من و پسر عمو و…

اوت 27, 2010

اون شب مامانم با دوستاش دورهء زنونه داشت و بابام هم با دوستاش مجردی رفته بودن شمال و من تنها بودم. وقتی دیدم همهء دوستامم درگیر کارا و درساشون هستن به پسرعموم علی زنگ زدم و بهش گفتم من تنهام و جای مشروبای بابام رو هم میدونم و اگه دوست داری بیا با هم یه عرق خوری دونفره راه بندازیم. علی هم که از خداخواسته بود و بعد از یک ساعت دم در خونه مون بود. منم تو اون یه ساعت یه حمومی رفته بودم و مشروب رو هم آماده کرده بودم و یکی ازفیلم سوپرای جدیدم رو هم آماده گذاشته بودم تا با هم ببینیم و یه کف دستی بریم(اون موقع 17 سالم بود). علی اومد و بعد از یه کم حال احوال شروع کردیم به خوردن و فیلم دیدن. علی سه چهار سال از من بزرگ تر بود و همه چیز در مورد سکس رو اون بهم یاد داده بود و موقعی که کوچیک تر بودم یه کمی هم همدیگرو دستمالی کرده بودیم ولی بعدش اون شد دختر باز حرفه ای و من شدم فیلم سوپر باز حرفه ای! من عاشق فیلم سوپر دیدن بودم و اونو به 10 بار کس کردن ترجیح میدادم به خصوص صحنه های ساک زدن کیر رو خیلی دوست داشتم. خلاصه اون شب بعد از نیم ساعت کلهء هردومون گرم شده بود و کیرامون هم با دیدن صحنه های فیلم سوپر حسابی راست کرده بود. علی همش به خودش فحش میداد که چرا کسی نیست که ترتیبش رو بدیم و همینطور با کیرش بازی میکرد. از رو شلوار دیدم که کیرش واقعاً بزرگ و کلفته و سفت سفت هم شده. مال خودمم دست کمی نداشت ولی دیدن کیر سفت شدهء علی بیشتر کیر منو سفت میکرد و من نمیفهمیدم چرا. یه کم که گذشت بهش گفتم «ببینم. بین زنا و دخترای فامیل کیو بیشتر از همه دوست داری بکنی؟» علی که نیم نگاهش به تلویزیون و فیلم بود گفت «الان حتی اگر صغری خانوم بقال هم اینجا باشه میکنمش!»

کلی خندیدیم. ولی بعدش دوباره جدی سوالم رو پرسیدم. علی رفت تو فکر و بعد از یه کم فکر کردن اسم یکی دو تا از دخترای فامیل رو گفت مثل دختر عمه مون که خیلی ناز بود یا دختر دایی خودش که برای خودش تیکه ای بود. با آوردن اسم هرکدومشون آب از لب و لوچه اش آویزون میشد و کیرشو محکم تر فشار میداد. پرسیدم «از بین زنا چی؟»
گفت «نمیدونم….ول کن!» گفتم «نه.بگو». یه کم من و من کرد و بعد از یه کم دودلی گفت «بین خودمون باشه. بهت برنخوره ها، ولی همیشه دوست داشتم زن عمو رو بکنم»
تو اون حال مستی شنیدن همچین چیزی نه فقط ناراحتم نکرد که کلی هم تحریکم کرد. تصور اینکه علی روی مامانم باشه و کیرش بره تو کس مامانم حسابی حشریم کرد. تو همون لحظه فیلم سوپر داشت صحنه ای رو نشون میداد که مرده همهء ابشو میریزه تو دهن زنه و زنه هم اونو قورت میده. نمیدونم چی شد ولی خیلی حالی به حالی شدم. رفتم نزدیک علی و کیرشو از تو شلوارش درآوردم و شروع کردم باهاش بازی کردن. بهش گفتم «حالا چشاتو ببند و فکر کن داری مامانمو میکنی».
علی یه کم با شک و تردید بهم نگاه کرد ولی وقتی من کیرشو گذاشتم تو دهنم چشاشو بست و یه آهی کشید. خودمم نمیفهمیدم چرا دارم این کارو میکنم ولی داشتم برای اولین بار تو زندگیم ساک میزدم. مشروب اثر خودش رو کرده بود و من تو اون حالت عجیب تازه فهمیده بودم که تمایل من کلاً به مرداست و نسبت به زنا زیاد تمایلی ندارم. هر چی تو فیلما دیده بودم رو رو کیر علی پیاده کردم. اولش آروم با زبونم کیرش رو خیس کردم و بعد وسط کیرشو تو دستم گرفتم و کردمش تو دهنم و شروع کردم به میک زدن و همزمان با میک زدن آروم آروم براش جق هم میزدم. یه کم که گذشت ازش پرسیدم «چی داری تصور میکنی؟» و دوباره کیرشو کردم تو دهنم. علی هم جواب داد «دارم دهن مامانتو تصور میکنم که کیر من توشه…..وای…دارم پستوناشو میبینم که جلو دهنمن…..واااای قربونت برم زن عمو چه کسی داری…»
و من همینطور مشغول مکیدن و ساک زدن بودم و کلی داشتم از این اولین تجربه ام لذت میبردم. به هر حال کیر کلفت علی و سفت بودنش منو هم بد جور حال آورده بود و حسابی داشتم میخوردمش. یه کم که گذشت دیدم علی سرشو برد عقب و حس کردم که کیرش داره بزرگ تر میشه. فهمیدم که داره آبش میاد. از اینکه موقع اومدن آبش کیرش تو دهنم باشه ترسیدم و درش آوردمو شروع کردم براش جلق زدن و بعد از یکی دو بار تکون دادن دستم رو نوک کیرش حس کردم یه آب داغ محکم خورد به چونه ام و بعدش دهنمو باز کردم و فوران آب سفید علی بود که میرفت تو دهنم و میریخت رو صورتم. با اینکه اولین تجربه ام بود ولی اصلاً بدم نیومد. البته شاید به خاطر مستی بود ولی حسابی حال داد و تا قطرهء آخر آبش رو تو دهنم و رو صورتم خالی کرد و وقتی کاملاً آبش اومد کیرشو گذاشتم دوباره تو دهنم و آروم شروع کردم به بازی کردن و ناز کردن کیرش.
بعد بلند شدم و با دستمال صورتمو تمیز کردم. یه لیوان مشروب کمکم کرد تا دوباره سرحال بیام. تو همین گیرو دار بود که زنگ زدن. فهمیدم مامانم از مهمونی برگشته. با عجله لباسامونو پوشیدیم و فیلم سوپر رو قایم کردیم. البته مشروب خوردنمون کلاً مشکلی هم نداشت چون مامان و بابای خودمم مشروبخور بودن. مامانم که اومد تو دوباره همون صحنه هایی که از علی رو مامانم تجسم کرده بودم اومد جلو چشمام. به روی خودم نیاوردم و سلامی کردم سریع رفتم تو توالت تا دست و روم رو بشورم. مامانم با علی هم سلام و علیکی کرد و رفت تو اتاق که لباسشو عوض کنه.
وقتی من اومدم بیرون مامانم با یه تاپ ناز و شلوار معمولی نشسته بود جلو تلویزیون و داشت کانال های ماهواره رو اینورو اونور میکرد. علی رو صدا کردم و کشوندمش تو اتاق. آروم بهش گفتم «میخوای امشب مامانمو بکنی؟»
علی چشماش از حدقه دراومده بود «ول کن بابا…مگه میشه؟ معلومه مستی ها» منم گفتم «نه.خوب گوش کن. کافیه بهش مشروب بدیم و یه کم از اون قرصای خواب آور توش بریزیم تا حسابی بخوابه». علی زیر بار نمیرفت و حسابی میترسید.
بهش گفتم «خلاصه که خودت میدونی. ولی من بارها با این روش مامانمو خواب کردم و نشستم به فیلم سوپر دیدن. همیشه هم میرفتم بالاسرش و تکونش میدادم و اون نمیفهمید» این ایده به نظر علی هم جالب اومد و قرار شد امتحان کنیم. من قرصای خواب آور رو از توجاشون درآوردم و گذاشتم تو جیب شلوارم و رفتیم تو هال. نشستیم و برای خودمون دو تا لیوان ریختیم و من به مامانم گفتم «مامان تو هم میخوری؟» خوشبختانه مخالفت نکرد چون اگر میگفت نه دیگه نمیشد کاری کرد. منم رفتم تو آشپزخونه تا براش لیوان بیارم و همونجا قرصها رو انداختم تو لیوان و اومدمو نشستم و برای یه لیوان ریختم.ولی باید فکری میکردم تا قرصها تو لیوان حل بشن. خوشبختانه یخ تموم شده بود و منم ریختن یخ رو بهونه کردم و لیوان رو برداشتم و رفتم تو آشپزخونه و با قاشق شروع کردم به فشار دادن و له کردن قرصها و حل کردنشون. یخ رو ریختم و برگشتم تو هال. لیوان رو دادم به مامانم و خودمم لیوانمو برداشتم و به سلامتی هم خوردیم ولی من همهء فکرم پیش صحنه ای بود که تجسم کرده بودم و کیرم دیگه داشت منفجر میشد. اول خواستم برم تو توالت و خودم با یه جلق خلاص کنم ولی منصرف شدم. خلاصه مامانم وقتی لیوانش تموم شد به زور چشاشو باز نگه داشته بود. علی هم از فرصت استفاده کرد و گفت «زن عمو اگر خوابتون میاد برین بخوابین. ما هم الان میریم میخوابیم». مامانمم سری تکون داد و به من گفت»میدونی جای رختخوابا کجاست دیگه؟ یه دست برای علی جون بذار
منم گفتم باشه و تو دلم گفتم «خبر ندارب که علی جون الان شخصاً میاد پیشت.
مامانم بلند شد و رفت تو اتاق خواب. از صداهایی که میومد فهمیدم که داره لباس خوابشو میپوشه. به علی گفتم «تا یه ربع بعد میتونیم کارمونو شروع کنیم»
علی گفت «مگه توهم میای؟» گفتم «معلومه. منم دارم میترکم از شق درد باز حالا خوبه تو یه بار خودتو خالی کردی».
خندید و لیوانشو برداشت و سر کشید. منم یه ذره خوردم تا سرم همونطور گرم بمونه. یه ربع که گذشت آروم رفتیم تو اتاق. اول مامانمو صدا کردم ولی جواب نمیداد. بعدش رفتم جلوتر وباز صداش کردم دیدم بازم جواب نمیده. این بار جرات کردم و رفتم رو تخت نشستم و پتو رو زدم کنار. واااای چی میدیدم؟ مامانم به پهلو خوابیده بود و پای راستش رو آورده بود بالا و قسمت پایین لیاس خوابش کلاً رفته بود کنار و رون گوشتی و خوش تراشش کاملاً معلوم بود. دستمو گذاشتم رو رونش و تکونش دادم. هیچ عکس العملی نشون نداد. مطمئن شدم قرصه کار خودشو کرده. به علی چشمکی زدم و شروع کردیم به لخت شدن. وقتی کاملاً لخت شدیم هردومون رفتیم رو تخت. من پشت مامانم بودم و علی جلوی مامانم. میتونستم شرت مامانمو ببینم که از لای پاش بیرون زده بود. قلمبگی کُسش کاملاً معلوم بود و پشماش هم از دورو بر شرت نازکش زده بود بیرون. علی شروع کرد به بازی کردن با پستونای مامانم و من آروم شرت مامانمو کشیدم پایین و مامانمو برگردوندم و به صورت طاقباز خوابوندمش رو تخت. کیرم دیگه داشت منفجر میشد ولی میخواستم اول علی کارشو بکنه. اشاره ای کردم و اونم از خداخواسته بلند شد و لای پای مامانمو باز کرد. تازه میشد کُسش رو دید که البته پشمای دوروبرش زیاد اجازه نمیدادن که آدم از دیدنش لذت ببره. ولی قلمبگی و برجستگی عجیبی داشت که تو کُس های دیگه ندیده بودم. علی دستشو تفی کرد و مالوند به کیرش و گفت «به به. حالا میخوام کُس زن عمو رو باز کنم. آماده ای زن عمو؟ دوست داری کیر به این کلفتی بره تو کُست؟»
شنیدن این حرفا حسابی حشریم کرده بود. علی هم کیرشو گذاشت دم کس مامانمو آروم آروم هلش داد تو. وقتی تا ته رفت تو بهم گفت «جون. چه کس نرمی داره مامانت» و آروم آروم شروع کرد به تلمبه زدن. من یه کمی رفتم عقب. اتاق تاریک بو ولی نور بیرون یه کم اتاق رو روشن کرده بود و میتونستم حالا اون صحنه ای رو که تجسم کرده بودم ببینم. گفتم «علی بخواب روش. بخواب رو مامانم» علی هم همونطور که داشت کیرشو درمیاورد و میکرد تو کس نرم مامانم خوابید روش و همزمان با این کار پای راست مامانمو داد عقبتر و شروع کرد به مالوندن رون پاهای مامانمو مدام قربون صدقه اش میرفت «آآآآی…چه گوشتی….جوووون چه کسی…» و همینطور میکرد و میکرد. دیگه داشتم کلافه میشدم. گفتم «علی حالا نوبت منه» اونم فهمید و بلند شد و جاشو داد به من. از هیجان داشتم میمردم. آخه این مامان خودمه. یعنی میتونم بکنمش؟ سرم هنوز گرم مشروب بود و کیرم سیخ سیخ.اومدم کنار مامانمو اونو برش گردوندم به پهلو جوری که کونش به من باشه و پاهاشو بستم. از لای پاش قمبلی کسش زده بود بیرون. کیرمو خیس کردم و گذاشتم لای پای مامانم و آروم آروم بردمش تو. وقتی کیرم رفت جلوتر حس کردم به داغترین نقطهء دنیا برخورد کرده. نمیفهمیدم چیکار میکنم. سرم داغ شده بود و قلبم هزار تا میزد. کیرمو محکم کردم تو کس مامانم . از شدت لذت داشتم بیهوش میشدم. شروع کردم به تلمبه زدن و از اون طرف هم دستامو بردم جلو و پستونای مامانمو گرفتم و شروع کردم به فشار دادن و بازی کردن باهاشون. هنوز به یک دقیقه هم نرسیده بودم که حس کردم آبم داره میاد.نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم و قدرت تصمیم گیری هم نداشتم. کس داغ مامانم این اجازه رو نمیداد که آب کیرمو جای دیگه ای بریزم و قبل از اینکه خودمم بفهمم دیدم آبم با فشار رفت تو کس مامانم و هرچی تو اون چند ساعت فشار به کیرم اومده بود ظرف کمتر از یک دقیقه تو کُس مامانم خالی شد. سرعتم کمتر شده بود و بدنم داشت از خوشی و لذت میلرزید. علی گفت «ریختی توش» سرمو تکون دادمو گفتم «آره.الان آبم تو کُسشه!» فکر کنم این حرفم خیلی علی رو حشری کرد چون بلافاصله منو زد کنار و رفت جایی که من بودم و بدون اینکه مامانمو تکون بده کیرشو از پشت کرد تو کسمامانمو چندبار تلمبه زد و یه آه بلند گفت و آروم شد. اونم آب کیرش رو ریخته بود تو کُس مامان بیگناه من که انقدر خواب بود که نمیفهمید دو نفر اون شب داشتن میکردنش. خودش هم نمیفهمید که داره به ما دوتا کس میده و کُس داغش از آب داغتر ما پر شده. وقتی علی کیرشو درآورد من مامانمو برگردوندم و لای پاهاشو باز کردم تا آب مون بریزه بیرون. دیدن این صحنه هم خودش خیلی حشری کننده بود.
اون شب برای من شب عجیبی بود. اون شب من هم زن بودم و هم مرد. هم آب کیرمو ریخته بودم تو کس مامانم و هم آب کیری رو تو دهن خودم ریخته بودم.
از اون شب زندگی من وارد مرحلهء جدیدی شده بود. من نه گی هستم و نه گی نیستم و این خیلی عالیه چون هم میتونم نیازهامو با مردا برطرف کنم و هم با زنها.
اون شب بعد از اینکه کس مامانمو تمیز کردیم و شرتشو پاش کردیم، رفتیم بیرون و توی هال دوباره نشستیم به فیلم سوپر دیدن. البته این بار حتی با اصرار علی هم براش ساک نزدم چون تو اون لحظه دوست نداشتم. هرچند بعدها حسابی از خجالتش دراومدم!
فردای اون روز مامانم نزدیک به ظهر بیدار شد و تا اونجایی که من میدونم چیزی نفهمید. خوشبختانه قرصهای ضدحاملگی ای که میخورد به دادمون رسید وگرنه نمیدونستم خواهر یا برادر بعدیم بچهء خودمه یا نوهء عموم!!!!


من و ستاره و ریحانه

اوت 26, 2010

12 سال پيش در رشته پزشکي قبول شدم اونم تو يه شهر ديگه دور از پدر و مادرم اما باز خوب بود پدربزرگ و مادر بزرگم نزديكم بودن…
به بابام گفتم که مي خوام يه طبقه آپارتمان داشته باشم تا خوب درس بخونم آخه ميدوني که تو پزشکي حسابي بايد درس خوند و تو خونه مادربزرگ هم نميشه و بابام هم قبول کرد اما تا اومديم يه طبقه آپارتمان بخريم من ترم اولم رو تو خوابگاه بودم. زندگي من تو خوابگاه يه تجربه جديد بود که اگه تا اون سال هنوز نمي دونستم کجام رو مي مالونم و اون حس چيه و اصلا چه شکليه؟! دنياي شناخت بدنم به رويم باز شد و چه قدر اون لحظات شيرين بود ، ديگه لازم نبود برا اون حس برم دوش بگيرم. حس کنجکاوي من و هم اتاقيام که همشون بچه هاي خوبي بودند اين امکان را بهم داد که ذهنم نسبت به بدنم بازتر بشه …
تو اون اتاق سه نفر بوديم: من ، ستاره و ريحانه که هر سه دانشجوي پزشکي بوديم و هر سه هم ترمي.
اون روز رو يادم نميره ، تازه از حموم بيرون اومده بودم و حوله رو دورم پيچيده بودم ، وقتي تو اتاق رفتم ستاره تنها تو اتاق نشسته بود و داشت درس مي خوند. ستاره بلند شد و گفت سرما نخوري و سشوار رو برام آماده کرد تا موهام رو خشک کنم. اومد جلو تا حوله رو ازم بگيره که گفتم: نه! بهتره حوله دورم باشه. گفت: نکنه لباسات رو نپوشيدي دختر! سرما مي خوري … بيا لباسات رو تنت کن تا سرما نخوردي …
ستاره لباسام رو که رو تخت بود برداشت و برام اورد و به زور حوله رو از دور تنم برداشت. دستم رو رو سينه هام گذاشتم که نبينه و خجالت کشيدم که ستاره گفت: مريم! چه تن خوشگلي داري ، چقدر سفيدي و خنده اي کرد و کرستم رو داد دستم تا دستم رو از رو سينه هام برداشتم تا کرستم رو بگيرم با انگشتاش يه نشگون کوچيک از نوک پستونم گرفت و شروع کرد با اون دستش اون يکي پستونم رو ماليد و دهنش رو اورد جلو و شروع به خوردن پستونم کرد. حس خوبي بود. نتونستم اعتراض بکنم و آروم انداختم رو تخت و کنارم خوابيد و آروم پستون هام رو مي خورد ، ديگه داشت آبم از وسط پام بيرون مي ريخت ، آهم بلند شده بود، آروم بين دو پستونام رو ليس زد و اومد پايين و آروم آروم تا نافم رو ليس ميزد به نافم که رسيد همينطور که با دو تا دستاش سينه هام رو مي ماليد و وسط پاهام دراز کشيده بود زبونش رو تو نافم مي تاپوند و من هم تو احساسم به اوج رفته بودم که اومد پايين و شروع کرد با دستش کسم رو مالوندن و من هم به خودم مي پيچيدم که ستاره گفت: مريم جون اينقدر حرکت نکن تا يه حال اساسي بهت بدم که زبونش رو گذاشت رو کسم و از پايين به بالا مي ليسيد. ستاره خوب مي دونست کجا رو بايد بماله …
اون روز برا اولين بار بود که اسم چوچول رو ياد گرفتم و بهم گفت اينجا رو وقتي ميمالي خيلي حال ميده و کلي برام ليس زد که ناگهان اون احساس به اوج خودش رسيد و من هم آه بلندي کشيدم ، وقتي فهميد خوب ارضا شدم ، گفت حالا نوبت توست و لخت شد و خوابيد رو تخت ، من هم که تا حالا کس نديده بودم! و هنوز هم نسبت به بدن خودم آگاهي نداشتم فوري رفتم وسط پاهاش و با دقت نگاه کردم. واي کس اين شکليه! يادمه قبلا وقتي تو آينه به وسط پام نگاه کرده بودم به اين خوبي نديده بودم. و من هم شروع کردم همون کارهايي که ستاره باهام کرد ، کردم. اولش وقتي آبش رفت تو دهنم يه حالي شدم ، خوشم نيومد ولي ازم خواست ادامه بدم و کم کم عادت کردم و اونقدر برام خوشمزه شد که الان هم که پزشکم اگه تشنه ام بشه ، دلم ميخواد يه آب کس حسابي بخورم .
وقتي ستاره هم ارضا شد شروع کرديم با هم لب گرفتن ، لب هاي آبداري که بعد از اون سکس حسابي سر حالمون اورد و دلمون خواست دوباره ارضا بشيم. من همينطور که لب تخت خوابيده بودم ، ستاره دو تا پاهام رو از هم باز کرد و نشست وسط پاهام جوري که کسامون روبروي هم قرار گرفت و شروع کرديم که کسامون رو بهم بماليم. صداي آه هر دومون بلند شده بود و من تازه اون موقع لذت واقعي سکس رو فهميدم. به ستاره گفتم: من فکر مي کردم تا دخترم و ازدواج نکردم نمي تونم لذت سکس رو بفهمم ولي تو امروز به من ياد دادي که چطور مي تونم از زندگي لذت ببرم. ديگه دلمون نمي خواست لباسامون رو بپوشيم که ستاره به من گفت: اگه بخواهيم راحت باشيم بايد اين موضوع رو با ريحانه هم در ميان بگذاريم که بهش گفتم: من مي ترسم ، چون ريحانه يه دختر چادري بود و همين هم من و ستاره رو به وحشت مي انداخت ولي ستاره گفت که بايد با احتياط عمل کنيم ولي ريحانه چه چادري باشه چه نباشه بالاخره يه دختره و اونم احساس داره و به نظر ستاره ، ريحانه هم ميتونست از سکس لذت ببره.
آره! اون روز تا عصر تا قبل از اومدن ريحانه ، من و ستاره چندين بار به اوج لذت جنسي رسيديم که بعدها فهميدم به اين اوج لذت ميگن ارگاسم. من و ستاره به نوبت خوابيديم و اطلس آناتومي را جلومون باز کرديم و تک تک اعضاي کسمون رو که جزء مهمي از بدنمون بود و هيچکس به ما ياد نداده بود که اينها چيه ، تک تک ياد گرفتيم. فهميديم چوچول همون کليتوريس است و قسمت حساس کس همينه و با ماليدن کليتورس ميشه به ارگاسم رسيد.
اون شب وقتي ريحانه اومد ، من و ستاره مرتب در مورد آناتومي دستگاه تناسلي زن صحبت کرديم و با اطلس اون رو دقيق مطالعه کرديم و ريحانه هم توي بحث ما شريک شد. من و ستاره هم مرتب با جکامون سعي مي کرديم ريحانه رو هم تحريک کنيم که در همين حين ستاره از پشت سر ، دستاش رو رو پستونهاي ريحانه مايد و او رو تحريک کرد و ريحانه هم که انگار بعد از تمام اين بحث ها کلي حشري شده بود راحت خودش را در اختيار ستاره قرار داد و ستاره آروم ريحانه رو لخت کرد و شروع کرد به ماليدن بدن ريحانه و آروم آروم شرتش رو هم در اورد و شروع به خوردن کس ريحانه کرد. صداي آه ريحانه هم بلند شده بود و ديگه شبيه به جيغ بود تا آه! من هم نشسته بودم و درحاليکه با يه دستم پستونم رو و با يه دست ديگم چوچولم رو مي ماليدم ، نگاهشون مي کردم. راستش نگاه کردن به يه سکس هم کلي حال ميداد.
اون شب ستاره به من و ريحانه گفت ، به دخترهایی که با هم حال کنند ميگن لزبين يا هم جنس بازي زن با زن. راستش من و ريحانه از لزبين کلي خوشمون اومد ، چون هم خطري برامون نداشت و هم به اوج لذت جنسي مي رسيديم.
اون شب تجربه يه سکس سه نفره رو هم کرديم. من وسط اتاق در حاليکه دوتا پام از هم باز بود خوابيدم و ستاره هم وسط دو تا پام نشست و شروع به خوردن کسم کرد و ريحانه هم به حالت نيمه نشسته روي صورتم قرار گرفت و در همون حال من هم کس ريحانه رو مي خوردم. واقعا با شکوه بود ، ديگه صداي آه بگوش نمي رسيد ، فقط جيغ هاي کوتاه من و ريحانه بود. اون شب تا نزديکاي سحر مرتب جاهامون رو عوض کرديم و بارها و بارها به ارگاسم رسيديم …


آخه من روزه ام!

