داستان های ارا – زهر حسرت

ژوئیه 6, 2010

مجموعه داستان هایی که قرار میدم تقریبا به هم پیوسته هست اگه قبلا جایی دیگه نخوندین حتما بخونید چون خوشتون میاد 100%

ساعت از 5 گذشته بود و تازه از خواب بیدار شده بودم ولی سختم بود از رو تختم بلند شم هی اینور اونور میکردم خودمو.گاهی میخندیدم گاهی ناراحت میشدم! خوب فکر دیگه دسته خودت که نیست همش میره به گذشته موبایلم که روی میز بود شروع کرد به زنگ زدن. اه یکی بیاد گوشیو بده به من سختمه تکون بخورم این مزاحم دیگه کیه بابا… با هر سختی بود گوشیو برداشتم شمارش هم نگاه نکردم چون اصلا مهم نبود کیه منم حوصله نداشتم. بله؟
-سلام… خوبی؟
یهو برق خوشحالی خشکم کرد! انگار نه انگار الان داشتم فحش میدادم به عالم و آدم که یکی مزاحمم شده. دست خودم نبود دنیا یه طرف اون یه طرف دیگه.واقعا عاشقش بودم…
– چرا جواب نمیدی؟ حالت خوبه؟
ها؟ آره آره ببخشید خواب بودم یهو شد.
– میخوای بعدا زنگ بزنم؟
نه بابا چه حرفیه الان بیدار شدم. حالت چطوره؟ مامان اینا خوبن؟ همه خوبن؟ فامیلا؟ همسایه ها؟
– مسخره بازی در نیار حوصله ندارم.
باشه خوب چرا میزنی حالا بد اخلاق؟ کتک میخوایی نه؟ باز کتک خونت اومده پایین؟
– خستم کردی با این ادا اطوارت.میشه جدی باشی؟
اوهوم. بگو؟
– میایی اینجا؟ همین الان؟
مامانت اینا کجان؟ نکنه رفتن شیطونی کلک؟ آخ که چقدر به بابات حسودیم میشه که یکی مثله مامانت ماله اونه.کوفتش بشه از سرشم زیادیه!
– هویی؟ درست صحبت کن هر روز پر رو تر از دیروز میشی؟ بابام کارخونه جلسه داشت مامانم هم رفته خونه خالم. حالا میایی یا نه؟
باشه به جهنم حالا که اصرار میکنی میام دیگه!!!
– مسخره اصلا 100 سال نیا برو گمشو…
(محکم خندیدمو تلفن رو قطع کردم)
همیشه همین بود! یکی از خوشگل ترین دخترایی بود که تو زندگیم دیده بودم. درست مثل این بود که بریتنی اسپیرز رو از وسط نصف کرده باشی! روزی که دیدمش خودم باورم نمیشد بهش گفته بودم بابا جونت چقدر خرج عمل های متفاوت کرده که خودتو شبیه بریتنی کردی!(بماند که بهش برخورده بود و…) ولی درست برعکسش اخلاقش شبیه دخترا که نبود هیچ اصلا شبیه آدما نبود! پرخاشگر ترین آدمی بود که تو زندگیم دیده بودم.به قول باباش کدوم بیچاره ایی میخواد نصیب تو یکی بشه!
لباسامو پوشیدم و راه افتادم به سمت ماشینم و حرکت کردم…
آسانسور تو طبقه اونا وایساد و من راه افتادم. در خونه نیمه باز بود. آروم در رو باز کردم و رفتم تو همه جا ساکت بود.ویدا؟ ویدا؟ گفت بشین اومدم.
رفتم تو نشیمن نشستم رو همون مبل راحتی که همیشه لم میدادم! (انگار خونه بابا بزرگ مرحومم بود)
یهو یکی از پشت چشامو گرفت.آروم دستمو گذاشتم رو دستش گفتم دختر جون نمیترسی با من ور میری؟ میدونی که من پسر کی ام….
آروم خندید دستشو ورداشت گفت پسر هرکی میخوایی باش ولی بعدش که ماله منی.
اومد جلوم بلند شدم چند لحظه تو صورت هم خیره شدیم (وای خدا واقعا این فرشته ماله من بود؟ یه لحظه به خودم حسودیم شد!) چشای مشکیش برق میزد.یکم اخم کردم گفتم تو یه چیزت هست از چشات معلومه. گفت نه چیزی نیست. دستاشو گرفتم حولش دادم رو مبل راحتی کناریمون خودمم نشستم کنارش گفتم 1 دقیقه فرصت میدم بگی چته؟ یعنی بگی چه مرگته؟ چون اگه نگی باید به زور بگی.
هیچیم نیسسسسسسسسست.اه ولم کن فقط بی حوصله ام.گفتم آها فهمیدم چی شده کتک خونت پایینه باید آدمت کنم باز گرخیدی. داد زد ساکت باش دیگه و حولم داد بلند شد رفت اونور و پشتش رو به من کرد دستمو نگاه کردم دیدم یکم خیسه یهو از جا پریدم رفتم سمتش گفتم ویدا؟ تو داری گریه میکنی؟ با صدای لرزون گفت ببخشید.میخوام بگم…. هیچی! ولش کن.
دیگه داشتم جدی میشدم اون بی دلیل گریه نمیکرد. 2 سال بود که مال من بود ولی 1 بار اشکش رو ندیده بودم.واسه اولین بار بود گریه میکرد بعد از 2 سال!
دستشو گرفتم اخم کردم گفتم ببین خودت میدونی تا لحظه ای که خوبم خیلی دوست داشتنیم ولی اگه اون روی من بالا بیاد و سگ بشم میدونی چی میشه دیگه؟ تجربش رو داشتی.یکم سکوت کرد گفت آره.هنوز بابام صداشو سر من بلند نکرده تا حالا ولی اون کشیده ای که تو زدی تو گوشم هنوز صداشو میشنوم!
گفتم آفرین پس حرف بزن.گفت تورو خدا عصبانی نشو به جون مامانم میگم بعدا الان شرایط روحیم خوب نیست.گرفتمش تو بغلم گفتم باشه…
یکم گذشت منم لم داده بودم داشتم آهنگ گوش میدادم بلند شدم ببینم کجاست.دیدم کناره پنجره پذیرایی وایساده داره آسمون رو نگاه میکنه (هوا بشدت گرفته و ابری بود) رفتم پشتش اصلا نفهمید.نمیدونستم به چی داره فکر میکنه! آروم نزدیکش شدم. خدای من مگه میشه 2 نفر انقدر بهم شبیه باشن؟ حتی قد و هیکلش هم مو نمیزد با بریتنی! محکم از پشت بقلش کردم یهو جا خورد! یواش بابا چته؟ گفتم هیچی به کارت برس آسمون رو نگاه کن
با من چیکار داری؟ گفت راحتی دیگه؟ یکم بیشتر فشار بده فوقش پرس میشم نه؟ به خودم نگاه کردم خندم گرفت! راست میگفت هیکل خودمو نگاه کردم (قهرمان بدنسازی بودم) دیدم حق داره!
اومدم عقب تر خودمو جوری تنظیم کردم که کیرم درست افتاد رو باسنش و محکم کشیدمش سمت خودم و از روی شلوار لمس میکردم چون عاشق این کار بودم.لبمو گذاشتم رو گوشش و گوشش رو میخوردم.
آروم برگندوندمش گفتم اه حالا میشه زده حال نزنی من حوصلم سر رفته. رفتیم سمت نشیمن رو مبل راحتی همیشگی نشستم اونم اومد رو پام نشست.صورتش رو کشیدم جلو لبم رو محکم گذاشتم رو لبش.
دست چپم رو سینه هاش بود با دست راستم با موهاش بازی میکردم آروم کشیدمش جلو تر درست نشست جایی که میخواستم.آروم تاپش رو بالا زدم مثله همیشه یه نیم تنه تنش بود که اونم از پشت بازش کردم ولی تاپش
هنوز تنش بود سینه های بی نظیرش افتاد بیرون دیگه بیخود شدم آروم لبمو گذاشتم رو گردنش و با لبام لمسش میکردم سرمو آوردم پایین تر رو سینه هاش شروع کردم به خوردن سینه هاش.دیوانه وار میخوردم سینه
هاشو گفت یواش بابا چته دردم گرفت گفتم ببخشید تقصیره خودته باهام ور میری و دوباره شروع کردم به خوردن سینه هاش.خودش رو روی پام تکون میداد تا باسنش رو کیرم لمس شه میدونست عاشق این کارم.
دستمو بردم سمت دکمه شلوار تنگی که پاش بود آروم بازش کردم دستمو کشیدم رو نافش بردم پایین تر رو شرتش یکم دستمو کشیدم رو کسش خیسی رو میشد احساس کرد همونطوری که نشسته بودم پاهامو بالا آوردم
سرمو خم کردم پایین لبامو گداشتم رو نافش و با لبام بازی میکردم میخواستم برم پایین تر دیدیم نمیشه! سرمو بالا آوردم زیر بقلشو گرفتم بلندش کردم و خودم بلند شدم.جلوش واساده بودم دستمو بردم از پشت تو شلوارش و
گذاشتم رو باسنش با انگشتم با سوراخ پشتش بازی میکردم و لبام هم رو لباش بود دست چپم هم رو سینه هاش چشاشو بسته بود و چیزی نمیگفت یکم فشار انگشتمو بیشتر کردم خودشو بهم نزدیکتر کرد دیگه داشتم آماده
میشدم واسه یه سکس بینظیر که یهو مثل برق گرفته ها پرید عقب دکمه شلوارش رو بست تاپشو انداخت پایین و با اضطراب بهم خیره شد! شکه شده بودم یکم خودمو نگاه کردم گفتم چیزی شده؟
نه نه دیگه نمیتونم ادامه بدم. گفتم چی رو؟ گفت الان در موقیتش نیستم واسه سکس فکرم خرابه.یکمی جا خورده بودم گفتم مگه میخوام تو فکرت فرو کنم که اینو میگی؟ گفت بس کن مسخره بازی رو من شرایط روحیم
خوب نیست.گفتم باشه هرجوری که راحتی رفتم جلو آینه لباسمو مرتب کردم گفتم از اولشم میخواستی پاچه بگیری معلوم نیست باز چته من دارم میرم.
رفتم سمت داشتم کفشامو پام میکردم که احساس کردم پشتم سنگین شد.خودشو انداخته بود پشتم و آروم در گوشم گفت ببخشید نرو بلند شدم نگاش کردم گفتم چیه؟ باز بازیه جدید یاد گرفتی؟ داد زد نه نمیخواستم نارحتت کنم
بغلم کرد گفت ببخشید ببخشید. گفتم اوه تو امروز زده به سرت روانی حرفای عجیب قریب میزنی؟ تو تاحالا مامانت رو اینجوری بغل کرده بودی ببخشید بگی؟ ازین کارا هم بلدی؟ گفت لازم بشه آره گفتم پس خدا رحم کنه
معلوم نیست چه مصیبتی تو راه که تو اینجوری داری خودت و به آب و آتیش میزنی! گفت خفه شو محکم لباش رو گذاشت رو لبم تاپش رو از سریع در آوردم شروع کردم با لبام تمام تنشو خوردن.
بغلش کرم بردمش جای همیشگی انداختمش رو مبل راحتی دستم رو بردم سمت شلوارش دکمش رو باز کردم یهو دستش رو گذاشت رو دستم و نگام کرد اخمام رو کشیدم تو هم و خیره شدم بهش.گفت ببخشید دستش رو
برداشت منم یکم شلوارشو باز کردم ولی درش نیاوردم بلندش کردم صاف نشوندمش جلوم خودمم نشستم درست وسط پاهاش.دهنم رو بردم جلوش از روی شلوار تنگش شروع کردم به بازی با کسش.دستم رو میکشیدم رو
ران پاهاش زانوشو خم کردم تو بغلش وسط پاهاش زده بود بیرون داشتم دیوونه میشدم دستم رو بردم وسط پاهاش رو کسش آروم حرکت میدادم صداش در نمیومد فقط چشاشو بسته بود.
پاهاش رو ول کردم بلند شدم شلوارش رو در آوردم فقط شرت پاش بود لبامو برم سمت نافش شروع کردم به خوردن میومدم پایین با دهنم شرتش رو پایین میدادم تا رسیدم نزدیک کسش ول کردم.اومدم پایین از بالای زانو
هاش شروع کردم به خوردن تا رسیدم رو ران پاهاش محکم تر دهنمو حرکت میدادم اومدم بالاتر وسط پاهاش سرمو گذاشتم اون وسط لبامو از روی شرتش روی لبای کسش گذاشته بودم و تکون میدادم داشت دیوونه میشد غرورش اجازه نمیداد صداش در بیاد فقط لباش رو گاز میگرفت بازهم پاهاشو جمع کردم تو سینش وسط پاهاش به وضوح بیرون بود انگشتمو گذاشتم رو کسش از روی شرت دستمو میبردم رو سوراخش میمالیدم
