لم داده و شهرام هم پشت کامپیوترش مشغول بود خبر خاصی نبود و ترسیدم اومدم پائین گفتم چرا اون خانم مانتوشو درآورده حتما میخوان من برم اما در باز شد و اشرف اومد بیرون و رفت تو آشپزخانه و با یه بطری خیلی خوشگل که مایع ارغوانی توش بود رفت تو اتاق شهرام یادم اومد تو آشپزخونه هنوز فضولی نکردم خیلی عادی رفتم سر یخچال و درشو باز کردم وای پر انواع بطریهای مشروب بود مقداری هم قوطی های رنگارنگ هنوز اینقدر مشروب یه جا ندیده بودم یه صدائی از پشت سرم گفت : اهه اهوم . برگشتم دیدم آقای سلیمیه خشکم زد فکر کردم کارم تمومه خیلی راحت گفت ما مهمون خارجی زیاد داریم و اینها بیشتر مال اونهاست و به سادگی یه قوطی سفید و طلائی رو برداشت و با خودش برد برگشتم پشت میزم و دبدم حسابی عرق کردم گفتم برای امروز بسه و کیفمو برداشتم و بی هوا رفتم سمت در و یه در کوتاه زدم و درو باز کردم و با تعجب به اونها نگاه کردم اشرف رو پای شهرام نشسته بود و داشت با لیوان خودش مشروب به شهرام میداد سریع برگشتم بیرون و شهرام پشت سرم اومد و گفت اگه میخواهید تشریف ببرید میتونید اما هر وقت وارد اتاق من شدید حتما در بزنید و کمی مکث هم بکنید و خیلی هم جدی هم گفت بدون هیچ لبخند معنی دار که منتظرش بودم حس کردم بهم بر خورده از شرکت اومدم بیرون و رفتم خونه مادرم پرسید چطور بود ؟ گفتم خوب عالی فکر میکنم دارم تغییر میکنم و نمی دونم چرا این حرفو زدم صبح اول وقت رفتم شرکت کسی نیومده بود کمی اطراف رو مرتب کردم و نشستم کمی بعد شهرام اومد و بعد حسابدارش خیلی رسمی سلام و علیک و کار روزانه شروع شد تا عصر هیچ خبری نبود گفتم حتما امروز میگه من باهاش ناهار بخورم اما خبری نشد طرفهای عصر یه دختر خانم خیلی خوشگل در زد و اومد تو سر تا پامو یه نگاهی کرد و دستشو بطرفم دراز کرد : مژگان ……. هستم شما ؟ گفتم ترانه محلاتی . کمی دستمو تو دستش نگه داشت و بعد رفت اتاق شهرام در باز بود و اون هم نشست کمی بعد اشرف اومد گفتم حتما الان بین اینا دعوا میشه یا دلخوری پیش میاد اما اونها با همدیگه آشنا بودن و نشستن به صحبت کمی بعد شهرام منو مرخص کرد مدتها گذشت هیچ خبری از دعوت من به جمع و محفل اونها نشد و من داشتم عصبی میشدم دلم میخواست با اونها باشم اما میدونشتم که اونها سکس دارن ولی من جراتشو نداشتم هنوز چیز مردها رو ندیده بودم حتی فیلم سکسی هم ندیده بودم اما چند روز بود خیلی احساس شهوت عجیبی داشتم و ترشحاتم زیاد شده بود یه روز تصمیم گرفتم بمونم و سکس اونهارو ببینم اون روز مژگان اونجا بود هر چی واستادن من نرفتم و وقتی شهرام گفت میتونید برید گفتم وقت دکتر دارم و چون به اینجا نزدیکه میمونم شونه هاشو بالا انداخت و گفت پس اگه کسی زنگ زد یا اومد شرکت تعطیله و انگار ما نیستیم بعد رفت و در رو از تو قفل کرد رعشه به بدنم افتاده بود که اولین بار تجربه اش میکردم کمی بعد آهسته از صندلی رفتم بالا و تو رو نگاه کردم چیزی رو که میدیم باورم نمیشد مژگان کیر شهرام رو درآورده بود و لیس میزد اولش از همه بدم اومد بعد دیدم از خومم یه آبی راه افتاده و کل شرتمو خیس کرده نا خوآگاه دستمو بطرف کسم بردم و با تماس دستم احساس خیلی خوبی بهم دست داد کمی مالوندمش و لذت عمیقی رو حس کردم با دیدن کیر شهرام حال منم بدتر میشد حالا مژگان شلوارشو درآورده بود و از روبرو تو بغل شهرام بود و کیر شهرام کاملا تو کسش بود دیگه حالمو نفهمیدم و اومدم پائین و حسابی کسمو مالوندم کمی بعد ارضا شدم و مایع شیری رنگی از کسم اومد بیرون یدفعه حس کردم همه دارن منو نگاه میکنن سریع خودمو جمع و جور کردم ولی کسی نبود از صندلی رفتم بالا و دوباره تو رو نگاه کردم مژگان داشت کیر شهرام رو میمالوند و کمی بعد یه آبی ازش زد بیرون و مژگان اونها رو ریخت رو صورتش و میمالوند به همه جاش خیلی دلم میخواست به کیر شهرام دست بزنم اما میدونستم که نمیشه کیفمو برداشتم و رفتم اما صحنه سکس اونها همش جلو روم بود و تا رسیدم خونه دیدم نمیشه رفتم حموم و تو وان کلی خودمو مالوندم 2 بار تو حموم ارضا شدم وقتی اومدم بیرون مادرم گفت ترانه چی شده ؟ خیلی سرحال بنظر میای چشات برق میزنه گفتم چیزی نیست روحیه ام بهتر شده . صبح رفتم شرکت وقتی شهرام اومد به بهانه های مختلف میرفتم تو اتاقش و از نزدیک به شلوار و جائی که فکر میکردم کیرش باشه نگاه میکردم فکر کنم خودشم فهمید اما به روم نیاورد کمی بعد در زدن و من درو باز کردم یه پسر جوون و خوشتیپ اومد تو خانم حسابدار گفت اوف باز شرارت اومد پسره اومد جلو بعد برگشت و گفت شما کارمند جدید هستید ؟ گفتم بعله . با چشاش داشت منو میخورد گفت من سامان هستم دوست سلیمی و کمی من ومن کرد بعد رفت فهمیدم که از طریق این پسر میشه به جمع شهرام اینا وارد شد اون رفت تو اتاق شهرام و شروع کرد به شوخی و خنده و جکهای سکسی گفتن . خانم حسابدار فقط میخندید و شهرام هم گاهی وقتا صدای قهقه اش میومد منم نمیتونستم جلوی خند مو بگیرم و سامان هم هی لودگی میکرد و جکهای ناجورتر میگفت که شهرام در رو بست کمی بعد صدای زد و خورد از تو اتاق اومد من و خانم حسابدار هردو دویدیم و درو باز کردیم دیدیم شهرام و سامان هر دو کف اتاق ولو شدن و میز وسط اتاق دمر شده با دیدن ما همونجور موندن و بعد با خنده بلند شدن و ما هم اومدیم بیرون و درو بستیم …
مدتی شهرام و سامان اونجا بودن بعد سامان اومد ببرون تقریبا ظهر شده بود منو به اتاق دیگه صدا کرد و رفتم اونجا رو مبل نشسته بود و دستشو بطرفم دراز کرد با دودلی باهاش دست دادم و اون دستمو محکم گرفت و منو رو پاهاش نشوند مقاومتی نکردم آهسته بهم گفت امشب میخوایم با شهرام و خاله ام شام بریم بیرون تو هم میای ؟ گفتم دوست دارم اما از شهرام میترسم گفت اون با من تو همین حین دیدم شهرام بالای سرم واستاده با عجله از روی پای سامان بلند شدم و رفتم بیرون تصمیم گرفتم که شب با اونها نرم از فکری که شهرام راجع بهم بکنه میترسیدم رفتم خونه و عصر برگشتم شرکت کارهامو کردم اما ظهر که خونه بودم رفتم حموم و حسابی به هیکلم صفا دادم ست نارنجی لباس زیرم رو پوشیدم و یه دست لباس حسابی و نازک روش اما ترسی عجیب و ناشناخته به دلم افتاده بود بار اولم بود هنوز باکره بودم و میدونستم اگه اتفاقی بیفته حتما درد خواهم داشت اما از یه طرف تصمیم داشتم به زندگی بدون سکس پایان بدم لابد چیز خوبی بود که خیلی از دخترها خودشون میومدن و به شهرام میدادن و میرفتن و یا همه جا صحبت از سکس و این حرفها بودش سامان گفته بود سر ساعت 8:30 جلوی رستوران غذای شب باش که البته پیتزا فروشی هست با دودلی و ترس آمیخته به هیجان رفتم سمت محل قرار تو دلم میگفتم حتما شهرام به دائیم میگه وآبروم میره چون شهرام با اینکه خیلی اهل دختر بازی و این حرفها بود اما برا سکس حتی بمن اشاره هم نکرد بخودم میگفتم حتما به من تمایلی نداره تو این فکرا بودم که دیدم دم پیتزا فروشی واستادم علافی اونجا خیلی زشت بود و تابلو یدفعه دیدم سامان گفت سلام خانوم خانوما تا سرمو بالا کردم دیدم سامان جلوتر اومده و شهرام با یه خانم دیگه بازو به بازو دارن میان دلم ریخت پائین چون طرف تقریبا به شهرام میخورد گفتم حتما زنشه اما اون که گفته مجردم تو همین فکرا دیدم شهرام گفت سلام خانم محلاتی خیلی خشک و رسمی و بدون تعارف نمیدونستم چی بگم همونطور که میرفتن تو باهاشون رفتم تقریبا سامان داشت هولم میداد تو گفتم داشتم از اینجا رد میشدم که شمارو دیدم با این حرفم همشون حتی سامان هم زد زیر خنده خیلی خجالت کشیدم به سامان گفتم من برمیگردم گفت کجا گفتم زشته ببین شهرام اصلا منو به حساب نمیاره گفت شهرام تا خودت دستتو رو نکنی انگشت بهت نمیزنه اما دستتو رو کن تا ببینی چه موجود وحشتناکیه رفتیم سر میز نشستیم من از بدشانسی روبروی شهرام نشستم و سامان کنار من اون خانمه که بعد فهمیدم اسمش مهشیده روبمن کرد و گفت من مهشیدم خاله این جونور و به سامان اشاره کرد گفتم خوشوقتم من ترانه هستم با هم دست دادیم سیمین زن نسبتا لاغری بود با موهای قهو های روشن لب پائینش کمی قلوه ای و زیبا بود رژ تیره ای زده بود صورتش صاف صاف بود و کمی رنگ پریده شاید مال آرایشش بود برق خاصی تو چشاش بود که نمیتونستم بهش زل بزنم دندونهای سفید و مرتبی داشت 4 تا پیتزا سفارش دادن و صحبت شروع شد سامان همش حرفهای سکس میزد یا جوک میگفت سیمین فکر کنم داشت شهرام رو میمالوند چون هی رنگ به رنگ میشد گاهی هم خودشو جابجا میکرد و دستش میرفت سمت کیرش یدفعه شهرام گفت چته سامان چه مرگته هی لگد میزنی !! سامان با تعجب بهش نگاه کرد و سیمین زد زیر خنده غذا رو آوردن اما لودگی سامان تمومی نداشت سیمین خیلی با عشوه گفت شهرام جون پیتزای من خوردنی تره یا مال تو ؟ همه حرفهاشون معنی دار بود اما من تو باغ نبودم شهرام مال تو سیمین گفت پس اول مال منو بخور چشمای سیمین خمار شده بود با شهوت زیادی به شهرام نگاه میکرد شهرام گفت کمی صبر کن بریم خونه تا حسابی بخورمت و یه تکه پیتزا برداشت سامان گفت تو چی ؟ گفتم هیچی اول مال تورو میخوریم البته منظورم فقط پیتزا بود چون خیلی دوست دارم سامان گفت وای جلو همه میخوای مال منو بخوری ؟ همچین بلند گفت که چند تا دختر از میز کناری زدن زیر خنده با خشم زیادی به سامان نگاه کردم گفت هوو چته بابا منظورم همونه دیگه و یه تیکه از پیتزاشو گذاشت دهنم دستش کمی به لبم خورد حس کردم خودمو خیس کردم به آهستگی داشتیم غذا میخوردیم که شهرام بلند شد و سیمین هم بلافاصله بلند شد و گفت بچه ها سریع بریم خونه کیر شهرام بدجوری بلند شده بود و از زیر شلوار جین سفیدی که به پا داشت کاملا معلوم بود اما خیلی عادی و سریع رفت بیرون سیمین هم دنبالش گفتم سامان ماکه چیزی نخوردیم سریع جعبه گرفت و همه رو ریخت تو چند تا جعبه و دویدیم دنبالشون همه چشمها بما بود تا رفتم بیرون خیس عرق شدم شهرام و سیمین جلو نشسته بودن و منو سامان عقب تو راه سیمین به شهرام گفت میخامت کیر گنده رنگم پرید یاد کیر شهرام که از دور دیده بودم افتادم چند بار سعی کردم بگم من پیاده میشم اما شهامتشو نداشتم سیمین دستش رو کیر شهرام بود و اون به سختی رانندگی میکرد سامان گفت چته چرا رنگت پریده سیمین روشو بمن کرد و گفت چته عزیزم طوری شده ؟ بی اختیار گفتم میترسم همه ترکیدن از خنده بعد سیمین دست منو گرفت و کشوند جلو سینه هام کشیده شد به سینه و بعد پاهای سامان و سامان کلی جون جون کرد بعد سیمین دست منو آهسته گذاشت رو کیر شهرام .