اوت 25, 2010

با سلام و ارادت خدمت همه بر و بچه های سکسی و با حال بازم دکتر علیرضام و یه خاطره سکسی دیگه.
سال 4 دانشگاه بودیم و خونه مجردیمون رو تازه عوض کرده بودیم . محله جدیدمون از اون محله های قدیمی اما با کلاس بود و خونه ما یه خونه 2 طبقه با قدمت صد و بیست سال بود که صابخونه که یه پیرمرد و یه پیرزن با پسرشون که 5-4 سالی از ما بزرگ تر بود . در واقع بیشترین خاطرات دوران دانشجویی ما تو همین خونه رقم خورد که حدود دو سالی تو اون خونه بودیم پسر صابخونه هم که رحیم نامی بود یه سال اول خیلی توپ باهامون راه اومد ولی سال بعد ازین رو به اون رو شد که نهایتا مجبور شدیم اون خونه رو عوض کنیم. بگذریم اون روزا من یه سگ خوشگل تریر به اسم تینا داشتم که اون بدبختم آخرش دزدیدن حالا بماند که ما از خیر سر همین تینا خانم چندین و چند فقره کوس بلند کردیم . یه روز عصر که من و شاهین و تینا رفته بودیم ولگردی هنگام برگشت سر کوچمون چشمون به دوتا کوس باحال افتاد که با مادرشون جلوی ما داشتن میرفتن. یکیشون که مفصلا راجع بهش صحبت خواهم کرد یه مانتوی تنگ چرمی تنش کرده بود که ای جوووون تمام کون و کپلش به قشنگترین و حشر ترین وضع ممکن بیرون زده بود.
القصه داستان ما از اونجا شروع شد که همین خانمه شروع به کرم ریختن کرد که اره اسم سگتون چیه و از این حرفا تا اینکه جلو خونشون که تقریبا رو به روی خونه ما بود از هم جدا شدیم و ما اومدیم خونه. شاهین رفت ترتیب شام رو بده و من هنوز تو فکر کون با حال این خانومه بودم. دیدم طاقت ندارم به رحیم جون زنگ زدم و فوری شماره تلفن و آمار دختره رو گرفتم که بله اسمش فرنازه یه خواهر کوچیک به اسم سهیلا داره و یه خواهر کوچیکتر به اسم سپیده و دو خواهر بزرگتر که اولی شهناز خانم با دو تا دختر نسبتا رسیده و آبدار که اسماشون الان یادم نیست نمیدونم اندیا یا انتا… یا تو این مایه ها و یه خواهر دیگه که اونم باز یه دختر و یه پسر کوچولو داشت و من حیث المجموع خانوادتا» کوس تشریف داشتند. با این اطلاعات گوشی رو برداشتم زنگ زدم خونشون .. یک دو سه … یه خانومه گوشی رو برداشت و خیلی مودب خودمو خسرو معرفی کردم و خواستم با اون خانومه که مانتوی چرمی پوشیده بود صحبت کنم و از شانس من خودش بود و استارت آشنایی رو زدیم و به خونه جدیدمون نرسیده یکی از همسایه ها رو تور کردیم که البته همین جا اعلام میکنم که در چنین شرایطی سعی کنین از همسایه ها برای دوستی استفاده نکنین که در نهایت دهنتون سرویس و کونتون پارس که جریان اونم بهتون خواهم گفت.
خلاصه اون موقع من 22 سالم بود و نوبت سن و سال که رسید فرناز خودشو 21 ساله معرفی کرد که خیلی زود گندش در اومد و فهمیدیم که 31 سالشه و از اون ترشیده هاست و با رسیدن به خودش در صدد جور کردن یه شوهر ساده و مشنگ واسه خودشه که البته از لحاظ هیکل و کون کپل چیز بیستی بود .
دوستی من و فرناز از همون روز شروع شد و از همون اول هر دوی ما ادعای دلباختگی و عاشق بازی رو در می آوردیم که واقعیت چیز دیگری بود و از این کس شعرا من فقط به کردن فکر میکرم و فرناز به شوهر کردن. و من خیلی اوستا تر از این حرفا بودم خیلی زود تونستم بیارمش خونه!
هیچ موقع یادم نمیره ماه رمضون بود و من درگیر کلاس هام بودم ولی روزی که قرار شد بیاد خونه کلاس ملاس و بی خیال شدم. تقریبا اولین دختری بود که تو اون خونه می آوردیم و یه کم ترس داشتم ولی چون فرناز مال همون کوچه بود یه خرده خیالم راحت بود چرا که خواهر کوچیکشم اوضاع کوچه رو کنترل و گزارش میداد. فرناز اومد خونه بردمش اتاق خودم که هر چند خونه دانشجویی بود ولی در حد خودم وسایل منزل کم نداشتم و خونه رو خیلی خوب تزیین کرده بودم شروع کرد 300-200 بسته سیگار رو که به دیوار وصله کرده بودم نگاه کردن و منم رفتم چایی بیارم که تا چایی آوردم برگشت گفت زحمت کشیدی ولی من روزه ام.
ایییییی کیر تو این شانس حالا حتما بخایم بکنیمم افه میاد که روزم.
لبخندی زدم و گفتم قبول باشه. اومدم رو مبل روبه روییش نشستم و شروع کردم شر و ور گفتن یه کم که صحبت کردیم گفتم معذب نیستی اینطوری یه کم اون روسریت رو شل کن تو این گرمای اتاق عرق میکنی و موقع بیرون رفتن سرما میخوری. یه کم من و من کرد و گفتش که فکر نکنی که کلاس میاما اخه من روزه ام.
با صدای بلند خندیدم و گفتم اخه کم عقل چه ربطی داره مگه چیزی میخای بخوری
– نه
– پس در بیار باطل نمیشه!
– مطمئنی
– آره بابا من خودم نیمچه مجتهدم درش بیار!
و اون با کمی استخاره روسریشو در اورد قیافش کلی تغییر کرد و خوشگل تر شد و کیر من اینا رو خیلی خوب می فهمید بنا بر این شروع به بلند شدن کرد و من خزیدم به طرف فرناز و دستمو گذاشتم رو شونش خودشو کشید کنار و گفت اخه روزه ام حرفشو قطع کردم و گفتم مگه چیزی میخوری؟
پس با این چیزا باطل نمیشه. کمکم دستم به طرف مانتوش رفت و این دفعه مقاومت بیشتری دیدم ولی هر دفعه با این جمله که تو که چیزی نمیخوری خرش کردم تا اینکه لخت مادر زادش کردم.
جلو چشام یکی از قشنگترین مناظری که تو اون روزا می تونست به چشمم بخوره نمایان شد و از اونجا که فرناز بدنساز هم بود هیکل توپی داشت هر چند خدای باریتعالی در مورد قیافش خساست به خرج داده بود ولی وای از اون هیکل هر چی بگم کم گفتم هنوزم که هنوزه پستونای به اون قشنگی ندیدم حتی در بدترین پوزیشن که حالت سگی به خودش میگرفت مثل گنبد شابدوالعظیم صاف و سفت بود انگار که سیلیکون گذاشتن توش ولی طبیعی بود یه بدن سفید و متناسب بدون شکم و لمبر های گوشتی که یه کوس تپل ناز رو در میون گرفته بودن همه اجزای فرناز رو شامل میشد و من با هوسی آتشین با این تن و بدن زیبا نگاه میکردم دستشو گرفتم بردم به طرف تختم که جنایت های بیشماری رو دیده بود و شروع کردم انگشت مالی کون سفیدش که هنوزم وقتی یادم میفته کیرم تبر میشه.
قنبلش کردم و اخرین مقاومت رو با گفتن بیستمین بار آخه روزه ام از خود نشون داد و من باز خرش کردم و خودشم میدونست که کار ازین حرفا گذشته و در لحظاتی بعد کیر من اون کون زیبایش را فتح خواهد کرد.
کمی هم با چوچولش بازی کردم که همزمان با دست دیگرم نوک سینه هاش رو فشار میدادم و زبونم پشت گوشش میچرخید تمام این عوامل باعث شد که به سرحد اورگاسم برسه و بدون لحظه ای درنگ کیر 22 سانتی نازنینمو تو کون فرناز جا دادم وای که عجب حالی داشت و با شروع تلمبه های من صدای جیغ های فرناز فضای اتاق رو پر میکرد و دستان من لحظه ای بیکار نبودن و دائم با تن و بدن فرناز ور میرفتن در یک آن احساس کردم داره اورگاسم میشه عضلات بدنش سفت و منقبض شد و تو اون حالم برگشت گفت مطمئنی مطمئنی روزه ام باطل نشد؟!!!!
ولی من هنوز ارضا نشده بودم و در حالی که شالاپ شولوپ به کونش میکویدم میگفتم آرههههه آرهههههه واییییییییی مگهههه چی زی میخورییییییییییییی هان وای آخ مردمممم مردم و فوران آب کیرم روی سر و کول فرناز و باطل شدن روزه فرناز خانوم.
خوش باشید و منتظر خاطرات این دسته از فرناز خانوم.


من و خاله فریبا

اوت 20, 2010

اسم من هومن هست و 26 سالم هست. علت این که می خوام این داستان رو براتون بگم اینکه اولاً همیشه دوست داشتم این داستان رو تو این سایت برای شما بنویسم و ثانیاً چند داستان در مورد سکس خانوادگی و مخصوصاً سکس با خاله تو سایت هست که امیدوارم با این داستان این مجموعه کامل تر بشه و اینو هم بگم که این داستان کاملاً واقعی هست و حالا این هم از داستان سکس من و خاله فریبا:
جریان مربوط به تابستون سال 83 می شه. خاله من 43 سالش هست و خیلی اندام و قیافه سکسی داره والبته خیلی هم پولدار هست.
اون 3 تا بچه داره و من همیشه به علت دوستی زیاد با پسرخاله هام خیلی به اونجا رفت و آمد دارم.
من همیشه تو کف خالم بودم، خیلی از مواقع سعی می کردم(مخصوصاً زمان دانشجویی) صبحها که می دونستم به جز خالم هیچ کس خونه نیست برم اونجا تا اگر احیاناً میره حمام از سوراخ درب حمام اون بدن رویایی رو نگاه کنم و لذت ببرم.
یا مثلاً خانواده خالم چون به من اعتماد کامل دارند همیشه وقتی می رفتند مسافرت یه کلید به من می دادند تا در نبودشون به اونجا سر بزنم.
من هم از فرصت استفاده می کردم و با لباسهای زیر خالم چند بار حسابی جق می زدم و دلی از عزا در می آوردم.
تابستون سال 83 که شوهر خالم به سفر کاری رفته بود. مامانم به خاله فریبا زنگ زد و گفت: ما می خوایم بریم لواسون( ما اونجا یه ویلا دارم) شما هم بیاید بریم که اونها هم گفتند باشه.
همه تا شب توی ویلا بودیم و قرار بود که 2 شب هم اونجا باشیم که شوهر خالم ساعت 10 شب به موبایل خاله زنگ زد و گفت به کپی پاسپورت بچه ها احتیاج پیدا کرده و حتما همین امشب باید کپی پاسپورت ها رو براش فکس کنن در نتیجه خاله بایستی حتما بر میگشت تهران.
چون تمام بچه ها رفته بودند قدم بزنند و من چون حوصله نداشتم نرفته بودم قرار شد من و خاله برگردیم تهران و شب رو هم تهران باشیم و صبح برگردیم به لواسون.
ساعت 11 شب از لواسون حرکت کردیم به سمت تهران. همش پیش خودم می گفتم چی می شه من و این پری دریایی با هم سکس کنیم ولی نمی دونستم که امشب رویای من به حقیقت می پیونده.
تو همین افکار بوده که یه دفعه خاله گفت : هومن یه سوال کنم راستش رو می گی؟
گفتم : البته خاله جون.
خاله گفت: دوست دختر داری؟
گفتم: نمی دونم چی بگم خاله جون. چون اگر بگم آره که می گید بده(خاله من یه مقدار مذهبی هست) و اگر بگم نه هم دروغ گفتم(اتفاقاً من اون موقع یه دوست دختر توپ داشتم)
خاله گفت: نه عزیزم.اگر فقط با یکی باشی خوبه ولی به شرط اینکه فقط یه دونه باشه و هر روز با یکی نباشی (این حرف خاله برام خیلی جالب بود چون اولین بار بود که اینو ازش می شنیدم)
تا تهران به همین صحبتهای معمولی گذشت و رسیدیم به خونه خاله فریبا. خاله سریع کپی پاسپورتها رو فکس کرد و گفت : من می رم یه دوش بگیرم.
داشتم از شوق می ترکیدم چون می تونستم باز خالم رو لخت ببینم.اون به حمام رفت و من سریع از سوراخ درب حمام شروع به تماشا کردن اون کردم.اولش بلوز و شلوارش رو در آورد و بعد سوتین و شورت سفیدش رو به کناری انداخت و به زیر دوش رفت.
داشتم از شدت شهوت می ترکیدم. کیرم رو در آوردم و در حالی که داشت منفجر می شد مرتب می مالوندمش و از دیدن اون صحنه رویایی لذت می بردم.
همینطور داشتم خاله فریبا رو می دیدم و جق می زدم که کم کم داشت آبم می اومد و دیگه آخرهای کار بودم که چشمام رو بسته بوده و می خواستم موقعی که آبم می یادش در فکر کردن اون باشم که یه دفعه صدای باز شدن درب حمام رو شنیدم. وای خدای من چی می بینم. خاله برای برداشتن حوله درب حمام رو باز کرد و من رو کیر در دست جلو حمام دید!!!
داشتم سکته می کردم. یه دفعه خاله که بدنش رو پشت درب قایم کرده بود داد زد: زود پاشو گم شو تو اتاق.
وای خدای من چه آبرو ریزی شده بود. یعنی اون می خواد چی کار کنه؟ داشتم از ترس می مردم و همش تو این فکر و خیال بودم که اون می خواد چی کار کنه. من رفتم و نشستم توی اتاق پذیرایی و بعد از حدوداً 10 دقیقه خاله اومد. از صورتش می شد فهمید که اون هم یه کم ترسیده ولی معلوم بود که عصبانی هست. بدون اینکه چیزی بگه نشست کنارم و بعد از چند لحظه و در حالی که من سرم رو پایین انداخته بودم گفت: چرا این کارو کردی؟
من هیچ چیزی جواب ندادم و اون باز اینو ازم پرسید و من در جوابش گفتم: ببخشید.
اون گفت: ببخشید بدرد من نمی خوره و من علتش رو می خوام بدونم.
گفتم: قول می دید همیشه بین خودمون بمونه.
گفت: قول می دم
گفتم: قول قول که ناراحت نشید و به کسی هم نگید.
گفت: قول می دم ولی به شرط اینکه همه چیز و به من بگی.
بدش من نزدیک به نیم ساعت همه چیز و میزان علاقم به اون رو براش توضیح دادم و گفتم که تقصیر خودم نیست و توی این همه آدم از تو خوشم می یاد.
و بعدش اون در حالی که آرومتر شده بود گفت: که هومن جون من خاله تو هستم و از طرفی شوهر دارم و باید اینو درک کنی.
من گفتم: خوب آخه چی کار کنم. خودم همه اینها رو می دونم ولی نمی تونم جلوی این علاقم رو بگیرم. اگر حتی فقط بزارید هر چی می خوام ببوسمت شاید کم کم با همین قانع بشم و دیگه از سرم بیوفته(می دونستم اگر بتونم راضیش کنم کم کم می شه پیش رفت کرد)
گفت: نه اصلاً نمی شه. مگه من نگفتم به هیچ وجه همچین حرفهایی نزن.
و من خیلی بهش التماس کردم. خیلی زیاد. و تونستم راضیش کنم که حداقل بزاره لبهاش رو ببوسم.
البته گفت: فکر نکنی دیگه هر کاری بخوای می تونی بکنی یا اینکه هر روز بیای لبهای من رو کبود کنی.
من که از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم گفتم: فقط شما بزارید من ببوسمتون بقیش حل می شه(یقین داشتم اگر بتونم کم کم روم بهش باز بشه می تونم خیلی کارهای دیگه باهاش کنم)
صورتم رو آوردم جلو و نزدیک لباش کردم. وای خدای من. داشتم از حرارت ذوب می شدم. این لحظه رو توی خواب هم نمی دیدم. لبام رو گذاشتم رو لباش. مثل عسل شیرین بودند. نمی دونم چقدر طول کشید ولی یکی از بهترین لحظات زندگیم رو تجربه کردم.
کم کم به زیر گلوش رفتم و وقتی اونجا رو مکیدم یه آه کوچک کشید و کم کم داشت به صورت ناله در می آمد و فهمیدم تحریک شده ولی خودش زود من رو عقب زد و گفت: دیگه بسه. بعد سریع پاشد و رفت تو اتاقش.
من که حسابی راست کرده بودم دستم رو روی کیرم گذاشتم و با مالوندن اون در فکر دست آورد بزرگ امشب بودم.
ساعت نزدیکیهای 1 صبح بود و من رفتم تلویزیون رو روشن کردم و شروع کردم به نگاه کردن. بعد از چند دقیقه خاله از اتاقش اومد بیرون و در حالی که یه لباس خواب کوتاه تا بالای زانو که شورت و سوتینش کاملاً مشخص بود رو بر تن داشت آمد نشست توی حال.
هیچ کدام حرفی نزدیم و من دیدم کم کم شاید بشه استفاده کرد رفتم کنارش نشستم.
یه دفعه مثل اینکه از آدم ناراحت باشه گفت: هومن چرا آخه این کارو کردی. پسر بی عقل حالم رو خراب کردی!
گفتم: یعنی چی خاله جون؟
گفت: تو که استادی پس چرا خودتو به نفهمی زدی؟
یعنی نمی فهمی چی شده؟ تحریکم کردی بچه جون.
وای خدای من. چی می شنیدم. به من گفت تحریک شده.
دیدم بهترین فرصت رو به دست آوردم. سریع دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم: خاله تو رو خدااینقدر من و خودت رو اذیت نکن. هیچ کس از رابطه من و تو مطلع نمی شه. بیا سعی کنیم از این رابطه لذت ببریم. مطمئن باشید همیشه بین من و شما می مونه.
خاله هیچ چیزی نگفت و من خودم رو بهش چسبوندم و لبم رو گذاشتم رو لباش. وای خدای من مثل آتیش بود. کیرم مثل برق از جاش بلند شده بود. مثل سنگ سفت شده بود.
کم کم به زیر گردنش رفتم و تمام گردنش رو مکیدم. دیگه آه و نالش شروع شده بود و من هم یه دستم رو آروم گذاشتم روی سینه هاش و خیلی آروم شروع به مالوندن کردم که یه دفعه گفت: خاله جون اینجا نه. بریم تو اتاق. هر دو پا شدیم رفتیم تو اتاق خواب خاله و در رو بست و فقط یه چراغ خواب کم نور روشن کرد.
نمی دونم چه شکلی رفتم طرفش و باز شروع به لب گرفتن کردیم.
هر دو مثل دیونه ها به جون هم افتاده بودیم. در همون حال لباس خوابش رو در آوردم و خوابوندمش روی تخت که گفت: عزیزم لباسات رو در بیار. من لباسهام رو به جز شرتم در آوردم .
بعدش خوابیدم روش و شروع کردم تمام بدنش رو از پایین خوردن. معلوم بود خیلی لذت می بره. یه مقدار سینهاش رو از روی سوتین مالوندم و در حالی که یه کم به سمت بالا خم شده بود سوتینش رو باز کردم. مشغول خوردن سینه های خاله عزیزم شدم.
چقدر شیرین بودن. همینطور که این کارو کردم آروم آروم به پایین آمدم و دور بهشتیش رو می بوسیدم.
وقتی شروع کردم بهشتیش رو خوردم دیگه داشت جیغ می زد و همش قربون و صدقم می رفت.
میگفت: بخورش قوربونت برم. بخورش عزیز دلم…
بعد از اینکه حسابی براش خوردم گفت بخواب و در حالی که شورتم خیس خیس شده بود شرتم رو در آورد و شروع کرد برام ساک زدن.
آخ که چقدر ماهر بود. خیلی با ولع این کار رو می کرد(بعدها بهم گفت که بر خلاف خودش شوهرش از این کار خوشش نمی میومده)
خیلی خوب این کار رو انجام می داد و معلوم بود خیلی دوست داره.
بعدش به اون گفتم می خوام بکنمت و اون در حالی که یه لب ازم گرفت به صورت طاق باز خوابید. خودش کیرم رو به داخل بهشتیش هدایت کرد. خیس خیس بود و خیلی داغ.
جاتون خالی تا حالا اونقدر لذت نبرده بودم. خاله فریبا هم که از بس جیغ می زد داشت نفسش بند می اومد و غرق لذت بود. کم کم سرعتم رو تند کردم و همینطور اون رو می بوسیدم. که گفت : حالا تو بخواب و من بشینم روت. این کارو کردم.
این طوری هم خیلی حال می داد. کیرم تا ته می رفت توی کسش و مثل قبل همش قربون صدقم می رفت.
یه دفعه بدنش شروع کرد به لرزش و در حالی که من رو تو بغلش گرفته بوداز فرط شهوت جیغ می زد و بعدش آروم شد که فهمیدم ارضاء شده.
یه کم بعدش به خاله گفتم: من کم کم داره آبم می یاد و اون از روم بلند شد و در حالی که سریع برام ساک می زد تمام آبم رو توی دهنش خالی کردم و اون هم تا آخرش رو خورد و بعدش هر دو تا صبح تو بغل هم خوابمون برد.
صبح با هم رفتیم حمام و توی حمام هم یه بار دیگه کردمش.
توی راه که داشتیم بر می گشتیم لواسون ازم تشکر کرد و گفت که خیلی لذت برده.
منم بهش گفتم: خاله جون دیدید که خوبه و برای هر دومون لذت بخشه.
خاله گفت: از این به بعد مواقعی که با هم تنها می شیم بهم بگو فریبا و نمی خواد بگی خاله.
بعد از اون جریان تقریباً هفته ای دو بار با هم سکس داریم و هر دو از این وضعیت کاملاً راضی هستیم.


