داستان های ارا – آنجلینا 1

ژوئیه 2, 2010

غروب پنچ شنبه بود و هوا یکم ابری نمیدونم چرا اینجوری باد بلند میشد.ویلای یکی از دوستان توی منطقه جمیرا بیچ نشسته بودم چایی میخوردیم. اسمش سعید بود کارخونه…… (یه محصول معروف تو ایران) مال بابای اون بود. 2 3 سالی از من بزرگتر بود ولی برخلاف اخلاق بد و سلیقه سختم با اون حال میکردم.یجورایی جیگر بود.گفت پاشو بریم یه جای خوب گفتم کجا؟ گفت تو بیا بریم ضرر نمیکنی گفتم هرچی تو بگی از جام بلند شدم گفتم من میرم بیرون تا یه سیگار بکشم توام ماشینت رو از پارکینگ ویلا در بیار جلوی در واسادم گفتم برو حله. اومدم بیام بیرون دیدم چه باد مخوفی میزنه! گفتم سعید من فقط یه پیرهن تنمه چیزی داری (باد گیری چیزی) بپوشم؟ گفت واسا رفت و یه بارونی بلند آورد گفت از هیچی بهتره! راستم میگفت از یه پیرهن خالی بهتر بود.بارونی رو تنم کردم اومدم بیرون دیدم چه بادی بلند شده! رسیدم جلوی در ویلا البته در که نه همونن نرده ها.ویلا نزدیک خیابون اصلی جمیرا بود و رفت و امد تقریبا زیاد بود.اون موقع موهام خیلی بلند بود و از بالا مدل سامورایی میبستم.سیگاری روشن کردم و به اطراف خیره شدم از طرفی باد محکم میوزید میگفتم الانه که موهام کنده شده بره! از شدت باد بارونی فقط رو شونه هام رو پوشنده بود و پاهام بیرون بود به خودم گفتم زورو وارد شد و زدم زیر خنده! سیگارم به نصف رسیده بود اه سعید چرا نیومد؟ به اطراف خیره بودم که یه مرسدس بنز S کلاس از جلوم آروم رد شد رفت 20 30 متر پایین تر جلوی در یه ویلای دیگه واساد.توجهم بهش جلب شد یه راننده پیاده شد در عقب رو باز کرد یه خانم پیاده شد که پشتش به من بود یه پالتو پوست قهوه ای و بلند تنش بود با چکمه های همرنگ اون قدش متناسب بود و اندامی فوق العاده و غیر عادی. موهاشو از بالا بسته بود! به خودم گفتم اولین وجه تشابه رو باهاش پیدا کردم اونم اندازه و مدل موهامونه و دوباره خندیدم. به راننده چیزی گفت و راننده رفت سمت ماشین روش و برگردوند که بره توی اون ویلا منم تنم شل شد.امکان نداره؟ این آنجلینا جولی بود؟ یا من قاطی کردم؟ سرش رو برگردند سمت من همون موقع یه باد بلند زد چشام رو نازک کردم و به چهرش خیره شدم از سیگارم کام میگرفتم اخمام مثل همیشه تو هم بود. چند لحظه نگام کرد بعد یه اخم خشن کرد رفت توی اون ویلا. اگه هرکسی اینکارو میکرد بهم بر میخورد تو دلم 2تا فحش میدادم میرفتم ولی من تکون نخوردم! اصلا نفهیدم اون چیکار کرد. اگه واقعا آنجلینا جولی بود پس محافظاش کجان؟ فقط یه راننده رسوندش رفت؟ ولی اگرم آنجلینا جولی نبود پس خواهر 2 قلوش بود؟ شایدم من توهم زده بودم مغزم قاطی کرده بود.پورش مشکی کنارم واساده بود دستش یکسره رو بوق بود تازه به خودم اومدم دیدم سعید داره بوق میزنه البته از پشت شیشه معلوم بود 2 کیلو فحش هم بارم کرده.رفتم در رو وا کردم نشستم تو ماشین گفت چته تو؟ هویی؟ گفتم دیدی؟ گفت چیو؟ گفتم همون دیگه آنجلینا جولی رو که الان رفت اون تو؟ یکم نگام کرد یهو همچین زد زیر خنده ترسیدم! گفتم هوی با تو ام؟ دیدیش؟ بازم میخندید گفتم چیه؟ بگو منم بخندم.گفت از تو بعید بود با این همه ادعات! گفتم چی؟ گفت احمق جون آنجلینا کجا بود این نصف آنجلینا سن داره چند سال بیشتر! گفتم میشناسیش؟ با سر تایید کرد (برق از چشای من پرید) دوباره خندید گفت بریم تا برد پیت پیداش نشده! خودم خندم گرفت گفتم راست میگی برو تا برد پیت و بقیه نیومدن.