پس کیر اینه! چقدر سفت و داغ سرش گنده تر بود و وقتی فشارش میدادم مثل چوب پنبه نرم بود دلم میخواست بیارمش بیرون اما روم نمیشد یدفعه داد شهرام دراومد که بابا کندیش صبر کن الانم میرسیم همونجا دیگه خجالتم ریخت اصلا دلم نمیخواست دستمو از کیرش بردارم و گذاشتم همونجا باشه زد کنار و گفت رسیدیم تونهم خونمه ولی بچه ها طبیعی بیائید بریم با این کیر بلند شده و شماها هر کی ما رو ببینه میفهمه چه خبره . پیاده شدیم و خودش جلوتر رفت دیدم یه خامنی اومد جلو و با شهرام صحبت کرد سامان هم زیر بغل کیوانو بگی نگی گرفته بود و شهرام حسابی خم شده بود گفتم حتما دل درد شده خلاصه رفتیم بالا و شهرام سریع شلوارشو عوض کرد و با یه شلوارک کوتاه اومد تو اتاق ارش هم همه لباسهاشو درآورد و با یه شرت نشست سیمین فقط مانتوشو باز کرد اما تنش بود یه بلوز خیلی نارک زیرش بود که نوک سینه هاش از زیرش پیدا بود ارش کمی مشروب اورد و یه پیک کوچیک با نوشابه خوردم خیلی بد مزه بود ولی گرم شدم و آروم یدفعه دیدم سیمین سر کیر شهرام رو از کنار پاچه شلوارک کمی بیرون کشیده با دیدن اون صحنه کاملا ارضا شدم از لرزیدنم همه فهمیدن و شهرام گفت : الهی بمیرم برات دختر تو که اینقدر کف بودی چرا چیزی نگفتی بابا ؟ خندیدم گفتم خیلی امشب حال دادین گفت حالا کجاشو دیدی اما سیمین گفت من و شهرام میریم اتاق خواب شما هم همینجا قاطی نمیشیم سر کیر شهرام بیرون بود سیمین جلوتر رفت تو اتاق شهرام داشت با ضبط ور میرفت و یه آهنگ گذاشت سامان رفته بود دستشوئی سریع رفتم جلو و سر کیرش رو گرفتم یه نگاهی بهم کرد و گفت آفرین اینکه خجالت حالیش نیست ببین چه بروز خودت آوردی که با دیدن این ارضا شدی ! و بعد از بالا شلوارکشو کشیدم جلو کیرشو کامل و از نزدیک دیدم اطرافشو تراشیده بود و صاف صاف بود تخماش کاملا سفید بود و آویزون شده بود سر کیرش خیلی قرمز بود و کیرش شبیه لوله بود خیلی قطور گفتم فکر میکنی بتونی اینو تو من جاکنی ؟ گفت آره خیلی راحت جوری که تا زیر نافت حسش کنی ! آخرش حرفمو زدمو و گفتم ببین به دائیم که چیری نمیگی ؟ گفت مگه خر مغزمو گاز گرفته خیالت راحت باشه سیمین کیوانو صدا کرد سر کیرشو بوسیدم گفت یک کم بکن دهنت ! بلافاصله تا جائی که میشد کردم تو دهنم چشمام بسته بود فکر کردم همشو خوردم اما وقتی نگاه کردم دیدم همش بیرون شهرام داد میزه که سیمین جون الان میام تو حاضر شو و چشماشو بست دست گذاشت رو سرم و آهسته منو به ساک زدن واداشت یدفعه جیغ سامان دراومد که میگفت : کونـــــــــــــــــــــــــده اون سهم منه برو مال خودتو بخور تو اگه بکنیش که دیگه بدرد من نمیخوره و اومد و سرمو کشید عقب و بلافاصله لباشو چسبوند رو لبهام بی اختیار دستم رفت طرف شورتش و کیرشو گرفتم انگار خواب بود کمی مالوندمش گفتم چرا بزرگ نمیشه شهرام از خنده ترکید داشت رو زمین غلت میزد گفت اون بزرگترین سایز کیر آرشه سیمین اومد بیرون تا کیر آرشو دید گفت وای سامان روتو بکن اونور اما ارش بی خیال کیرشو سمت سیمین نشونه رفت و گفت خاله امشب باید همه باهم باشیم اما سیمین با تحکم گفت نه من خاله ات هستم نمیشه و کیوانو با خودش کشون کشون برد تو اتاق خواب اما کمی لای در باز بود دیدم که داره سریع لخت میشه و بعد کیوانو کشوند رو خودش سامان داشت با کسم ور میرفت و هی میگفت : اگه خاله نکردمت اگه با همین کیرم نکردمت سامان نیستم …
سامان خیلی بمن توجه نداشت همش دنبال دید زدن خاله اش بود یکی دو بار بی هوا رفت تو اتاق اونها اما سریع و پکر برگشت بیرون من دیگه بی خیال شده بودم برا همین کل لباسهامو درآوردم تا بحال جلو هیچکس اینطوری لخت نشده بودم به راحتی کسمو در معرض دید سامان قرار دادم سامان یدفعه نشست و لبهاشو گذاشت رو لبای کسم و هی میگفت بابا سالار عجب کس مشتی داشتی دلت اومده اینو قایم کنی و بیشتر لبای کسمو مک میزد داشتم ناله میکردم خدا این سکس چی بود که من اینهمه عمرم رو بدون اون سر کرده بودم ازش میترسیدم سکس یعنی زندگی وقتی سامان بهم حال میداد حس میکردم هی سبک و سبکتر میشم با دستم سرشو محکم به کسم فشار دادم یدفعه بالا رو نگاه کرد و گفت نه بابا حسابی راه افتادی و بلند شد گفت میخوری گفتم بار اولمه ولی میخورم تا خم شدم گفت ببین من دلم میخواد بریم پیش اونها با هم حال کنیم گفتم بد نیست ؟ سیمین خالته ها ؟ گفت نه بابا تا اینجاشو اومدیم من بارها رفتم تو حموم سیمین رو ماساژدادم اما بغیر از یه بار که زورکی سینه هاشو گرفتم و مالوندم نذاشته دست به کسش برسونم گفتم حالا چیکار کنیم . گفت من میرم تو تو هم چند لحظه بعد بیا و همونجا برام ساک بزن . گفت باشه سامان رفت تو و تا خواستم برم دیدم صدای خنده میاد رفتم تو خنده بیشتر شد دیدم همه به هیکل لخت من نگاه میکنن رفتم جلو و پیش سیمین دراز کشیدم شهرام کیرش مثل تنه درخت واستاده بود خیلی هوسناک بود سرخه سرخ شده بود و کله اش به کبودی میزد تخمای سفیدش آدمو بطرف خودش میکشوند بهم گفت راحت باش و هر کار دلت میخواد بکن تا راحت بشی سیمین یه لب ازم گرفت تا حالا لبای یه زنو نچشیده بودم خیلی خوشمزه بود سامان گفت خاله یه بازی جدید و یدفعه سیمین رو بلند کرد و گذاشت رو هیکل شهرام که خوابیده بود و سامان کیر شهرام رو گرفت و گفت ترانه جون خیسش میکنی ؟ من با کمال میل چند بار خوردمش و بعد سامان کیر شهرام رو کرد تو کس سیمین اونها داشتن میکردن اما دیدنش منو خیلی تحریک میکرد سامان از سیمین داشت لب میگرفت و من آخرش رفتم سمت تخمای شهرام یه بوی خوبی میداد کمی زبون بهش زدم جمع شد و یکیشو کردم تو دهنم خیلی با حال بود مزه جالبی داشت کمی بعد سامان اومد و به سیمین گفت برگرد اونهم برگشت و باز رفت بالای شهرام و خواست کیرو بکنه تو کسش که سامان نذاشت و گفت ترانه .. منم رفتم جلو باز ساک زدم باز ارضا شدم اما به روی خودم نیاوردم و خیلی هم حشری شده بودم بعد ازم خواست یه تف رو سوراخ کون سیمین بکنم که کردم و سامان کیر شهرام رو با فشار کرد تو کون سیمین سیمین نفسش بند اومد بود ولی داد میزد بیشتر بیشتر بکن توش تا جر بخورم همش فکر میکردم الان کونش پاره میشه اما نشد و بالاخره با تف های من همش رفت تو ( نگین کثافت دیگه خودشون میگفتن تف بزن ) و شهرام بزور خودشو بالا پائین میکرد خیلی تنگ دور کیرش رو گرفته بود تو همین حین سامان علیرغم مخالفت سیمین کیرشو کرد تو کس سیمین بعد از چند لحظه دیدم سیمین بطرز وحشتناکی داره حال میکنه گرچه شهرام خیلی نمیتونست فعالیت کنه اما سیمین غیر ارادی داد میزد و میگفت یالا جرم بدین کونی ها جر بدین دیگه و از این حرفها و سامان سخت داشت مهشیدو میکرد و من کنار شهرام دراز کشیده بودم و سینه هامو به پهلوش میمالیدم گاهی دستشو میبرد سمت سینه یا کسم ولی هیکل اونها روش سنگینی میکرد و دوباره دستش میرفت زیر سیمین . سامان کیرشو کشید بیرون و آبش ریخت رو سینه سیمین سینه های سیمین خیلی ظریف و خوشگل بود و دوست داشتم سینه هاشو با آب سامان لیس بزنم اما یک کمی چندشم میشد سامان ولو شد رو تخت و سیمین هم کنارش از کس سیمین مایع غلیظ شیری رنگی زده بود بیرون شهرام نیم خیز شد و گفت : لعنتی ها شما که شدین من چی ؟ و یه نگاه بمن کرد خیلی یواش بهش گفتم من چی ؟ منو نمیکنی ؟ سرمو گرفت تو دوتا دستاش و گفت نازتو برم عزیز واقعا میخوای بدی ؟ گفتم آره مگه چیه اما تو دلم میترسیدم گفت بفرما و من خوابیدم . چشمامو بستم و خودمو به اون سپردم لای پامو باز کرد و کسمو لیس زد خیلی وارد بود زبونشو به یه جائی میزد که انگار منو برق میگرفت کمی بعد گفت میخوریش گفتم نه ؟ گفت چرا ؟ آشاره کردم به کس سیمین و آبش خندید و گفت اشکال نداره و بعد سر کیرشو گذاشت لای لبای کسم وای خیلی بزرگ بود و اون موقع میفهمیدم که چی داره میره تو کسم کمی فشار داد کسم خیلی خیس بود و اون که فکر میکرد من بازم کیرشو تا ته کرد تو نیم خیز شدم و دست گذاشتم رو سینه اش فهمید دردم اومده و منتظر شد باورم نمیشد اون کیره همش تو کس من باشه کمی بعد گفتم آهسته گفت دردت اومد گفتم جر خوردم گفت تاحالا دادی ؟ گفتم نه بار اولمه با تعجب نگاهی به کسم کرد و گفت کمی خون اومده تو باکره بودی ؟ گفتم آره بودم ولی نیستم و تو منو جزو زن ها کردی انگار ناراحت شده باشه کمی رفت تو هم اما فوری گفتم ببین اقای سلیمی اصلا مهم نیست و ازت ممنونم که سکس رو بمن فهموندی خیلی خوشحال و افسوس گذشته رو میخورم که سکس رو تو خودم کشته بودم الان خیلی خوشحالم و امیدوارم مرتب بتونم بهت بدم . خندید و چهراش باز شد و شروع کرد گفت دردت نمیاد گفتم نه دارم لذت میبرم و دستمو گذاشتم رو کونش و به خودم فشارش دادم سوزش کسم جای خودشو به لذت عمیقی داده بود که همراه با آرامش بود دیگه از زندگی هیچی نمی خواستم اما دوست داشتم مثل سیمین کرده بشم با دو تا کیر اما اصلا روی گفتنش رو نداشتم شهرام هم که اصلا آبش نمیومد و داشت خیلی آروم و عمقی منو میکرد سامان اومد و گفت ن
اجنس اخرش سهم منو خوردی کس کش ؟ دیگه من اگه کیرمو بکنم یا نکنم تو این کس که فرقی نمیکنه ؟ و کیوانو بلند کرد و خوابوندش و گفت ترانه جون یک کم کیرشو بخور بلکه آبش بیاد آدم نیست که فیله ؟ و من با اکراه کیرشو به لبم مالیدم انگار یدفعه شهوتم بزنه بالا کیرشو کردم تو دهنم مزه خاصی داشت مخاط منو و سیمین و خون کسم روش بود البته کاملا تمیز و سفید ولی با این چیزا تماس پیدا کرده بود اما همش یه طعم داشت طعم شهوت و اون لذتبخش بود سامان منو به جلو هل داد و و برگردوند و به سیمین گفت زحمات ترانه رو جبران کن و سیمین کیر شهرام رو خورد و تفی کرد بعد ارش کیر شهرام رو کرد تو کونم خیلی درد داشت جیغ میزدم ولی میخواستم بره تو شهرام میخواست در بیاره اما با داد و جیغ میگفتم بزار بره بمن توجه نکن و سامان با خنده کم کم میکرد تو بالاخره گفت ترانه جون الان یک کیلو کیر تو کونته و بعد بلافاصله اومد روم و کیرشو کرد تو کسم اصلا قابل مقایسه با شهرام نبود قلقلکم میومد ولی از تو کیراشون مماس میشد و خیلی خوشم میومد شهرام به سختی میزد چون کیرش اگه میومد بیرون دیگه نمیرفت تو ارش خیلی سریع آبش اومد و شهرام همونطور که رو کیرش بود منو بلند کرد و در واقع به جلو خوابوند و شروع کرد به کردن و کیرشو کامل میاورد بیرون و باز میکرد تو کونم هم لذت داشت هم درد تا خیلی جاها حسش میکردم کمی بعد ارگاسم شدم و شهرام کیرشو کشید بیرون و گفت لعنت بمن آبم که نیومد سیمین اومد جلو و هر دو بسمت کیر شهرام سرهامون رو بردیم و شروع به ساک زدن کردیم سیمین از سوراخ کون شهرام زبونشو میذاشت و تا سر کیرش لیس میزد و بعد سر کیرشو مک مک میزد بعد از چند دقیقه شهرام گفت بگیر که اومد و سیمین گفت بخواب زیرش و من دراز کشیدم زیر کیر شهرام و آبش روم فوران کرد خیلی زیاد اومد به دستم مالیدم لزج بود ولی عطر خاصی داشت سیمین با نوک ربونش مزه کرد و گفت شهرام چقدر آبت شیرینه چی خوردی ؟ شهرام نیم خیز شد و خندید و گفت بچه ها واقعا خیلی حال دادین سیمین گفت شما هم همینطور دور از چشم اونها دستمو که آبی بود مزه کردم عجب طعمی داشت واقعا شیرین بود تصمیم گرفتم اگه با شهرام سکس کردم ابشو جلو خودش بخورم تا بلند شدم آبها سرازیر شد و شهرام منو با کلی دستمال کاغذی پاک کرد و بلافاصله سامان یه لیوان مشروب داد دستم قهوه ای بود چشماو بستم و بلند داد زدم به سلامتی هر چی مرده اونهام گفتم به سلامتی هر چی دختر با مرامه و همه رفتیم بالا تا سوراخ کونم سوخت ظاهرا رقیق نشده بود روز بعد که رفتم شرکت انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشه شهرام همونطور خشک و سرد باهام رفتار کرد تا ظهر و ظهر که میخواست از کنارم رد بشه یه آن دیدم کیرش بلند و در حین رفتنش کیرشو گرفتم یه نگاهی بهم کرد و گفت بیا تو رفتم و درو از تو قفل کرد و گفت تو اولین دختری که خودم بکارتشو زدم از دیشب تا حالا فکر یه بار دیگه آبمو آورده نشست روصندلی و گفت اگه میخوای معطل نکن سریع کیرشو کشیدم بیرون و کمی ساک زدم و بعد شلوار وشورتمو درآوردم و رفتم تو بغلش و کیرشو خودم کردم تو کسش خیلی زود داشت ارضا میشد گفتم میخوام آبتو بخورم و گفت برو پائین رفتم و براش ساک زدم کمی بعد آبش پاشید تو دهنم اما هی میومد و منم براش میخوردم یا میریختم رو صورتم شهرام با شهوت زیادی بمن نگاه میکرد تو همون حین منم ارضا شدم و شهرام منو محکم تو بغلش گرفت و صورتمو بوسه باران کرد …
دوستان خوب این تموم شد اما شاید خاطراتی رو که با شهرام داشتیم و یا چند نفری بوده همین جا بازم بنویسم ضمن اینکه خیلی سعی کردم از طریقه نگارش شهرام تقلید کنم تا شاید خوشتون بیاد ضمن اینکه بقول شهرام اینجا برای ماها یه دنیای مجازیه شاید داستان من با شهرام خیلی فرق کنه اما اون به ذهنش و من به ذهنم جور خاصی پرو بال پرواز میدیم تا در واقعیات گذشته سیر کنند
ترانه موچولو