مینو

اوت 15, 2010

سلام.اسم من سینا هست و 21 سالم هست و میخوام جریان اولین سکس عمرم رو براتون تعریف کنم.اولین سکسی که باعث شد نگاهم به جنس مخالف عوض شه.از قضا اولین سکسم با کسی بود که نزدیک ترین دختر بهم بود.خواهرم.

راستش خانواده ی ما 6 نفره هست و من سه تا خواهر دارم که دوتای اونها ازدواج کردن.تنها خواهری که توی خونه دارم اسمش مینو هست و سه سال از من بزرگتره.من از بچگی کنار خواهرام بودم و دختر زیادی رو نمیدیدم اما وقتی که دیگه به بلوغ رسیدم و خود ارضایی رو یاد گرفتم کم کم فهمیدم قضیه چیه.خیلی از این که هیچ دختری دم دستم نبود ناراحت بودم و همیشه با عکسای سکسی اینترنت حشری میشدم و خودم رو خالی میکردم.

من به مینو یه نگاه خاصی داشتم و خیلی به هم نزدیک بودیم و عقاید نزدیکی داشتیم از طرفی هیچ کدوممون هم بر عکس بقیه ی خانواده دین و ایمون درست و حسابی نداشتیم ولی هر جفتمون تک بودیم و دوست دختر و دوست پسر نداشتیم.

گذشت تا اینکه مینو که من هر از گاهی نیم نگاهی هم بهش مینداختم با خاله ام رفتن سفر تفریحی دوبی.یه چند روزی بودن و برگشتم و خب عکسهایی هم گرفته بودن.من هم عاشق فوضولی کردن تو عکس های آبجیام بودم.به خاطر همین یه روز که خونه خالی شد نشستم پای کامپیوتر مینو و رفتم ببینم دوبی چه کار کردن.عکسها معمولی بود تا اینکه به فولدری برخورد کردم به نام دریا.بازش کردم و چیزی دیدم که از سطح تصورم بیرون بود.من تا حالا بدن مینو رو ندیده بودم.عکسها مربوط به اون و خاله ام بود که کنار ساحل با بیکنی از هم عکس گرفته بودن.خاله جونم که اندام زشتی داشت ولی اندام سفید مینو با یه بکینی آبی اینقدر قشنگ و گوشتی بود که قابل توصیف نیست.به قدری اون بدن من رو هیجان زده کرده بود که انگار یه شیشه رو یه نفری رفته باشم بالا.خلاصه با عکس ها یه حالی کردم و از اون به بعد رفتم تو کف مینو.روزی نبود که با اون عکسا حال نکنم و همین طور سعی میکردم وقتی مینو داره تو اتاق مشترکمون لباسشو عوض میکنه یه جورایی دیدش بزنم که البته زیاد موفق نمیشدم.

این تو کف بودن من ادامه داشت و فکر کنم مینو خودش هم متوجه شده بود که زیادی بهش نگاه میکنم تا اینکه یه روز پدر و مادرم به همراه خواهرام و شوهر هاشون رفتن کرج و مینو خونه ی خالم بود.من هم به بهونه ی اینکه خونه خالی هست از دوستم دو تا قوطی ویسکی گرفتم و رفتم خونه.میخواستم تنهایی تو خونه واسه خودم حال کنم.شب رسیدم خونه و رفتم پای کامپیوتر و یه قلیون واسه خودم درست کردم و شروع کردم کشیدن.تا پس فردا هیچ کس خونه نمیومد و من تصمیم داشتم تنهایی واسه خودم حال کنم.

خلاصه تا ساعت 10 شب پای نت بودم و آخر سر شام خوردم و رفتم پای ماهواره نشستم.یکی از ویسکی ها رو باز کردم و واسه خودم ریختم و مشغول شدم.البته بگم من همیشه برای مشروب تک خوری میکنم و خیلی کم پیش میاد که با کسی بخورم.خلاصه تنهایی نصف قوطی رو خالی کردم که یهو زنگ در خونه به صدا در اومد.اول ترسیدم که آخر هفته کیه این وقت شب.سریع بساط لهو و لعب رو جمع کردم و رفتم پای اف اف دیدم بله.مینو هست.در رو باز کردم و همه چیز رو مرتب کردم.مینو وارد شد دیدم طبق معمول یه سلام خشک کرد و رفت تو اتاق مشترکمون تا لباسشو عوض کنه.منم حال نداشتم از پشت در دید بزنم به خاطر همین رفتم پای ماهواره.تا اینکه مینو اومد و گفت:«باز تنهایی مشروب خوردی؟باز چشم مامانینا رو دور دیدی؟»برگشتم و گفتم:«خب کاری نداشتم فکر کردم نمیای.»مینو در جواب من چیزی گفت که خشکم زد.از من خواست تا ویسکی ها رو بیارم با هم بخوریم.اون اصلا عادت مشروب خوری نداشت و خیلی که هوس میکرد آبجوی درصد پایین میخورد.منم از خدا خواسته رفتم سر یخچال و بساط رو روی میز آشپزخونه پهن کردم و فوری یه قلیون دوسیب هم چاقیدم و گذاشتم روی میز و مینو رو صدا کردم.مینو معمولا توی خونه ساده میگشت و یه دامن بلند و یه تیشرت تنش میکرد.این بار هم همون طوری اومد تو آشپزخونه و پشت میز نشست.دو تا پیک ریختم.مینو هم قلیون رو گرفت و هم میخورد و هم میکشید.پیک اول رو خوردیم و دومی و سومی و بالاخره هر دو تا قوطی رو دو نفره تموم کردیم.قلیونه هم سوخته بود و من هم زده بودم بالا.احساس مستی شدیدی بهم دست داده بود.مینو هم همین طور بود.مدام چشمامون به هم میفتاد و سریع جهت نگاهمون رو عوض میکردیم تا اینکه تصمیم گرفتم دست به کار شم.خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینم زیر اون لباس ها چی قایم کرده.این بود که بلند شدم و رفتم طرف یخچال الکی با یخچال ور رفتم و بعد برگشتم طرف مینو و از پشت دستم رو روی شونه هاش گذاشتم و اینطور نشون دادم که دارم مشت و مالش میدم.من تو خونه زیاد بقیه رو مشت و مال میدادم.خلاصه همین طورادامه دادم و اون هم چیزی نمیگفت و داشت قلیون سوخته میکشید.فکر کردم شاید خوشش اومده باشه یه کم مشت و مالم رو شبیه نوازش کردم و کتف هاش رو ماساژ میدادم.یواش یواش دستهام رو روی بازو هاش بردم و بعد هم بردم زیر بازوهاش.حالا دستام از پشت به کنار سینه هاش برخورد میکرد.فکر کردم الان چیزی میگه ولی هیچی نگفت.منم بیشتر دستم رو اونجا نگه داشتم.

پیش خودم فکر کردم که اینطوری نمیشه.مستی کمکم کرد و تو یه لحظه دل به دریا زدم و دستم رو از بازوهاش برداشتم و سریع روی دو تا سینه هاش گذاشتم.منتظر بودم تا با برخورد شدیدی مواجه بشم ولی در کمال ناباوری دیدم مینو شلنگ قلیون رو روی میز گذاشت و خودش رو روی صندلی ولو کرد.من هم که ذوق زده شده بودم شروع کردم به مالیدن سینه هاش از روی لباس.آروم آروم دستم رو پایین بردم و از پایین تی شرتش رو کشیدم بالا تا روی سینه هاش.بعد هم بند سوتینش رو باز کردم و انداختم کنار آشپزخونه.حالا سینه های سفیدش که باد کرده بود روی هوا شناور بود.تی شرتش رو کامل در آوردم و باز هم تو همون حالت حالا دستم رو روی سینه های لختش گذاشتم.باورم نمیشد که سینه های سفید و متورم مینو حالا توی دستهای من بود.به این کار ادامه دادم تا اینکه مینو دستش رو روی دستام گذاشت و بلند شد.بعد به سمت من برگشت و خیلی سریع لبش رو به لبهام چسبوند.من هم کم نیاوردم و خیلی ناز لباش رو میخوردم.با دستهام هم به سینه هاش میمالیدم تا بالاخره یواش یواش دستهامرو پایین بردم و دامنش رو تا زیر کونش پایین دادم.مینو حالا داشت گردنم رو لیس میزد.میتونستم حدس بزنم که حسی داره.دستهام رو روی دو تا لپ کونش میکشیدم.خودم رو ازش جدا کردم و نشستم جلوش.دامنش رو آروم پایین کشیدم و رون های سفید و قشنگش حالا جلوی چشمهام بود.شرت مشکی رنگی پاش بود.دستم رو از روی شرت به سمت کسش بردم و آروم شروع کردم به مالیدن.کم کم آه و ناله ی خواهرم بلند شد تا اینکه یه دفه دستم رو گرفت و نذاشت به مالش ادامه بدم.ظاهرا داشت ارضا میشد ولی نذاشت این اتفاق بیفته.آروم بلندم کرد و لباسم رو در اورد.خودم هم شلوارم رو در اوردم و حالا هر دو ما فقط با شرت توی همون آشپزخونه جلوی هم ایستاده بود.خواهرم سرش رو به من نزدیک کرد و در گوشم گفت:«نمیدونی چقدر دوست داشتم همچین احساسی رو تجربه کنم سینا»منم در جوابش گفتم:«منم همین طور مینو.»به آرامی دستم رو به سمت رونش بردم و بلندش کردم.بقلش کردم و با همین به سمت حال رفتیم.اونجا گذاشتمش روی زمین و اون هم روی زمین تاق باز دراز کشیدو چشمهاشو بست.کاملا به من اعتماد کرده بود.من هم روش نشستم و به آرومی شرتش رو از پاش در اوردم.حالا چیزی مقابلم بود که مدت ها آرزوش رو داشتم.یه کس تنگ و قرمز که به تازگی موهاش زده شده بود و تمیز تمیز بود.معلوم بود که تا حالا هیچ رابطه ای نداشته و کس و کونش کاملا دست نخورده بود.به آرومی زبونم رو به کسش نزدیک کردم و خیلی آهسته بین چاک کسش کشیدم که یهو مینو آه بلندی کشید.به کارم ادامه دادم و خواهرم هم هر لحظه بیشتر آه میکشید تا اینکه بالاخره ارضا شد.همونطوری که دراز کشیده بود روش خوابیدم و شرتم رو در آوردم.حالا کیرم بین پاهاش قرار گرفته بود و به کسش کشیده میشد.صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و گفتم:«چه حسی داری مینو جونم؟»مینو چشمهاشو باز کرد و گفت:«الان روی زمین نیستم.»خیلی سریع دو تا بالش و کرم نرم کننده ی خودم رو از تو اتاق مشترکمون برداشتم برگشتم توی حال پیش مینو.همون طور کف اتاق دراز کشیده بود و دستش رو کسش بود.به سمتش رفتم و برش گردوندم.همینجا بگم من قبلا کون پسر زیاد کرده بودم بلد بودم که چیکار باید بکنم.میخواستم مینوی عزیزمو از کون بکنم.کونی که مطمئن بودم تا حالا حتی انگشت هم توش نرفته و صفر هست.مینو رو برگردوندم و در گوشش گفتم:مینو میخوام از کون بکنمت.قول میدم یه حالی بکنی که تو خواب هم نمیبینیش.»مینو خیلی آهسته گفت:«هر کاری میخوای بکن.من امشب مال توام سینا.کاملا مال توام»دو تا بالش رو روی هم گذاشتم و مینو رو از کون بلند کردم و دقیقا کونش رو روی بالش ها گذاشتم به طوری که پاهاش و سرش روی زمین بود و کونش بالا بود.توی این حالت هم لپ های کون از هم باز میشه و هم شخص خیلی سخت میتونه ماهیچه های کونش رو سفت کنه به خاطر همین راحت ترین راه برای گاییدن از کون هست.کرم رو برداشتم و یه کم به سوراخ کون کوچیک و تنگ خواهرم مالیدم.بعد هم کیرم رو چرب کردم.اول با انگشت به سمت کونش ور رفتم و خیلی آروم انگشت اشارم رو توی کون مینو فرو کردم.یه کم سعی کرد خودش رو سفت کنه ولی چون کونش بالا بود نتونست.انگشتم تا ته توی کونش بود.یه کم جلو عقب کردم و آروم انگشت دوم دستم رو هم اضافه کردم.باز هم سعی کرد خودش رو سفت کنه ولی زیاد نتونست.با دست دیگم کسش رو میمالیدم و با این کارم میخواستم حشری نگهش دارم.یواش یواش انگشت سوم دستم رو هم اضافه کردم و با سه تا انگشت توی کون خواهرم مینو جلو و عقب میکردم و با دست دیگم کسشو میمالیدم.واقعا حسی داشتم که با تمام دنیا عوضش نمیکردم.کیرم سفت سفت بود.کیر من در حالت شق کامل اندازه ی متوسطی داشت خیلی کلفت و خرکی نبود.کیرم رو یه کم مالیدم و خودم رو روی مینو انداختم و خیلی آروم سر کیرم رو گرفتم و روی سوراخ کون خواهرم گذاشتم.یه کم فشار دادم تا اینکه کلاهک کیرم رفت تو.مینو واکنشی نشون نداد.وقتی با انگشت هام توی کونش میکردم به درد عادت کرده بود و حالا کلاهک کیر من زیاد اذیتش نمیکرد.خیلی آروم با کف دستم به بقل کپل های کونش میزدم تا ماهیچه هاش رو شل کنه و اینکارم باعث میشد خودش کیر من رو بدون اینکه بخواد به سمت داخل سوراخ کونش هدایت کنه.احساس میکردم که کیرم یواش یواش داره داخل سوراخ کون خواهرم جلو میره.اینقدر به رون هاش زدم تا اینکه کیرم تا ته داخل کون مینو بود.بدون اینکه زیاد اذیت بشه کیرم رو تا انتها توی کونش جا داده بود و خودش هم غرق در لذت بود.به آرومی
در گوش مینو گفتم:«عزیزم حالا خودت رو بهم بچسبون و بیا عقب.خیلی آروم که اذیت نشی گلم»مینو هم دستهاش رو زمین گذشت و کونش رو به طرف من آورد تا اینکه دقیقا در حالت سگی قرار گرفت و کیر من هنوز تا ته توی کونش بود.حالا باید تلمبه میزدم تا سوراخ کونش باز بشه.به آرومی اول حدود یک سانت از کیرم رو از کونش در میاوردم و دوباره جا میکردم.مینو هم خوشش اومده بود و یکی از دستش هاش رو به کسش گرفته بود و میمالید و آه میکشید.کم کم تلمبه زدن رو بیشتر کردم تا اینکه آخر سر کاملا کیرم رو در میاوردم و داخل کونش میکردم.خواهرم هم به شدت به هیجان اومده و بود و مدام میگفت:«بکن سینا.بکن عزیزم.کونم رو جر بده.من امشب مال توام.کونم رو پاره کن…»من هم با شنیدن این حرفها وحشی تر میشدم و محکم تر تلمبه میزدم.سوراخ کون مینو تقریبا باز باز شده بود و وقتی کیرم رو در می آوردم باز میموند.کم کم آه های مینو بلند تر میشد و من داشتم به ارضا نزدیک تر مشیدم تا اینکه با صدای آه ارضا شدن من خواهرم هم ارضا شد.تمام آبم توی کون مینو خالی شده بود.همون طوری روی خواهرم دراز کشیدم و کیرم هم توی کونش بود.یواش یواش کیرم از کونش در اومد.برگشتم و تاق باز خوابیدم و به کیرم نگاه کردم.چه کون تمیزی داشت.من قبلا وقتی کون پسر میکردم بعد از کار کیرم حسابی کثیف میشد و باید میشستمش ولی این بار کیرم کاملا تمیز بود انگار مینو قبلا کونش رو شسته بود.هر اتفاقی که افتاده بود به هر حال ذره ای کیرم کثیف نشده بود.همین طور طاق باز خوابیده بودم که مینو به سمت من اومد و خودش رو روی من انداخت.من معمولا بعد از ارضا شدن خیلی سخت دوباره آماده ی ارضای مجدد میشدم ولی این اولین تجربه ی سکسم باعث شد کیرم سریع شق بشه.مینو روی کیرم نشست و کیرم رو به چاک کسش میمالید و آه میکشید.بعد در کمال ناباوری دیدم بلند شد و خواست کیرم رو توی کسش بکنه.تعجب کرده بودم.از شکل کسش و مقایسه با فیلم سوپر هایی که دیده بودم مطمئن بودم کسش صفر هست و قطعا پرده داره.کسش که خیس خیس بود رو روی کیرم گذاشت.رو به مینو با تعجب گفتم:«داری چیکار میکنی دختر؟»خواهرم به آرامی گفت:«میدونم.فقط میخوام بهت کس بدم.میخوام کسمو این دفه جر بدی.»بعد خود خواهرم خیلی آروم سر کیرم رو گرفت و توی کسش فرو کرد.من که تجربه ی سکس از کس نداشتم نمیدونستم باید چیکار کنم.مینو آروم آروم پایین میمومد و آه میکشید تا اینکه یه جا احساس کردم کیرم جلوتر نمیره.بعدا فهمیدم اینجا همون پرده ی بکارت هست.مینو تا همون جا کیرم رو نگه داشت و یه کم خودش رو روی کیرم بالا پایین کرد و بیشتر آه و ناله کرد تا اینکه بالاخره یه دفه کاملا روی کیرم نشست و کیرم تا ته توی کسش فرو رفت.مینو که داشت درد میکشید لبش رو گاز گرفت و چند لحظه ای همون طور با کس تنگش روی کیرم نشسته بود و هیچ حرکتی نمیکرد.بالاخره چند لحظه بعد به آرومی روی کیر من شروع کرد به تلمبه زدن.خون پرده ی خواهرم رو میدیدم که از کناره های کیرم جاری شده بود و روی تخمام مونده بود.مینو همینطور داشت تلمبه میزد و آه بلند تری میکشید.کم کم سرعت تلمبه هاش زیاد و زیاد تر شد و من به وضعیتی رسیدم که داشتم ارضا میشدم.نمیخواستم آبم رو توی کس خواهرم مینو خالی کنم ولی مینو اونقدر غرق لذت و آه و ناله کردن بود که به این موضوع توجه نمیکرد.همینطور سرعت تلمبه هاش رو زیاد کرد تا اینکه توی یه لحظه خودش رو از روی من پرت کرد کف اتاق و آبش کسش هم زمان با آب کیر من روی هوا پاشیده شد.هر دو مون کف اتاق ولو شده بودیم و نمیدونستیم داریم چیکار میکنیم.چند دقیقه ای همینطوری ولو شده بودیم تا اینکه من بلند شدم.حس کردم کیرم دوباره آماده ی سکس هست.روی مینو که طاق باز خوابیده بود خوابیدم و لبش رو بوسیدم.داشتیم لب های همدیگه رو میخوردیم که من کیرم روی جلوی کسش قرار دادم و اون خودش با دست دوباره کیرم رو به داخل هدایت کرد.هم کیر من و هم کس خواهرم خونی شده بود و خون کسش به همراه آب کیر من آب کس اون روی فرش هم ریخته بود.کیرم دوباره تا ته توی کس مینو رفت و این بار مطمئن بودم بیشتر حال میکنه.کیرم رو در آوردم و مینو رو به پهلو خوابوندم و پاهاشو از هم باز کردم.خودم هم دراز کشیدم.به آرومی کیرم روی توی کسش میکردم و بعد در میاوردم و توی کونش میکردم.هنوز موقتی که کیرم توی کونش میرفت یه کم خودش رو سفت میکرد ولی کم کم آروم شد.به آرومی سرش رو روی فرش گذاشته بود و من هم یه بار کیرم روی توی کونش و بعد توی کسش میکردم.این حرکت رو به مدت 5 دقیقه ادامه دادم و احساس کردم که به ارضای بعدی نزدیک هستم.سرعتم رو زیاد کردم و این بار کیرم روی فقط توی کس مینو به سرعت جلو عقب میبردم.مینو هم بلند تر ناله میکرد و ازم میخواست که کسش رو جر بدم.دقیقا لحظه ای که داشتم ارضا میشدم کیرم رو در آوردم و تا ته توی کون خواهرم کردم و آبم رو اونجا خالی کردم.مینو هم ارضا شد و آبش روی شکم من ریخته شد..به آرومی بلند شدم و دوباره روی مینو خوابیدم و در حالی که داشتم با دست کسش رو میمالوندم در گوشش گفتم:«مینو عزیزم حالا پردت پاره شده چیکار میکنی؟»مینو خیلی آروم لبخندی زد و گفت:«من تا صبح مال توام سینا.همین طور تا وقتی شوهر نکردم مال تو میمونم.واسه پرده هم میرم پیش دوست خاله.دکتر زنان هست.فکر کنم بتونه کمکم کنه.فعلا که به پرده احتیاجی ندارم.»منم لبخندی زدم و دوباره کیر خوابیده ام رو توی کس مینو فرو کردم.اون شب تا هول و هوش 3 شب منو مینو با هم سکس داشتیم و حتی یه بار هم هر دومون خیلی حشری شدیم و آبم رو توی ک
سش خالی کردم که بعدا فهمیدم شانس آوردم و مینو حامله نشده.از اون به بعد من و مینو هر شب توی اتاق مشترکمون سکس داریم و دیگه کس و کون خواهرم مینو رو حسابی گشاد کردم و فکر کنم بابام هم فهمیده که مینو از کون به کسی داده چون اندامش خیلی سکسی تر شده و بین رون پاهاش از زانو به بالا باز شده ولی خب بابام نمیدونه که کار من بوده.