سعید رفت تو خیابون الرقه پایین تر از مک دونالدز واساد تلفن رو برداشت زنگ زد گفت من سر قرارم شما کجایین؟ چند لحظه بعد تلفن رو قطع کرد زد رو شونم گفت چته؟ گفتم هیچی فکرم مشغوله.گفت خب چی؟ گفتم نمیخندی؟ زد زیر خنده گفت به انجلینا فکر میکنی نه؟ گفتم نخند اون کی بود؟ گفت ولش کن بابا تو چی کار با اون داری بیا حالمون رو بکنیم. گفتم من فقط سوال کردم حالا بگو؟ گفت اصلا ازش خوشم نمیاد همیشه خودش رو میگیره فکر کرده کیه با اون ادا اطوارش آنجلینا جولی بفهمه خود کشی میکنه (دوباره زد زیر خنده) گفتم خب حالا تو ام بابا. کی هست؟ گفت اسمش آناست حالا واقعیه یا اینکه فقط صداش میکنن نمیدونم بابای خرفتش هم سهام داره با عربها شریکه اون ویلایی که دیدی هم مال خودشون ولی کلا من در سال 2 3 ماه بیشتر ندیدم اینجا باشن فکر کنم امریکا زندگی میکنن معلوم نیست چقدر اون بابای خرفتش خرج دخترش کرده این شکلی شده (دوباره زد زیر خنده) گفتم دیگه چیزی نمیدونی؟ نه از کجا بدونم 100 سال نمیخوام ببینمش دختره افاده ای بهش میاد ازون بچه ننه ها باشه. گفتم ول کن حالا. همون موقع یه Nissan Altima اومد کنارمون شیشه رو داد پایین گفت شماره میگیرین شما؟ سعید نگاش کرد گفت تو باشی چرا نه دختری که پشت فرمون بود گفت میبینم که تو هم مهمون داری مثل من! سعید نگاش کرد گفت درست صحبت کن این داداشمه نمی دونستی مگه؟ دختره زد زیر خنده گفت کجا بریم؟ سعید گفت برو آرمان کافه فعلا قلیون بزنیم حال کنیم دختر چشمکی زد و حرکت کرد. سعید به من نگاه کرد گفت پسندیدی؟ بزنیم زمین امشب شاد شیم نظرت چیه؟ گفتم فعلا اصلا تو حسش نیستم با 10 تا وایگرا هم شق نمیکنم. گفت بابا ولش کن اون دختره رو باز تو گیر دادی؟ این همه جیگر اون چیه مثل عروسک دست ساز همه جاش از زیر جراحی اومده بیرون! گفتم حرف نزن برو سر قرارت.صدای غرش پورش تو خیابون پیچید حرکت کردیم رفتیم.