انگشتم خیس شده شده بود از ترشحات کسش پاهاشو آزاد کردم رفتم کنارش نشستم لباشو آورد جلو رو لبام گذاشت زبونش رو آورده بود جلوی دهنم لبام رو لیس میزد دستشو آورد بالا صورتم رو محکم فشار داد دهنم یکم باز شد زبونش رو گذاشت تو دهنم و بازی میکرد که منم دستمو بردم رو سینه هاش با سرشون بازی میکردم که یهو پریدم هوا نامرد لبمو گاز گرفته بود از داخل! از خودم جداش کردم سریع سرم رو بردم پایین با دندونام شرت رو کشیدم رو زانوهاش بعد هم با عجله درش آوردم دستشو گذاشت رو کسش گفت خوابشو ببینی خندیدم دستشو برداشتم حولش دادم عقب تکیه داده بود به پشتش پاهاشو گذاشتم رو شونم سرمو برودم وسط پاهاش زبونمو گذاشتم رو کسش آروم بازیش میدادم سرمو محکم گرفته بود نفس میزد ترشحات کسش زیاد شده بود دستام رو بردم رو کسش یکم لباشو از هم وا کردم زبونم رو گذاشتم رو چوچولش فشار دادم که جیغش رفت مثله برق گرفته ها میلرزید منم محکم تر با زبونم میکوبیدم بهش دیگه داشت گریه می افتاد ولی ول کن نبودم بدتر محکم تر زبونم رو تکون میدادم اونم میلرزید که یهو موهامو چنگ زد نفس نفس میزد و یه جیغ بلند کشید دیدم آبش با تمام قدرت پاشید بیرون رو صورتم معلوم بود با آخرین توانش ارضا شده بود. دیدم بی حال شده بلند شدم سرشو گرفتم تو دستام پیشانیشو بوسیدم با صدای ضعیف گفت مثل همیشه بهترینی.نشستم کنارش احساس میکردم کمرم درد میکنه دیدم دستش آروم لغزید رو شلوارم و رفت روی کیرم شروع کرد به مالیدن.دکمه های پیرهنم رو به سرعت باز میکرد بعدم شلوارم رو در آورد گفت پاشو وایسا بلند شدم سرشو آورد جلو از روی شرتم زبونش رو روی کیرم میمالید دستش رو برد زیر بیضه هام عقب جلو میکرد که شرتم رو از پام در آورد.سرشو آورد جلو تر زبونش رو محکم به سر کیرم کشید و شروع کرد به خوردنش.احساس کردم واقعا دیگه داره بهم فشار میاد (قبلشم اونو به شدت ارضا کرده بودم)
گفتم بسه پاشو زبونشو دوباره کشید رو بیضه هام و بلند شد.به پشت برش گردوندم دستاشو گذاشتم روی پشتیه مبل زانو هاش روی مبل بود کاملا از خودشو خم کرده بود.دستمو گذاشتو رو باسنش سرمو خم کردم باسنشو
بوس کردم دیدم برگشته با تعجب نگام میکنه گفتم هوم؟ گفت فکرشم نکن! دستمو بردم سمت کسش که از پشت زده بود بیرون اروم کشیدم روش. اون هنوز دختر بود دنبال فرصت مناسب میگشتم که بهونه گیری کنم و بکارتشو بردارم ولی الان نمیشد همینجوریش سگ بود وای به حال اون موقع! کیرمو آروم آوردم جلو سرشو خیلی کم گذاشتم جلوی سوراخ کسش و همینجوری بازی میدادم صداش دوباره در اومده بودم منم داشتم میمردم پس چه غلطی کنم؟ آروم کیرمو گذاشتم لای پاهاش بازی دادم ولی فایده نداشت. انگشتمو فرو کردم توی سوراخ باسنش بازیش میدادم گفت اوا؟ گفتم مرض بابا کشتی منو انگشتمه دیگه ستون چراغ برق که نیست!
خندیدو گفت خب این کارو میکنی که چی؟ مگه آبت از انگشتت میاد؟ گفتم حرف نزن 2 انگشتی فرو کردم تو خودشو کشید جلو گفتم وایسا تکون نخور گفت خر خودتی گفتم زرنگ شدیا گفت چون گناه داری فقط سرشو
میزاری بازی میدی گفتم باشه زر نزن مردم اه. سرشو آروم گذاشتم تو سوراخ باسنش شروع کردم بازی دادن یکمم سو استفاده کردم بیشتر فرو کردم ولی خب از هیچی بهتر بود! کیرمو آروم رو شیارای باسنش میمالیدم
که گرفتمش گفتم برگرد من نشستم اون اومد رو پاهام نشست کیرم لای باسنش بود اگشتشتمو گذاشت تو دهنش میمکید ادا در میاورد که اعصاب منو بریزه به هم. عادتش بود مثل سادیسمی ها رفتار میکرد! ولی بازم عاشق بودم چون تموم دنیای من بود. رفت پایین سرشو آورد جلو با تمام قدرت کیرمو میخورد دستام رو زانو هام بود اونم دستاشو گذاشت رو دستام همینجوری که با قدرت ساک میزد ناخون هاشو (البته بهتره بگم چنگال هاش) فرو میکرد تو دستم. دستام درد میکرد آبم نزدیکه اومدن درد ارضا شدن و دستام باهام قاطی شده بود نمیدونستم کدومش بیشتر درد داره! گفتم اومدم دستاشو برداشت گذاشت زیر بیضه هامو محکم فشار داد که داد زدم مردم از درد هم زمان ارضا شدم آبم پاشید رو صورتش.چشمامو وا کردم دیدم داره میخنده گفت خوب بود؟ گفتم ساکت باش فکر کنم عقیم شدم.
رفتم دستشویی سرو صورتمو آب زدم اومدم دیدم اونم خودشو تمیز کرده داره لباس میپوشه شرتمو پام کردم دیدم داره با حسرت نگاه میکنه؟ گفتم بیا تو دم در بده؟ چته؟
اصلا نخندید اومد جلو بغلم کرد لپمو محکم بوس کرد گفت دوست دارم. گفتم من که ندارم ولی اگه اصرار داری تو داشته باش.ساعت و نگاه کردم وای خدا 3 ساعت بود اونجام سربع لباسمو پوشیدم رفتم جلو آینه خودمو مرتب کردم به قول معروف دوباره شدم جنتل من!
اومدم لم دادم جای همیشگیم اونم نشست کنارم سرشو گذاشت رو شونم.گفت:
– عزیزم یه چیزی بگم؟
اجازه صادر شد. اگه فقط یکیه بگو
– نه جدی میگم.فردا… فردا خواهرم داره میاد
هوم؟ ویدا چی میگی؟ اون که 3 ماه پیش ایران بود؟ من سختمه موبایلمو از رو میزم وردارم اون از انگلیس همینجوری پا میشه میاد؟
– به من چه حالا که داره میاد. میدونی که اونم ازت دل خوشی نداره منم حوصله دعوا مرافه ندارم پس خواهش میکنم بزار بیاد بره تموم شه.
مگه من اصلحه کشیدم حالا؟ اصلا به من چه بیاد بره نره!
– اون که 100% به تو ربطی نداره ولی تا بره نه زنگ میزنم نه زنگ میزنی نه اس ام اس نه هیچ کوفت دیگه ای
شوخی میکنی دیگه نه؟
– نخیر اصلا
ویدا دروغ نگوووووو من خودم ختم روزگارم اون الان درس و دانشگاه داره مگه الکیه بیاد.راستش رو بگو؟ باز چی تو سرته؟
– هیچییییییی اصلا دروغ گفتم. تو فقط هیچ کاری نمیکنی تا خودم بهت زنگ بزنم قول میدم همه چیرو بگم
ویدا واقعا که آخرشی من احمق عاشق چیه تو شدم؟ ها؟
– دستشو گذاشت رو لبم گفت هیس دوباره شروع نکن حوصله ندارم.
اون عادتش بود گفتم که اخلاقش شبیه دخترا که هیچ اصلا شبیه آدما نبود.درست مثله یک سادیسمی رفتار میکرد! شایدم واقعا بود!
زنگ خونه صدا کرد. چند لحظه بعد تصویر مامانش روی مانیتور آیفون دیده شد و به سرعت صدام کرد و گفت: عزیزم مامانم اومد داره ماشینشو میذاره تو پارکینگ.سریع اومدم جلوی در.کفشهام رو به سرعت پام کردم دستش رو گرفتم و یه لحظه تو چشای هم خیره شدیم.احساسم مثل همیشه نبود 2 سالی میشد که به پای هم جون می دادیم این دفعه بار هزارمی بود که جلوی در خونشون میخواستم ازش جدا بشم ولی…
خدایا چرا اینطوریم این بارم مثله همیشه چرا تنم داشت می لرزید؟؟؟ گفتم عزیزم می ترسم احساس بدی دارم و اشک تو چشام جمع شده بود…
محکم منو بغل کرد لبهاشو گذاشت رو لبهام.نمیدونم چرا لبهاش سرد تر از همیشه بود؟ گفت برو که الان مامان میاد بالا خراب کاری میشه.همین الان هم ماشینتو توی پارکینگ دیده فهمیده تو ساختمون ما هستی.
اصلا نمیفهمیدم چی داره میگه! کمرم از سکس طولانی که باهم داشتیم درد گرفته بود اما مهم نبود چون من افکارم جای دیگه بود یه حس خیلی بدی داشتم و بغض کرده بودم… اما چرا؟ خودم هم نمیدونستم.درست مثل یه حیوونی که میدونه بزودی قربانی میشه… زمان انگار ایستاده بود ولی سریع اومدم بیرون که یاد این افتادم:
گفتمش عشقت به دل افسون شده … دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده … عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش … طعم بوسه از سرم برو عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود … بهره کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود … همچون عشق من هیچ گل زیبا نبود
با صدای در آسانسور به خودم اومدم و با حالی خراب یه سیگار آتیش زدم و به سمت ماشینم حرکت کردم. هنوز اضطراب وجودمو پر کرده بود دستمو گذاشتم رو فرمان که پشت دستهامو دیدم.از سروری ناخونهاش که تو دستم فرو کرده بود هنوز داشت خون خفیف میومد دستمو بردم جلو دهنم با زبون روی زخمها میکشیدم اعصابم داغون بود ولی چرا شو خودمم نمیدونستم.
5 روز که مثل 5 سال برام گذشته بود سپری شد.دم دمای غروب بود موبایلم صدا کرد از خواب پریدم می دونستم خودشه.بله شماره موبایلش بود که زنگ میزد.به سرعت گوشیو گرفتم ولی صدایی نیومد گفتم عزیزم حالت خوبه؟ گفت اره گفتم کجایی؟ ولی باز هم صدایی نیومد. اطرافش خیلی سر و صدا بود فکر کردم از بیمارستان زنگ میزنه حالم بد شده بود فریاد کشیدم چی شده؟ کجایی؟؟
یهو یه صدایی شنیدم… صدای یه آمپلی سراری میومد… آره درسته! مسافرین محترم به مقصد لندن لطفا هر چه زودتر به گیت شماره 2 مراجعه کنند…
زمین زیر پام لرزید و یه صدا به گوشم رسید که گفت دلم نیومد بی خبر برم.دوست دارم منو ببخش واسه همیشه.موفق باشی…
نه خدایا نه من دارم خواب می بینم نه… 3 روز بعد از بیمارستان مرخص شدم ولی خودم رو نشناختم. من شکسته بودم و داغون تر شده بودم. از آینه می ترسیدم شده بودم مثل یه مرده دیگه ازون خنده ها و شوخی ها خبری نبود.فقط سکوت میکردم و واسه خودم سیگار میکشیدم.
10 روز بعد روی صندلی نشسته بودم و داشتم از شیشه هواپیما به بیرودن نگاه می کردم و اشک از گونه هام جاری بود و هق هق گریه هامو خودم میشنیدم.
داشتم میرفتم به ویلامون در اسپانیا ولی اینکه تا کی و چه وقت می موندم معلوم نبود.چون بی رغبتی به خودم و زندگی تمام وجودمو گرفته بود.فقط می دونستم میخوام دور بشم از همه آداما. از همه کسایی که اسمشون آدم بود ولی باطنشون چیز دیگه ای بود به قول بابام «آدم بودن است و انسان شدن»
دیگه میخواستم تنها باشم تا همیشه میخواستم خودم باشم و خودم…. هواپیما Take Off زد و پرواز کرد.
لبخندی به تلخی زهر رو لبهام بود و یه حسی بهم میگفت به جمع بازنده ها خوش اومدی. ناگاه حواسم اومد به این…
روزگار اما وفا با ما نداشت … طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت … بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس … حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود … در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود … سهم من از عشق جز ماتم نبود