به هر حال این اولین تجربه ی سکس من بوده و هنوز هم بعضی شبا اگه من و مینو خسته نباشیم تقریا حد اقل هفته ای یه بار تو اتاق مشترکمون روی تخت مینو با هم سکس داریم و به غیر از مینو با هیچ دختر دیگه ای حتی با اینکه پیشنهاد داشتم هم سکس نکردم.مینو هم همینطور و با وجود اون اندام سکسی که به خاطر کون دادن زیاد به من پیدا کرده و همینطور با اینکه پرده نداره به هیچ کس پا نمیده.به هم قول دادیم تا وقتی ازدواج نکردیم فقط مال هم باشیم و به هم خیانت نکنیم.این بود داستان اولین تجربه سکسی من با خواهرم که با هم تکمیلش کردیم و براتون نوشتیم.امیدواریم توی این دنیای بی لذت با خوندن این داستان کمی خوشحال بشید.


مینو

اوت 15, 2010

سلام.اسم من سینا هست و 21 سالم هست و میخوام جریان اولین سکس عمرم رو براتون تعریف کنم.اولین سکسی که باعث شد نگاهم به جنس مخالف عوض شه.از قضا اولین سکسم با کسی بود که نزدیک ترین دختر بهم بود.خواهرم.

راستش خانواده ی ما 6 نفره هست و من سه تا خواهر دارم که دوتای اونها ازدواج کردن.تنها خواهری که توی خونه دارم اسمش مینو هست و سه سال از من بزرگتره.من از بچگی کنار خواهرام بودم و دختر زیادی رو نمیدیدم اما وقتی که دیگه به بلوغ رسیدم و خود ارضایی رو یاد گرفتم کم کم فهمیدم قضیه چیه.خیلی از این که هیچ دختری دم دستم نبود ناراحت بودم و همیشه با عکسای سکسی اینترنت حشری میشدم و خودم رو خالی میکردم.

من به مینو یه نگاه خاصی داشتم و خیلی به هم نزدیک بودیم و عقاید نزدیکی داشتیم از طرفی هیچ کدوممون هم بر عکس بقیه ی خانواده دین و ایمون درست و حسابی نداشتیم ولی هر جفتمون تک بودیم و دوست دختر و دوست پسر نداشتیم.

گذشت تا اینکه مینو که من هر از گاهی نیم نگاهی هم بهش مینداختم با خاله ام رفتن سفر تفریحی دوبی.یه چند روزی بودن و برگشتم و خب عکسهایی هم گرفته بودن.من هم عاشق فوضولی کردن تو عکس های آبجیام بودم.به خاطر همین یه روز که خونه خالی شد نشستم پای کامپیوتر مینو و رفتم ببینم دوبی چه کار کردن.عکسها معمولی بود تا اینکه به فولدری برخورد کردم به نام دریا.بازش کردم و چیزی دیدم که از سطح تصورم بیرون بود.من تا حالا بدن مینو رو ندیده بودم.عکسها مربوط به اون و خاله ام بود که کنار ساحل با بیکنی از هم عکس گرفته بودن.خاله جونم که اندام زشتی داشت ولی اندام سفید مینو با یه بکینی آبی اینقدر قشنگ و گوشتی بود که قابل توصیف نیست.به قدری اون بدن من رو هیجان زده کرده بود که انگار یه شیشه رو یه نفری رفته باشم بالا.خلاصه با عکس ها یه حالی کردم و از اون به بعد رفتم تو کف مینو.روزی نبود که با اون عکسا حال نکنم و همین طور سعی میکردم وقتی مینو داره تو اتاق مشترکمون لباسشو عوض میکنه یه جورایی دیدش بزنم که البته زیاد موفق نمیشدم.

این تو کف بودن من ادامه داشت و فکر کنم مینو خودش هم متوجه شده بود که زیادی بهش نگاه میکنم تا اینکه یه روز پدر و مادرم به همراه خواهرام و شوهر هاشون رفتن کرج و مینو خونه ی خالم بود.من هم به بهونه ی اینکه خونه خالی هست از دوستم دو تا قوطی ویسکی گرفتم و رفتم خونه.میخواستم تنهایی تو خونه واسه خودم حال کنم.شب رسیدم خونه و رفتم پای کامپیوتر و یه قلیون واسه خودم درست کردم و شروع کردم کشیدن.تا پس فردا هیچ کس خونه نمیومد و من تصمیم داشتم تنهایی واسه خودم حال کنم.

خلاصه تا ساعت 10 شب پای نت بودم و آخر سر شام خوردم و رفتم پای ماهواره نشستم.یکی از ویسکی ها رو باز کردم و واسه خودم ریختم و مشغول شدم.البته بگم من همیشه برای مشروب تک خوری میکنم و خیلی کم پیش میاد که با کسی بخورم.خلاصه تنهایی نصف قوطی رو خالی کردم که یهو زنگ در خونه به صدا در اومد.اول ترسیدم که آخر هفته کیه این وقت شب.سریع بساط لهو و لعب رو جمع کردم و رفتم پای اف اف دیدم بله.مینو هست.در رو باز کردم و همه چیز رو مرتب کردم.مینو وارد شد دیدم طبق معمول یه سلام خشک کرد و رفت تو اتاق مشترکمون تا لباسشو عوض کنه.منم حال نداشتم از پشت در دید بزنم به خاطر همین رفتم پای ماهواره.تا اینکه مینو اومد و گفت:«باز تنهایی مشروب خوردی؟باز چشم مامانینا رو دور دیدی؟»برگشتم و گفتم:«خب کاری نداشتم فکر کردم نمیای.»مینو در جواب من چیزی گفت که خشکم زد.از من خواست تا ویسکی ها رو بیارم با هم بخوریم.اون اصلا عادت مشروب خوری نداشت و خیلی که هوس میکرد آبجوی درصد پایین میخورد.منم از خدا خواسته رفتم سر یخچال و بساط رو روی میز آشپزخونه پهن کردم و فوری یه قلیون دوسیب هم چاقیدم و گذاشتم روی میز و مینو رو صدا کردم.مینو معمولا توی خونه ساده میگشت و یه دامن بلند و یه تیشرت تنش میکرد.این بار هم همون طوری اومد تو آشپزخونه و پشت میز نشست.دو تا پیک ریختم.مینو هم قلیون رو گرفت و هم میخورد و هم میکشید.پیک اول رو خوردیم و دومی و سومی و بالاخره هر دو تا قوطی رو دو نفره تموم کردیم.قلیونه هم سوخته بود و من هم زده بودم بالا.احساس مستی شدیدی بهم دست داده بود.مینو هم همین طور بود.مدام چشمامون به هم میفتاد و سریع جهت نگاهمون رو عوض میکردیم تا اینکه تصمیم گرفتم دست به کار شم.خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینم زیر اون لباس ها چی قایم کرده.این بود که بلند شدم و رفتم طرف یخچال الکی با یخچال ور رفتم و بعد برگشتم طرف مینو و از پشت دستم رو روی شونه هاش گذاشتم و اینطور نشون دادم که دارم مشت و مالش میدم.من تو خونه زیاد بقیه رو مشت و مال میدادم.خلاصه همین طورادامه دادم و اون هم چیزی نمیگفت و داشت قلیون سوخته میکشید.فکر کردم شاید خوشش اومده باشه یه کم مشت و مالم رو شبیه نوازش کردم و کتف هاش رو ماساژ میدادم.یواش یواش دستهام رو روی بازو هاش بردم و بعد هم بردم زیر بازوهاش.حالا دستام از پشت به کنار سینه هاش برخورد میکرد.فکر کردم الان چیزی میگه ولی هیچی نگفت.منم بیشتر دستم رو اونجا نگه داشتم.

پیش خودم فکر کردم که اینطوری نمیشه.مستی کمکم کرد و تو یه لحظه دل به دریا زدم و دستم رو از بازوهاش برداشتم و سریع روی دو تا سینه هاش گذاشتم.منتظر بودم تا با برخورد شدیدی مواجه بشم ولی در کمال ناباوری دیدم مینو شلنگ قلیون رو روی میز گذاشت و خودش رو روی صندلی ولو کرد.من هم که ذوق زده شده بودم شروع کردم به مالیدن سینه هاش از روی لباس.آروم آروم دستم رو پایین بردم و از پایین تی شرتش رو کشیدم بالا تا روی سینه هاش.بعد هم بند سوتینش رو باز کردم و انداختم کنار آشپزخونه.حالا سینه های سفیدش که باد کرده بود روی هوا شناور بود.تی شرتش رو کامل در آوردم و باز هم تو همون حالت حالا دستم رو روی سینه های لختش گذاشتم.باورم نمیشد که سینه های سفید و متورم مینو حالا توی دستهای من بود.به این کار ادامه دادم تا اینکه مینو دستش رو روی دستام گذاشت و بلند شد.بعد به سمت من برگشت و خیلی سریع لبش رو به لبهام چسبوند.من هم کم نیاوردم و خیلی ناز لباش رو میخوردم.با دستهام هم به سینه هاش میمالیدم تا بالاخره یواش یواش دستهامرو پایین بردم و دامنش رو تا زیر کونش پایین دادم.مینو حالا داشت گردنم رو لیس میزد.میتونستم حدس بزنم که حسی داره.دستهام رو روی دو تا لپ کونش میکشیدم.خودم رو ازش جدا کردم و نشستم جلوش.دامنش رو آروم پایین کشیدم و رون های سفید و قشنگش حالا جلوی چشمهام بود.شرت مشکی رنگی پاش بود.دستم رو از روی شرت به سمت کسش بردم و آروم شروع کردم به مالیدن.کم کم آه و ناله ی خواهرم بلند شد تا اینکه یه دفه دستم رو گرفت و نذاشت به مالش ادامه بدم.ظاهرا داشت ارضا میشد ولی نذاشت این اتفاق بیفته.آروم بلندم کرد و لباسم رو در اورد.خودم هم شلوارم رو در اوردم و حالا هر دو ما فقط با شرت توی همون آشپزخونه جلوی هم ایستاده بود.خواهرم سرش رو به من نزدیک کرد و در گوشم گفت:«نمیدونی چقدر دوست داشتم همچین احساسی رو تجربه کنم سینا»منم در جوابش گفتم:«منم همین طور مینو.»به آرامی دستم رو به سمت رونش بردم و بلندش کردم.بقلش کردم و با همین به سمت حال رفتیم.اونجا گذاشتمش روی زمین و اون هم روی زمین تاق باز دراز کشیدو چشمهاشو بست.کاملا به من اعتماد کرده بود.من هم روش نشستم و به آرومی شرتش رو از پاش در اوردم.حالا چیزی مقابلم بود که مدت ها آرزوش رو داشتم.یه کس تنگ و قرمز که به تازگی موهاش زده شده بود و تمیز تمیز بود.معلوم بود که تا حالا هیچ رابطه ای نداشته و کس و کونش کاملا دست نخورده بود.به آرومی زبونم رو به کسش نزدیک کردم و خیلی آهسته بین چاک کسش کشیدم که یهو مینو آه بلندی کشید.به کارم ادامه دادم و خواهرم هم هر لحظه بیشتر آه میکشید تا اینکه بالاخره ارضا شد.همونطوری که دراز کشیده بود روش خوابیدم و شرتم رو در آوردم.حالا کیرم بین پاهاش قرار گرفته بود و به کسش کشیده میشد.صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و گفتم:«چه حسی داری مینو جونم؟»مینو چشمهاشو باز کرد و گفت:«الان روی زمین نیستم.»خیلی سریع دو تا بالش و کرم نرم کننده ی خودم رو از تو اتاق مشترکمون برداشتم برگشتم توی حال پیش مینو.همون طور کف اتاق دراز کشیده بود و دستش رو کسش بود.به سمتش رفتم و برش گردوندم.همینجا بگم من قبلا کون پسر زیاد کرده بودم بلد بودم که چیکار باید بکنم.میخواستم مینوی عزیزمو از کون بکنم.کونی که مطمئن بودم تا حالا حتی انگشت هم توش نرفته و صفر هست.مینو رو برگردوندم و در گوشش گفتم:مینو میخوام از کون بکنمت.قول میدم یه حالی بکنی که تو خواب هم نمیبینیش.»مینو خیلی آهسته گفت:«هر کاری میخوای بکن.من امشب مال توام سینا.کاملا مال توام»دو تا بالش رو روی هم گذاشتم و مینو رو از کون بلند کردم و دقیقا کونش رو روی بالش ها گذاشتم به طوری که پاهاش و سرش روی زمین بود و کونش بالا بود.توی این حالت هم لپ های کون از هم باز میشه و هم شخص خیلی سخت میتونه ماهیچه های کونش رو سفت کنه به خاطر همین راحت ترین راه برای گاییدن از کون هست.کرم رو برداشتم و یه کم به سوراخ کون کوچیک و تنگ خواهرم مالیدم.بعد هم کیرم رو چرب کردم.اول با انگشت به سمت کونش ور رفتم و خیلی آروم انگشت اشارم رو توی کون مینو فرو کردم.یه کم سعی کرد خودش رو سفت کنه ولی چون کونش بالا بود نتونست.انگشتم تا ته توی کونش بود.یه کم جلو عقب کردم و آروم انگشت دوم دستم رو هم اضافه کردم.باز هم سعی کرد خودش رو سفت کنه ولی زیاد نتونست.با دست دیگم کسش رو میمالیدم و با این کارم میخواستم حشری نگهش دارم.یواش یواش انگشت سوم دستم رو هم اضافه کردم و با سه تا انگشت توی کون خواهرم مینو جلو و عقب میکردم و با دست دیگم کسشو میمالیدم.واقعا حسی داشتم که با تمام دنیا عوضش نمیکردم.کیرم سفت سفت بود.کیر من در حالت شق کامل اندازه ی متوسطی داشت خیلی کلفت و خرکی نبود.کیرم رو یه کم مالیدم و خودم رو روی مینو انداختم و خیلی آروم سر کیرم رو گرفتم و روی سوراخ کون خواهرم گذاشتم.یه کم فشار دادم تا اینکه کلاهک کیرم رفت تو.مینو واکنشی نشون نداد.وقتی با انگشت هام توی کونش میکردم به درد عادت کرده بود و حالا کلاهک کیر من زیاد اذیتش نمیکرد.خیلی آروم با کف دستم به بقل کپل های کونش میزدم تا ماهیچه هاش رو شل کنه و اینکارم باعث میشد خودش کیر من رو بدون اینکه بخواد به سمت داخل سوراخ کونش هدایت کنه.احساس میکردم که کیرم یواش یواش داره داخل سوراخ کون خواهرم جلو میره.اینقدر به رون هاش زدم تا اینکه کیرم تا ته داخل کون مینو بود.بدون اینکه زیاد اذیت بشه کیرم رو تا انتها توی کونش جا داده بود و خودش هم غرق در لذت بود.به آرومی
در گوش مینو گفتم:«عزیزم حالا خودت رو بهم بچسبون و بیا عقب.خیلی آروم که اذیت نشی گلم»مینو هم دستهاش رو زمین گذشت و کونش رو به طرف من آورد تا اینکه دقیقا در حالت سگی قرار گرفت و کیر من هنوز تا ته توی کونش بود.حالا باید تلمبه میزدم تا سوراخ کونش باز بشه.به آرومی اول حدود یک سانت از کیرم رو از کونش در میاوردم و دوباره جا میکردم.مینو هم خوشش اومده بود و یکی از دستش هاش رو به کسش گرفته بود و میمالید و آه میکشید.کم کم تلمبه زدن رو بیشتر کردم تا اینکه آخر سر کاملا کیرم رو در میاوردم و داخل کونش میکردم.خواهرم هم به شدت به هیجان اومده و بود و مدام میگفت:«بکن سینا.بکن عزیزم.کونم رو جر بده.من امشب مال توام.کونم رو پاره کن…»من هم با شنیدن این حرفها وحشی تر میشدم و محکم تر تلمبه میزدم.سوراخ کون مینو تقریبا باز باز شده بود و وقتی کیرم رو در می آوردم باز میموند.کم کم آه های مینو بلند تر میشد و من داشتم به ارضا نزدیک تر مشیدم تا اینکه با صدای آه ارضا شدن من خواهرم هم ارضا شد.تمام آبم توی کون مینو خالی شده بود.همون طوری روی خواهرم دراز کشیدم و کیرم هم توی کونش بود.یواش یواش کیرم از کونش در اومد.برگشتم و تاق باز خوابیدم و به کیرم نگاه کردم.چه کون تمیزی داشت.من قبلا وقتی کون پسر میکردم بعد از کار کیرم حسابی کثیف میشد و باید میشستمش ولی این بار کیرم کاملا تمیز بود انگار مینو قبلا کونش رو شسته بود.هر اتفاقی که افتاده بود به هر حال ذره ای کیرم کثیف نشده بود.همین طور طاق باز خوابیده بودم که مینو به سمت من اومد و خودش رو روی من انداخت.من معمولا بعد از ارضا شدن خیلی سخت دوباره آماده ی ارضای مجدد میشدم ولی این اولین تجربه ی سکسم باعث شد کیرم سریع شق بشه.مینو روی کیرم نشست و کیرم رو به چاک کسش میمالید و آه میکشید.بعد در کمال ناباوری دیدم بلند شد و خواست کیرم رو توی کسش بکنه.تعجب کرده بودم.از شکل کسش و مقایسه با فیلم سوپر هایی که دیده بودم مطمئن بودم کسش صفر هست و قطعا پرده داره.کسش که خیس خیس بود رو روی کیرم گذاشت.رو به مینو با تعجب گفتم:«داری چیکار میکنی دختر؟»خواهرم به آرامی گفت:«میدونم.فقط میخوام بهت کس بدم.میخوام کسمو این دفه جر بدی.»بعد خود خواهرم خیلی آروم سر کیرم رو گرفت و توی کسش فرو کرد.من که تجربه ی سکس از کس نداشتم نمیدونستم باید چیکار کنم.مینو آروم آروم پایین میمومد و آه میکشید تا اینکه یه جا احساس کردم کیرم جلوتر نمیره.بعدا فهمیدم اینجا همون پرده ی بکارت هست.مینو تا همون جا کیرم رو نگه داشت و یه کم خودش رو روی کیرم بالا پایین کرد و بیشتر آه و ناله کرد تا اینکه بالاخره یه دفه کاملا روی کیرم نشست و کیرم تا ته توی کسش فرو رفت.مینو که داشت درد میکشید لبش رو گاز گرفت و چند لحظه ای همون طور با کس تنگش روی کیرم نشسته بود و هیچ حرکتی نمیکرد.بالاخره چند لحظه بعد به آرومی روی کیر من شروع کرد به تلمبه زدن.خون پرده ی خواهرم رو میدیدم که از کناره های کیرم جاری شده بود و روی تخمام مونده بود.مینو همینطور داشت تلمبه میزد و آه بلند تری میکشید.کم کم سرعت تلمبه هاش زیاد و زیاد تر شد و من به وضعیتی رسیدم که داشتم ارضا میشدم.نمیخواستم آبم رو توی کس خواهرم مینو خالی کنم ولی مینو اونقدر غرق لذت و آه و ناله کردن بود که به این موضوع توجه نمیکرد.همینطور سرعت تلمبه هاش رو زیاد کرد تا اینکه توی یه لحظه خودش رو از روی من پرت کرد کف اتاق و آبش کسش هم زمان با آب کیر من روی هوا پاشیده شد.هر دو مون کف اتاق ولو شده بودیم و نمیدونستیم داریم چیکار میکنیم.چند دقیقه ای همینطوری ولو شده بودیم تا اینکه من بلند شدم.حس کردم کیرم دوباره آماده ی سکس هست.روی مینو که طاق باز خوابیده بود خوابیدم و لبش رو بوسیدم.داشتیم لب های همدیگه رو میخوردیم که من کیرم روی جلوی کسش قرار دادم و اون خودش با دست دوباره کیرم رو به داخل هدایت کرد.هم کیر من و هم کس خواهرم خونی شده بود و خون کسش به همراه آب کیر من آب کس اون روی فرش هم ریخته بود.کیرم دوباره تا ته توی کس مینو رفت و این بار مطمئن بودم بیشتر حال میکنه.کیرم رو در آوردم و مینو رو به پهلو خوابوندم و پاهاشو از هم باز کردم.خودم هم دراز کشیدم.به آرومی کیرم روی توی کسش میکردم و بعد در میاوردم و توی کونش میکردم.هنوز موقتی که کیرم توی کونش میرفت یه کم خودش رو سفت میکرد ولی کم کم آروم شد.به آرومی سرش رو روی فرش گذاشته بود و من هم یه بار کیرم روی توی کونش و بعد توی کسش میکردم.این حرکت رو به مدت 5 دقیقه ادامه دادم و احساس کردم که به ارضای بعدی نزدیک هستم.سرعتم رو زیاد کردم و این بار کیرم روی فقط توی کس مینو به سرعت جلو عقب میبردم.مینو هم بلند تر ناله میکرد و ازم میخواست که کسش رو جر بدم.دقیقا لحظه ای که داشتم ارضا میشدم کیرم رو در آوردم و تا ته توی کون خواهرم کردم و آبم رو اونجا خالی کردم.مینو هم ارضا شد و آبش روی شکم من ریخته شد..به آرومی بلند شدم و دوباره روی مینو خوابیدم و در حالی که داشتم با دست کسش رو میمالوندم در گوشش گفتم:«مینو عزیزم حالا پردت پاره شده چیکار میکنی؟»مینو خیلی آروم لبخندی زد و گفت:«من تا صبح مال توام سینا.همین طور تا وقتی شوهر نکردم مال تو میمونم.واسه پرده هم میرم پیش دوست خاله.دکتر زنان هست.فکر کنم بتونه کمکم کنه.فعلا که به پرده احتیاجی ندارم.»منم لبخندی زدم و دوباره کیر خوابیده ام رو توی کس مینو فرو کردم.اون شب تا هول و هوش 3 شب منو مینو با هم سکس داشتیم و حتی یه بار هم هر دومون خیلی حشری شدیم و آبم رو توی ک
سش خالی کردم که بعدا فهمیدم شانس آوردم و مینو حامله نشده.از اون به بعد من و مینو هر شب توی اتاق مشترکمون سکس داریم و دیگه کس و کون خواهرم مینو رو حسابی گشاد کردم و فکر کنم بابام هم فهمیده که مینو از کون به کسی داده چون اندامش خیلی سکسی تر شده و بین رون پاهاش از زانو به بالا باز شده ولی خب بابام نمیدونه که کار من بوده.