شب با اون تا جیگر رفتیم ویلا سعید اینا (خانوادش رفته بودن مسافرت ایتالیا) نشسته بودن مشروب میخوردن سعید گفت بریزم؟ گفتم نه حوصلش رو ندارم یکی از دخترا نگام کرد گفت چرا بیحالی؟ با ما غریبی میکنی؟ زیر چشمی نگاش کردم گفتم من اوصولا فقط میکنم غریبه و آشنا هم فرقی نداره! دختره زد زیر خنده گفت تسلیم اینجوری که تو گفتی ما صبح از این خونه بیرون نمیریم. گفتم بعید نیست! سعید خندید گفت ولش کنین بابا اون خل و چله تک پری میکنه ارواح عمش ولی من میدونم چه جانوریه بیایین پیش خودم خوشگلا.اون یکی دختره گفت حالا راهی نداره من برم پیش اون؟ بگو سخت نگیره امشب رو. سعید چپ چپ نگاش کرد گفت دستت درد نکنه یهو بگو با اون بیشتر حال میکنی دیگه؟ دختره خندید گفت راستش رو بخوایی آره! ظاهرش که خیلی جیگره توش رو نمیدونم! سعید گفت برو بابا اون فقط ظاهر داره گولش رو نخور که مقتوله های قبلی هم همین اشتباه رو کردن اون احمق خون آشامه باورتم نمیشه دستت رو ببر بگو خونش رو بخوره! دختره یکمی نگام کرد گفت آره؟ گفتم آره همینطوره. دختر اولیه که تو بغل سعید نشسته بود گفت اگه نخوردی چی؟ گفتم اگه نخوردم 500 درهم بهت میدم اگه خوردم تو باید به من حال حسابی بدی با اعمال شاقه! مکثی کرد گفت باشه! اومد کنارم دست راستش رو آورد جلو صورتم کارد میوه خوری رو برداشت محکم کشید رو شصت راستش سعید داد زد دیوونه شوخی بود همش ولی دیر شده بود از دستش بشدت خون میریخت یه خنده مسخره کردم شصتش رو گذاشتم تو دهنم شروع کردم به مکیدن سعید و دختر دومیه داد زدن نه! دختری که کنار من بود با تعجب و وحشت نگام میکرد تا چند دقیقه شصتش رو میمکیدم و خونش رو میخوردم اونا وحشت زده نگام میکردن شصتش رو در آوردم گفتم خدمت شما. سعید گفت احمق ایدز بگیری چی؟ دختره گفت خفه شو ایدزی خودتی منم گفتم دعوا نکنین خون آشام ها ایدز نمیگیرن!

1 ساعت بعد سعید گفت نخود نخود هرکی رود رو کس خود! خندیدم گفتم تو حسش نیستم بیخیال شو دختر دومی اومد کنارم گفت مگه من میزارم؟ دونه دونه موهای بلندت رو میکنم سامورایی.سعید گفت معرفت رو از اینا یاد بگیر ای بی معرفت پاشد دست دختر اولی رو گرفت گفت من رفتم تو اتاقم شما میخوایین تا صبح اینجا حرف بزنین یا عملیات انجام بدین با خودتون. داشتن میرفتن به دختره گفتم شرط رو باختی قولت یادت نره برگشت نگام کرد یه چشمک زد گفت تا صبح راه زیاده عجله نکن! دختر دومی که کنار من بود گفت خب موهات رو از جا بکنم یا راه میایی؟ گفتم ولش کن به هر دومون زهر میشه پاشو برو بخواب گفت نه! گفتم پس مرگ بشین من میرم بخوابم دستم رو گرفت گفت بیخود.همینجا باهم! گفتم پس زیاد طولش نمیدیم باشه؟ گفت قبول. برای اولین بار از غروب تا حالا یه بهش یه نگاه خریدارانه کردم. موهاش مشکی براق بود چشای مشکی کشیده داشت با ابروهای نازک لباش ظریف و قشنگ بودن و بینیش هم مشخص بود عمل شده با یه نوک تیز! پوستش تقریبا برنره بود هیکلش هم خوشگل بود و مناسب البته تعجبی نکردم چون انتخاب سعید بودن اون واسش فرقی نداشت خواهر مادر تک پر فقط مهم هیکل و قیافه بود مثل من تک پر نبود واسه همین تخصص خاصی تو انتخابش داشت! بهش گفتم اسمت چیه؟ گفت سارا گفتم اسم قشنگیه گفت اسم تو چیه آقای بد اخلاق؟ گفتم ارا گفت خب؟ حتما من باید شروع کنم بد اخلاق؟ خندیدم گفتم تو شروع نکنی شروع نمیشه! گفت از چشات معلومه! اومد رو پام نشست لباش رو آورد نزدیک لبام گفت بزن بریم بد اخلاق….