2 سال از اون روزا میگذره گاهی خندم میگیره گاهی برعکس! نمیدونم کجاست و چه کار میکنه سعی کردم همه چیز رو فراموش کنم ولی فقط گاهی که یاد اون روزا میفتم به خودم میگم:
عشق من بعد ازا ین هم آشیانت هرکس است … باش با اون یاد تو ما را بس است


داستان های ارا – آنجلینا 2

ژوئیه 5, 2010

یه بوس روی لبام کرد دستش رو روی سرم گذاشت خودش رو نزدیک به من کرد سینه هاش رو جلوی صورتم قرار داد با بی میلی یکمی با لبام لمسشون کردم واسه اینکه نارحت نشه یکم دیگه فشار آوردم دوباره لباش رو روی لبام گذاشت به نظر خیلی داغ میومد برعکس من اصلا حوصله نداشتم ولی توفیق اجباری بود! از روی پام بلند شد دکمه های پیرهنم رو باز کرد و بعدم شلوارم رو آروم در آورد رفت جلوم واساد آستین بلند تنگی که تنش بود رو در آورد سوتینش سبز کمرنگ بود سینه هاش هم خوشگل بود یکمی بزرگ بود ولی به اندامش میومد یه چشمکی زد دکمه شلوار مخملی که پاش بود رو باز کرد آروم باسنش رو تکون میداد شلوارش رو در میاورد شرتش با سوتینش ست بود پاهای پر خوش فرمی داشت با ران های قشنگ پوستش یکمی بزنره بود و خیلی بهش میومد اومد جلو گفت پاشو گفتم خسته ام اگه میشه تو بیا زود تر هم تموم کنیم! یکمی با ناراحتی نگام کرد گفت باشه (دلم براش سوخت ولی من سنگ تر از این حرفا بودم) سوتینش رو باز کرد شرتش رو از پاش در آورد سینه هاش همونی که حدث میزدم بود و بالای کسش یه خط گذاشته بود بهش میومد اومد نزدیکتر شرتم رو از پام در آورد منم دست بسینه داشتم نگاش میکردم نشست جلوم کیرم رو گذاشت تو دهنش میخورد منم فقط نگاش میکردم و فکرم جای دیگه بود کمی بعد پاشد اومد یه کاندوم کشید روش و همونجایی که نشسته بودم اومد رو پام آروم نشست کیرم رو گذاشت توش و دشتش رو گذاشت رو شونه هام آروم شروع کرد به بالا پایین کردن بعد حرکتش تند تر شد دیگه صداش بلند شده بود شایدم حدفش بیشتر این بود که من رو تحریک کنه ولی من دست به سینه نشسته بودم نگاش میکردم دستش رو گذاشت تو موهاش با قدرت بیشتری ادامه داد ولی من همچنان دست به سینه فقط نگاه میکردم یکم دیگه ادامه داد و چند تاتکون محکم خورد سرش رو گذاشت رو شونه هام خودش رو ول کرد منم ساکت نگاش میکردم سرش رو یکم آورد بالا دیدم چشاش خیسه فهمیدم یکم اشکش در اومده آروم گفت من ارضا شدم تو چی؟ گفتم نه! گفت باشه صبر کن الان درستش میکنم رفت نشست پایین پاهام کاندوم رو برداشت دوباره شروع کرد به ساک زدن ایندفعه با سرعت بیشتر احساس کردم دارم میاد ولی چون از روی بی میلی بود اصلا حس قشنگی نداشتم گفتم دارم میام سرش رو کشید بالاتر زبونش رو در آورد گذاشت رو نوک کیرم و لیس میزد یکمی اخمام رو کشیدم و چشام رو تنگ کردم ولی همچنان دست به سینه نشسته بودم گفتم اومدم و آبم با فشار ریخت رو صورتش یکمی مکث کرد گفت یه تشکر که میتونی بکنی نه؟ گفتم متشکرم.پاشد رفت دست و صورتش رو شست اومد دید من همونجا همون شکلی نشستم گفت لباست هم من تنت کنم؟ گفتم نه پاشدم شرتم رو پوشیدم لم دادم رو همون مبل اونم فقط شرتش رو پاش کرد اومد کنارم نشست گفت همیشه انقدر سختی؟گفتم اوصولا سنگم.گفت از اول میگفتی گفتم من که بهت گفتم خودت گوش ندادی گفت آره فکر نمیکردم… باشه من میرم بخوابم و پاشد رفت بره بخوابه گفتم بشین اومد نشست گفت بگو؟ یکمی نگاش کردم گفتم همینجا بخواب گفت واسه چی؟ گفتم تو کاری نداشته باش پاشد رفت یه رو انداز نارک آورد روی مبل کناری خوابید. ساعت رو نگاه کردم دیدم 1 شبه منم هونجا لخت (با شرت) خوابیدم. از خواب پریدم دیدم اون دختر اولی که با سعید رفته بود داره تکونم میده گفتم چی شد؟ گفت هیچی پا شو الوعده وفا گفتم بابا خوش قول! نشستم اونم اومد کنارم دیدم فقط یه سوتین و شرت سفید تنشه. پوستش برنزه تر از دوستش سارا بود چشم رو ابروش هم مشکی تر ترکیب صورتش خیلی خوشگل بود موهاش رنگ مش بود آرایش ملایم و قشنگی کرده بود اندامش هم درست مثل اسب مسابقه بود! ساق های ظریف و رانهای پر با باسن یکمی بزرگ و قشنگ سینه هاش یکم کشیده بود مثل خط چشماش و کلا خیلی جیگر بود.دستش رو گذاشت رو کیرم گفت خوش گذشت با سارا؟ گفتم به من آره ولی به اون فکر نکنم! گفت چرا؟ گفتم بد اخلاقی کردم یکمی نارحت شد آخه واقعا بی حوصله بودم. گفت عیبی نداره حالا از دلش در میاریم باشه؟ گفتم باشه! راستی اسمت چیه؟ گفت ناهید. دستش رو آروم کشید رو پام منم گفتم ولش کن بزار یکمی باهاشون حال کنم فردا نگن این منزوی بی عرضه کی بود! پاشدم گفتم بشین تکیه بده عقب همینکار رو کرد دست انداختم پشتش سوتین رو باز کردم سینه های کشیده و جالبش آزاد شد اومدم پایین شرتش هم در آوردم کسش قشنگی داشت بعدم شرت خودم رو در آوردم رفتم جلو لبام رو گذاشتم رو لباش محکم کشیدمش سمت خودم دستم رو انداختم پشتش با فشار لبام رو لباش بود دستم رو ورداشتم یهو افتاد عقب تکیه داد دستم رو گذاشتم رو سینش یکمی لمسش کردم لبام رو بردم زیر گلوش میخوردم اومدم پایین تر سینه هاش رو لمس میکردم و یه گاز کوچولو ازشون گرفتم گفت آی خندیدم گفت چرا انقدر حولی؟ گفتم زدم رو دور تند زودتر بره جلو! خندید گفت مسخره منم به سرعت اومدم پایین رو نافش و زبونم رو میکشیدم رو نافش یکم به خودش پیچید گفت واقعا دیوونه ای. احساس کردم 2 تا دست رو شونه هامه برگشتم دیدم ساراست! خندیدم گفتم بفرما؟ گفت نامرد ناز کردن هات مال من بود؟ گفتم نه خسته بودم الان 2 3 ساعت خوابیدم بهتر شدم بیا حالا از خجالت هم درمیاییم! شرتش رو در آورد امد سینه های ناهید رو گرفت شروع کرد به خوردن منم به کارم ادامه دادم اومدم ساق ظریفش رو گرفتم چند تا بوسش کردم گفتم بعد دستم رو گذاشتم رو ران های پرش و یکمی با دست مالیدم آخرم لبام رو گذاشتم روش بوسشون میکردم صداش در اومده بود یواش آه میکشید منم به کارم ادامه دادم رسیدم به کسش به سا