به هر حال این اولین تجربه ی سکس من بوده و هنوز هم بعضی شبا اگه من و مینو خسته نباشیم تقریا حد اقل هفته ای یه بار تو اتاق مشترکمون روی تخت مینو با هم سکس داریم و به غیر از مینو با هیچ دختر دیگه ای حتی با اینکه پیشنهاد داشتم هم سکس نکردم.مینو هم همینطور و با وجود اون اندام سکسی که به خاطر کون دادن زیاد به من پیدا کرده و همینطور با اینکه پرده نداره به هیچ کس پا نمیده.به هم قول دادیم تا وقتی ازدواج نکردیم فقط مال هم باشیم و به هم خیانت نکنیم.این بود داستان اولین تجربه سکسی من با خواهرم که با هم تکمیلش کردیم و براتون نوشتیم.امیدواریم توی این دنیای بی لذت با خوندن این داستان کمی خوشحال بشید.


زن عمو

اوت 14, 2010

سلام اين داستان بر ميگرده به 3 سال پيش كه من 16 سالم بود . من زن عموم رو خيلي دوست داشتم و هميشه ميرفتم خونشون به بحانه ي بازي كردن با بچه هاش ، زن عموم خيلي جلوي من راحت بود و هميشه با تاپ شلوارك يا لباس خوابش راه ميرفت اخه فكر نمي كرد كه من بهش نظر داشته باشم . من هم هميشه ي خدا تا وقت پيدا ميكردم استفاده ميكردم به بدنش نگاه ميكردم خيلي بدن قشنگي داشت سينه هاي بزرگ كه اكثر اوقات تا وسطاش مشخص بود ولي حيف كه نميشد اون نوك سينه ي نازش رو ديد پاهاي كشيده و گوشتي و كون برجسته و نرم .زن عموم وقتي با لباس خوابش ميومد جلوم رونهاي تپل و گوشتيش معلوم ميشد و من رو حسابي حشري ميكرد !!! بالاخره من پسر بودم و اون موقع اوج نيازهاي جنسيم بود . خوب منم تا يه جايي ميتونستم خودم رو كنترل كنم ولي زن عموم نا خواسته وقتي با اون لباسا ميومد جلوم من رو ديونه ميكرد . يه بار وقتي با خانواده ي عمومينا رفته بوديم شمال سعادت به من رو اورد و صبح ساعت 6 از خواب پريدم ، خيلي گشنم بود واسه همين از اطاق اومدم بيرون و رفتم سر يخچال يه چيز خوردم و اومدم برم دستشويي فرنگي كه تو حموم بود كه ديدم خيسه و متوجه شدم كه يكي حموم بوده خواستم برم اون يكي دستشويي كه بغل اطاقه عموم بود كه ديدم لايه در بازه منم كه عاشق اين بودم كه زن عموم رو ديد بزنم واسه همين رفتم و از لايه در تو اطاق رو نگاه كردم .

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي من داشتم بدن لخت زن عموم رو ميديدم ، زن عموم داشت با هوله موهاش رو خشك مي كرد و بعد شروع كرد به خشك كردن بدنش اول رفت سراغ سينهاش وبعدم بقيه ي بدنش بعد رفت طرف چمدونش و يه شرت وسوتين قرمز و صورتيه راهراه برداشت و پوشيد ، واي كه من داشتم ميمردم وقتي ميديدم داره سينهاش رو ميزاره تو سوتينش . اون روز گذشت و من 4 روز بعد از اين كه از مسافرت برگشتيم صبح رفتم خونشون و قرار بود تا شب وايسم تا بابام بياد دنبالم . اون روز با لباس خوابش اومد جلوم يعني يه پيرهن يك سره تا وسطاي رونش ! صبح يه كم تو كاراي خونه بهش كمك كردم تا ظهر شد و زن عموم رفت رو تخت خوابيد و پسر عموم كه 2 سالش بود رو هم بغل خودش خوابوند به منم يه بالش داد و گفت بخواب .

منم كه اصلا خوابم نميومد دراز كشيدم و داشتم فكر ميكردم كه چي ميشه كه يه سكس باهاش داشته باشم . كه يهو يه فكر به سرم زد كه وقتي خوابه برم سراغش ! صبر كردم تا خوابش ببره ، بعده يك ربع متوجه شدم كه خوابه واسه همين يواش يواش رفتم طرف اطاق خوابش . خيلي اروم خودم رو بهش نزديك كردم خيلي قلبم تند ميزد و ميترسيدم ولي شهوتم به ترسم قلبه كرد و جرات كردم دستم رو ببرم طرفش ! دستم رو گذاشتم رو پاش و نوازش كردم خيلي نرم بود اوردم بالا تر و به رونه تپلش رسيدم اروم نوازش ميكردم و ميبوسيدم . دستم رو از روي رونش برداشتم و از روي پپيرهن گذاشتم رو سينه هاش .سوتين نبسته بود و من خيلي راحت نوك سينش رو لمس ميكردم . از رو لباس كلي نوك سينش رو بوسيدم خيلي حشرم زده بود بالا ، پيرهنش رو زدم بالا و از رو شرت كسش رو مالوندم خيلي حال ميداد . منم كه داشتم ديوونه ميشدم تصميم گرفتم شرتش رو بكشم پايين و كس نازش رو ببينم . اروم شرتش رو كشيدم پايين كسش رو ديدم و ناخاسته رفتم طرفش تا بخرم . تا زبونم رو بردم لاي كسش يهو معين از خواب پريد و شروع كرد به گريه كردن . زن عموم با گريه ي معين بيدار شد و من و خودش رو در اون وضعيت ديد . دلم ميخواست زمين دهن باز كنه برم توش ! داد كشيد و محكم زد تو گوشم ، منم گريم گرفت و گفتم من واقعا دوستت داشتم و دارم ، به خاطر همين اين كار رو كردم زن عموم هم كه دلش واسه گريه هام سوخته بود بغلم كرد و گفت ازت توقع نداشتم لا اقل به خودم ميگفتي ، منم گفتم روم نميشد چي ميگفتم ؟؟؟؟؟!!! بهم گفت حالا ارضا شدي يا بازم ميخواي ؟ منم با كمال پر رويي گفتم مگه ميشه ازت دل كند . انقدر خوش سكسي كه 100 بار اب طرف بياد بازم دوست داره باهات حال كنه . خنديد و كفت پس فكر كردي عموت براي چي با من ازدواج كرد خندیدم و محکم به خودم چسبوندمش لبام رو رو لباش گذاشتم و…


منو از کون میکنی؟

اوت 6, 2010

خيلی خسته شده بودم. آخه چقدر کس بدم. چقدر کير فقط بره تو کسم! تا کی بايد کسم پاره شه! مگه من کون ندارم٫ مگه من سوراخ کون ندارم٫ خب منم ميخوام يه چيزه کلفت بجای کسم بره تو کونم. ديگه واقعا تحملم تموم شده بود. هر چی فيلم سوپر نگاه ميکرديم همش دعوا سره کون طرف بود تا کسش. به اين چنتا دوست پسرامم که هر چی نخ ميدادم که بابا منو از کون بکنين اصلا انگار نه انگار.
حموم که ميرفتم آينه رو کج ميکردم لای پامو باز ميکردم که لای پامو خوب ببينم. کسم خوشگل و تميز بود ولی هم يکم گشاده بود هم اينکه ديگه تکراری شده يه چيزی فقط بره اونتو. به سوراخ کونم که نگاه ميکردم خيلی بيشتر خوشم ميومد. دورش يکم هم تيره رنگ بود و هم خيلی کوچولو بنظر ميرسيد. فاصلشم به سوراخ کسم فقط ۲ سانت بود. البته چوچولم که از لای خط کسم زده بود بيرون اين فاصله رو کمتر کرده بود. با هر کی راجع به سکس حرف ميزدم ميگفتن دوست پسراشون بيشتر ميخوان اونارو از کون بکنن تا از کس. ميگفتن خيلی درد داره ولی کيفش هم در عوض خيلی بيشتره. اون عقب مونده هايی که هنوز پرده داشتن هم بستگی به دوست پسراشون داشت. اگه پسره زرنگ بود اونا رو از کون ميکرد اگه هم که ببو بود که فقط لاپايی با هم حال ميکردن. خيلی وقت بود تو اين فکرها بودم که يروز تصميم گرفتم خودم به خودم ور برم. مامان اينا که سرکار بودن و داداشمم که مثله هميشه پيشه دوست دختراش بود. خونه تنها بودم ولی باز برای اطمينان بيشتر در اتاقمو قفل کردم.
اول يه موزيک مورد علاقه ام رو گذاشتم. قبلش از پايين يکم مشروب آورده بودم با خودم تو اتاق. اونم آروم آروم داشتم ميخوردم. چشمامو بستمو با ريتم آهنگ دستامو آوردم بالا و خودمو مثله کرم رو تخت تکون تکون ميدادم.
چند دقيقه اول سعی کردم خودمو رلکس کنم. اين کاری بود که هميشه قبل از سکس ميکردم. يه ذره که گذشت اول از گردنم شروع کردم. ميدونستم کجای گردنمو بمالم که بيشتر خودمو حشری کنم. آهنگ اول سی دی رو فقط آروم آروم همين کارو کردم. به خودم کم کم ور ميرفتمو پا ميشدم مشروب ميخوردم. ديگه تقريبا حسابی همه چی دوره سرم داشت ميچرخيد. يهو ياده روزی افتادم که پردمو زدن. اون روزم مستم کردن قبلش. همه چی همونجوری که ميخواستم داشت پيش ميرفت. پا شدم نشتمو سگکه کرستمو از پشت باز کردم. آروم دستامو آوردم جلو و سوتينمو کامل دراوردم. دوباره دراز کشيدم. با دو تا انگشتام نوک سينه هامو گرفتم. نوکشو لای انگشتام هی ميچرخوندم. يذره که گذشت ديگه خيلی حشری شدم. دستمو خود به خود کردم تو شرتم. ديدم اينجوری نميشه ٫ پاهامو آوردم بالا و شرتمو دراوردم. به آيينه روبروم که نگاه کردم ديدم لخت لخت رو تخت دارم مثله کرم وول ميخورم. لای پامو باز کردمو شروع کردم با کسم بازی کردن. دستم که به چوچوله کسم ميخورد داد ميزدم و اون لحظه فقط يه چيز کلفت بيرحم ميخواستم که پارم کنه و جرم بده. با انگشتام لای کسمو باز کردم و انگشت اون يکی دستمو تا ته کردم تو سوراخ کسم. لای پام ديگه کاملا خيس خيس شده بود. با دوتا دستام افتادم به جونه کسم و هی ميمالوندمش. حسابی که ديدم ديونه شدم رفتم سراغ سوراخ کونم. اول از آب کس لای پام مالوندم به دوره سوراخم که قشنگ خيس شه. وای آب کسم چه بويی ميداد٫ محشر بود.
با انگشت وسطم شروع کردم. آروم آروم کردمش تو سوراخ کونم. دردی نداشت ولی خب احساس ميکردم يه چيزی داره تو يکی از سوراخای جديده بدنم ميره. اينبار انگشت شستمو خواستم بکنم تو ديدم اينم زياد بهم لذت نميده. دنبال يه چيزی بودم که هم کلفت باشه هم دراز. از همون روی تخت اينورو اونورو نگاه کردم که يهو چشمم افتاد به شمعی که روی ميز بود. ديدم آره هم کلفته هم درازه و هم خودش چربه و زياد دردم نميگيره. البته شمعه خيلی دراز بود و من ميخواستم فقط يذرشو بکنم تو. دمرو خوابيدم. بالشو گذاشتم زيره شکمم که باسنم قشنگ بياد بالا که لای پام قشنگ باز بشه. اول دوباره دوره سوراخ کونمو خيس کردم ولی چون کافی نبود انگشتمو کردم تو سوراخ کسم و از آب کسم ماليدم به سوراخ کونم. شمع رو دادم به يه دستم و با اون يکی دستم سعی کردم تا جايی که ميتونم لای پامو باز کنم. اول سر شمع رو اروم ماليدم به دوره سوراخ کونم. هی ليز ميخورد ميرفت تو کسم. برای همين يکم بيشتر فشار دادم که حداقل سرش بره تو که ديگه ليز نخوره. اولش نميرفت ولي يكم كه بيشتر فشار دادم سرش رفت تو. واي چه دردي داشت . احساس ميكردم سوراخ كونم داره پاره ميشه با دندونام بالشو گاز گرفتمو آروم شمع رو فشار دادم تو. براي اينكه پارم نكنه ميچرخوندمشو ميكردم تو. يذرش كه رفت تو دردش كمتر شد. خيلي خوشم اومده بود. ديدم حالا که تا اينجاش رفته تو پس بذار بيشتر شو بکنم. قمبل کرده بودم و اينقدر لای پامو باز کرده بودم که داشتم جر ميخوردم. تقريبا دو هفته ای ميشد که موهای لای پامو نزده بودم. برای همين يذره درومده بود و وقتی ميخورد به دستم اونارو حس ميکردم. ته شمع رو محکم گرفتم و باسنمو قشنگ دادم بيرون. چشمامو بستم و يهو شمع رو تا نصفه بيشترش کردم تو. يه لحظه چنان دردی احساس کردم که فقط تونستم جيغ بزنم. يه جيغ بلند کشيدم و چون باسنمو خود بخود جمع کردم شمعه خودش درومد و افتاد روی تخت. يه دستمو بردم سمت کونم که جر خورده بود و سوراخ کونمو آروم آروم ماساژ دادم که دردش کمتر بشه. لبمو گاز ميگرفتم و نميدونستم از درد چيکار کنم. پاشدم وايسادم که تو آيينه نگاه کنم ببينم چه بلايی سره خودم آوردم. اومدم آيينه رو کج کنم که بتونم لای پامو بهتر ببينم که يهو ديدم صدای پا مياد. تا اومدم بخودم بجنبم ديدم داداشم داره بلند از پشت در داد ميزنه: تو چته٫ حالت خوبه٫ چرا جيغ ميزنی يهو ؟
منم که خيلی هول شده بودم و نمی خواستم نشمون بدم که از اومدنش شکه شدم گفتم: هيچی از روی تخت داشتم ميفتادم پايين يهو ترسيدم٫ ببخشيد اگه ترسيدی.
گفت:آره من که ترسيدم فکر کردم حالا چی شده ولی از جيغه تو بيشتر از من اونی که با منه ترسيد .
گفتم:وااا٫ مگه کی باهاته؟ ديدم خنديد٫ فهميدم کی باهاشه ٫
گفتم:بازم دختر مردمو آوردی سرش بلا بياری؟
ديدم گفت: بابا اون خودش از اين بلاها دوست داره٫ اصلا بلا چيه٫ چيزيکه آدم خوشش مياد همش انجام بده مگه ميشه بش گفت بلا… اينو گفتو رفت پايين.
منم با خودم گفتم: خبر نداری چقدر از اين بلا ها دوستات سر من ميارن٫ حالا اونا کم ميارن خودمم سر خودم بلا ميارم. يواش يواش لای پامو باز کردم ديدم ديگه درد نداره ولی قشنگ حس ميکردم يه چيزی رفته بود توم. اومدم راه برم ديدم نميتونم معمولی راه برم. لای پامو يکم باز کردمو گشاد گشاد رفتم سمت کمد لباسام.
هنوز خيلی حشری بودم ولی اون لحظه تصميم گرفتم حداقل شرتمو بپوشم. رفتم سمت کمد٫ آروم دولا شدم که شرتمو از روی زمين وردارم که يهو دسته صندلی ماليده شد به لای پام. اول بروی خودم نياوردم ولی ديدم خيلی کيف داد.
دوباره باسنو بردم سمت دسته صندلی و اينبار خودمو آروم ماليدم بش. يذره کمرمو صاف کردم که قشنگ بتونم بذارمش لای پاهام. دسته صندلی رو لای پام تنظيم کردمو شروع کردم خودمو جلو عقب کردن. وای چه کيفی ميداد. دسته صندلی به همه جای کسم ماليده ميشد. چشمامو بستمو احساس کردم که الان يه پسره حشری وحشی کيرشو گذاشته لای پام و بزور ميخواد بکنه تو کسم. با يه دستم جلوی کسمو گرفتم که مثلا من بش کس نميدم و اونم مجبور بشه منو از کون بکنه. خيلی خوشم اومده بود. تو اين فکر و تجسمها بود که يهو اين اومد به ذهنم که الان دادشم داره با اون دختره پايين چيکار ميکنه. اول صحنه سکسشون اومد جلوی چشمم. بعد کم کم کس دادن دختره و نهايتا خود داداشم رو کنار خودم حس کردم. دستش رو گرفتم و آروم گذاشتم لای پام. پامو بيشتر جمع کردم که کسم بيشتر با دستش تماس داشته باشه و سرمو کج کردم که گردنمو هم بخوره.
با هر دوتا دستم لای کسمو باز کردم و سه تا از انگشتهای يکی از دستامو کردم تو کسم و سعی کردم اون دوتا انگشت ديگمو هم بکنم تو سوراخ کونم. وای چه کيفی ميداد. خيلی خوشم اومده بود. اون لحظه دوست داشتم به همه کس بدم. يذره که گذشت ديگه کنترل خودمو از دست دادم. ديونه شدم و مشروب رو تا آخر خوردمو حوله حمومم رو پوشيدم و کمربندشو شل بستمو در اتاقو باز کردمو تلو تلو خوران رفتم سمت اتاق دادشم. ديدم اونم صدای موزيکو بلند کرده که مثلا صدا بيرون نياد . از سوراخ کليد در نگاه کردم. چيز زيادی نتونستم ببينم فقط يه سايه بزرگ رو ديوار بود که معلوم بود که اونا دارن رو تخت باهم کشتی ميگيرن. يذره به خودم اومدم. تا ديدم از اون حالت لذت بخش دارم ميام بيرون سريع دستمو بردم لای پام و با کسم و چوچولم يکم بازی کردم که دوباره مثله قبل ديونه بشم. همينطور هم شد. ديگه پشت در آخو اوخم بالا رفته بود. چشمامو باز کردم ديدم هيچيو نميتونم ببينم . چيزی نميخواستم بجز يه کير شق و کلفت. در يه لحظه تصميم گرفتم خودمو رو مقابل کار انجام شده قرار بدم. يه نگاه به بدن لخت خودم انداختم ٫ يه نگاه به دستگيره در کردم و تصور کردم الان تو اتاق داداشم چه خبره و چه لذتی اونجا منتظره منه. دستگيره در گرفتمو اول آروم و بعد يهو درو تا آخر باز کردم.
اونا چون زير پتو بودن در اون لحظه متوجه اومدن من نشدن. صدای آخواوخه دختر رو که شنيدم و کمر دادشمو ديدم که زيره پتو چطور داره دختررو جر ميده باعث شد که ديگه حاليم نشه. درو نيم باز گذاشم و رفتم نزديک تخت. داشتم فکر ميکردم که منم چجوری به اونا ملحق بشم که ديدم دست دادشم يهو از زير پتو اومد بيرون و خورد به من. تا احساس کرد دستش خورده به يه چيزی پتو رو زد عقب و منو ديد که بالای سرش وايسادم. اومد دختررو صدا کنه که بش بگه من اينجام و پاشه که من سريع کمربند حولمو باز کردم. حولم کامل افتاد رو زمين. داداشم تا اينو ديد ناخوداگاه ذل زد به کسم. دستشو گرفتم و گذاشتم رو شيکمم که يعنی منم ميخوام. تو اين حين بوديم که ديدم اون دختره همينجور داره مارو نگاه ميکنه. معلوم بود اونم خيلی حشريه چون اصلا نميتونست چشمامشو خوب باز نگه داره. منم خودم پتو رو يکم زدم اونور و دراز کشيدم و لای پامو باز کردم و چشمامو بستم يعنی کس منم بخور. يذره طول کشيد که داداشم اين مسئله رو باور کنه که خواهرش لای پاشو براش باز کرده و لخت جلو روش دراز کشيده. ولی کم کم قبول کردو دولا شد رو من. اول لای پای منو دستمالی کرد بعد آروم آروم رفت سراغ کسم. منم که ديدم اينجوريه و اون دختره داره از کير بی نصيب ميمونه دستمو بردم سمت سينه هاش.
دست منو محکم گرفت و منم با اون يکی دستم کسشو گرفتم تو مشتم. داداشمم داشت کس منو ليس ميزد. کمرمو آوردم بالا تر که لای پام بيشتر باز بشه که بهتر بتونه کسمو بخوره. هرچی زبونشو بيشتر ميکرد تو کسم منم کس اون دختررو بيشتر براش ميمالوندم. اومدم خودمو اينورو اونور کنم که ديدم داداشم کمرمو گرفت و آروم گفت: تو قمبل کن سمت من و کس اونو براش بخور. همين کارو کردم و چنان قمبل کردم براش که سوراخ کسم داشت پاره ميشد. دو تا دستمو بردم سمت سينه های اون دختره و با آرنجم لای پاشو بيشتر باز کردم و افتادم به جون کس گشاد و خيسش. داداشم اول يکم از اون پشت کسمو ماليد و بعد خودشو خم کرد رو کمر من. فهميدم ميخواد کيرشو بذاره لای پام. منم دولا تر شدم و هر چهار تا انگشتمو کردم تو سوراخ کس دختره و چوچولشو از لای کسش کشيدم بيرون و با نوک دندونام گازش گرفتم.داداشم کيرشو قشنگ تنظيم کرد و گذاشت لای پام و هی خودشو جلو عقب ميکرد. يهو با کف دستش چنتا محکم زد زيره کونم که جاش تا چند روز بعد مونده بود. من که ديدم انگار از کون لخت قمبل کرده من خيلی خوشش اومده همينجور که با کس دختره بازی ميکردم رومو برگردوندم سمتش و آروم بش گفتم: نميکنی تو ؟ ديدم انگشتشو برد سمت سوراخ عقبم و داره سعی ميکنه بازش کنه. منم دوباره شروع کردم کس اون دختر رو خوردن و منتظر بودم که هر لحظه يه کير کلفت شق شده بره تو کونم. یذره گذشت و اين احساس رو واقعا کردم. اول سرشو کرد تو . دردم اومد ولی هيچی نگفتم و سعی کردم حواسمو به کس دختره پرت کنم که داداشم کيرشو تا آخر بکنه تو. ديدم با هر دوتا دستاش لای باسنمو باز کرد. خودشو يکم خم کرد به سمت پايين و آروم آروم تا ته کرد تو. از شدت درد ميخواستم جيغ بکشم. دهنمو کردم تو کس دختره که اگه يهو جيغ هم زدم نشنوه. با دو تا دستام کس دختررو تا آخر باز کردم و اون گوشتای قرمز لای کسشو همرو کردم تو دهنم.داداشمم کيرشو تا ته کرده بود تو و برای اينکه من زياد دردم نياد آروم آروم جلو عقب ميکردش. فقط تا سر کيرشو در مياورد و دوباره تا ته ميکرد تو. کم کم به وجود کيرش تو کونم عادت کردم. وای چه حالی ميداد. هر چی ميگذشت و من بيشتر بهم خوش ميگذشت دستمو بيشتر ميکردم تو کس دختره. ديگه کنترل خودمو از دست داده بودم.
داد زدم:بکن٫ بکن٫ تا ته بکن٫ پارم کن٫ وای چه حالی ميده٫ خوشم مياد٫ خوشم مياد٫ وای نسا فقط بکن…
اينارو که گفتم مثله اينکه داداشمو خيلی وحشيتر کردم. مثله خر ميکرد منو. اصلا رحم نداشت و با چنان قدرتی کيرشو تو کون من جلو عقب ميکرد که صدای شلپ شلپ خوردن بدنشو به کونم ميشنيدم. احساس کردم دارم ارضا ميشم. داد ميزدم. جيغ ميزدم٫ فرياد ميکشيدم و التماس ميکردم که يوقت وای نسه و تا اونجايی که ميتونه فقط منو بکنه. اونقدر کمرمو تکون تکون ميدادم که چندبار کيرش از تو کونم اومد بيرون ولی چون هم لای پام و هم سوراخ کونم خيس خيس بود خيلی سريع دوباره ميکرد تو. ديگه آب کسم داشت ميومد. لنگامو بازتر کردمو کس دختررو گاز ميزدم از لذت. آب کسم اومد. داداشم هنوز داشت منو ميکرد و منم کس دختر رو ميخوردم براش.
کم کم شل شدم. سرمو گذاشتم لای پای دختره. داداشم که فهميد من ارضا شدم اونشو از تو سوراخ عقبم دراورد و گذاشت لای پام. من چون ديگه حال اينکه حتی کمرمو بالا نگه دارم رو نداشتم افتادم رو تخت. ديدم داداشم هنوز ارضا نشده منم برای اينکه هم اون ارضا بشه و هم اون دختره بتونه کيفی رو که کير داداشم بهم داد رو ببره دستمو دراز کردم و حولمو از رو زمين ورداشتم .اون دستمو گرفتم به لبه تخت و بلند شدم. تو آيينه خودمو نگاه کردم ديدم هم قيافم خيلی به هم ريختس هم مثله اين دخترای جر خورده شدم. آروم آروم رفتم سمت در. برگشتم ديدم داداشم همون کاريو که با من کرد داره با اون دختره ميکنه يه لبخند کوچولو زدمو رفتم حموم که يه دوش بگيرم.