الهام عجب چیزی بود!

ژوئیه 2, 2010

من و دختر عموم از بچگی با هم بزرگ شدیم. به قول معروف همبازی دوران بچگی همدیگه بودیم. از همون دوران یه علاقه ای بین من و اون بود ولی چون بچه بودیم چیزی نمی فهمیدیم تا کم کم بزرگ و بزرگتر شدیم. یادمه موقعی که 18 سالم بود عموم اینا رفتند تهران.
دیگه کمتر دختر عمومو میدیدم. بعضی وقتا که میرفتم تهران و میدیدمش دلم می خواست بگیرمش تو بغلم و یه ماچ آبدار ازش بکنم. ولی تا حالا رابطه ما اینطوری نبود. تا اینکه یه روز که من و داداشم و دختر عموم و خواهرش رفته بودیم سینما توی سینما کنار من نشست.
من اصلا حواسم به فیلم نبود. دلم میخواست از این فرصت یه جوری استفاده کنم. گرمای بدنشو احساس میکردم که یه دفعه دستمو گرفت. نگاهش که کردم دیدم داره پرده سینما رو نگاه میکنه. دستشو فشار دادم. میدونستم معمولا توی سینما فقط میشه مالوند و بس. ولی برای شروع همینم خوب بود.
دستمو به طرف رونش بردم و شروع کردم به مالیدن رونش. بعدش کم کم رفتم سراغ لای پاش.
یه کمی از روی شلوار از خجالتش در اومدم. حاج عباس آقا بیدار بیدار شده بود. میگفت چرا معامله یه طرفه است؟ همینطور که داشتم لای پاشو میمالیدم دکمه شلوارشو وا کرد تا دستم توش جا بشه.
دستمو برد توی شلوارش. منم شروع کردم به مالیدن. دستم خیس شده بود که دیدم با دستش عباس آقا رو گرفت.
نفسم بند اومد. پاهامو روی هم انداختم تا داداشم که بغلم نشسته بود نبینه.
زیپمو باز کردم. میترسیدم یه نفر متوجه بشه. تا آخر فیلم اون ارضا شد ولی من نه.
میخواستم یه جوری یه سکس با حال و بی دردسر داشته باشم.
خلاصه چند روزی گذشت. یه روز که میخواستم برم بلیط قطار بگیرم واسه برگشت یه فکری به سرم زد.
به عموم گفتم: شما که خیلی وقته از اون طرفا نیومدین بذارین براتون بلیط بگیرم با هم بریم. عموم مخالفت کرد ولی دختر عموم یه دفعه گفت: بابا من دلم واسه عمو و زن عمو تنگ شده بریم دیگه عموم بازم مخالفت کرد ولی دختر عموهه کوتاه نمی اومد.
بالاخره عموم گفت تو با آرمان برو بعد خودت برگرد.
من که میخواستم از خوشحالی داد بزنم. سریع رفتم و چهار تا بلیط واسه یه کوپه دربست گرفتم ولی فقط دو تا از بلیطها رو به اونا نشون دادم. موقع رفتن عموم خیلی سفارش کرد که مواظب دخترش باشم. منم بهش قول دادم که بهش خوش بگذره. وقتی وارد قطار شدیم رفتیم توی کوپه. قطار که حرکت کرد الهام(دختر عموم) گفت:دو نفر دیگه نیومدن.