ازدواج پر ماجرای مرجان

ژوئیه 11, 2010

من فرهاد هستم و 26 سالمه . اواخر سال 83 که 23 سالم بودم ، پرایدم را به مریم خانم (مادرمرجان ) فروختم و از همان زمان خانواده ما و خانواده آنها تا حد خاله و عمه هایم با هم رفت و آمد پیدا کردیم . خانواده آنها از مرجان خانم ، شوهرش ، پسر 20 ساله و دختر 17 ساله اش ( مرجان ) تشکیل می شد . من همیشه دوست داشتم با همسر آینده ام اختلاف سن بیشتر از یک دو سال داشته باشم مرجان شش سال کوچکتر از من بود به جز خوشکلی ، چهره ای سکسی داشت خیلی هم جذاب و خوش هیکل بود .از اون هیکل هایی داشت که مانتوهای تنگ و شلوار جین های چسبونشون از جلو چشم آدم کنار نمیره . پوست گندم گون شاید هم برنز و چشمان خیلی دیوانه کننده و عسلی رنگ . همیشه تصور می کردم اگر باهاش س ک س داشته باشم ، لحظه ای که فقط توی چشمام نگاه کنه ارضا بشم خلاصه حسابی دیوونه از سر تا پاهاش بودم اما انگار یقین داشتم اگر حرف رابطه و دوستی غیر از همین آشنایی خانوادگی بزنم ، جواب رد می شنوم آخه مرجان خیلی خیلی نجیب و دست نخورده بود .
بعد از چهار ماه از آشناییمان ، در سومین مرتبه ای که با همون پراید سابقم رانندگی یاد مرجان می دادم ، در لحظه ای که مادرش ( مریم خانم ) برای تلفن زدن پیاده شد ، حرف دوستی را مطرح کردم اما دقیقا گفت :
مامانم همیشه بهم میگه : برای انجام بعضی کارا دل میگه آره ولی عقل میگه نه . اگه یه ذره به حرف دلت گوش کردی عقلت دیگه اصلا حرفی نمیزنه . توی روابط با پسرها خیلی مواظب این یه ذره باش .
حالا در مورد شما البته ببخشید اینو میگم همون دلم هم نمیگه آره .
مطمئن بودم شخص دیگه ای در کارش نیست ولی بازم اینو ازش پرسیدم و جواب داد : نه پسری توی زندگی من هست و نه شما بد هستید اگه ناراحتتون کردم ، اینم بگم که اتفاقا از لحاظ ظاهری و موقعیتی خیلی هم خوب هستید ولی این تقاضا رو از من نداشته باشید ، ممنون میشم . همین لحظه مریم خانم تلفنش تمام شد و سوار شد اولین حرف مرجان هم این بود : مامان خوب شد رفتی واسه تلفن بیچاره آقا فرهاد می خواستند یه چیزی بگن روشون نمی شد .
اصلا باورم نمی شد اینقدر بی ظرفیت باشه و آبرو منو ببره اما گفت : میگن چون ترم آخر دانشگاه هستن نمیرسن رانندگی به من یاد بدند منم دیگه از هفته آینده نباید مزاحمشون بشم .
با این ترفندش این لذت رو هم ازم گرفت . تلفنی پرسیدم چرا این کار کرد و رانندگی چه ربطی به پیشنهاد من داشته ؟ جواب داد : دوست نداشتم بیشتر از این به چشم یه دختر خراب به من نگاه کنین . گفتم این چه حرفیه شما نجیب ترین دختری هستید که توی عمرم دیدم . گفت به هر حال بذارید حداقل روابط خانواده هامون سر جاش بمونه .
چهار ماه دیگه هم از این جریان گذشت و سال 84 شده بود که پس از هشت ماه آشنایی و هشت ماه خماری دیدم بهترین مورد برای ازدواج من همین مرجان هست هیچ ایرادی نداشت مخصوصا که از نجابتش واقعا مطمئن بودم و این برام خیلی ارزش داشت آخه من ظاهری خوب و شخصیتی با کلاس داشتم ولی بازم باهام دوست نشده بود خانواده بسیار خوبی هم داشت ( ناگفته نماند بی حساب و کتاب هم سراغ ازدواج نرفتم تازه لیسانسم گرفته بودم و پدرم دنبال خرید یک مغازه برایم بود معاف هم شده بودم چند میلیونی هم داشتم که تقریبا پول همان پراید بود ) خلاصه مطرح کردم و رفتیم خواستگاری مرجان لجباز . دو جلسه اول همه چیز خوب پیش رفت تا سومین جلسه خواستگاری که من به او گفتم : ببینید مرجان خانم رسم اینه که دو طرف درباره همه چیز صحبت می کنن جز یه چیزی که کم اهمیت هم نیست . البته حرفای منو توهین تلقی نکنید مثل اونبار که دختر خراب رو مطرح کردید . گفت نه راحت باشید . گفتم ببینید از روابط ج ن س ی هیچ صحبتی نمیشه و من و شما هم صحبتی در اینمورد نکردیم . گفت یعنی صحبت کنیم ؟ گفتم لازمه آخه . گفت گوش می کنم . گفتم لذتهایی که خدا توی روابط ج ن س ی و زناشوئی قرار داده خیلی متنوع هستن و متاسفانه بعضی زوجا چندان استفاده ای نمی برند . من تمایل دارم یا بهتره بگم مصمم هستم که توی این مورد شکر نعمت رو عملا و کاملا بجا بیارم .
گفت میشه این شکرگزاریتون رو شفاف تر بیانش کنید تا منم راحت تر بتونم تصمیم بگیرم ؟ گفتم می ترسم ولی میگم . ببینید منظورم اینه که مثلا ا ر ا ل ، آ ن ا ل رو فاکتور نگیریم . ( اون طفلک که مثل من شب و روز توی سایتهای – – – نبوده اصلا متوجه نشد چی میگم ) گفت من راجع به بعضی چیزا نمی تونم از مامانم راهنمایی بخوام خودتون لطف کنید واضح تر بگید بابا من هجده سالم بیشتر نیستا . گفتم ا ر ا ل یعنی س ک س دهانی یا س ا ک زدن و آ ن ا ل هم س ک س مقعدی از عقب البته منظورم مداوم نیست که عوارض داشته باشه . سرش پایین انداخت و حدود یک دقیقه هر دو ساکت بودیم . بالاخره خودش سکوت رو شکست و گفت بهم بر نخوردا دارم فکر می کنم چون جوابش حساسه یه عمر باید پاش ایستاد . اتفاقا خوشحالم شما اینقدر دقیق موارد لازم رو دارید عنوان می کنید . ولی اصلا برام هیچکدوم از این دو تا قابل تصور هم نیستش واقعا نمی تونم بپذیرم حتی اگه تنها هدف شما از ازدواج باشن . ( اینا رو در حالیکه قالی رو نگاه می کرد می گفت ) خیلی ناراحت شدم چون برای منم اصلا قابل گذشت نبود از طرفی هم نمی خواستم بعد مجبورش کنم یا خیانت کنم و جای دیگه ای به این خواسته هام برسم . بهش گفتم : حالا شما فکراتون بیشتر بکنید ما هیچ اختلاف نظری تا حالای صحبتامون نداشتیم حیفه به هم نرسیم منم که بیشتر از تمام دنیا شما رو دوست دارم . هشت ماهه . جواب داد : راستش هم خوشحالم هم ناراحت چون دل به دل راه داره و منم … ( دیگه مکث کرد بعد ادامه داد ) ولی اصلا فکرش نکنید که من راضی بشم واقعا نمی تونم با این وجود شب تماس می گیرم نظر قطعی رو بهتون میگم .
کمی خلاصه تر بنویسم ، شب جواب منفی قطعی داد و چند ماه بعد با پسری بنام میلاد عقد شد و پس از ده ماه زندگی با هم چون پسره دست بزن داشت ، جدا شدند ( توی این ده ماه هم روابط خانوادگیمان ادامه داشت یکبار هم مرجان با خود میلاد آمدند ) حالا دیگه مرجان شده بود یک ماهروی جوان ، جذاب و اپن که دیگه معنی خیلی چیزا رو لمس کرده بود اصلا هم ناراحت طلاقش نبود و هر چه پسره التماس می کرد اینبار دیگه هیچ فرصت دوباره ای بهش نمی داد .
البته از لحاظ ازدواج ، مرجان برای من هم تمام شده بود چون علاوه بر آن عدم توافقی که با هم داشتیم ، ازدواج قبلی او هم به آن اضافه شده بود ولی این مورد دوم برایم قابل گذشت بود و یکبار که با مادرش به خانه ما آمدند فقط من خانه بودم و به بهانه اینکه چند سوال کامپیوتری از مرجان دارم با او به اتاق خودم آمدیم البته مطمئن بودم بزودی مریم خانم هم به اتاق من می آید تعارفش هم کرده بودم . همون اول که تنها بودیم سریع ازش خواستگاری کردم . کمی صمیمی تر شده بودیم . گفت یعنی میلاد ( شوهر سابقش ) برات مهم نیست ؟ پرسیدم مخالفتش ؟ جواب داد : مخالفت که غلط کرده ازدواج گذشتم رو میگم . گفتم : نه جسم تو و نه روح تو با اون ده ماه زندگی تموم که نشدن . جواب داد : تموم نشدن ولی عوضم نشدن هنوز روی اون دو تا خواستت هستی ؟ گفتم اگه تو عوض نشدی من بدون هیچ تجربه ای عوض شده باشم ؟ معلومه که روی خواستم هستم . گفت : پس بدون تجربه هم اینقدر دوست داری ؟ شاید بدت بیاد شاید زیادی از خود بیخودت کنه خودت بگی نمی خوام . گفتم : یعنی اینقدر حرفه ای شدی ؟ یادمه حرفش هم که میزدی به قالی نگاه می کردی . گفت نه خیر حرفه ای نشدم اون بیچاره هم توی خماری موند ولی دیگه اندازه تو هم بهش اهمیت نمی داد . گفتم حالا نظر قطعی رو شب تماس می گیری بهم میگی ؟ گفت : چه خوب یادت مونده دوست داشتن یعنی این . آره چون هیچ اختلاف نظری تا حالای حرفامون نداشتیم حیفه . بیشتر فکر می کنم شب بهت تماس می گیرم . ( اونم حرفی که من توی جلسه خواستگاری اولیم زده بودم ، بکار برد )