ماجراي آمپول زدن زن دايي – 3

ژوئیه 26, 2010

بازم زن دايي همون لباس ها رو پوشيده بود. اما لباسش فرق ميكرد. يه پيرهن قرمزكه يكم چسبون تروتنگ تر از ديشبي بود وسينه هاش از تو پيراهنش زده بودند بيرون. كونشم كه هنگام راه رفتن همش بالا و پايين مي شد و من امشب تصميم گرفته بودم كار اين كون را تموم كنم. لحظه موعود فرارسيد و زن داييم امپول رو به دست من داد و خودش روي تخت دراز كشيد . من سريع امپول را اماده كردم و رفتم سراغ الهام جونم. مثل شب گذشته دامنشو كشيدم پايين تا روي روناش . همون شلوار چسبون صورتي پاش بود اونم كشيدم پايين البته اين دفعه كامل از توي كونش كشيدم پايين و تونستم كونشو كامل ببينم واي چه كون بزرگي . اين سري يه شورت زرد رنگ خيلي تنگ پاش بود. نمي دونم شرتش براش كوچيك بود يا اينكه مدل شرتش اين جوري بود اخه لمبرهاي كونش از پايين شرتش يكمي زده بود بيرون . الهام با اين كار من جا خورده بود. ديگه حال خودمو نفهميدم دست انداختم توي شرتش و شرتشو سريع كشيدم بيرون البته اين دفعه تمام شرتشو كشيدم پايين . واي حالا داشتم كونشو كامل ميديدم. وقتي شرتشو با اون سرعت كشيدم بيرون كونش مثل يه هلوي درشت بيرون افتاد و خيلي پهن تر از اون چيزي بود كه فكرشو بكنيد فكر كنم اون شرت تنگ لمبرهاي كونشو به هم فشرده بود كه با در اوردنش يهويي پهن تر شد. وقتي الهام ديد كه من شرتشو كامل از پاش كشيدم بيرون غافل گير شد وگفت داري چيكار ميكني . اينهمه لازم نبود. منظورش اين بود كه چرا كامل شرتشو بيرون كشيدم و خواست شرتشو بكشه بالا ولي مگه من اجازه بهش مي دادم گفتم شرتت تنگ بود يكدفعه در اومد حالا كه چيزي نيست الان تموم ميشه . گفت زود باش ديگه. سوزن امپول رو گذاشتم روي كونش . خودشو سفت كرد و پاهاشو جمع كرد . گفتم شل كن. اما چون مي ترسيد كسشو ببينم پاها و لمبرهاي كونشو جمع مي كرد. دوباره حرفمو تكرار كردم. ديدم گوش نميده منم دست انداختم لاي روناش تا پا هاشو از هم باز كنم . گفت چرا اين جوري ميكني. خجالت بكش من زن دايي تو هستم . اميد: خوب حرف گوش كن ديگه. الهام: زود تمومش كن. تا پا هاشو رها كردم دوباره خودشو جمع ميكرد كس صورتي رنگش هم تا حدودي وسط اون لمبراش ميزد بيرون. منم سوزنو گذاشتم كنارو دستم كردم وسط لمبرهاي كونش و يكم كسشو از لاي لمبراي كونش ماليدم وچند تا ضربه زدم روي باسنش كه مثل ژله تكون مي خورد. بغض توي گلوش پيچيد و گفت بيشعور منو ول كن. اصلا نمي خوام سوزنم بزني. به حامد و مامانت مي گم. گفتم خب بگو ميگم خودشو سفت گرفت ترسيدم سوزن بشكنه. خودتو شل كن تا كارم تموم بشه. اشكش در اومد و گفت باشه. فقط زود باش و خودشو شل كرد منم سوزن جوري زدم كه يكمي دردش گرفت و گفت ااااااااااااااااااااااااااااخ. الهام گفت برو ديگه اينم سوزن تموم شد . گفتم يه سوزن ديگه هم بايد بهت بزنم . گفت اون كه مال امروز نيست . گفتم منظورم يه سوزن گوشتي گرم و كلفت و درازو داغه. و بايد كامل لخت بشي . گفت برو گمشو كثافت. و خواست بلند بشه كه من اجازه ندادم و اونو روي تخت خوابوندم و دامن و شلوارو شرتشو كه تا نيمه پايين بود با هم كشيدم از پاش بيرون. واي عجب رون هاي بزرگي داشت. رونهاي بزرگ و كشيده كه مثل برف سفيد بودند. لباسامو در اوردم و يه شرت بيشتر پام نبود. كه كيرم داشت از شرت ميزد بيرون. الهام گفت مي خواهي چيكار كني نكنه. . . . . . گفتم اره مي خواهم كس خوشكل زنداييمو بخورم. با شنيدن كلمه كس ترسيد و جيغ و فرياداش شروع شد. گفتم زحمت نكش كسي اين جا نيست. افتادم روش ودست زدم به سينه هاش كه داشت پيراهنشو پاره مي كرد و اين بار محكم اونا رو با دستم فشار دادم طوري كه الهام جيغ زد وگفت اخخخخخخخ تو رو خدا نكن. منو ولم كن. اين كارو با من نكن. خواهش ميكنم. نميذارم كسي از اين موضوع چيزي بفهمه. گفتم برو بابا بزار كارمو بكن. دگمه هاشو باز كردم و پيراهنشو در اوردم. يه سوتين سفيد تنش بود. هيكل تو پر و سفيدي داشت. بالاي سينه هاش وكنار سينه هاش از لبه سوتين بيرون زده بود. دست كردم تو سوتين و سينه هاشو بادستم گرفتم و مي مالوندمشون. بعد سوتينش رو در اوردم. سينه هاش افتاد بيرون . الهام خجالت مي كشيد و فقط يه حرف نوك زبونش بود. (تو رو خدا ولم كن. اين كارو با من نكن)حالا اون سينه هاي بلورين بعد از 3 سال بد بختي جلوي چشمام بود . سينه هاش گرد بود مثل 2 تا هلوي بزرگ. پوست سينه هاش كشيده تر از پوست قسمت هاي ديگش بود و وقتي اونا رو با دستات مي ما لوندي بافتي از چربي رو داخلش حس ميكردي. با نوك برجسته قهوه اي رنگ جلوي سينه هاش ويه هاله و گردي قهوه اي خيلي خوش رنگ اطراف نوك سينه هاش. واي كه چقدر نرم بودند. شروع كردم وروي پوست سينه هاشو كه كشيده و نازك بود ليس ميزدم. پستوناشو به هم ميمالوندم و وسطش از بالا به پايين ليس ميزدم. با نوك زبونم روي نوك سينه هاش مي مالوندم بعد تو دهنم مي كردم و اونا رو مي مكيدم. چقدر خوشمزه بود. من حسابي عرق كرده بودم و به نفس نفس افتاده بودم . الهام هنوز مقاومت ميكرد و مي گفت تو رو خدا بسه . توي صداش شهوت و حس شهوت الودوجود داشت و صداش مي لرزيد. بلند شدم و شرتمو از پام بيرون كشيدم . (اينو بگم قبلا اسپره زده بودم)تا حالا كيرم رو به اين بزرگي نديده بودم . نگاه چشمان درشت الهام به كير من بود و با چشماش زل زده بود وبه كيرمن نگاه ميكرد و با خود ميگفت يعني چه اتفاقي قراره بيفته؟؟؟گفتم حالا نوبت توست كه با اون لب هاي خوشكلت كير منو بخوري. هر كار كردم اين كارو نكرد و برام ساك نميزد. منم گفتم اشكال نداره منم در عوض جرت ميدم. پاهاشو از هم باز
كردم . كسش قشنگ جلوي چشمام بود. يه قسمت صوتي رنگ وبدون يك مو. بوي خوبي مي داد. زبونمو كشيدم روي كسش. الهام يه اه بلند كشيدااااااااااااااااااااااه ه ه . لبه هاي كسش رو از هم باز كردم و زبونم را روي لباي كسش مي مالوندم. اه الهام بلند شد وحسابي به نفس نفس افتاده بود ديگه حرفي از اينكه اين كارو نكن وجود نداشت. هيچ مقاومتي هم نشون نميداد. پاهاشو بازتر كرد. من زبونمو از پايين كسش كشيدم به طرف بالا و با نوك زبونم چند تا ضربه به داخل كسش زدم وبعد زبونم را روي چوچولش تاب دادم كه الهام يه جيغ بلند زدوارضا شد وگفت تو رو خدا كسمو بليس. تازه فهميدم نقطه حساس بدنش چوچولش هست. واين كاره من باعث شده خوشش بياد و مقاومت نكنه. منم حسابي كسشو ميخوردم كه يك دفعه بلند شد و كسش رو از زير زبون من ازاد كرد. با دستش كير منو گرفت وگفت اخ جون چه داغه. خيلي بزرگه. وكلاهك كيرم رو ليس زد وكرد توي دهنش . تازه فهميدم كه راسته كه ميگن شهوت زن از مرد بيشتره. حسابي كير منو ميخورد. منم اخ و اوخم در اومده بود كه ديدم رفت سراغ تخمام و كرد تو دهنش و يكم فشار داد كه دردم گرفت. با دندونش از كلاهك كيرم يه گاز كوچولو گرفت و روي تخت دراز كشيد و پاهاشو داد بالاو چسبوند به هم وگفت زود باش ميخوام كيرت را توي كسم حس كنم. عجله كن. مي خواهم حسابي جرم بدي. پاهاشو برد بالاتر و محكم به هم چسبوندوبا دستش پاهاشو نگه داشت. كسش از اون وسط زده بود بيرون. رفتم و لبهاي كسشو با دستم باز كردم . اول كيرم را روي چوچولش مي ما لوندم كه اخ واوه 2 تاييمون در اومده بود وخيلي حال مي داد . گفت بكن ديگه. منم كلاهك كيرم را گذاشتم وسط كسش و اروم فشار دادم تو. يه جيغ بلند كشيد. اخخخخخخخخخخ ومن ترسيدم. گفت پس بقيش كو گفتم الان ميياد . يكم فشار دادم ولوله كيرم را اروم تا ته كردم داخل كسش. گفت وايييييييييي چه كلفته. مثل اتيشه. دارم اونو زير نافم حس ميكنم. داخل كسش خيلي تنگ بودم و من به زحمت كيرمو اون تو جا دادم. داخلش داغ و چسبناك مانند بود خيلي هم گرم بود. شروع به تلمبه زدن كردم . اول اروم اروم. اونم اه واوه ارومي ميكرد. هر دو خيس عرق شده بوديم. بعد شدتشو زياد كردم. ومحكم كيرمو تو كسش جلو وعقب ميكردم. اون گفت يواش . ولي من حاليم نبود . جيغ ميزد و منم از شدت شهوت فرياد ميزدم. صداي كيرم كه به كسش ميخورد چالاپ چولوپ مي كرد. احساس كردم حالا ابم ميياد. بلافاصله تلمبه زدن رو متوقف كردم و روش دراز كشيدم دستم رو بردم به طرف سينه هاش و شروع به مالوندن اونا كردم. صداي اخ وناله هاي ما به سكوت تبديل شد والهام با صدايي كه شهوت توش موج مي زد گفت. زود باش ادامه بده ميخواهم ابمتو بريزي اون تو. گفتم نكنه مي خواهي حامله بشي گفت. قرص ضدبارداري مصرف ميكنم. زود باش ادامه بده. گفتم ولي من مي خواهم قبل از اينكه براي بار دوم ابم بياد (اخه يه سري كه كسشو ميخوردم ابم اومده بود)ابمو بريزم توي كونت. كيرمو در اوردم. و به روي شكم خوابوندمش. كون پهنشو مالوندم وبا كف دست چند تا ضربه شلاقي به كونش زدم. شالاپ شولوپ. اون گفت اخخخخخ دردم مي گيره يواش. لمبرهاي كونش رو كنار زدم. كونش يه سوراخ كوچولو و ريز داشت. تف به سوراخ كونش ماليدم وكلاهك كيرمو گذاشتم لبش كه فشار بدم تو كه يكدفعه خودشو سفت گرفت. گفتم چرا خودتو سفت مي كني اين كه امپول نيست. هر 2 تامون خندمون گرفت و زديم زير خنده. گفت تو رو خدا من از كون ميترسم خيلي درد داره. من حتي به حامد هم از كون ندادم كه كيرش از تو نازكتره. گفتم همچين ميكنم كه دردت نگيره. قبول نمي كرد گفتم امتحانش ضرر نداره يكم ميكنم اگه درد داشت درش مييارم. قبول كرد من يكم كرم از تو يخچال برداشتم. ماليدم در سوراخش . بعد سر كلاهك كيرم رو كردم توش جيغ زد وگفت مي سوزه درش بيار. گفتم اولشه. حالا خوب ميشه . بعد لوله كيرم رو هل دادم تو كونش . خيلي تنگ بود. الهام جيغ زدنش شروع شد. درش بيار. سوختم. خيلي درد داره. اما به من خيلي حال ميداد و يكدفعه كارو تموم كردم وتا ته كردم تو كونش. الهام يه جيغ بلند از شدت درد و شهوت كشيد. اااااااخخخخخخ اوييييييييي وايييييي پ پ پاره شدم. م م مي مي ميسوزه. . من يكم صبر كردم سوزشش كه تموم شد اروم اروم تلمبه زدم . لمبرهاي كونش مثل موج دريا موج بر ميداشت ومن تا ته مي كردم تو اون سوراخ ريز. اطراف كيرم كه روي كونش ماليده ميشد خيلي حال ميداد. اونم چون كونش تنگ بود خيلي جيغ مي زد و اين كارش منو بيشتر حشري مي كرد. يه لحظه ديدم ابم ميخواهد از تو كيرم فوران كنه ويزنه بيرون. گفتم ابم داره مي ياد خاليش كنم تو كونت. گفت نه بريزش تو كسم كيرم كشيدم از تو كونش بيرون . بلافاصله محكم كيرمو تو كس زن دايي جازدم كه يه جيغ كشيد چند تا تلمبه زدم بعد كيرمو از توكسش كشيدم بيرون و دوباره كردم تو كسش. بار سوم كه كردم تو كسش ابم باشدت تو كس الهام پاشيد و من والهام يه جيغ بلند كشيديم. و الهام گفت اخ چقدر داغ بود سوختم. و بعد روي هم ولو شديم.
===نويسنده: اميد