منم گفتم :آره جا موندن. وقتی که رئیس قطار واسه چک کردن بلیطها اومد پریدم بیرون کوپه و چهار تا بلیطو بهش دادم تا الهام متوجه نشه.
شامو که خوردیم تختها رو آماده کردم واسه خواب. الهام رو تخت پایین خوابید.
منم خوابیدم رو تخت کنارش. همش تو این فکر بودم که چه جوری کارو شروع کنم.
بالاخره دلو زدم به دریا رفتم کنار تختش و گفتم: الهام من سردمه میتونم کنارت بخوابم.
الهام که خودشم بی میل نبود و منتظر یه حرکت از طرف من بود پتو رو زد کنار.
پریدم زیر پتو، یه کمی که گذشت دستمو یواش انداختم گردنش. اولش یه کمی ناز کرد ولی بعد چند دقیقه آوردمش تو راه. از کنار لبش تا بغل گوششو لیسیدم.
گردنشو خیلی نرم خوردم و با یه دستم سینه هاشو می مالیدم.حالا دیگه داغ داغ شده بود.خیلی آروم پیرهنشو از تنش در آوردم. یه سوتین خوشگل کرم رنگ داشت که نوک سینه هاش ازش زده بود آروم بند سوتینو وا کردم سینه هاش افتاد بیرون. باورم نمیشد. سینه های سفید و خوشدستی داشت که آبم اومد.
شروع کردم به خوردن. آه و نالش در اومده بود.
توی پنج دقیقه هیچ کدوم از ما لباس تنش نبود.حالا من و الهام سر و ته خوابیده بودیم. اون واسه من ساک میزد، منم سرم لای پاهاش بود.
توی یک ربع سه بار آبش اومد. حالا دیگه وقتش بود. خوابوندمش روی تخت و یکی دو تا بالشت گذاشتم زیر شکمش. میخواستم برم سراغ کونش ولی یه دفعه برق گرفتش. گفت چیکار میکنی؟هیکلم خراب میشه. از جلو بکن.
از تعجب شاخ در آوردم، آخه الهام اپن نبود.
بعدا بهم گفت که توی کلاس ژیمناستیک به خاطر تمرینات پردش پاره شده.
من که از خدا خواسته بودم کیرمو گذاشتم درش و هول دادم تو.
جیغ کوتاهی زد و آه و ناله هاش شروع شد. فهمیدم اولین بارشه. از من تلم و از اون قربون صدقه من و کیرم رفتن. همه جوره کسشو کردم. سوئدی، گوسفندی، لنگ سر شونه، درختی.
آبم که می خواست بیاد دادم بهش ساک بزنه، اونم کرد تو دهنش.
بد جوری می مکید. آبم که اومد از حال رفتم ولی تا صبح خیلی وقت بود.
در ثانی نمیتونستم از خیر کونش بگذرم.
بعد چند دقیقه که حالم جا اومد برش گردوندم، از زیر دستمو بردم و سینه هاشو گرفتم. کرم نداشتم یه تف سر کیرم انداختم و با یه دستم یه کمیشو مالیدم در کونش.
یه دفعه کیرمو گذاشتم در کونشو فشار دادم تو. یه جیغ بلند زد. گفتم الان همه میریزن اینجا ولی خدا رو شکر خبری نشد.
کونش خیلی تنگ بود، کیرم داشت میشکست ولی یه کمی که عضله هاش شل شد حالش شروع شد.
شکمم که به باسنش میخورد لرزش با حالی به کونش میداد. بیچاره درد می کشید ولی چیزی نمیگفت.
آخرش که شد تندتر تلم میزدم. از آخر موقع ارگاسم کونشو محکم کشیدم طرف خودم و آبمو ریختم توش. دیگه نا نداشتم. بعد یکی دو ساعت باز اومد سراغم که باز بکنمش.
من که دیگه نمیتونستم ولی خودش همه کارا رو کرد. عباس آقا رو بیدار کرد نشست روش حالشو کرد و رفت.