را گفتم بیا پایین من میرم بالا اونم همین کار رو کرد نشست جلوش سرش رو گذاشت وسط پاهای ناهید منم پاشدم ناهید گفت بیا جلوم منم رفتم کیرم رو گذاشت تو دهنش و با قدرت ساک میزد چند لحظه بعد درش آوردم سرم رو بردم سمت سینه هاش و محکم میخوردم دیدم بدجوری به خودش می پیچه به سارا گفتم سرعت رو بیشتر کن اونم سرعتش رو برد بالا تر ناهید یه جیغ محکم کشید یکمی شل شد سارا پا شد دیدم صورتش خیس شده گفتم خسته نباشی گفت خواهش! نشستم کنار ناهید روی مبل سارا نشست وسط پاهام کیرم رو گذاشت تو دهنش و میخوردش چند لحظه بعد گفتم دارم میام اونم ادامه داد تا اینکه تموم آبم تو دهنش خالی شد خندیدم گفتم این چه کاری بود؟ آبم رو خورد گفت جبران دفعه قبل. پاشد از یه کاندوم آورد گفتم صبر کن بابا چه خبرته؟ گفت تو عجله کن گفتم خودتون خواستین بزنم رو دور تند ها؟ ناهید گفت نه! سارا گفت آره! گفتم حق با ساراست پس میریم رو دور تند. پاشدم به سارا گفتم بشین بشین اینجا (اشاره کردم به دسته پهن مبل راحتی) سارا رفت اونجا نشست منم رفتم وسط پاهاش به ناهید هم گفتم برو پشتش سارا باسنش رو دسته پهن مبل راحتی بود تکیه داد عقب تو بقل ناهید منم یکم باهاش ور رفتم وقتی دوباره محکم شدم کاندوم رو برداشتم کشیدم روش رفتم وسط پاهای سارا اونم پاهاش رو حلقه کرد دور کمرم سرش رو گذاشتم جلوش و آروم کردم توش سارا جیغی کشید منم سرعتم رو بیشتر کردم تلمبه میزدم سارا هیچی نمیگفت فقط تند تند نفس میزد ناهید هم سرش رو از بالای سر سارا خم کرد و لباش رو میخورد سارا هم با سینه های ناهید ور میرفت همینجوری ادامه دادیم سارا گفت دارم میاد گفتم چقدر زود میایی تو؟ به کارم یکم دیگه ادامه دادم کشیدم بیرون دستم رو گذاشتم وسط پاش محکم روی چوچولش میکشیدم و سارا لرزید با قدرت ارضا شد و دستم از آبش خیس شد خودش رو شل کرد آروم خودش رو کشید کنار ناهید گفت مرسی خیلی عالی بود چشمکی زدم و گفتم خوب حالا تو ناهید خندید گفت اگه از پس من بر بیایی لبخندی زدم گفتم امیدوارم! گفتم 4 دست و پا بشین رو زمین (سگی) اونم همینکار رو کرد رفتم پشتش گذاشتم جلوی کسش(از پشت) بدون مکث محکم کردم تو یه جیغ زد گفت آی چته وحشی؟ گفتم حرف نزن (بازم حالت سادیسمی گرفتم) با تمام قدرت میکردمش وقتی تلمبه میزدم بهش میخوردم اونم محکم تکون میخورد حرارت بدنش از سرعت کار من بالا رفته بود و سرخ شده بود و محکم جیغ میکشید کمی بعد درش آوردم گفت آخ مردم گفتم حالا مونده تکون نخور سارا اومد پایین جلوی ناهید دراز کشید وسط پاهاش رو گذاشت جلوی دهنش گفت بخور ناهید هم گفت ای بابا سعید هم صدا کنین بیاد به اونم جواب بدم؟ گفتم حرف بزنی صداش میکنم سارا خندید گفت ناهید ساکت این اعصاب نداره ناهید گفت وای از دست این. کیرم رو گذاشتم جلو سوراخ باسنش یکمی بالا پایین کردم ناهید که دهنش وسط پاهای سارا بود برگشت گفت چیکار میخوایی بکنی؟ گفتم میبینی که؟ گفت نه اصلا حرفشم نزن گفتم مگه قرار نشد حال اساسی با اعمال شاقه؟ کست حال بود حالا باسنت اعمال شاقه هست دیگه!
یه آهی کشید گفت هر غلطی میخوایی بکن و دوباره دهنش رو برد وسط پاهای سارا و براش میخوردش منم گذاشتم روی سوراخ باسنش و آروم کردم تو دیدم خودش رو تکونی داد گفتم تکون نخور شل کن باسنش رو گرفتم آوردم بالا تر خیلی خوش فرم و بزرگ بود زدم روش گفتم اعمال شاقه شروع شد و تا نصفه کردم تو یه آخ بلند گفت ولی جرات حرف زدن نداشت گفتم آفرین دختر تا ته کردم تو گفت آی غلط کردم گفتم غلط که کردی مثلا میخواستی منو ضایع کنی آره؟ من خون خودم رو میخورم به خون تو رحم کنم؟ اینم جریمه باختن شرط و شروع کردم به تلمبه زدن یکمی بعد بهش عادت کرده بود منم سرعتم رو بیشتر کردم به پاهای سارا چنگ میزد و محکم براش میخورد سارا هم بیخود شده بود جیغ هردوشون بلند شده بود حالا سعید احمق کجا بود نمیدونم! سرعتم رو بازم بیشتر کردم دیدم دارم میام سریع کشیدم بیرون کاندوم رو برداشتم گذاشتم روی باسنش تکونی دادم و آبم اومد. همون موقع سارا هم ارضا شد منم دستم رو بردم وسط پاهای ناهید و می مالیدمش تا اینکه اونم ارضا شد بیحال افتاد. بلند شدم گفتم خودتون رو جمع و جور کنین من میرم دست و صورتم رو بشورم بیام بخوابم تایید کردن و گفتن خیلی ممنون واقعا خوب بود. وقتی برگشتم دیدم شرت و سوتین تنشون کردن منم شرتم رو پام کردم رفتم روی مبل خوابیدم. صبح دیدم یکی پاش رو گذاشته رو سینم گفت خائن نامرد.چشام رو باز نکردم گفت هویی با تو ام خائن نامرد چرا ساکتی؟ گفتم 10 ثانیه فرصت میدم پات رو ورداری اگرنه تو ام میشی مقتول بدست خون آشام سریع پاشو جمع کرد رفت عقب گفت قربونت برم من خوب کردی اصلا محکم تر میکردی پاشدم گفتم چیرو؟ دیدم ناهید و سارا نشستن دارن میخندن لباسشونم تن کردن گفتم چیه؟ سعید گفت حالا نصف شب دافی من رو قاپ میزنی؟ داشتیم؟ گفتم چی میگی تو من تا صبح خواب بودم.گفت آره معلومه خودت رو نگاه کن به خودم نگاه کردم دیدم راست میگه لختم فقط شرت پامه گفت خائن اون 2 تا هم داشتن میخندیدن ناهید گفت من بی تقصیرم این گردنش کلفته بزور من رو کشید تو دام گفتم برو بابا خواب دیدی من تا صبح با خودم حال میکردم پاشدم لباسام رو پوشیدم رفتم دست و صورتم رو شستم اومدم پیش بقیه سعید گفت حالا راستش رو بگین کی بهتره؟ یکم خندیدن گفتن ارا. سعید گفت ای نامرد چیز خورشون کردی؟ ناهید گفت دفعه بعدی اگه ارا نبود اصلا ما رو هم دعوت نکن نمیاییم سعید گفت مرسی!
1 ساعت بعد ناهید و سارا پاشدن برن اومدن جلو رو لبام رو بوس کردن گفتن خیلی خوش گذشت مرسی سارا گفت باطنش هم مثله ظاهرش جیگر بود! سعید گفت برین دیگه ای بابا خندیدم گفتم حسودی نکن تو از من بزرگتری زشته ناهید گفت امیدوارم بازم ببینمت بعد شماره موبایلش رو داد بهم گفت خوش حال میشم ببینمت گفتم مرسی خوش باشین و رفتن. اومدم نشستم رو مبل گفتم سعید؟ گفت مرض درد دیگه چی میخوایی 2تا جیگر تا صبح بهت حال دادن دیگه چیه؟ گفتم من میخوامش. گفت چیو؟ گفتم همون آنجلینا! گفت آنا رو میگی؟ گفتم آره زد زیر خنده گفت ارا بشین تورو خدا با اون چیکار داری. گفتم میخوامش سعید گفت ارا جون مادرت ول کن دردسرش از خودش خیلی بیشتره. گفتم چطور؟ گفت اون فقط ظاهر داره ولی تو هم ظاهر جیگر داری هم باطن جیگر پس دنبال دردسر نرو مشکل ساز میشه برات.چشام کور شده بود پام رو کردم تو یه کفش گفتم باید باهاش رفیق شم این حرفا هم حالیم نیست. سعید اومد جلوم گفت یه چیز رو جدی میگم من هر کمکی بخوایی میکنم بهت ولی عواقبش با خودت دردسراش هم مال خودت قبوله؟ گفتم 100% قبول عواقبش با خودم! حالا از کجا شروع کنیم؟ گفت بهت میگم چیکار کنیم باید زنگ بزنم به ماندانا…..