داستان سکس مهیار بادختر همسایه

ژوئیه 22, 2010

به تدريج که آدم به سن بلوغ ميرسه و بقول معروف مرد ميشه، دلش ميخواد يه جورايي هم تغييراتي در زندگيش بده. توي زندگيش يک دختر قشنگ باشه که آدم دوستش بداره، براش هديه بخره، شعراي عاشقانه براش بنويسه، هر از گاهي ببينتش و بالاخره….. حالي به حولي! منهم مثل خيلي از پسرها همينطور بودم. از لحاظ مردي که مطمئن بودم مرد شدم، ولي هنوز موقعيتش پيش نيومده بود تا از آلت مردانگيم استفاده کنم! دنبال يک مورد مناسب، يعني يک دختر خوب ميگشتم تا زود عاشقش بشم و مردونگيم رو براش بکار بگيرم! هروقت به حمام ميرفتم و خودم رو لخت ميديدم با خودم ميگفتم: بالاخره همه چيزهايي که خدا آفريده حکمت داره و حيفه که آدم از موهبتهايي که خدا بهش داده استفاده نکنه! اندامهاي جنسي با اين ظرافت و قشنگي چرا بايد سالها بدون استفاده بمونن تا آدم ازدواج کنه و بتونه بکارشون بگيره. اصلا» شايد زبونم لال من به اون سن نرسيدم، اون وقت چي؟ حيف نيست ناکام از اين دنيا برم ؟! مدتها بود که اين افکار مغز منو پرکرده بود و تصميم گرفته بودم هرچه زودتر ازنعمتهاي خداداديم استفاده کنم.ولي چطوري ؟ آخه دوست دختر چيزي نيست که آدم بتونه هروقت دلش خواست بره در مغازه ، يکيش رو بخره و بياره خونه. تازه بايد خونه خالي هم داشته باشه! واقعا» زندگي چقدر سخته!! بالاخره چاره اي نبود بايد براي خودم کسي رو پيدا ميکردم تا مثل دوتا پرنده عاشق باهم پرواز کنيم و به يکجاي امن بريم و باهم حال کنيم! دست بکار شدم و اول ليست تمام دخترهايي رو که ميشناختم نوشتم. بعضي هاشون از من بزرگتر بودن و حذفشون کردم. دخترهاي فاميل نزديک مثل دخترخاله و دخترعمو و…. هم که ناموس آدمن و نميشه باهاشون کاري کرد! از بين غريب ترها چندتاشون خيلي افاده اي بودن، اونها رو هم حذف کردم. يکي از دوستاي بابام هم دختر خوشگلي داشت ولي اونها به يک شهر ديگه رفته بودن و نميشد باهاش مکاتبه اي حال کرد! از بين اون همه اسم که نوشتم فقط چندتاش باقي موند تازه اين دوسه تاهم اين قدر زشت بودن که حالم ازشون بهم ميخورد. توي اين فکربودم که دنياچقدر کوچيکه و من چقدر بدبختم که هيچ دختر مناسبي براي من پيدا نميشه.با ناميدي کنارپنجره اومدم تا غروب غمگين خورشيد رو نگاه کنم که يهو چشمم به خونه همسايه افتاد. چرا تاحالا به فکرم نرسيده بود… يادم اومد… مرجان دختر همسايمون… دبيرستاني و همسن و سال خودم، خوشگل و زيبا،با وقار، تازه هرروز ميتونستم از پنجره اتاقم هم ببينمش! خدايا متشکرم. خانواده مرجان سالهاهمسايه ما بودندو اونها رو خوب ميشناختم.خونه اونها درست روبروي منزل ما بود و من از طبقه بالا و پنجره اتاقم خيلي راحت ميتونستم حياط خونه شون رو ديد بزنم.من و مرجان وقتي بچه بوديم اکثر اوقات توي کوچه باهم بازي ميکرديم.ولي بتدريج که من بزرگتر شدم از او فاصله گرفتم و ارتباطمون قطع شد. آخه پسربچه ها از اينکه با يک دختر دوست باشن خيلي خجالت ميکشن. (ولي وقتي مرد شدن ميخوان خودشون رو بکشن تا دوباره بتونن با همون دختره دوست بشن!) من گاهي بدون هيچ منظوري ازپنجره اتاقم اونو توي حياط خونه شون ميديدم. پوست روشن با موهاي خرمايي و بلند داشت.معمولا» دامن کوتاه ميپوشيد که ساق پاهاي سفيدش از اون بالا کاملا» معلوم بود.اندام متوسطي داشت که سينه هاش مثل دوتا انار در بالاي اون خودنمايي ميکرد.عجيبه که من تابحال متوجه اين همه نعمت خدادادي که اطرافم بود نشده بودم و بي تفاوت از کنارش ميگذشتم! ولي حالا ديگه متوجه همه اين زيبايي ها شده بودم و تصميم گرفتم هرطورشده مرجان رو شکارکنم. مرجان براي من بهترين بود. از اون شب تمام فکر و ذکرم مرجان شده بود.بيشتر اوقات کنار پنجره ميومدم تا شايد بتونم اونو ببينم.ولي مشکل اصلي اين بود که چطور باهاش ارتباط برقرار کنم و منظورم رو بهش بگم.اگه بمن راه نده… اگه نخواد باهم دوست باشيم… اگه نذاره باهم حال کنيم… اونوقت چي؟ همه دنياي من در مرجان خلاصه شده بود و بايد به هرقيمتي که شده شکارش ميکردم. ولي چطوري ؟ فردا که به مدرسه رفتم ،توي راه و سرکلاس فقط به مرجان فکر ميکردم. وقتي مدرسه تعطيل شد عمدا» بخونه نرفتم و توي کوچه پرسه ميزدم تا مرجان رو موقع برگشتن از مدرسه ببينم. آخرکوچه ايستادم تا وقتي مرجان اومد درخلاف جهت همديگه راه بريم و صورتش رو ببينم وشايد بتونم به بهانه اي سرصحبت رو باهاش بازکنم.بالاخره مرجان با کيف مدرسه اش از سرخيابون پيدا شد. منهم در جهت روبروي او شروع به حرکت کردم.چقدرلباس فرم مدرسه بهش ميومد. بااون مقنعه آبي، زيبايي صورتش بيشتر شده بود. حتي راه رفتنش هم بنظرم قشنگ ميومد.بتدريج به هم نزديکتر ميشديم. ضربان قلبم تند شد و دلشوره گرفتم.اصلا» روم نميشد مستقيم توي صورتش نگاه کنم چه خواسته با اينکه باهاش حرف بزنم. از شدت خجالت و ترس پشيمون شدم و ميخواستم برگردم ولي اينطوري بدتر بود و پيش خودش فکرميکرد چقدر بي ادب هستم که تا اون رو ديدم برگشتم. به چندقدمي هم رسيديم، حالا ديگه صورتش رو بطور کامل ميديدم. چقدر زيبا بود. چرا درخلال اين همه سال متوجه اين زيبايي نشده بودم ؟ عشق چشم دل آدم رو بازميکنه ! خيلي هيجان داشتم. فکرميکردم که مرجان از قصد من خبرداره و ممکنه ناراحت بشه. صداي ضربان قلبم رو خودم هم ميشنيدم. نگاه مرجان به نگاه من گره خورد. واي خداي من چه نگاه گرم وگيرايي. دلم ميخواست همون موقع بهش بگم عزيزم اجازه ميدي من تو رو دوست داشته باشم؟!! وقتي منو ديد لبخند زد و سلام کرد. آنقدر مجذوب او
ده بودم که يادم رفته بود بهش سلام کنم.بادستپاچگي سلام کردم. مونده بودم بعد از سلام چي بگم.مرجان پرسيد:خانواده چطورند ؟ و من با خجالت جواب دادم : حال شماخوبه؟! هردومون از اين اشتباه خنديديم. من قبلا» مرتب مرجان رو ميديدم ولي تاحالا اينطوري نشده بودم.دست و پاهام بي حس شده بود،زبونم بند اومده بود و لته پته ميکردم. اوکه متوجه حال من شده بود گفت: آقا مهيار مثل اينکه کسالت داريد، چون صورتتون خيلي قرمز شده! راست ميگفت، خودم هم احساس ميکردم که از صورتم داره بخار بلند ميشه! با دستپاچگي جواب دادم : آره فکرکنم تب کردم. مرجان خيلي محترمانه خداحافظي کرد و رفت و من مات و مبهوت او را نگاه ميکردم. واقعا» تب کرده بودم. تب عشق! به خونه برگشتم. اولين برخورد عاشقانه من با مرجان هر چند خيلي معمولي بود ولي تاثيرزيادي روي من گذاشت. حالا ديگه من اکثر اوقاتم رو کنار پنجره ميگذروندم تا هروقت مرجان به حياط خونه شون بياد، بتونم ببينمش. پنجره اتاق من به« کانال مرجان» تبديل شده بود و مدام تصوير اونو پخش ميکرد ! گاهي براي درس خوندن به حياط ميومد و کتابش رو بدست ميگرفت و راه ميرفت. گاهي براي نرمش ميديدمش. وقتي طناب بازي ميکرد نميتونستم از سينه هاش که بالا وپايين ميپريدند چشم بردارم. همش در حسرت اين بودم که بتونم اون سينه هاي قشنگش رو لمس کنم.ولي از همه اينها قشنگتر وقتي بود که لباسهاي شسته اش را روي بند پهن ميکرد.من مخصوصا» عاشق شورت و کرستش بودم. چقدر باسليقه بود.هميشه بهترين رنگها رو انتخاب ميکرد و اونها رو با ظرافت خاصي روي بند لباس پهن ميکرد. شايد هم عمدا» اونها رو طوري آويزون ميکرد که من ببينم و حشري بشم! من سعي ميکردم هرروز به بهانه هاي مختلف سرراه مرجان سبز بشم. برخورد او با من صميمانه تر شده بود و من کمتر خجالت ميکشيدم. بعد از مدتي متوجه شدم که مرجان بيشتر از سابق به بهانه درس خوندن يا ورزش به حياط مياد و جالبه که لباسش هم راحتتر شده بود.بعضي وقتها آرايش دخترانه اي ميکرد و تاپ و شلوارک کوتاهي ميپوشيد و ساعتها در حياط خونه شون وقت ميگذروند. از خودم ميپرسيدم يعني او متوجه منظور من شده و به عمد اين کارها رو انجام ميده ؟ يعني ميشه مرجان هم منو دوست داشته باشه ؟ قلبم گواهي ميداد که مرجان هم منو دوست داره و دلش بامنه فقط رويش نميشه تا علاقه اش رو ابراز کنه. اينو از نگاهش، از لبخندهايي که توي کوچه بمن ميزد، و از اينکه هميشه توي حياط بود وجلب توجه ميکرد، ميفهميدم. اين اواخر ديگه ارتباط پنجره اتاق من به حياط اونها خيلي قوي شده بود ! مادرم سالي يکبار آش نذري ميپخت و بين در و همسايه و آشنايان پخش ميکرديم. روز پختن آش، پابپاي مادرم بهش کمک ميکردم. مادرم هم مدام منو دعا ميکرد و ميگفت آش رو هم بزن و نذر کن و حاجت بخواه. منهم ازصبح پاي ديگ آش نشسته بودم و اونو هم ميزدم و توي دلم ميگفتم: خدايا من مرجان رو ميخوام، ما رو بهم برسون ! (نميدونستم دعاي اونروزم اينقدر زود مستجاب ميشه.) کار پختن آش که تموم شد لباس مرتبي پوشيدم و تيپ کردم و کاسه ها رو بدر خونه چندتا از همسايه ها بردم تا نوبت به خونه اونها رسيد. بخت با من يار بود و مرجان خودش براي گرفتن کاسه اومد. هردومون بهم لبخند معني داري زديم. با نگاهش بمن ميگفت که خيلي وقته منتظرم بوده. چادري که بسرکرده بود نميتونست زيبايي صورتش رو مخفي کنه. تازه سينه اش روهم باز گذاشته بود تا تاپ نارنجي که پوشيده بود کاملا» مشخص باشه. موقعي که کاسه رو از من ميگرفت عمدا» دستم رو بدستش کشيدم. خيلي نرم و لطيف بود. حرارتش تمام بدنم رو گرم کرد. من با چشمام داشتم سينه هاش رو ميخوردم که مرجان روبمن گفت: « آقا مهيار يادتونه قديمها که بچه بوديم روزي که شما آش ميپختيد، توي خونه تون ما باهم بازي ميکرديم؟ يادش بخير چقدر خوش ميگذشت، اون موقعها ما بيشتر از الان باهم بوديم. » ديگه برام ثابت شده بود که داره چراغ سبز نشون ميده، بدون معطلي گفتم من هميشه بياد شما هستم ولي اين اواخر کمي گرفتار شده بودم و کمتر خدمتتون ميرسيدم. ولي پس فردا خانواده ما به مشهد مسافرت ميکنن و شما اگه دوست داشتيد ميتونيد بيايد تا خاطرات گذشته رو باهم زنده کنيم.ف کر ميکردم الان محکم ميزنه توي گوشم يا اينکه هرچي فحش بلده بارم ميکنه و در رو ميبنده. ولي اصلا» اينطوري نشد،مرجان لبخند شيطنت آميزي زد و گفت: پس فردا ؟ حتما» ! خدايا ازت متشکرم که نذر منو به داين زودي ادا کردي.با خوشحالي به خونه برگشتم. ديگه سر از پا نميشناختم. به برادرم گفتم بره بقيه آش ها رو پخش کنه و خودم يکراست به حمام رفتم تا به ياد مرجان يه جلق درست و حسابي بزنم ! در فاصله اين دو روز من فقط در اين فکربودم که موقع روبرو شدن با مرجان چکار کنم و بار اول چطوري باهاش حال کنم. از شما چه پنهان يواشکي چندتا فيلم سوپر هم نگاه کردم، ولي هيچکدومشون بدردم نخورد، آخه منو مرجان که هنرپيشه توي فيلم نبوديم که راحت بتونيم همديگه رو بکنيم !! صبح روزي که خانواده ام منو تنها ميگذاشتن و به مسافرت ميرفتن با خوشحالي اونها رو بدرقه کردم و گفتم اصلا» نگران من نباشيد و هرچقدر دلتون خواست باخيال راحت اونجابمونيد! اتفاقا»همين موقع بود که مرجان هم از خونه بيرون اومد و بعد از احوالپرسي به مادرم گفت خانم شماخيالتون راحت باشه،مگه ما آقامهيار رو تنها نميذاريم ! خانواده ام بسوي مشهد حرکت ميکردن و من در حاليکه به مرجان خيره شده بودم براي آنها دست تکان ميدادم.به خونه برگشتم. هردقيقه برايم يک ساعت و هرساعت بر
يم يکروز طول ميکشيد. پس اين دخترهمسايه کي ميخواد بمن سر بزنه و منو از تنهايي در بياره ؟ مدام پشت پنجره منتظر ايستاده بودم تا اومدنش رو ببينم.ناهارم رو با بي ميلي خوردم. همش ميترسيدم نکنه نياد و منو سرکارگذاشته باشه. تا بعدازظهر هم هيچ خبري از مرجان نشد . يه دفعه فکري بخاطرم رسيد : آخه اون براي اومدنش يه بهانه اي ميخواست، همينطوري که نميتونست زنگ خونه ماروبزنه و بگه اومدم باهم باشيم ! به تراس رفتم. يکي از شورتهاي خيلي قشنگم رو که شسته بودم و روي رخت آويز پهن کرده بودم تا خشک بشه برداشتم و اونو با هر بدبختي که بود به حياط خونه مرجان پرتاب کردم.خودم هم به اتاقم رفتم تا کمي بخوابم. عصر دوباره کنار پنجره اومدم. از مرجان هيچ خبري نبود.مدتي گذشت تا اينکه براي نرمش به حياط اومد. نگاهي به پنجره من انداخت،براش دست تکون دادم و خنديد. بعد کنار ديوار اومد و دولا شد و شورت منو برداشت. از اينکه دختر نامحرم داشت شورتم رو ميديد خيلي خجالت کشيدم !! بلافاصله به داخل ساختمان برگشت. من خودم رو مرتب کردم و با دلهره منتظر مرجان نشستم. بيشتر از يک ساعت گذشت تا زنگ خونمون بصدا در اومد. باعجله آيفون رو برداشتم. شنيدن صداي مرجان از پشت آيفون اضطرابم رو چند برابر کرد. در رو براش بازکردم. براي اينکه کسي نبيندش فورا» بالا اومد. سلام عليک گرم و صميمانه اي باهم کرديم. باهاش دست دادم.وقتي دستم روگرفت يه حالي شدم! ميخواستم ببوسمش، ولي هنوز خيلي زود بود. من و مرجان داخل پذيرايي اومديم و روبروي هم نشستيم. مدتي به سکوت گذشت. نميدونستم در اين موقعيت چکار بايد بکنم. بي اختيار پرسيدم از اين طرفها؟ با خنده معني داري گفت: يکي از لباسهاي شما توي حياط ماافتاده بود، براتون آوردمش. هردومون خنديديم. از جا بلند شدم و موزيک ملايمي گذاشتم.حالا ضربان قلبم آرومتر شده بود و احساس آرامش ميکردم. مرجان روسريش رو در آورد. موهاي فوق العاده زيبايي داشت. به سمت او رفتم و از سبد روي ميز يک شاخه گل جداکردم و به او دادم.هردومون احساس عجيبي داشتيم.نگاهمون به هم گره خورد و هرکدوم منتظر بوديم تا اون يکي شروع کنه.من با ترس دستم رو جلوبردم.خيلي راحت دستش رو توي دستم گذاشت. حالا ديگه ميتونستم باخيال راحت دستش رو نوازش کنم و از لطافت پوستش لذت ببرم. وقتي دستش رو بوسيدم ديگه طاقت نياورد و منو بغل کرد و بوسيد. من گيج شده بودم و نميدونستم چکار بايد بکنم. آخه توي اون فيلمها از اين صحنه هاي احساسي نبود که آدم ياد بگيره ! خودم رو به مرجان سپردم تا هرکاري ميخواد بامن بکنه.بدون تعارف بگم: اون داشت با من حال ميکرد ! من بي تجربه براي اينکه کم نيارم هرکاري که اون ميکرد منهم ميکردم. يه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و همونطور که اون لب منو ميخورد منهم لبش رو ميخوردم. خيلي خوشمزه بود! يه دفعه گفت: مواظب باش کبودش نکني! سرش رو بالا گرفت و گردنش روبمن چسبوند. متوجه منظورش شدم، شروع به ليسيدن و خوردن گردنش کردم. بوي عطرش منو مست کرده بود و هرچي ميخوردم سير نميشدم.دستم رو که روي پاش گذاشته بودم بالا آوردم و با احتياط از روي لباس روي سينه اش گذاشتم.احساس لمس سينه يک دختر براي اولين بار غيرقابل توصيفه. دلم ميخواست محکم فشارش بدهم،ولي ميترسيدم دردش بياد.آروم اونو با انگشتام گرفتم و مثل ليمو چلوندم.مرجان چشمش رو بسته بود و آه ميکشيد. او منو ميبوسيد و با دستش سينه ام رو نوازش ميکرد. دکمه بالايي پيراهنم رو باز کرد و دستش رو از اون بالا داخل فرستاد. از نوازش و گرفتن موهاي سينه ام با دستش خيلي لذت ميبرد. دوست داشتم همه دکمه هام رو باز ميکرد تا راحت بشم! درست در لحظه اي که من خيلي تحريک شده بودم و ميخواستم يه قدم ديگه جلو برم، مثل برق گرفته ها از جا پريد و گفت:من بايد برم،الان مامانم از خريد برميگرده و همه چي لو ميره. دليلي براي اصرار وجود نداشت.با دلخوري از جا پاشدم و پرسيدم پس کي مياي باهم باشيم؟ همينطور که خودش رو مرتب ميکرد گفت سعي ميکنم فردا براي ديدنت بيام.هروقت اوضاع مرتب بود و تونستم بيام نيم ساعت قبلش حوله و لباسم رو روي بند پهن ميکنم تا بفهمي،تو هم که هميشه کنار پنجره هستي و منو ميبيني !! خيلي خجالت کشيدم. نميدونستم که در تمام اين مدت او متوجه حضور من در پشت پنجره اتاقم و ديد زدنش بوده است.از خجالت سرم رو پايين انداختم.چونه منو گرفت و بوسيد و گفت خجالت نکش،من در تمام اين روزها متوجه تو بودم و خوشحال بودم که منو ميبيني،مخصوصا» وقتي با خودت ور ميرفتي خيلي خوشم ميومد ! ديگه ميخواستم زمين دهن بازکنه و منو ببلعه، يعني اون حتي جلق زدن من پشت پنجره رو هم ديده بود!! چه افتضاحي! موقع خداحافظي، مرجان شورت منو از توي جيب لباسش درآورد و گفت:راستي اين توي حياط ما افتاده بود. خيلي خوشرنگه يادت باشه فردا همينو بپوشي، خيلي بهت مياد! من با خوشحالي زايدالوصفي مرجان رو تا دم در رسوندم و منتظر فردا شدم. اون روز حال و هواي ديگه اي داشتم. صبحونه ام رو که خوردم، شورت قرمز راه راهم رو که توي حياط همسايه انداخته بودم و مرجان ازش خوشش اومده بود برداشتم و اتو کردم! آخه حالا که مرجان خانم ميخواست منو با اين شورت خوشکل ببينه نبايد چروک داشته باشه.بعد به فکرم رسيد که بهش عطر هم بزنم تا خوشبو بشه! فکر کنم توي حمام سه بار بدنم رو با صابون شستم. وسواس داشتم که نکنه بدنم بوي عرق بده و مرجان ناراحت بشه. موهاي زايد بدنم رو تراشيدم تا کيرم سفيدتر و بلندتر بنظر بياد. وقتي خودم رو توي آينه ديدم از اون تن و بدن سف