چند روزی که خونه ما بود یکی دوبار دیگه فرصت شد که بکنمش.
موقع رفتن گفت:خیلی مردی. به قولت وفا کردی. خیلی بهم خوش گذشت.
بهترین سفر عمرم بود


آقا محمد و مامانم!

ژوئیه 2, 2010

اسم من احسانه. ما یه همسایه داریم که اسمش محمده ما بهش میگیم آقا محمد که
خدا نه بهش ریش و سیبیل داده بود نه یه خانواده درست و حسابی مثل بقیه آدما.
خونه ما آپارتمانیه اونا هم همسایه پاینی ما. مثل همه همسایه ها با هم رفت و آمد داشتیم ولی آخرش مثل همه اونا نشد. بعضی وقتا مامانم میرفت خونشون که مثلا باحاجیه خانوم(ما به زنش میگفتیم) اختلاط کنن.
بعضی وقتا هم اون میومد اینجا.
بابام سروان نیروی انتظامیه و تو شهر دیگه ای هست و هفته ای دو سه شب میومد خونه و قرار بود ما هم از اول ماه رمضان بریم اونجا خونه بگیریم یعنی حدود هفت-هشت ماه دیگه.
آقا محمد و خانومش یه دختر داشتن سال سوم دبیرستان و ما هم که بابام مامان من و حوسنا خواهرم که تو شیراز دانشجو بود من هم اون موقع سال اول دبیرستان بودم.
دخترش که خداییش چندشم میشد بهش دست بزنم چون شکل و تیپ بی ریخت و حزب الهیش خیلی تو ذوق میزد انگار خدا درستش کرده بود واسه ضد حال مردا.
موضوع مامانم و آقا محمد رو وقتی فهمیدم که میخواستم با دوستام برم بیرون.
دیدم که مامان حسابی به سر و وضع خودش رسیده و میخاد بره جایی.
به شوخی بهش گفتم بیا برسونمت (آخه من یه موتور کوچیک داشتم) بهم گفت میرم
با حاجیه خانم خرید. خلاصه من هم راه افتادم و رفتم پیش رفیقا که چند خیابون پایین تر بود و موتور رو خونه پیام دوستم گذاشتم و با ماشین اون رفتیم تو شهر ولی بین راه حاجیه خانم رو دیدم که با دختر کیر مدلش اومده بودن بازار ولی مامانم باهاشون نبود.
خلاصه رفتم تو فکر که چرا مامان بهم دروغ گفته و… تا وقتیکه برگشتم. وقتی رسیدم خونه یه راس رفتم سراغ یخچال دیدم مامان هیچی نگرفته تعجب کردم مامان هم برگشته و تو اتاقش نشسته لباساشم شسته و پهن کرده و وقتی شک من دو برابر شد که فقط لباسای زیرشو با پیراهنش رو شسته بود.
خلاصه این موضوع خیلی قلقلم میداد تا یه روز گفت میخاد بره با حاجیه خانوم بیرون من هم الکی گفتم میرم پیش دوستام بعدش رفت و من هم یواشکی سرک کشیدم بیرون دیدم یه راس رفت خونه اونا بعدش هم وایسادم ولی نزدیک بیست دقیقه هیچکی نیامد بیرون تا اینکه من رفتم تو.
بعد از تقریبا یک ساعت مامان برگشت. وقتی اومد تو و منو دید یهو حول کرد و گفت کی اومدی و بعدش سریع رفت حمام.
من هم که منتظر همین لحظه بودم همین که اون رفت تو حمام بعدش رفتم و دیدم رو شرتش آب کمر ریخته. شک نداشتم که مامانم با آقا محمد سکس داشته.
اولش باورم نمی شد چون آقا محمد از اون خر مذهبی های روزگار بود و به قول معروف سلامتو با قنبل الله علیکم جواب میداد.