يك روز قبل از خدمت

ژوئیه 4, 2010

با سلام ميخوام خاطره حال كردن با ساناز رو كه يك روز قبل از خدمتم انجام شد رو براتون بگم.
قرار بود دوست دخترم ساناز برا روز آخر به خانه يكي از اقوام كه كليدش دست من بود بياد تا با هم خداحافظي كنيم . بعد از اينكه وارد خونه شديم چادرش رو از سرش برداشتم گفتم ميخوام راحت باشيم اونم جواي نداد . اولش يكم با هم رودر واسي داشتيم ولي بعد كم كم بهش گفتم ميخوام سوتينت رو ببينم اونم نشون داد يه سوتين سورمه اي تنش بود . كم كم شلوارش رو هم در آوردم يه شورت قرمز پاش بود از روي شرت كسش رو ميماليدم اونقدر اين كارو ادامه دادم كه از خود بيخود شده بود .
بهش گفتم تو هم بيكار نشين اونم شلوارمو در آورد و با دستاي نازش لمسش ميكرد . بعد از پشت بقلش كردم و ده دقيقه اي كيرم لاي پاهاش بود و با دستام هم پستونش و كسش رو ميماليدم اونقدر مالوندم كه بيحال شد و روي زمين ولو شد .
بعد همونطور به حالت سگي نشوندمش و از پشت كيرمو به آرامي داخل مونش كردم خوشبختانه مانع اين كار نشد و با شدت علاقه تمام حال ميكرد. بعد گفتم ساك بزن و اونم اونقدر برام ساك زد كه آبم اومد و روي مانتوش ريختم و بعد باهم رفتيم حمام يه نيم ساعتي هم توي حمام با هم ور رفتيم و بعد رفت مدرسه منم رفتم خونه و روز بعد رفتم خدمت . وقتي برگشتم ديدم شوهر كرده الانم بدجوري هنوز پا ميده ولي خوب من ديگه نميخام . با تشكر


روشنک خواهر زنم

ژوئیه 3, 2010

سلام من مهرداد 28 ساله از شیراز هستم میخوام براتوت از خاطره سكس با خواهر زنم روشنک بگم. زنم خیلی خشكله و یه خواهر كوچكتر از خودش هم داره كه الان ازدواج كرده من بیرون از شیراز زندگی میكنم و یك ماه به یك ماه خانواده زنم را نمیبینم .عید نوروز امسال كه خانواده خانمم به دلیل مشكلات نتونستن به اینجا بیان فقط روشنک تنها تونست بیاد خونه ما. من از قبل میدونستم كه روشنک یه جورهایی اهل حاله ولی اصلا روم نمیشد هنوز ازدواج نكرده بود . و اندامی مانكنی و پوستی سبزه با قد بلند داشت زن من هم مثل خودم در یك شركت مشغول بكار بود .

یك روز كه من به صورت اتفاقی ظهر بود كه از اداره مرخصی گرفتم رفتم خونه كلید رو انداختم رو در حال و رفتم تو، روشنک خواب بود رفتم تا لباسهامو در بیارم دیدم شورت روشنک افتاده روتخت من هم كه دیدم روشنک با اون وضع خوابیده رفتم نگاهش كردم دیدم لای كسش پیداست كه كیرم شق شد رفتم تو اتاق برگشتم به صورتی كه نفهمه كنارش دراز كشیدم یواش دستمو گذاشتم روی كونش وای چه كونی داشت یه كم با هاش لاس زدم كیرم داشت منفجر میشد بلند شدم برم تو اتاق جق بزنم نتونستم پیش خودم گفتم موقعیت خوبیه تا روشنک رو بكنم رفتم پشت كامپیوتر بشینم فیلم سوپر نگاه كنم دیدم روشنک از خواب بلند شده تا من رو دید گفت مهدی كی اومدی گفتم تو خواب بودی یهو رفت تو اتاق خواب گفت آقا مهدی لباسهای منو ندیدی گفتم چرا گذاشتمش تو كمد یه كم خجالت كشید و رفت وقتی برگشت گفت حوصلم سر رفته تو كامپیوتر فیلم نداری من هم كه دیدم موقعیت خوبیه گفتم چرا فایلی كه فیلمهای سوپر هم توش بود را باز كردم گفتم بیا من میخوام استراحت كنم نشست و من رفتم و پذیرایی دراز كشیدم خودم رو زدم به خوابیدن.