هم اون شب که زنگ زد و هم چند بار دیگه نتونستیم با هم به توافق برسیم و بعد از عید 86 هم شده بود . یعنی از اواخر 83 تا حالا عاشقش بودم و دستم هم بهش نخورده بود روز به روز هم جذاب تر و خوشکل تر می شد بعد ازدواجش آرایش بیشتری هم می کرد و دیوونه کننده تر شده بود . توی این مدت گواهینامه رانندگی هم گرفته بود . یک روز منتظر تاکسی بودم که کاملا تصادفی مرجان جلوی من نگه داشت سوار شدم گفت هر چه باشه من سه جلسه اول ماشین راندنم رو از تو دارم . در راه فن پرایدش کار نکرد من راحت می تونستم درستش کنم اما حیفم می اومد به این زودی منو برسونه و بره برای همین گفتم این وقتی داغه نمیشه بهش دست زد کمی که خنک شد تا خونتون نرم رانندگی کن اونجا درستش می کنم . رفتیم و اتفاقا با آنکه من به خیال خالی بودن خانه شان هم نبودم ، دیدیم مریم خانم روی کاغذی نوشته : مرجان دایی رضام فوت کرده من وبابات و مهیار ( برادر بزرگتر مرجان ) خانه آنها هستیم ما احتمالا عصر یا غروب میایم تو برای خودت ناهار یه چیزی درست کن یا بخر اگر هم خواستی عصر بیا اونجا . ببین موبایلت هم چرا زنگ نمی خوره ؟
مرجان یادش اومد که موبایلش رو توی آرایشگاه جا گذاشته ولی فعلا ماشینش خراب بود و بی خیال موبایل شد منم حسابی خودم رو معطل ماشین کردم تا خوب مرجان گرسنه بشه بخواد ناهار بخوره . همون اول که رسیده بودیم خونه اونها ماشین رو توی حیاط برده بودیم تا همسایه هاشون منو نبینن . وقتی کار ماشین تمام شد مرجان با پررویی گفت خسته شدید حالا با خود ماشین برید خونه بعد ازتون می گیرمش . منم از اون پرروتر گفتم حداقل می گفتی بیام دستام بشورم فرمون ماشین خودت چرب نشه . گفت چرا ناراحت شدی آب که توی حیاط هستش من فکر کردم شستی به خدا . با خنده گفتم مرجان خانم فکر کردی ناهار هم خوردم ؟ گفت وای معذرت می خوام یه ربع به دو هست ؟ بیا داخل یه چیزی بخور به مامانت اینا هم بگی هنوز ناهار نخوردم برای ما زشته . بی تعارف و از خدا خواسته رفتم . نفهمیدم چه موقع زنگ زده بود که غذا آوردند . کباب کوبیده و ماست موسیر و نوشابه بود خوردیم و لذتبخش ترین و باور نکردنی ترین و فراموش نشدنی ترین ناهار عمرم هم بود .
مرجان اصلا دختری نبود که به این راحتی ها بشه ازش لذت برد و من هم جرات هیچ گستاخی نداشتم جز اینکه مودبانه به خودش بگویم و از خودش بخواهم تازه حساب گناه و … هم زیاد می کرد . شروع کردم گفتم مرجان من که می دونی چند ساله که دیوونه توام تو هم که یه بار گفتی دل به دل راه داره پس چرا دیگه اینقدر اذیتم می کنی . ببین اینا یاری خدا هست که همه شرایط رو ردیف کرده که الان من و تو بی هیچ قصد قبلی کنار هم باشیم می دونم دختر با ایمانی هستی و اهل روابط حرام و گناه نیستی ولی تو که باکره نیستی شوهردار هم نیستی منم که زن و بچه ندارم چه ازدواج موقتی از ازدواج موقت من و تو بجا تر و حلال تر . بیا و نه نگو که دیگه واقعا کشتی منو .
مرجان خیلی سعی می کرد خودش رو کنترل کنه و بی تفاوت نشون بده ولی بی تفاوت هم نبود . گفت : یعنی عقد موقت مخفی بدون اجازه بابام ؟ بعدشم کی خطبه می خونه ؟ خودت ؟ کاش زودتر می رفتی خونتون .
گفتم دختر من میگم چی تو میگی چی . مرجان منم پسرما شاید یه کم کنترلم رو از دست دادما ؟ ببین توی این لحظه هیچ پسری به این مودبی برخورد نمی کنه ها اونم با یه فرشته مثل تو واقعا سخته آدم بتونه حتی صبر کنه . گفت بابا حالا بتون صبر کنی تا ببینم رساله کجاست حداقل خودمون بخونیم .
اینو که گفت داشتم از شادی پر در می آوردم . آخه انتظار داشتم بیشتر از اینا ناز کنه . رساله رو آورد و خوندیم و محرم شدیم با کی ؟ با هلوی اپن 20 ساله منم 26 سالم شده بود ( سنهای الانمون ) . با اتمام خطبه چنان به لبهای هم چسبیدیم که انگار خیال جدا شدن نداشتیم . باقی ماجرای اون روز هم که حتما همه می دونید دیگه .
بعد از آنروز به یاد موندنی ، مرجان فقط مادرش رو به تدریج از قضیه با خبر کرد نه اینکه جریان اونروز رو به مادرش بگه فقط گفته بود فرهاد به من پیشنهاد ازدواج موقت داده منم اگه شما اجازه بدید چون از لحاظ جنسی نیاز دارم و فرهاد هم مورد مناسبی برام هستش می خوام قبول کنم . مریم خانم هم پذیرفته بود .
بعد از اطلاع مادر مرجان ، من فقط به همین منظور یک سوئیت رهن کردم و حدودا هفته ای یکبار اونجا من و مرجان با هم س ک س داشتیم البته روابط خانواده ها هم مثل قبل بودش و جز من و مرجان و مامانش هیچکس چیزی نمی دونست ناگفته نماند قبل از رهن خانه ، سه نفری به محضری هم رفتیم و من و مرجان رسما عقد موقت یکساله شدیم . راستی یادم نره بگم که مرجان با س ا ک هم هیچ مشکلی نداشت و بیخود اینقدر کلاس می ذاشت فقط میگفت قبلش هر دو دوش بگیریم و متقابل هم باشه . البته از مقعدی همچنان بی نصیبم گذاشت و اصراری هم نمی کردم و خیلی هم خدا رو شکر میگفتم که توی این موقعیت قرار گرفتم که بدون احساس گناه بتونم روابط جنسی سالمی داشته باشم .
از شانس بد من و شانس خوب مرجان هنوز دو ماه هم از ازدواج موقتمان نگذشته بود که در همون رفت و آمدهای خانوادگی ، پسرخاله خود من برای اولین بار مرجان را دید و نه یک دل و نه صد دل هزار دل عاشق این دختر شد . موقعیت و مشخصات خوبی هم داشت ازدواج اول مرجان هم اصلا براش مهم نبود . نمی دونستم چکار کنم مسلما مرجان ازدواج دائمش رو فدای ازدواج موقت با من نمی کرد . منم به ناچار با اینکه دلم نمی خواست ، جریان عقد موقتمون و اون سوئیت رهنی رو به پیمان ( پسرخاله ام ) گفتم . پیمان اولش خیلی ناراحت و حیرت زده شد ولی کمی فکر کرد و گفت : اینقدر زیاد می خوامش که اینم بی خیال . باکره که نیستش حالا تو هم روش . بگذریم ، این عاشقی پسرخاله ما باعث شد که من عجولانه و مصرانه برای ازدواج دائم از مرجان خواستگاری کنم و مرجان هم جواب بده که : از لحاظ خصوصیات ظاهری و موقعیتی هر دوی شما خوبید و در حد هم هستید ( اینو راست هم میگفت فقط پیمان دو سال جوانتر از من هست ) ولی دوست داشتن و خواستن آقا پیمان برام ثابت شده تر هستش چون با وجود خیلی چیزا بازم منو می خواد و دائم هم می خواد . آقا فرهاد بهتره شما هم گذشته با من رو فراموش کنید و به آینده با من فکر نکنید جواب منفی چندان هم شنیدن نداره که شما مایلید اون رو بیش از یه بار بشنوید .
( اینکه چقدر ناراحت شدم رو وصفش نمی کنم که شما هم ناراحت نشید چون جریان چند تا س ک س با مرجان هم وصف نکردم که لذتی ببرید . پس بی حساب میشیم ) فقط اینو بگم که من بیچاره بعد از 26 سال هم که دستم به جنس مخالف رسید ، آقا پیمان دیر اومد و زود هم بردش . هفتم شهریور 86 مصادف با میلاد امام زمان (عج) توی شهر صدرای شیراز به قول خود آقا داماد جشن ازدواج دائم و همیشگیشون هست . اگه تشریف ببرید ، خوشحال میشن . به هر حال مبارکشون باشه و خوشبخت بشن قسمت منم این بوده که به جنس مخالف معتادم کنه و تنهام بذاره . فرهاد از شیراز shiraziboy57@yahoo.co.in