این موضوع گذشت تا یه عصر مامان گفت که می خاد بره عیادت یکی از دوستاش که چند وقته مریضه و بعدش رفت بیرون.
من هم یواشکی پشت سرش رفتم و دیدم که سریع رفت خونه آقا محمد اینا.
حتی سلام هم نکرد و یهو پرید تو و این منو مطمئن کرد. قلبم داشت از جا درمی اومد یه فکری به نظرم رسید.
از کنار نرده های جلو خونه رفتم پایین رو دیوار حیاط و تو خونه آقا محمد اینا رو سرک کشیدم دیدم کسی نیست!
جرات پیدا کردم و رفتم تو حیاط که اتاق کناری شونو دید بزنم دیدم مامانم خوابیده رو تخت خواب اتاقشون و آقا محمد هم خوابیده رو مامانم و داره ازش لب می گیره.
داشت از ترس گریه ام می گرفت ولی موندم تا بعدشو ببینم. بعد از سه چار دقیقه لب گرفتن و سینه خوردن هر دو لخت شدن.
بعدش مامانم نشست رو تخت و آقا محمد هم روبروش و شورتشو چشبوند به صورت مامانم.
اونم شرتشو پایین کشید و کیرش افتاد بیرون. تا حالا کیر به اون بزرگی حتی تو فیلمای سوپر ندیده بودم.
بعدش مامانم شروع کرد به ساک زدن و یه دستش به کیر آقا محمد بود و اون یکی دستشو آقا محمد تو دستاش گرفته بود و دست دیگه آقا محمد پشت سر مامانم بود و مالشش میداد. کم کم حس من هم قوی تر شد و موندم که بعدشو ببینم . بعد یکی دو دقیقه که کار ساک زدن مامانم تموم شد آقا محمد رفت
سراغ لب و سینه های مامانم بعدش رفت پایین پایین تر تا رسید بین پاهای مامانم و اون وقت بود که آه کشیدنای مامانم شروع شد. دو تا پاهای مامانم رو شونه های آقا محمد بود و سر اونم بین پاهای مامانم.
اون وقت مامانمو با سینه خوابوند رو تخت و با زبون شروع کرد لیسیدن کون مامانم بعدش آب دهانشو زد نوک انگشتاش و کرد تو کون مامانم و کمی باهاش
بازی کرد و بعدش تف زد سر کیرش که حالا کلی بزرگ شده بود و گذاشت لای کون مامانم.
مامانم یهو گفت یواش و بعدش یه آی کوچیک با جیغ کشید من حس کردم کلی دردش اومده ولی از ترس اینکه صداش بیرون نره اون جیغ یواشو کشیده. آقا محمد هی کیرشو فشار میداد تو و بعدش خوابید رو مامانم.
هر دفعه کمرآقا محمد میاومد بالا و همین که جمع می شد صدای جیغای مامانم بلند می شد . این کارو چار پنج دقیقه تکرار کرد تا صدای جیغای مامانم
حسابی بلند شد و هی میگفت یواش- تورو خدا یواش تر.آقا محمد هم انگار که گوشاش نمی شنید تا اینکه کیرشو در آورد و مالید رو کون مامانم و بعدش گفت برگرد می خام
بزارمش جلو. تازه فهمیدم که آقا محمد مامانمو از عقب میکرده و اونم هی جیغ میکشیده.
بعدش که مامانم با پشت خوابید و آقا محمد خوابید روش و کیرشو با دستش گذاشت تو کس مامانم و لبشو گذاشت کنار گردن و گوش مامانم. مامانم هم یه پاشو گذاشت پشت ران آقا محمد و اون یکی پاش زیر آقا محمد بود و یه دستشو گرفته بود و اون یکی دستش هم پشت گردن عشقش بود!
هی کمر آقا محمد بالا می اومد و جمع میشد مامانم هم هی آه آه می کرد.
منم داشت آبم می اومد!
که عشق مامانم از روش بلند شد.


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.