یه 20 دقیقه كه گذشت بلند شدم دیدم در اتاق بسته شده از كنار در كه یه روزنه داشت نگاه كردم دیدم داره یه فیلم سوپر توپ نگاه میكنه و دستش هم گذاشته بود لای كسش جق میزد دوباره كیرم شق شد جلوخودم رو نتونستم بگیرم در رو یواش باز كردم رفتم تو اتاق اینقدر تو حس بود كه متوجه اومدن من نشد  وتا منو دید از خجالت داشت آب میشد نمیدونست چی بگه دامنش رو سریع انداخت روی پاهاش و گفت آقا مهدی عجب فیلمهایی داری منم گفتم مگه بده؟ خندید هیچی نگفت. نگاه شلوارم كرد دید كیرم بلند شده سرش رو انداخت پائین دیگه نمیتونستم جلوخودم رو بگیرم بهش گفتم بشین فایل فیلم سوپرها رو باز كردم یكیش رو گذاشنم اولش درست نگاه نمیكرد یواش یواش دستم رو گذاشتم پشت كمرش و از پشت دستام رو گذاشتم رو سینه های كوچیكش دیگه فهمیده بود چی میخوام دستم رو اوردم رو كسش كردم داخل شورتش اولش نذاشت ولی من كار خودم رو میكردم سرش رو آوردم پائین و شلوارم رو در آوردم كیرم رو تا ته كردم تو دهنش. بار اولش بود ولی چون فیلم سوپر دیده بود وارد شده بود همین كه كردم تو دهنش شروع كرد به ساك زدن داشت آبم میومد كه كشیدم بیرون دامنش رودر آوردم یه شورت تنگ مشكی پاش بود موهای كسش هم یه كم بلن بود دستم رو كردم تو شورتش خیس خیس شده بود شورتش رو در آوردم خوابوندمش رو تخت شروع كردم به لیس زدن كسش داشت قش میكرد اصلا حال نداشت حتی میگفت كسم رو بكن برش گردوندم دولاش كردم سوراخ كون تنگی داشت سر كیرم رو با كرم یواش سر كیرم رو كردم تو كونش كه یه جیق بلندی زد و كیرم رو تا ته كردم تو كونش و تا تونستم خیلی محكم شروع به تلنبه زدن شدم روشنک كه دو سه باری ارضا شده بود همین كه تلنبه میزدم آبم اومد و تمام آبم رو ریختم تو كونش بعد از 10 دقیقه دوتامون بی حال تو بغل هم افتادیم از اون به بع تا قبل از ازدواجش هر موقع میدیدمش میكردمش تا الان كه دیگه شوهرش زحمتش رو میكشه البته ناگفته نمونه بعد از ازدواجشهم دو بار تو خونه خودشون كسش رو كردم .


یلدا دختر همسایه

ژوئیه 3, 2010

سلام می‌خواستم داستان سکس با دختر همسایه بغلی مون رو براتون تعریف کنم.اسم من رضا است ساله اول دانشگاه هستم. همسایه ما یه دختر داره به اسم یلدا،خیلی‌ خوشگله و کون نسبتا بزرگی‌ داره،همیشه می‌خواستم بکنمش اما فکر می‌کردم این بچست نمی‌شه…

تا اینکه یه‌روز تو آپارتمان صدای آهنگ میامد،از خونه یلدا اینا بود یکم که گوش دادم دیدم یه آهنگ از گوگوش گذاشتن که من خیلی‌ دنبال این آهنگ بودم اما نمیتونستم پیداش کنم خیلی‌ زود لباسامو پوشیدم رفتم جلوی خونشون زنگ زدم ،مامانش در آاو باز کرد‌‌ منم داستان آهنگو براش گفتم ،گفت وایسا تا برات بیارم،۱ دقیقه دیگه یلدا اومد دم در با یه سی‌دی دستش ،تا بحال اینجوری ندیده بودمش یه شلورک تنگ با یه تاپ سفید تنگ که سینه ‌اش بیشتر توش خودشونو نشون میدادن،موهای نسبتا بلندو مشکیش خیلی‌ باحال افتاده بودن رو شونهاش خیلی‌ چشمامو گرفته بود با اینکه ۱۳ سالش بود اما خیلی‌ ناز آاو لوند بود،اینرو هم از مامانش یاد گرفته بود.سلام کرد‌‌ با یه خنده ناز سی‌دی رو داد بهم ،منم گرفتمو یه تشکر کردم گفتم الان کپی‌ می‌کنم برش میگردونم.این قضیه گذشت هی‌ روز به روز من به دیدن یلدا بیشتر عادت میکردمو از هر فرصتی برا دیدنش استفاده می‌کردم،اونم با اون سنش فکر کنم یه چیزایی فهمید بود.

تا اینکه یه‌روز داشتم از دانشگاه بر می‌گشتم خونه ظهر بود مدرسه‌ها هم تعطیل شده بودن تو همین شلوغیا یهو چشمم افتاد به یلدا که داره با یه پسر حرف می‌زنه و میخندن با هم. یهو غیرتم گل کرد رفتم به سمتشون یلدا تا منو دید افتاد به تت پت یهو یه سیلی محکم زدم تو گوش پسر …بد بخت پسر ریدi بود تو شلوارش بلند شد فرار کرد‌‌ تو شلوغیا گم شد منم دیگه نرفتم دنبالش. بعد برگشتم سمت یلدا دیدم سرشو انداخته پائین داره گریه می‌کنه ، منم خودم ناراحت شده بودم گفتم گریه نکن. سرشو آورد بالا گفت تورو خدا به مامانم نگو. منم یه خنده تحویلش دادم گفتم نگران نباش،نمیگم اما قول بده دیگه تو خیابون با هرکسی حرف نزنیو از این کس شعرا بد با هم رفتیم سمت خونه .بده اون قضیه رابطمون خیلی‌ فرق کرد انگار من شده بودم دوست پسرش اگه بیرون جائی‌ می‌خواست بره به من میگفت تا من ببرمش حتا یبار رفتیم براش لباس خریدیم.کم کم داشت فکر کردنش از سرم می‌افتد تا اینکه یه روز زنگ خونرو زدن منم رفتم دارو باز کنم دیدم یلدا با لباس مدرسه گفت آره مامانم رفته سر کار منم کلیدمو یادم رفته بیارم می‌شه تا بعد ظهر بیام خونتون،منم گفتم باشه،اومد تو رفت رو مبل نشست. گفت مامانتینا نیستن ؟ گفتم نه رفتن خرید. منم گفتم دست روتو بشور هرچی‌ می‌خوای تو یخچال هست وردار بخور. منم رفتم نشستم پشت کامپیوترم تو اتاق.

یهو گفتم این بهترین وقت برا کردنه کونه گندش بعده چند دقیقه دیدم اومد تو اتاق با یه سیب تو دستش لباساشم در آورده بود با یه تاپ و شلوار روپوش ش تنش بود مو هاشم از پشت بسته بود خیلی‌ ناز بود .اومد کنارم سرشو کرد تو مانیتور گفت چیکار میکنی‌؟ گفتم یه اهمی یه اهمی شاید اینجا یه چیزی باشه نخوام تو ببینی‌ گفت ااای چی‌؟ منم می‌خوام ببینم گفتم هنوز سنت قنونی نشده برو بچه جون.انگار بهش بر خورده باشه گفت من بچه نیستما خیلی‌ کارا می‌تونم انجام بدم،گفتم مثلا چه‌کاری؟ گفت هر کاری،گفتم هر کاری؟ گفت اره،یهو یه چیزی تو ذهنم جرقه زد منم یکی‌ از عکسهای سکسی که زنه داشت ساک میزدو نشونش دادم گفتم اینکارو میتونی‌؟ انگار چشمش داشت از حدقه بیرون میزد همینجوری غرق عکس شده بود ،منم بلند شدم رفتم بیرون ببینم چکار می‌کنه رفتم یه سیب برا خودم آوردم تا اومدم تو اتاق دیدم دستش رو کسش داره ادامهٔ عکسرو می‌بینه تا منو دید یهو دستشو برداشت منم اومدم پشت سرش شروع کردم با موهاش بازی کردن.کم کم کیرم بلند شده بود یه تکونش دادم تا جاش باز شه .بد یلدا برگشت رو به من گفت می‌تونم اونجای تورو ببینم،منم از خدا خواسته گفتم به یه شرط گفت چی‌؟ گفتم که بین خودمون بمونه گفت باشه،منم شلوارمو در آوردم تا چشمش به کیرم افتاد دستشو گذاشت روش گفت چه بزرگه منم هی‌ کیرمو میمالیدم به صورتش بهش گفتم بخورش اونم سریع کرد تو دهانش،اولا دندوناش ایر میکرد بهش کم کم شروع کرد به ساک زدن،بلد نبود ،اما من خیلی‌ حال می‌کردم،یه بچه داشت برام ساک میزد.دیدم خسته شد گفتم پاشو وایستا،منم لباسشو در آوردم از تنش سینهش افتاد بیرون مثل لیمو بودن نه بزرگ نه کوچیک،اما خوشگل بودن با یه نوک کوچیک،شروع کردم به خوردن سینهش فقط با تعجب داشت نگاه میکرد که من دارم چیکار می‌کنم.بد دیدم اینجوری نمی‌شه این اصلا تو باغ نیست،گفتم شلوارتو هم در بیار ،در آورد یه شورت سفید گل منگلی پاش بود اونهم من براش در آوردم،بدون هیچ مقاومتی. خیلی‌ قشنگ بود،تازه و رسیده وقت چیدنش بود.بعد بردمش روی تخت خوابوندمش پاهاشو باز کردم شروع کردم به خوردن کوسش ،کوسش خیلی‌ تمیز بود بوی خوبیم میداد ،به خودم گفتم کاش همهٔ کسا شبیه این بودن ،یه دقیقه که خوردم دیدم بله داره آنتن میده ،هی‌ داره آهو ناله میکنه،مللم بود خوشش اومده،انقدر خوردم تا اینکه ارگاسم شد ،اولین ارگسم زندگیش بود.دیدم بیحال افتاده ،رفتم براش یه شربت آوردم،خوردش حالش بهتر شده بود،گفتم چطور بود گفت خیلی‌ خوب بود عجب حسه خوبی‌ بود.به خودم گفتم الان که کونتو جر دادم اونوقت میفهمی…