داستان های ارا – آنجلینا 3

ژوئیه 10, 2010

موبایلش رو برداشت و زنگ زد به دوست دخترش. اسمش ماندانا بود دختر خیلی گلی بود اونم ایرانی و باباش سهام دار بورس امارات بود واقعا دختر مهربون و با معرفتی بود یه دختر ناز و ساده که من بهش میگفتم فرشته! چون از فرشته ها چیزی کم نداشت خیلی هم مقید بود نسبت به سعید برعکس سعید که هرموقع احساس نیاز میکرد با یکی میخوابید! ماندانا گوشی رو برداشت سعید بهش گفت کجایی؟ هر موقع تونستی یه سر بیا پیش من ارا هم اینجاست یه کاری پیش اومده و خداحافظی کردن. بهش گفتم سعید این چه کاری بود؟ میخوایی آبروی منو ببری؟ گفت ساکت باش خوله اگه کاری بشه اون باید انجام بده! گفتم چطور مگه؟ گفت خوله بابای ماندانا با بابای اون آشنان روی همین حساب ماندانا کاملا آنا رو میشناسه حالا واسا بیاد خودت میفهمی. چشام برقی زد گفتم ای نامرد؟ چرا تاحالا نگفتی؟ گفت دوستت دارم نمیخوام تو دردسر بیوفتی حالا هم که خودت میخوایی کون لغت بهت کمک میکنم با سر بری تو چاه! 2 ساعت بعد ماندانا اومد (خونشون شیخ زائد رود بود نزدیک بودن به اونجا) سعید گفت خسته نباشی؟ چه زود؟ ماندانا گفت صبر کن برسم مامانم کارم داشت ببخشید دیر شد و اومد سمت من گفت سلام ارا جون باهام دست داد و نشست کنار سعید. سعید گفت به اون میگی جون به من تو هم نمیگی؟ خندید گفت کاش یکم مثل اون بودی نامرد دیشب اینجا چه خبر بود؟ سعید پرید هوا گفت هیچی؟ چه خبر بود؟ ماندانا گفت مارمولک اون Nissan Altima پشت در پارک بود مال کی بود؟ سعید گفت تو بپای خونه مایی مگه؟ مهمون داشتیم دوستای ارا بودن ماندانا گفت خر خودتی نامرد من میدونم ناهید بود. سعید گفت ناهید کیه بابا خواب دیدی ماندانا گفت بگذریم بعدا پوستت رو میکنم حیف که ارا اینجاست حالا واسه من با ناهید میپری؟ سعید گفت تو از کجا میشناسیش؟ ماندانا خندید گفت عزیز دلم اون موقعی که تو هنوز باهاش آشنا نشده بودی من باهاش سلام علیک داشتم خوبم میشناسمش آمار تو هم خوب دارم.سعید گفت ول کن حالا پیش اومده دیگه از غم دوری تو چیکار کنم؟ وقتی فقط ماهی 2.3 بار باهم بخوابیم همین میشه ماندانا زد رو پاش گفت خجالت بکش همین هم زیادته پر روی نامرد منم گفتم بس کنین دیگه شما دوست دختر دوست پسرین یا سگ و گربه؟ سعید گفت من گربه ام اونم سگ! اون همش پاچه میگیره خودت که دیدی؟ گفتم باشه حالا ول کن بعد به ماندانا گفتم راستش گفتیم بیایی که یه کاری باهات داشتیم. سعید گفت گولش رو نخور توی فکرای مبتذله ماندانا گفت صبر کن ببینم چی میگه گفتم ببین…. سعید گفت بزار من بگم آقا دیروز آنجلینا جولی رو دیده حالا گیر داده بهش! ماندانا خندید گفت بهتره بری مشکلت رو با برد پیت حل کنی به من چه! سعید گفت خره اون نه این همسایه ما آنا رو میگم ماندانا خندید گفت آنا؟ مگه تاحالا ندیده بودیش؟ گفتم نه! گفت ازش خوشت اومده؟ گفتم میشناسیش؟ گفت معلومه! گفتم کیه خب؟ گفت امریکا زندکی میکنن لس آنجلس اینجا هم سالی 2.3 ماه بیشتر نمیان اونم وقتی هوا خنک تر میشه آخه باباش اینجا سهام داره به بهانه اون میان.مامانش کم تر میاد این ورا یه دادش هم داره که اونم با مامانشه کم تر میاد الانم فکر کنم 10 روزه خودش و باباش اومدن.گفتم چند سالشه؟ گفت 20 سال. گفتم خب؟ چطوری میشه بهش کانکت شد؟ یکم نگام کرد گفت ارا من خیلی دوستت دارم ولی آخه میدونی یه چیزی هست. گفتم بگو؟ گفت ببین یکم دردسره به ظاهرش نگاه نکن یه اخلاقای عجب غریب داره در ضمن خیلی هم مغروره فکر نکنی مثل خودمون خاکیه.سعید گفت الهی قربونت برم منم همین رو گفتم بهش. گفتم بابا حالا یه امتحان که ضرر نداره؟ فوقش ازش خوشم نمیاد حوصله سر رو کله زدن باهاش رو ندارم تمومش میکنیم بره دیگه.سعید خندید گفت ای احمق! به همین راحتی؟ فکر کردی اون منتظر تو واساده بری محک بزنی و تموم؟ گفتم نخیر من اینو نگفتم ماندانا گفت میل خودت ولی تا بری کانتکت شی و باهاش باشی طول میکشه در ضمن پدرت هم در میاد آخرش هم اگه خوشت نیاد چی؟ این همه زحمت هدر میره.گفتم باشه قبول! سعید یه صوت زد گفت به افتخار این کودن احمق که خوشی زده زیر دلش یه کف مرتب بزنین.
به ماندانا گفتم خب از کجا باید شروع کنم؟ گفت بهت میگم ولی حواست باشه یه بار اشتباه کنی باید دورش رو خط بکشی.گفتم باشه راستی دوست پسر داره؟ سعید گفت داشت 2 تاشون سکته کردن 5 تاشونم فرار کردن از زمین رفتن به مریخ خندیدم گفتم پس یه بلیط ماه از الان رزرو کنم ها؟ سعید گفت ای ول خوشم اومد خودت فهمیدی.(تو دلم گفتم این جانور وحشتناک که میگن واقعا اینطوریه؟) بعد به ماندانا گفتم من سر تا پا گوشم سعید هم گفت منم توشم خندیدم گفتم حرف نزن بزار به کارمون برسیم سعید گفت هوی به چه کاری برسی؟ دیشب ناهید رو از تو بقلم قاپیدی فکر کردی اینم مثل اونه؟ ماندانا جونش بره به من خیانت نمیکنه ماندانا گفت چشم روشن؟ پس دیشب حسابی گیر و دار داشتین ها؟ سعید گفت نخیر بکن بکن داشتیم.ماندانا زد رو پاش گفت بی ادب بعد به من گفت ارا؟ از تو انتظار نداشتم. حالا این سعید احمقه تو چرا شریک قافله بودی؟ گفتم بابا دروغ میگه تو که دوست پسرت رو بهتر میشناسی چرا باور میکنی؟ (آره ارواح عمت دروغ میگه!) ماندانا یکم به سعید که چشاش 4 تا شده بود نگاه کرد گفت راست میگی خودش غلط کرده حالا دنباله شریک جرمه.گفتم آره بابا خب از کجا شروع کنیم؟ ماندانا گفت ببین من باید زنگ بزنم به آنا ازش دعوت کنم برای شامی ناهاری چیزی بعد…. گفتم مرسی خیلی توپه خب کی انجام میدی؟ گفت صبر کن بابا خیلی وقته ندیدمش زنگ بزنم 2 3 روز خبرش رو بگیرم بعد دعوتش میکنم گفتم مرسی قربون معرفتت سعید هم از بالای سر مانداتا یه بیلاخ بهم داد خندیدم گفتم رو سرت رو نگاه تا سعید رفت خودش رو جمع کنه ماندانا دید بیلاخ سعید رو ولی نفهمید با من بوده! زدم زیر خنده ماندانا گفت کثافت بی شعور سعید خیلی بد شدی وقتی هرزه بازی کنی ازین بهتر نمیشی من احمق رو بگو برای تو…. سعید یه سیب برداشت پرت کرد تو سینه من گفت به خدا با این بودم ای آدم فروش نامرد ماندانا گفت حالا بعدا آدمت میکنم سعید خان.