بارش گردوندم خوابندمش لبهٔ تخت،پاهاش روی زمین بود،دوباره شروع کردم به خوردن کسو کونش،کم کم کیرم سیخ شد.حسابی‌ تحریک شده بود،رفتم یه دونه کرم آوردم،افتادم به جون کنش،اول با یه انگشت حسابی‌ کون تنگشو گشاد کردا،عجب کونی‌ بود،سفید و گنده، واقعا کردنی بود.گفت می‌خوای بکنی‌ تو کونم؟ گفتم از کجا فهمیدی؟ گفت از روی عکسها…

کم کم با دوتا انگشت… حسابی‌ دیگه گشاد شده بود،به سر کیرمم حسابی‌ کرم زدم گذشتم جلوی سوراخ کونش،یکم که فشار دادم دیدم نمیره،زورمو بیشتر کردم،به زور سرش رفت تو،یهو یه جیغ کشید،گفت میسوزه،گفتم وایسا الان خوب میشه،هی‌ می‌خواست از زیرم فرار کنه اما نمیذاشتم،تازه پیداش کرده بودم،یکم بیشتر زور زدم تا نصف کیرم رفت تو،داشت کم کم گریش می‌گرفت،نگاه داشتم تا دردش بخوابه.هی‌ میگفت رضا دردم میاد،بسته…

منم هی‌ قربون صدقش میرفتم تا خر بشه ساکت صحه.کم کم شروع کردم به تلمبه زدن،کنش خیلی‌ تنگ بود و داغ،بده دو سه دقیقه حس کردم داره آبم میاد،یهو با تمام فشار آبمو ریختم تو کونش،یهو با تعجب پرسید این چی‌ بود؟ خندم گرفته بود ،گفتم بعدن بهت میگم. از روش بلند شدم و بردمش توی حمام و شستمش،تو حموم هم به بار ارزش کردم. بعد این قضیه دیگه یلدا شده شریک سکسیه من.کم کم داره حرفه ای میشه.


خواهر زن

ژوئیه 2, 2010

من یه خواهر زن داشتم که 7سال از زنم کوچکتر بود 18ساله بود.همیشه از طرز نگاه کردنش حدس میزدم که ازمن بدش نمیاد .چندبار که شب خونمون مونده بود نصفه شب میرفتم سراغش وسینه هاش و میمالیدم سینه هاش خیلی خوش فرم وسفت بود ودستمو میکردم توشرتش .همیشه کسش خیس بود بعضی وقتها هم کیرمو میمالیدم به کسش اونم مثلا خودشو میزد به خواب .ولی از ترس اینکه زنم بیدار نشه زود بیخیال میشدم ویه جلق میزدم خودمو خلاص میکردم .
تااینکه دوسال پیش یه شب مهممونی بودیم حال پسرم 1سالش بود بهم خورد بازنم وخواهرزنم بردیمش بیمارستان .گفتند باید بستری بشه ساعت 1نصفه شب بود قرارشد زنم پیش بچه بمونه منم خواهرزنمو برسونم خونه خودشون فرداش بیاد پیش خواهرش .
از بیمارستان که اومدیم بیرون گفتم خونتون دوره حالاهم که فردا بایدبیای بذار بریم خونه ما شب اونجا باش من برمیگردم بیمارستان .اونم قبول کرد .بردمش خونه خودمون وبه بهانه بیمارستان زدم بیرون . بعداز نیم ساعت که مطمئن شدم خوابیده برگشتم خونه ماهواره روروشن کردم وکانالهای سکسی رو نگاه میکردم کیرم بد جوری سیخ شده بود وکلی دلش رو صابون زده بود واسه خواهرزنه . اونم فکر کنم که متوجه اومدن وفیلم نگاه کردن من شده بود ولی خودشو توی اتاق بچه به خواب زده بود .دیگه نمیتونستم تحمل کنم یواش رفتم تواتاق خواب دیدم یه شلوار وبلوز خانمم روپوشیده وطاقباز خوابیده .رفتم سراغش اول خوب سینه هاشواز روی لباس مالیدم بعد لباسشوزدم بالا سوتینشو زدم کنار وسینه های لختشو مالیدم خیلی حال میداد اونم خودشو به خواب زده بود وهیچ حرکتی نمیکرد ولی معلوم بود حال میکنه شروع کردم به خوردن سینه هاش وبوسیدنش خیلی سینه هاش خوشمزه بود داشتم دیوونه میشدم کیرمو از روی شلوار میمالیدم به کسش .شلوارشو وشرتشو باهم کشیدم پایین وای چه کس وکونی اولش یه ذره مقاومت میکرد ولی بعدش شل شد .کیرمرمو میمالیدم به کس خیسش کلی حال داد هم خیس وهم نرم و هم گرم بود .بعداز مالیدن یهو ترسیدم پردشو بزنم اونم هی پاهاشو میچسبوند به هم .برش گردوندم وکیر سیخ شدمو گذاشتم رو سوراخ کونش وای چه کونی بود بعداز یه ذره درمالی یواش یواش کیرمو کردم تو کونش یه جبغ کوچیکی کشید ولی با اینکه معلوم بود درد داره خودشو زد به خواب وهیچ حرکتی نمیکرد .جاتون خالی کلی تلمبه زدم تو کونش اونم به نفس نفس افتاده بود بعد یه تکونی خورد یه آه طولانی کشید که معلوم بود ارضا شده منم بافشار تمام آبمو خالی کردم تو کونش وهمونجوری تا چند دقیقه روش خوابیدم .نمیدونید چه حالی داد کردن کون خواهر زن ایشالله نصیبتون بشه واقعا راست میگن خواهرزن مثل نون زیر کباب میمونه چون به همون اندازه خوشمزس .کردن کونش خیلی خوب بود خواهرش از عقب نمیده میگه خیلی درد داره منم اصرار نمیکنم . نمیدونه خواهرش رو از کون کردم چه حالی کرده . بگذریم از روش بلند شدم رفتم دستشویی وقتی برگشتم دیدم در اتاق رو قفل کرده .ترسیدم گفتم نکنه فردا همه چیو بگه کلی التماسش کردم تا درو باز کرد .بغلش کردم ازش معذرتخوالهی کردم وازش قول گرفتم به هیچکس هیچی نگه اونم قول داد نگه ونگفت .وقتی ازش پرسیدم چرا درو قفل کردی .گفت هم خجالت میکشیدم وهم ترسیدم بازم بیای سراغم وپردمو بزنی بوسش کردمو اونم منو بوس کرد گفتم من میرم بیمارستان توهم بگیر بخواب رفتم بیرون بعد که خونه رو از بیرون نگاه کردم دیدم نشسته پای ماهواره وداره تند تند کانال عوض میکنه معلوم بود دنبال فیلم سکسی میگرده .منم برگشتم بیمارستان .بعداز اون ماجرا هنوزم نگاهاش همون جوریه وبااینکه جلوی من روسری سرش میکنه ولی معلومه هنوزم میخواره ولی دیگه موقعیت جور نشد بکنمش .میبینمش کیرم سیخ میشه