3 روز بعد ظهر سعید زنگ زد گفت امشب ساعت 8 رستوران دانیال. گفتم جدی میگی؟ مرسی پس ساعت 7.30 جلو در ویلا منتظر باش با ماشین من میریم خندید گفت ای جانور Porsche turbo دلت رو زده میخوایی حالا میخوایی با BMW 530i شیطونی کنی؟ گفتم برو حوصله ندارم شوخی نکن.ساعت 7.30 جلوی ویلا سعیدشون بودم یه پیرهن مشکی و شلوار مشکی پوشیده بودم با کفش مشکی ساق بلند ریش هامو زده بودم موهامم مثل همیشه از بالا سامورایی بسته بودم سعید اومد راه افتادیم سمت رستوران دانیال یه گوشه نشستیم ساعت 7.55 دقیقه بود منتظر بودیم اونا بیان برن یه جا بشینن بعد… ساعت 8.5 دقیقه بود که دیدم ماندانا اومد تو پشت سرش هم…. وای خدا این کی بود وقتی اومد از کنار هرکی رد میشدن بزرگ و کوچیک برمیگشتن نگاش میکردن مسلما در نگاه اول همه فکر میکردن آنجلینا جولی رد شده جا میخوردن! سعید زد رو دستم گفت درست بشین احمق لب و لوچت رو جمع کن به خودم اومدم گفتم ببخشید نمیدونم چرا اینجوری میشم میبینمش آخه راستش رو بخوایی آنجلینا جولی به نظرم بینظیر ترین زنیه که دیدم! سعید گفت خوبه حالا شلوغش نکن یکی دیگه میکنه تو تبلیغات میکنی؟ خندیدم گفتم خوب اگه قسمت بشه قراره خواهر 2قلوش مال من شه سعید گفت نگو نمیتونم اینجا بخندم آنجلینا جولی که بخواد با جراحی پلاستیک و N دلار خرج درست شده باشه همون بهتر نشه! گفتم هویی درست صحبت کن غیرتی میشما محکم زد تو پام گفت آدم فروش بد بخت! ماندانا و آنا 2 تا میز اونطرف تر نشسته بودن سعید رفت گفت اشاره کردم بیا. پاشد رفت سمت اونا که ماندانا گفت وای سعید تو اینجا چیکار میکنی؟ گفت من با دوستم اومدیم شام همون کاری که تو میکنی بعد با ماندانا دست داد بعد هم با آنا. سعید رو به آنا لبخندی زد گفت همسایه خیلی گلی هستن آنا جان آنا هم لبخندی زد گفت شما هم همینطور بعد ماندانا به سعید گفت با ارا اومدی؟ بگو بیاد پیش ما چرا مثل یتیم ها تنها نشسته؟ بعد رو به آنا گفت اشکالی که نداره؟ (روم به اونا بود ولی سرم رو انداخته بودم پایین زیر چشمی نگاشون میکردم گوشام هم دربست پیش اونا بود) آنا یواش یه چیزی گفت نشنیدم بعد سعید گفت ارا؟ سرم رو بالا آوردم گفتم جانم؟ گفت پاشو بیا اینجا با ماندانا اینا بشینیم گفتم باشه و آروم پاشدم رفتم سمت اونا دستم رو دراز کردم با ماندانا دست دادم ماندانا گفت اینم ارا جون.لبخندی زدم گفتم لطف داری بعد دستم رو به سمت آنا بردم گفتم خانوم جولی؟ یه اخم خوشگل کرد گفت دیروز جلوی در خونه سعید اینا هم منو با آنجلینا اشتباه گرفته بودی اونجوری نگاه میکردی نه؟ یه خنده کوچیک کردم گفتم حق نداشتم؟ گفت خب دفعه اول همه همینن من عادت کردم! گفتم خب پس حق با من بود. نشستم سر میز (میز گرد بود) آنا رو به روی من و سعید رو به روی ماندانا بود.بهش دقت کردم واقعا جراحی حرفه ای شده بود صورتش تا 90% مثل آنجلینا شده بود.صدای آروم و خیلی قشنگی داشت با یه حالت خاصی صحبت میکرد در کل میتونم بگم مثل اون ندیده بودم و دیگه هم نخواهم دید.رنگ چشاش مثل آنجلینا سبز بود با موهای مشکی براق و لبای پهن و ….
موقع شام هیچ کس حرف نمیزد یهو آنا گفت شما چرا اینطوری غذا میخوری؟ تیکه تیکه؟ لبخند زدم گفتم مسابقات بدن سازی نزدیکه رفتم تو رژیم غذایی دارم خودم رو آماده میکنم هنوز حرفم تموم نشده بود متوجه شدم همه دارن نگام میکنن گفتم چی شد؟ سعید خم شد پشقاب من رو برداشت گفت پاشو پاشو اینجا باشگاه بدنسازی نیست سالن مسابقات هم نیست اینجا میان مثل آدم غذا بخورن نه مثل دختر 14 ساله یکم از گوشت فلان 2کم از ماهی فلان و ازین حرفا. لبام رو جمع کردم یکمی نگاش کردم هیچی نگفتم دیدم آنا و ماندانا دارن میخندن گفتم سعید بخاطر مهمون محترمی که اینجاست چیزی نمیگم سعید خندید گفت منم میدونم کجا اذیتت کنم.
مراسم شام تموم شد سعید رفت از بوفه دسر و میوه بیاره یه نگاهی به آنا کردم اخمام رو کشیدم یه خنده کوچیک کردم گفتم آنا شما چقدر ساکتی؟ نگاهی کرد گفت خب چی بگم؟ (تو دلم گفتم پیشنهاد بده بهم) خندیدم گفت شما واسه چی میخندی؟ گفتم معذرت میخوام ببخشید یاد یه موضوعی افتادم گفت بگو ما هم بخندیم گفتم چیز خاصی نیست (چه غلطی کردم حالا چی بگم؟) گیر داد گفت باید بگی منم دیدم نگم ضایع میشه گفتم یه خاطره قدیمی براشون تعریف میکنم بره همون موقع سعید اومد گفت چه خبره باز شلوغ کردی واسش گفتم ایجوری شده گفت خب آنا جان راست میگن دیگه بگو همه بخندن (تو دلم گفتم ای احمق آدم فروش) بعد گفتم یاد یه خاطره قدیمی افتادم رو به آنا کردم گفتم من با سعید اینا راحتم ولی با شما رو در وایسی دارم اجازه میدید راحت باشم آخه خاطرم یکمی منحرفه! لبخندی زد گفت راحت باشین!
گفتم تازه 17 سالم شده بود و اون موقع بدنساز آماتور بودم(چند ماهی بود شروع کرده بودم) یه مربی خیلی گل داشتم همیشه راهنماییم میکرد اون موقع ها تزریق آمپولهای هرمون که داشتم خودش انجام میداد واسم.سعید گفت واسه همین صدات اینجوری خش دار شده نه؟ گفتم نخیر اجازه میدی حرف بزنم؟ ادامه دادم یه روز غروب بعد از باشگاه 3 تا تزریق داشتم رفتیم طبقه بالا بزنه واسم. باشگاه تو زیر زمین یه ساختمون تجاری بود که کنارش مسکونی بود توی طبقه هم کف از کنار زیر زمین یه راهرو میخورد میرفت به حیاط خلوت ساختمون اونجا یه خیلی پنجره رو سرت بود که پنجره های پاسیو خونه مسکونی ها بود. به مربی گفتم همینجا بزن بره گفت میان رو پنجره فکر میکنن موادی چیزیه درست نیست گفتم ولش کن بابا کی میخواد بیاد اینا فقط بازه هیچ کس نمیاد خلاصه راضیش کردیم همونجا تو حیاط خلوت تزریق رو بزنه. بلوزم رو در اوردم که اول تو بازوهام بزنه اون رو زد شلوارم رو باز کردم هونجا سرپا دستام رو گذاشتم رو دیوار گفتم بزن بره گفت سرپا بزنم؟ گفتم بزن بابا ولش کن اومد جلو شلوارم رو داد پایین 2 تا آمپول باید به باسنم میزد که هردوش روغنی بودن از اونایی که از درد میکشتت! موادشم خیلی زیاد بود تموم نمیشد! خلاصه اولی رو آورد نامردی نکرد چکشی از عقب پرت کرد به سمت باسنم گفتم آی! چرا اینجوری میزنی؟ گفت ساکت بابا الا میریزن اینجا بی آبرو میشیم یهو احساس کردم پشتم داغ شد سرم رو خم کردم دیدم آمپول رفته تو رگم همینجوری داره خون میاد در آورد دوباره زد اونم رفت تو رگ باز خون زد بیرون سریع کشید بیرون زد بالاتر خلاصه شروع کرد به زدن وسطاش دیگه از درد داشتم میمردم گفتم آی یواش تر بابا سوراخ سوراخم کردی بس نبود؟ گفت ساکت زیاده من چیکار کنم خب؟ دیگه آخراش بود گفتم آی تمومش کن دیگه (بلند داد زدم) خلاصه اولیش تموم شد رفت دومی! اونم همونجوری چکشی پرت کرد گفتم آی نمودی منو آی گفت شل کن لعنتی شل کن میشکنه اون تو بدبخت میشی گفتم شل نمیشه بد زدی.شروع کرد به تزریق کردن آمپول گفتم آی مردم از درد آی تمومش کن بکش بیرون بد زدی لامذهب رو گفت ساکت آبرومون رفت گفتم زود باش درش بیار خلاصه اونم درآورد گفتم خدا ازت نگذره تاحالا اینجوری آمپول نزده بودم. یهو یادم افتاد کجام سرم رو آوردم بالا دیدم همه ساختمون بغلی اومدن رو پنجره دارن با تعجب نگاه میکنن میخندن! رنگم پرید گفتم بدو جم کن بریم. اینم عاقبتش فکر کردن ما اینجا داریم فعل حرام انجام میدیم!
دیدم همه زدن زیر خنده دارن هر هر میخندن سعیدم منتظر سوجه شروع کرد به تیکه انداختن آخ کاش منم اونجا بودم اون موقع ها هم مثل الان بچه خوشگل بودی؟ و…. ساعت رو نگاه کردم دیدم 9.30 شده گفتم کم کم بریم آنا جان هم دیرشون میشه آنا گفت میخوایین بریم حرفی نیست ولی من رو بهونه نکنین چون وقت زیاد دارم (چشام برق زد) گفتم باشه پس بریم یکم گردش دلمون گرفت اینجا گفتن باشه بریم سعید به یکی از گارسون ها اشاره کرد صورت حساب رو بیاره اونم آورد دیدم یه جوون هندیه سعید گفت خوب گردن کی بندازیم یکمی مکث کردم گفتم نه اینکه خیلی هم گذاشتین غذا بخورم حالا منم حساب میکنم سعید از زیر میز زد تو پام (منظورش بود ای مارمولک) حسابش رو گذاشتم توی بیل گفتم «کیس بایجان» گارسون هم لبخندی زد گفت «آچائه» و رفت دیدم همه دارن یجوری نگام میکنن سعید گفت عجب جانوری هستی! گفتم حرف نزن پاشین بریم.اومدیم از در بیرون گفتم خوب کجا بریم گردش؟ سعید گفت بریم یه ماکت کره زمین پیدا کنیم دورش بچرخیم بگیم دنیا رو دور زدیم نظرتون چیه؟ اون 2 تا زدن زیر خنده گفتم سعید زشته امشب مهمون داریم درست نیست.گفتم نظرتون با پرشین نایت چیه؟ ماندانا گفت باشه یه شب با آمادگی بریم.سعید گفت خوب بریم ساحل جمیرا نظرتون چیه؟ گفتم نمیدونم اون 2 تا گفتن باشه بریم.حرکت کردیم سمت ماشین که بریم گفتم شما ها با ماشین اومدین؟ آنا گفت دیوید (راننده خونشون بود) من و ماندانا رو رسوند رفت انقدر شلوغ کردین اصلا یادم رفت زنگ بزنم بیاد گفتم عیبی نداره من ماشین آوردم سعید زد پشتم گفت ای جانور از اولشم گفتی با ماشین تو بیاییم نقشت بود نه؟ میخواستی با شام نمک گیرش کنی بعدم بیاد تو ماشینت خودمونیش کنی؟ خندیدم گفتم برو زشته میفهمن بعدا صحبت میکنیم.نشستیم تو ماشین سعید جلو نشست ماندانا هم پشت سرش آنا هم پشت سر من بود از آینه یکم نگاش کردم برق رضایت رو تو چشاش میشد خوند خیالم راحت شد تو دلم گفتم یک قدم به هدف نزدیک تر….


سکس با دوست مامانم سیما جون

ژوئیه 8, 2010

سلام امیر هستم  23 ساله از ایران(نکته امنیتی )تو این سایت می خوام از سکسای واقعی خودم بگم.من عاشق سکس خانوادگی بخصوص سکس با مامی هستم ولی امروز می خوام از اولین سکس خودم بگم واستون. تقریبا یه چند روزی میشه که با سایت شهوانی آشنا شدم واسه همین بعدی که دیدم کاربراشو ترغیب کرده که داستانای واقعی و سکسیشون رو بفرستن منم تصمیم گرفتم از اولین سکس واستون بگم.

اولین سکس من با یه زن 37 ساله بود .از دوستای مامانم بود اکثرا بعدی که کارش تمام میشد سر راهش میومد خونه ما یه سری هم به مامانم بزنه.من سیما جون صداش میزدم و همیشه دوست داشتم یه بار خودمو خودش تنها تو خونه باشیم اخه خیلی اهل شوخی بود بر خلاف مامان من که سعی می کرد سنگین باشه.این سیما حانوم ما دو تا بچه داشت یکی 9 ساله یکی دیگه هم 12ساله.بدنش یه کم چاق بود رونای بزرگی داشت سینه هاش هم بزرگ بود ولی رنگ پوستش سفید بود.تا قبل از سکسمون هیچ وقت تو فکرش نبودم تنها اروزم این بود که فقط با هم تنها باشیم تا بهتر بتونیم شوخی کنیم(کس خل بودم)خلاصه یه روز مامانم اینا رفته بودن خونه خالم و من تنها تو خونه داشتم درس می خوندم صدای ایفون در امد بدو رفتم دروباز کردیم دیدم سیما جونه.همون موقع کیرم شق کرد یه هو .بفرما زدم امد تو وقتی امد تو هال و دید مامانم نیست ازم پرسید کسی خونتون نیست مگه گفتم نه همشون تازه رفتن خونه خاله .به عمد گفتم تازه رفتن که زود پانشه بره.بعد رفتم تو اشپزخونه یه لیوان شربت اوردم واسش و نشستم جفتش.بعدی که شربتشو خورد بهش گفتم سیما جون یه سوال بپرسم.گفت اره بپرش گفتم واسه چی بعضی وقتا دیوونه میشی و اون شوخی های مسخرتو جلو مامان می کنی(اکثرا جوک سکسی تعریف می کرد)دیدم خندید و گفت تو که خوشت میاد منم که از خجالت اب شده بودم و نمی خواستم کم بیارم گفتم اره ولی نه جلو مامانم.دوست دارم وقتی تنهاییم با هم شوخی کنیم.دیدم انگار از این جمله من خوشش امد و دوست داشت ادامه بدم.گفتم خب الان دوست داری با هم شوخی کنیم گفت اره اگه جوک داری بخون واسم گفتم نه دوست دارم واقعیشو با هم تجربه کنیم دیدم خندید و گفت واقعی؟گفتم اره اگه دوست داشته باشی ولی قول می دم زیاد جلو نرم و تو هم راحت باشی.اینو گفتم که خانوم خر شه و پا بده.اونم موافق بود گفتم پس بزار از اول شروع کنیم گفت چه جوری گفتم بیا بوسم کن دیدم یه هو از سر جاش پاشد و امد لبامو بوس کرد منم دستامو دوره کمرش حلقه کردم و کون گنده سیما جونو می مالوندم.زیاد بلد نبود لبامو ببوسه واسه همین گفتم بسه حالا مانتوتو درار .گفت نه نمی خوام زیاد جلو بریم گفتم فقط یه زره دوست دارم بدنتو ببینم.راضی نمیشد ولی هر جوری بود با حرفام خامش کردم و مانتوشو در اوردم.یه تی شرت راه راه صورتی و سفید تنش بود و یه شلوار مشکلی ساده.

بعد که مانتوشو دراوردم سریع تاپشو بالا زدم و سینه های بزرگشو اسیماختم بیرون.خواستم نوک سینشو بزارم دهنم که دیدم خیلی ناراحته گفتم چته سیما جون؟ گفت این جوری دارم به مامانت خیانت می کنم.گفتم اگه من خودم راضی باشم و تو هم راضی باشی دیگه به مامانم ربطی سیماره تو راحت باش. بعد که آرومش کردم گفتم می خوام لخت شیم کامل. گفت نه می ترسم یکی بیاد. گفتم مامان اینا تازه رفتن خونه خاله تا امشب هم نمیان وقتی اینو گفتم یه کم آروم شد و گذاشت لختش کنم.سریع تاپشو در آوردم و رفتم سراغ شلوارش اونم کشیدم پایین. یه سوتین قرمز تنش بود ولی اونو در نیاوردم چون خیلی از رنگش خوشم امده بود.رو سوتینه دقیقا جلو هر کدوم از سینه هاش عکس یه لب مشکی بود.خیلی تحریکم کرده بود.شورتشم از اون شورتای معمولی زنونه بود که اکثرا خانوما می پوشن.رنگش سفید بود زود شورتشو در اوردم و سیما رو انداختم رو مبل و گفتم بخواب رو زمین پاهاتو بده بالا. ولی راضی نمیشد که از جلو بکنم واسه همین فقط گذاشت یه بار کیرمو بکنم تو کسش.کسش از اونا بود که هیچ مویی نداشت .وقتی کسشو میدیدم کیرم داشت از شق دردی منفجر می شد بعد که کیرمو از کسش در اوردم بهش گفتم خب بزار فقط از پشت آروم بکنمت. دیدم به راحتی رو شکم خوابید و گفت فقط زود باش می خوام تمامش کنی.

وقتی رو شکم خوابید قنبل های کونش امده بود بالا داشتم سکته می کردم بسکه سکسی بود زود یه تف ریختم ته کونش و گفتم سیما جون خودتو شل بیر تا زود کارم تمام شه و بریم لباسامونو بپوشیم. اونم هی می گفت باشه زود تمامش کن .تف که ریختم خودمم زود پریدم روش و کیرمو گذاشتم در کونش گفتم اگه دردت امد تحمل کن فقط چون زود آبم میاد اونم هیچی نگفت وقتی کیرمو با فشار هل دادم تو کونش یه لحظه منتظر این بودم که داد و بی داد راه بندازه ولی مثل این که خانوم این قدر سکس داشته از کون که کیر من واسش هیچی نبود.منم که دیدم این جوریه با فشار هی عقب جلو می کردم و نوک سینه هاشو تو دستام فشار می دادم .حدودا 5 دقیقه از کون  می کردم سیما جونو که یه هو حس کردم داره آبم میاد گفتم سیما جون آبمو چیکار کنم؟ گفت بریز رو دستمال که بدم میاد بریزی رو بدنم گفتم باشه .ولی این قدر حشری بودم که یه هو تمامشو بین رونای گندش ریختم وقتی هم دیدم کار از کار گذشته دوباره کیرمو فشار دادم تو کونش که این بار نشونه گیرم درست نبود و کیرم رفت لای پاهاش و چند بار عقب جلو کردم که ابمو خوب بیاد بعد که سیما جون فهمید ابمو کجا ریختم فقط فحش به بابا مامانم نداد و جیغ نزد. زود پریدم از اتاق دستمال اوردم و آبمو از روی پاهاش پاک کردم. بعد که پاشد بره شورتشو بپوشه گفتم سیما جون کیرمو می خوری که یه هو عصبانی شد و گفت برو گمشو اگه میدونستم این قدر ادم نامردی هستی حتی باهات سلام هم نمی کردم. منم که دیدم این جوریه و داره جنده بازی در میاره گفتم دفعه دیگه هم می کنمت اگه بیای خواستی هم نیای خونمون لطف کن وقتی شوهرت و بچه هات نیستن بگو تا خودم بیام تو خونتون جرت بدم ولی این بار از جلو . سیما دیگه عصبانی شده بود زود لباساشو پوشید و گفت حیف اون مامان که تو پسرشی منم گفتم خیف اون شوهر که یه زن جنده مثل تو رو داره.از اون روز به بعد سیما جون هر وقت میاد خونمون خودشو خیلی سنگین می گیره جلو من منم که دیگه کس و کون تکراری واسم معنی نداره.اینم اولین سکس واقعی من بود.تو داستانای دیگه از سکس خودمو و دختر همسایمون واستون می گم.منتظر باشید.


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.