داستان های ارا – آنجلینا 1

ژوئیه 2, 2010

غروب پنچ شنبه بود و هوا یکم ابری نمیدونم چرا اینجوری باد بلند میشد.ویلای یکی از دوستان توی منطقه جمیرا بیچ نشسته بودم چایی میخوردیم. اسمش سعید بود کارخونه…… (یه محصول معروف تو ایران) مال بابای اون بود. 2 3 سالی از من بزرگتر بود ولی برخلاف اخلاق بد و سلیقه سختم با اون حال میکردم.یجورایی جیگر بود.گفت پاشو بریم یه جای خوب گفتم کجا؟ گفت تو بیا بریم ضرر نمیکنی گفتم هرچی تو بگی از جام بلند شدم گفتم من میرم بیرون تا یه سیگار بکشم توام ماشینت رو از پارکینگ ویلا در بیار جلوی در واسادم گفتم برو حله. اومدم بیام بیرون دیدم چه باد مخوفی میزنه! گفتم سعید من فقط یه پیرهن تنمه چیزی داری (باد گیری چیزی) بپوشم؟ گفت واسا رفت و یه بارونی بلند آورد گفت از هیچی بهتره! راستم میگفت از یه پیرهن خالی بهتر بود.بارونی رو تنم کردم اومدم بیرون دیدم چه بادی بلند شده! رسیدم جلوی در ویلا البته در که نه همونن نرده ها.ویلا نزدیک خیابون اصلی جمیرا بود و رفت و امد تقریبا زیاد بود.اون موقع موهام خیلی بلند بود و از بالا مدل سامورایی میبستم.سیگاری روشن کردم و به اطراف خیره شدم از طرفی باد محکم میوزید میگفتم الانه که موهام کنده شده بره! از شدت باد بارونی فقط رو شونه هام رو پوشنده بود و پاهام بیرون بود به خودم گفتم زورو وارد شد و زدم زیر خنده! سیگارم به نصف رسیده بود اه سعید چرا نیومد؟ به اطراف خیره بودم که یه مرسدس بنز S کلاس از جلوم آروم رد شد رفت 20 30 متر پایین تر جلوی در یه ویلای دیگه واساد.توجهم بهش جلب شد یه راننده پیاده شد در عقب رو باز کرد یه خانم پیاده شد که پشتش به من بود یه پالتو پوست قهوه ای و بلند تنش بود با چکمه های همرنگ اون قدش متناسب بود و اندامی فوق العاده و غیر عادی. موهاشو از بالا بسته بود! به خودم گفتم اولین وجه تشابه رو باهاش پیدا کردم اونم اندازه و مدل موهامونه و دوباره خندیدم. به راننده چیزی گفت و راننده رفت سمت ماشین روش و برگردوند که بره توی اون ویلا منم تنم شل شد.امکان نداره؟ این آنجلینا جولی بود؟ یا من قاطی کردم؟ سرش رو برگردند سمت من همون موقع یه باد بلند زد چشام رو نازک کردم و به چهرش خیره شدم از سیگارم کام میگرفتم اخمام مثل همیشه تو هم بود. چند لحظه نگام کرد بعد یه اخم خشن کرد رفت توی اون ویلا. اگه هرکسی اینکارو میکرد بهم بر میخورد تو دلم 2تا فحش میدادم میرفتم ولی من تکون نخوردم! اصلا نفهیدم اون چیکار کرد. اگه واقعا آنجلینا جولی بود پس محافظاش کجان؟ فقط یه راننده رسوندش رفت؟ ولی اگرم آنجلینا جولی نبود پس خواهر 2 قلوش بود؟ شایدم من توهم زده بودم مغزم قاطی کرده بود.پورش مشکی کنارم واساده بود دستش یکسره رو بوق بود تازه به خودم اومدم دیدم سعید داره بوق میزنه البته از پشت شیشه معلوم بود 2 کیلو فحش هم بارم کرده.رفتم در رو وا کردم نشستم تو ماشین گفت چته تو؟ هویی؟ گفتم دیدی؟ گفت چیو؟ گفتم همون دیگه آنجلینا جولی رو که الان رفت اون تو؟ یکم نگام کرد یهو همچین زد زیر خنده ترسیدم! گفتم هوی با تو ام؟ دیدیش؟ بازم میخندید گفتم چیه؟ بگو منم بخندم.گفت از تو بعید بود با این همه ادعات! گفتم چی؟ گفت احمق جون آنجلینا کجا بود این نصف آنجلینا سن داره چند سال بیشتر! گفتم میشناسیش؟ با سر تایید کرد (برق از چشای من پرید) دوباره خندید گفت بریم تا برد پیت پیداش نشده! خودم خندم گرفت گفتم راست میگی برو تا برد پیت و بقیه نیومدن.
سعید رفت تو خیابون الرقه پایین تر از مک دونالدز واساد تلفن رو برداشت زنگ زد گفت من سر قرارم شما کجایین؟ چند لحظه بعد تلفن رو قطع کرد زد رو شونم گفت چته؟ گفتم هیچی فکرم مشغوله.گفت خب چی؟ گفتم نمیخندی؟ زد زیر خنده گفت به انجلینا فکر میکنی نه؟ گفتم نخند اون کی بود؟ گفت ولش کن بابا تو چی کار با اون داری بیا حالمون رو بکنیم. گفتم من فقط سوال کردم حالا بگو؟ گفت اصلا ازش خوشم نمیاد همیشه خودش رو میگیره فکر کرده کیه با اون ادا اطوارش آنجلینا جولی بفهمه خود کشی میکنه (دوباره زد زیر خنده) گفتم خب حالا تو ام بابا. کی هست؟ گفت اسمش آناست حالا واقعیه یا اینکه فقط صداش میکنن نمیدونم بابای خرفتش هم سهام داره با عربها شریکه اون ویلایی که دیدی هم مال خودشون ولی کلا من در سال 2 3 ماه بیشتر ندیدم اینجا باشن فکر کنم امریکا زندگی میکنن معلوم نیست چقدر اون بابای خرفتش خرج دخترش کرده این شکلی شده (دوباره زد زیر خنده) گفتم دیگه چیزی نمیدونی؟ نه از کجا بدونم 100 سال نمیخوام ببینمش دختره افاده ای بهش میاد ازون بچه ننه ها باشه. گفتم ول کن حالا. همون موقع یه Nissan Altima اومد کنارمون شیشه رو داد پایین گفت شماره میگیرین شما؟ سعید نگاش کرد گفت تو باشی چرا نه دختری که پشت فرمون بود گفت میبینم که تو هم مهمون داری مثل من! سعید نگاش کرد گفت درست صحبت کن این داداشمه نمی دونستی مگه؟ دختره زد زیر خنده گفت کجا بریم؟ سعید گفت برو آرمان کافه فعلا قلیون بزنیم حال کنیم دختر چشمکی زد و حرکت کرد. سعید به من نگاه کرد گفت پسندیدی؟ بزنیم زمین امشب شاد شیم نظرت چیه؟ گفتم فعلا اصلا تو حسش نیستم با 10 تا وایگرا هم شق نمیکنم. گفت بابا ولش کن اون دختره رو باز تو گیر دادی؟ این همه جیگر اون چیه مثل عروسک دست ساز همه جاش از زیر جراحی اومده بیرون! گفتم حرف نزن برو سر قرارت.صدای غرش پورش تو خیابون پیچید حرکت کردیم رفتیم.
شب با اون تا جیگر رفتیم ویلا سعید اینا (خانوادش رفته بودن مسافرت ایتالیا) نشسته بودن مشروب میخوردن سعید گفت بریزم؟ گفتم نه حوصلش رو ندارم یکی از دخترا نگام کرد گفت چرا بیحالی؟ با ما غریبی میکنی؟ زیر چشمی نگاش کردم گفتم من اوصولا فقط میکنم غریبه و آشنا هم فرقی نداره! دختره زد زیر خنده گفت تسلیم اینجوری که تو گفتی ما صبح از این خونه بیرون نمیریم. گفتم بعید نیست! سعید خندید گفت ولش کنین بابا اون خل و چله تک پری میکنه ارواح عمش ولی من میدونم چه جانوریه بیایین پیش خودم خوشگلا.اون یکی دختره گفت حالا راهی نداره من برم پیش اون؟ بگو سخت نگیره امشب رو. سعید چپ چپ نگاش کرد گفت دستت درد نکنه یهو بگو با اون بیشتر حال میکنی دیگه؟ دختره خندید گفت راستش رو بخوایی آره! ظاهرش که خیلی جیگره توش رو نمیدونم! سعید گفت برو بابا اون فقط ظاهر داره گولش رو نخور که مقتوله های قبلی هم همین اشتباه رو کردن اون احمق خون آشامه باورتم نمیشه دستت رو ببر بگو خونش رو بخوره! دختره یکمی نگام کرد گفت آره؟ گفتم آره همینطوره. دختر اولیه که تو بغل سعید نشسته بود گفت اگه نخوردی چی؟ گفتم اگه نخوردم 500 درهم بهت میدم اگه خوردم تو باید به من حال حسابی بدی با اعمال شاقه! مکثی کرد گفت باشه! اومد کنارم دست راستش رو آورد جلو صورتم کارد میوه خوری رو برداشت محکم کشید رو شصت راستش سعید داد زد دیوونه شوخی بود همش ولی دیر شده بود از دستش بشدت خون میریخت یه خنده مسخره کردم شصتش رو گذاشتم تو دهنم شروع کردم به مکیدن سعید و دختر دومیه داد زدن نه! دختری که کنار من بود با تعجب و وحشت نگام میکرد تا چند دقیقه شصتش رو میمکیدم و خونش رو میخوردم اونا وحشت زده نگام میکردن شصتش رو در آوردم گفتم خدمت شما. سعید گفت احمق ایدز بگیری چی؟ دختره گفت خفه شو ایدزی خودتی منم گفتم دعوا نکنین خون آشام ها ایدز نمیگیرن!

1 ساعت بعد سعید گفت نخود نخود هرکی رود رو کس خود! خندیدم گفتم تو حسش نیستم بیخیال شو دختر دومی اومد کنارم گفت مگه من میزارم؟ دونه دونه موهای بلندت رو میکنم سامورایی.سعید گفت معرفت رو از اینا یاد بگیر ای بی معرفت پاشد دست دختر اولی رو گرفت گفت من رفتم تو اتاقم شما میخوایین تا صبح اینجا حرف بزنین یا عملیات انجام بدین با خودتون. داشتن میرفتن به دختره گفتم شرط رو باختی قولت یادت نره برگشت نگام کرد یه چشمک زد گفت تا صبح راه زیاده عجله نکن! دختر دومی که کنار من بود گفت خب موهات رو از جا بکنم یا راه میایی؟ گفتم ولش کن به هر دومون زهر میشه پاشو برو بخواب گفت نه! گفتم پس مرگ بشین من میرم بخوابم دستم رو گرفت گفت بیخود.همینجا باهم! گفتم پس زیاد طولش نمیدیم باشه؟ گفت قبول. برای اولین بار از غروب تا حالا یه بهش یه نگاه خریدارانه کردم. موهاش مشکی براق بود چشای مشکی کشیده داشت با ابروهای نازک لباش ظریف و قشنگ بودن و بینیش هم مشخص بود عمل شده با یه نوک تیز! پوستش تقریبا برنره بود هیکلش هم خوشگل بود و مناسب البته تعجبی نکردم چون انتخاب سعید بودن اون واسش فرقی نداشت خواهر مادر تک پر فقط مهم هیکل و قیافه بود مثل من تک پر نبود واسه همین تخصص خاصی تو انتخابش داشت! بهش گفتم اسمت چیه؟ گفت سارا گفتم اسم قشنگیه گفت اسم تو چیه آقای بد اخلاق؟ گفتم ارا گفت خب؟ حتما من باید شروع کنم بد اخلاق؟ خندیدم گفتم تو شروع نکنی شروع نمیشه! گفت از چشات معلومه! اومد رو پام نشست لباش رو آورد نزدیک لبام گفت بزن بریم بد اخلاق….


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.