يد توي اون شورت قرمز راه راه كيف کرده بودم. واااي…. خوش به حال مرجان که ميخواد منو بغل کنه! لباس راحتي پوشيدم و در انتظار ديدن مرجان پشت پنجره اتاقم لحظه شماري ميکردم. خوشبختانه طولي نکشيد که مرجان با حوله و لباسش به حياط خونه شون اومد تا اونها رو روي رخت آويز پهن کنه. مطمئن بودم منو پشت دريچه ديده ولي عمدا» سرش رو بالا نميکنه. ديگه دل توي دلم نبود. طبق قرارمون بايد تا نيم ساعت ديگه پيش من ميومد. فقط مسئله بي تجربگيم منو آزار ميداد. من قبلآ از اين کارها نکرده بودم و نميدونستم چطوري با دخترها حال کنم. شايد اگر ميفهميد که من تجربه دختربازي ندارم، از من خوشش نميومد، اصلا» هم دلم نميخواست توي دلش به سادگي من بخنده. ولي مجبور بودم حقيقت رو بهش بگم. بالاخره حقيقت بهتر از هرچيزيه. بابرخوردي که ديروز باهاش داشتم معلوم بود او برخلاف من چندان هم بي تجربه نيست. اين مسئله تهاجم فرهنگي همه جوونها رو فاسد کرده ! توي اين فکرها بودم که مرجان زنگ خونمون رو زد. زيباترين صداي زنگي بود که در تمام عمرم شنيده بودم. مرجان از پله ها بالا اومد. مانتو تيره و لباس رسمي که پوشيده بود منو به شک انداخت. ازش پرسيدم مگه قراره جايي بري؟ او که از اين همه ساده دلي من خنده اش گرفته بود با نيشخندگفت:به مامانم نميتونستم بگم که دارم ميرم خونه پسر همسايه !! هردومون خنديديم. بدون تعارف مقنعه اش رو درآورد و دکمه هاي مانتوش رو يکي يکي باز کرد. يک تاپ و شلوارک زرد و نارنجي پوشيده بود که رنگش منو حسابي تحريک ميکرد. من نميتونستم ازش چشم بردارم. روبروي من نشست و همينطور که فنجان چايي رو برميداشت پرسيد: مگه تاحالا دختر نديدي که اينطوري نگاه ميکني؟! منم از روي سادگي گفتم نه ! نميدونم چي شد که يه دفعه توي اون وضعيت بحراني صداقتم گل کرد! رفتم کنار دستش نشستم و همينطور که دستش رو توي دستم گرفته بودم و با انگشترش بازي ميکردم سرم رو پايين انداختم و گفتم: مرجان، من تو رو خيلي دوست دارم و دلم ميخواد باهم باشيم، ولي راستش نميدونم وقتي ما باهم هستيم چکار بايد بکنم ! مرجان که از اين اعتراف من خوشش اومده بود، دست منو توي دستش گرفت و با غرور گفت: عيبي نداره عزيزم من خودم بهت ياد ميدم، فقط بايد به حرفهاي من خوب گوش بدي تا هردومون لذت ببريم ! تنها کاري که دراون موقع به ذهنم رسيد اين بود که ببوسمش. مرجان ازجا بلند شد و گفت عجله کن که وقت نداريم. من مثل بچه ها دستم رو توي دستش گذاشتم و باهم به سمت اتاقم رفتيم. نگاهي به در و ديوار و عکسهاي اتاقم انداخت. با کنجکاوي اونها رو ورانداز ميکرد. يه دفعه چشمش به پنجره افتاد. کنار پنجره اومد و گفت: از اينجا حياط خونه ما خيلي خوب معلومه، اين مدت خوب منو ديد ميزدي و صفاميکردي ! باخجالت ازش پرسيدم از کي متوجه حضور من در پشت پنجره بودي ؟ همينطور که پرده اتاق رو ميکشيد گفت: هميشه ميديدمت ! فکر کردي اون همه قدم زدن و طناب بازي کردنم توي حياط بدون حکمت بود ؟! باخودم فکر ميکردم که حدسم درست بوده و مرجان هم منو دوست داره و به عمد اون کارها رو ميکرده، ولي حالا ديگه احساس ميکردم جاي شکار و شکارچي باهم عوض شده! مرجان کنار من روي تخت نشست، اول نگاههامون بهم قفل شد و بعدش يه دفعه باران بوسه بود که نثار هم کرديم. بدن همديگه رو از روي لباس نوازش ميکرديم و خودمون رو بهم ميماليديم. البته من فقط تا اينجاش رو بلد بودم! مثل بچه ها ازش پرسيدم حالا چکار کنيم؟ و مرجان مثل خانم معلمهاي خوشکل و مهربون گفت: اول بايد لباسهامون رو دربياريم! با اون تاپ و شلوارکي که پوشيده بود، خودش که تقريبا» نيمه لخت بود، پس منظورش اين بود که من بايد لخت بشم. از خجالت خيس عرق شده بودم. نميدونم صورتم چقدر سرخ شده بود که گفت: پسر اين قدر خجالت نکش، اول تو بيا لباسهاي منو دربيار. لباسش دو تيکه بيشتر نبود ولي واقعا» نميدونستم اول از کدومش شروع کنم! دستم رو روي رونش گذاشتم و آروم بالا اومدم، پهلوهاش رو تا زيربغل نوازش کردم و بعد دوباره دستم رو پايين بردم و تاپش رو بالا کشيدم. سرش رو بمن چسبوند. شلوارکش رو هم سريع درآوردم.پوست سفيد بدنش با شورت توري مشکي منو حسابي حشري کرده بود. در حاليکه ميبوسيدمش سينه هاش رو بادستم فشار ميدادم. خيلي سفت شده بود و نوکشون بيرون زده بود. دستش رو از روي شلوار روي کير من گذاشت و باخنده گفت: اوه چه خبره!! چندبار فشارش داد و بعد کمربندم رو باز کرد و زيپ شلوارم رو پايين کشيد. حالا ديگه شرم و حيا رو از ياد برده بودم. کمرم رو کمي بالا گرفتم تا بتونه شلوارم رو دربياره. بهش گفتم عزيزم همون شورتي رو پوشيدم که خواسته بودي. از ديدن منظره کيرشق شده من توي اون شورت قرمز اينقدر خوشش اومد که ديگه يادش رفت بايد پيرهنم رو دربياره و سرش رو روي کيرم گذاشت و از روي شورت ميبوسيدش. من مجبور شدم خودم دکمه هاي پيراهنم رو بازکنم و از شرش خلاص بشم. پاهام رو ازهم باز کردم و بحالت نيمه نشسته روي تخت دراز کشيدم. اولين باري بود که کسي کير منو لمس ميکرد. خيلي خوشم اومده بود . مرجان به آرومي شورت منو پايين ميکشيد و قسمتهاي بالاي کيرم رو بادستش نوازش ميکرد. موقعي که کش شورت از روي کيرم رد شد احساس کردم از زندان خلاص شده ! حالا کير شق شده من باتمام وجود براي مرجان خودنمايي ميکرد. کيرم رو گرفت و دستش رو چند بار از بالا تا پايين کشيد.نوکش رو بوسيد و از اونجا تا بيضه هام رو بو کرد. بعدش خيلي آروم کير منو وارد دهانش کرد. نميتونم احساسم رو درست بيان کنم. فقط ميتونم بگم يه چيزي بو
د شبيه غلغلک ولي خيلي لذتبخش تر. من هميشه از اينکه کسي موقع غذاخوردن دهنش صدا بده خيلي بدم ميومد، ولي اونروز عاشق صداي ملچ و ملوچ مرجان بودم ! معلوم بود که خيلي باتجربه ست. هر وقت من ميخواست آبم بياد و ناله ميکردم، کيرم رو ول ميکرد و تخمهام رو زبون ميزد. بعدش مرجان روي پاهاي من نشست و بدنش رو بمن چسبوند و بالا کشيد. از گردن تا سينه و شکمش رو به کير من ماليد. چندبار همينطور بالا و پايين کرد. بعد خودش رو طوري بالاتر از من قرار داد که من بتونم راحت سينه هاش رو بخورم. اين قدر خوشگل بودن که دلم ميخواست دهنم جا داشت، هر دوتاشون رو باهم ميخوردم ! همينطور که سينه هاش رو يکي يکي ميمکيدم دستم رو از کمرش پايين بردم و باسن گوشتيش رو نوازش کردم. عمدا» خودش رو طوري تکون ميداد که شورتش پايين بياد. منهم راحتش کردم و اونو کامل از پاش درآوردم! دستم رو لاي پاش و روي کسش کشيدم. خيس خيس شده بود. کسش رو مرتب روي کير شق ده من ميماليد. منهم باسنش رو به سمت خودم فشار ميدادم تا بدنش بمن بچسبه. کم کم داشتم از اين وضعيت خسته ميشدم. کار ما بر عکس شده بود، مرجان روي من افتاده بود و داشت با من حال ميکرد ! دلم ميخواست ببينم کسش چه شکليه. به هرکلکي بود خودم رو از زيرش بيرون کشيدم و روي تخت جاي خودم خوابوندمش. پاهاش رو محکم بهم چسبوند تا من نتونم کسش رو ببينم. کمي در همين حالت باهم بازي کرديم. من سرم رو پايين شکمش گذاشتم و رونش رو ميماليدم. يواش يواش لاي پاش از هم باز شد و من براي اولين بار در زندگيم کس ديدم!! يک برآمدگي گوشتي، با لبهاي قرمز روشن و خط برجسته اي در وسطش، چه لحظه باشکوهي! کسش رو نه يکبار که چندين بار بوسيدم. مثل بچه هاي فضول باانگشتم تمام جاهاش رو وارسي کردم. موقعي که ميخواستم نوک انگشتم رو توش فرو کنم يه باره پاهاش رو بهم فشار داد و گفت چکار ميکني ؟ ملتمسانه نگاهش کردم. ميدونست اين نگاه من از درماندگيه. ازم خواست براش قوطي کرم بيارم و به پشت خوابيد.بمن گفت اول تمام پشت و کمرش روبراش ماساژ بدهم و همين طوري پايين بيام. از ماساژ بدنش خيلي لذت ميبردم. شونه و پشتش رو خوب ماليدم. گاهي سينه هاش رو از پشت سر توي هر دودستم ميگرفتم و اينقدر فشار ميدادم تا جيغ بکشه. بعد از کمر نوبت به باسنش رسيد. دلم ميخواست همين جا بمونم و ديگه پايين تر نروم! لمبه هاش رو يکي يکي با دو دستم مثل حلقه ميگرفتم و از بيرون به سمت داخل فشار ميدادم. سرش رو بعقب برگردوند و گفت مثل اينکه شاگرد بااستعدادي هستي! خوشحال شدم که از اينکار من خوشش اومده. چندين بار اينکار رو کردم. با دستم درز کونش رو باز کردم. سفيد سفيد بود، بدون يک تار مو! بعد يواش يواش دستم رو لاي پاهاش بردم و اونها رو از هم باز کردم. شايد تنها چيزي که توي دنيا وارونه اش هم مثل خودش قشنگه، کسه !! از اين زاويه هم که وارونه ميديدمش خيلي ازش خوشم ميومد. مرجان ازم خواست که بين پاش رو بمالم. بدون اينکه خودم هم بفهمم چکار ميکنم، بادستم کون و کس و هرچيز ديگه اي اون وسطها بود ميماليدم! اصلا» نميدونستم چکار ميکنم، فقط از صداي نفسهاش که بلندتر ميشد ميفهميدم که داره خيلي حال ميکنه. هروقت آه ميکشيد منهم همون جا رو بيشتر ميماليدم! کم کم داشت عرق ميکرد. دست منو گرفت و گفت ديگه بسه. بعدش ازجا پا شد و کنار پنجره ايستاد (البته پرده ها رو قبلا» کشيده بود و کسي ما رو نميديد ) و منو بغل کرد و گفت لبم رو بخور. اين قدر لباشو خوردم که حسابي ورم کرده بود. وقتي زبونش رو توي دهنم فرو کرد خيلي تعجب کردم، عجب زبون نرمي بود، اون رو هم خوردم! تازه فهميدم که زبون فرو کردن توي دهن همديگه از آداب حال کردنه ! بعدش منهم ياد گرفتم و زبونم رو توي دهنش ميچرخوندم. مرجان قوطي کرم رو برداشت و با دستش تمام کير منو چرب کرد. از اينکارش خيلي خوشم اومد.اول فکرکردم ميخواد برام جق بزنه ولي وقتي کير منو خوب چرب کرد به ديوار تکيه داد و پاهاش رو بهم چسبوند و بمن اشاره کرد. کيرم رو لاي پاها و درست زير کسش فرو کردم.چند بار عقب و جلو کردم.سرکيرم حساس بود و اذيتم ميکرد. با کرم رون مرجان رو چرب کردم و دوباره کيرم رو لاي پاش گذاشتم، عالي شده بود. دستم رو روي شونه اش گذاشتم و عقب… جلو… عقب… جلو…کردم. اولش خيلي رمانتيک بود و آروم اينکار رو ميکردم و بينش ميبوسيدمش، ولي بعد ديگه کنترل خودم رو از دست دادم و کيرم رو با تمام قوا لاي پاي مرجان فرو ميکردم و حرکت ميدادم. اونهم از اينکار من خيلي حال ميکرد و پاهاش رو محکمتر بهم فشار ميداد تا کير منو بهتر لمس کنه.ديگه احساس کردم داره آبم مياد. ميخواستم کيرم رو دربيارم تا آبم روي مرجان نريزه، ولي او محکم منو بخودش چسبوند و شونه ام رو گاز گرفت.نميدونم از شدت درد بود يا از لذت اينکه آبم اومد که يهو داد بلندي کشيدم. تمام عضلات بدنم منقبض شده بود. براي آخرين بار کيرم رو بين پاش فشار دادم. ديگه رمق نداشتم. مرجان رو بوسيدم و خودم رو روي تختخواب انداختم. آب من روي رون مرجان ريخته بود و از اونجا به سمت زانوش سرازير شده بود.خودش رو با دستمال کاغذي تميز کرد. ميخواستم ازش عذر خواهي کنم ولي او گفت که از ريختن آب روي بدنش خيلي لذت ميبره. ( نميدونم تا حالا چندبار تجربه کرده بود ! ) مرجان ميخواست لباسش رو بپوشه. سرم رو جلو بردم تا يکبار ديگه کس ملوسش رو ببوسم. برخلاف نيم ساعت پيش، حالا ديگه کسش نه تميز بود و نه بوي خوبي ميداد ! هردومون لباسامون رو پوشيديم. من از مرجان بخاطر اومدنش تشکر کردم و ازش خواستم توي اين چند روز منو تنها نذاره !
شايد بشه گفت اون چند روزي که خانواده ام به مسافرت رفته بودن بهترين ايام زندگيم بود. اولين و بهترين خاطرات سکسي من مربوط به همون چند روزه که با مرجان حال ميکردم. از روزي که براي مرجان لاپايي زدم و آبم رو روي بدنش ريختم، هرروز عطش من براي سکس بيشتر ميشد و دوست داشتم جلوتر برم. زمان زيادي تا برگشتن خانواده ام از سفر باقي نمونده بود و من غصه ميخوردم که چرا سفر اونها به زودي تموم ميشه ! بعدازظهر بود و من با يک تاپ پسرونه و شورت روي تختم به شکم دراز کشيده بودم و مجله ميخوندم و همينطور کيرم رو به تشک فشار ميدادم ! نميدونم چه مدت اينکار رو انجام دادم ولي کيرم حسابي شق شده بود و بي قراري ميکرد ! تلفن زنگ زد، وقتي گوشي رو برداشتم باکمال تعجب صداي مرجان رو شنيدم. آهسته صحبت ميکرد تا کسي صداش رو نشنوه. به شوخي گفت:خواب که نبودي ؟ ميخواستم حالت رو بپرسم،چون ديگه مدتيه پشت پنجره پيدات نميشه نگران بودم نکنه کار دست خودت داده باشي! خيلي موذيانه جواب دادم:تو که براي من خواب نگذاشتي،الآن هم از تنهايي حوصله ام سررفته و روي تخت دراز کشيدم. بلافاصله گفت خب حالا که اين طوره يه سري ميام بهت ميزنم تا تنها نباشي،فقط در حياط رو باز بذار که توي کوچه معطل نشم و بعدش گوشي رو قطع کرد. ديگه بهتر از اين نميشد. از جام بلند شدم و دکمه دربازکن رو زدم تا مجبور نباشه زنگ بزنه. فکر ميکردم هنوز چنددقيقه اي وقت دارم و ميخواستم خودم رو مرتب کنم ولباس بپوشم که يهو در هال باز شد و چهره مرجان رو ديدم. هيچ فکرش رو نميکردم که به اين سرعت خودش رو به خونه ما برسونه. از اومدنش هم خوشحال شدم و هم غافلگير، آخه من هنوز لباس نپوشيده بودم و نيمه لخت بودم ! مرجان همينطوري که در رو پشت سرش ميبست گفت توي خونه ما کسي نبود و ديدم فرصت خوبيه تا بيام ببينم چيزي کم وکسر نداري! بعدش گفت:چيه خشکت زده ؟ نميخواي تعارف کني بيام توي اتاقت؟ من هاج و واج مونده بودم که چي بگم و چکار بکنم؟ هردومون به اتاق من رفتيم و روي تخت نشستيم. مجله منو برداشت و ورق زد و با شيطنت پرسيد: خودت رو هم که خيس کردي!! راست ميگفت. موقعي که دمر خوابيده بودم و کيرم رو به تشک ميماليدم اينقدر تحريک شده بودم که پيش آبم اومده بود و جلوي شورتم کمي خيس شده بود. ازخجالت نميدونستم چکار کنم! دستش رو جلو آورد و بدون مقدمه کير منو از روي شورت فشار داد و گفت با اين زبون بسته چکار کردي؟!! ديگه وقتش بود، دستم رو دور کمرش انداختم و بدنم رو بهش چسبوندم و مشغول بوسيدنش شدم. خودش رو خيلي راحت دراختيار من گذاشت تا ضمن بوسيدنش،لباسش رو هم در بيارم. سوتين نپوشيده بود و من همه لباس هاش رو غير از شورتش در آوردم. حقيقتش جرات اينکار رو نداشتم! همينطور که گردنش رو ميخوردم با دستم سينه هاش رو هم فشار ميدادم. تاپ منو از تنم درآورد و با دست موهاي نازک سينه ام رو نوازش کرد. بعدش از همديگه لب گرفتيم. عجب زبون خوشمزه اي داشت! اينقدر حشرش بالا زده بود که ديگه نميتونست خودش رو کنترل کنه. ديوونه وار شورت منو درآورد. کيرم مثل تيرآهن سفت شده بود و ديگه نيازي به ماليدنش براي شق شدن نبود. سرش رو پايين برد و کيرم رو بوسيد و اونو به صورت نرم و لطيفش ماليد. فکر ميکردم ميخواد برام ساک بزنه ولي اصلا» اينکار رو نکرد. بلکه سراغ بيضه هام رفت و شروع به مکيدن اونها کرد. کمي درد داشت ولي خيلي لذتبخش بود. من به پشت خوابيدم و پاهام رو از هم باز کردم تا اون راحتتر بتونه تخمم رو بخوره. ديگه بيضه هام حساس شده بود و از درد فرياد ميکشيدم. بعد مرجان خودش روي من انداخت و طوري روي من خوابيد که استخوان لگنش درست روي کيرم بود. مرتب خودش رو بمن فشار ميداد. من به گرمي ميبوسيدمش و با دستم پشت و کمرش رو ميماليدم. از گردن شروع کردم و پايين اومدم،پهلوها و وسط کمر رو ماساژ دادم و بعدش دستم رو توي شورتش بردم و باسنش رو ماليدم. کمرش رو بالاگرفت تا من بتونم شورتش رو پايين بکشم. شورتش را تا زانو پايين بردم و بعد پاي خودم رو توي شورتش انداختم و بطرف پايين فشار دادم تا کاملا» از پاش دربياد. حالا داغي کسش رو روي پوستم احساس ميکردم. اونهم ميتونست داغي کير منو بهتر لمس کنه. با موهاي من بازي ميکرد و لگنش رو آروم تکون ميداد تا کير من زير بدنش بلغزه. پاهاش رو ازهم باز کرد احساس کردم کيرم لاي خط وسط کسش درست روي چوچوله اش قرار گرفت، حرارت زيادي داشت! بعد دوباره پاهاش رو بهم چسبوند و دوباره خودش رو روي من تکون ميداد. از آهي که کشيد فهميدم خيلي داره حال ميکنه. منهم با کونش ور ميرفتم و باسنش رو ميماليدم. وقتي دستم رو توي درز کونش از بالا تا پايين کشيدم خيلي خوشش اومد و لبخند معني داري زد. متوجه منظورش شدم و بدون اينکه بتونم ببينم سعي کردم قسمت اطراف سوراخش و ناحيه بين کون و کسش رو آروم بمالم. پاهاش رو از هم باز کرد تا دست من بتونه بيشتر پيشروي کنه! حالا ديگه نفسهاش به آه تبديل شده بود. بعد از مدتي وقتي حسابي با مالشهاي من تحريک شده بود از روي من بلند شد و روي چهاردست و پا خوابيد. منکه هنوز متوجه منظورش نشده بودم کنارش نشستم و مشغول ليسيدن و بوسيدن لمبه هاي قشنگش شدم. کونش به نرمي پنبه و به لطلفت پرقو بود ! از خنگ بازي من حوصله اش سررفت و با دلخوري گفت: زودباش ديگه ! من هاج و واج مونده بودم که براي چه کاري بايد زودباشم و به علامت سوال سرم رو تکون دادم !! درحاليکه خيلي حشري شده بود داد زد:چرا معطلي بکن، توش ديگه ! دهنم از تعجب باز مونده بود. پيشنهاد خوبي بود ولي من جرات پذيرفتنش ر
نداشتم ! مرجان رو بوسيدم و بهش گفتم آخه عزيزم تو دختري،من نميخوام… مرجان که از اينهمه خنگي من لجش گرفته بود باعصبانيت حرف منو قطع کرد و گفت:از جلو نميخوام که… از پشت بکن ! منکه خجالت ميکشيدم بي تجربگي خودم رو بهش اظهار کنم، با لته پته گفتم باشه عزيزم، ولي بايد کمکم کني. خوشبختانه مرجان اينقدر تيز بود که منظور منو از کمک بفهمه. مرجان چهاردست و پا درست مثل حالت سجده روي تخت خوابيد و از من خواست پشتش روي زانوهام بايستم. او مرحله به مرحله منو راهنمايي ميکرد و جلو ميبرد و منهم دستوراتش رو اجرا ميکردم : حالا کمي جلوتر بيا… با دستت باسنم رو ماساژ بده تا بدنم شل بشه… با انگشتت اطراف سوراخم رو بمال… آه… آه… خودت رو بمن بچسبون… فشارش بده تا بره تو ديگه !! اين هيجان انگيزترين قسمت کار بود،آخه من تا حالا اين جور جاها نرفته بودم! درز کونش رو از هم باز کردم. تمام موهاش رو تراشيده بود و سفيد سفيد شده بود. وسطش يه سوراخ قرمز خوشرنگ خودنمايي ميکرد. خودم رو جلوتر بردم و به مرجان چسبوندم. کيرم رو با دست گرفتم و نوکش رو بطرف سوراخ کونش بردم و فشار دادم. تصور ميکردم که الآن راحت توي سوراخش ميره، ولي اينطور نشد. با دستم چند ضربه به باسنش زدم. مرجان کير منو گرفت و اونو لاي پاي خودش ماليد. داغي کسش رو احساس کردم. پيش خودم فکر کردم لابد مقصد عوض شده و قراره اينجا برم! مرجان سرش رو بعقب برگردوند و گفت برات ليزش کردم حالا راحتتر ميره توش. اطراف سر کيرم با مايع غليظ سفيد رنگي پوشيده شده بود،ترشحات کسش بود! دوباره خودم رو به باسنش چسبوندم و کيرم رو گرفتم و بطرف سوراخ کونش فشار دادم،چشمام رو بستم، حلقه تنگي رو دور کيرم حس کردم، مرجان با شهوت آخ بلندي کشيد. من خودم رو به اون فشار ميدادم. مرجان از شدت درد چهره اش رو درهم کشيده بود. کيرم تقريبا» تا محل ختنه وارد شده بود. خودم رو به سمت جلو فشار دادم تا بقيه اش رو هم داخل بفرستم! مرجان از درد فريادي کشيد و گفت کمي صبر کن و خودت رو تکون نده. مدتي شايد حدود 30 ثانيه بدون حرکت ايستادم. بتدريج احساس کردم اون حلقه سفتي که دور کيرم بود داره شل تر ميشه. بعد مرجان با مهارت خودش رو به سمت عقب هل داد و بيشتر کير من وارد سوراخش شد… هردومون آه کشيديم. آروم و با احتياط شروع به عقب و جلو کردم. بتدريج ديواره مقعدش شلتر ميشد و من راحتتر کيرم رو حرکت ميدادم. ديدن منظره کيرم از اون بالا لاي کون سفيد و تپلش خيلي جالب بود. مرجان دستش رو بين پاهاش برده بود و داشت خودش رو تحريک ميکرد. من براي اينکه تعادلم رو حفظ کنم با دستام پهلوهاي مرجان رو گرفته بودم و تلمبه ميزدم و او هم ضمن اينکه از حرکت کير من حال ميکرد داشت با چوچوله اش بازي ميکرد. اين اولين بار در زندگيم بود که کسي رو ميگايدم. بهمين خاطر خيلي زود تحريک شدم و احساس کردم که ميخواد آبم بياد. کيرم رو بيرون کشيدم و سربالا لاي درز کونش گذاشتم. آبم با فشار زيادي بيرون پاشيد و روي کمر مرجان ريخت. مرجان با دستش مقداري از مني منو برداشت و بعد خودش به پشت خوابيد و پاهاش رو باز کرد و با دستش که به مني آغشته بود شروع به تحريک خودش کرد و چوچوله اش رو ميماليد. من بعد از اينکه خودم رو بادستمال تميز کردم کنارش دراز کشيدم و سينه هاش رو ميماليدم. من فقط همين يکبار شاهد خود ارضايي يک دختر در مقابل خودم بودم و هرگز اونو فراموش نميکنم. بعد از مدتي مرجان دستش رو سريعتر حرکت داد و چشماش روبست و چند آه بلند کشيد. من و مرجان نيم ساعتي کنار هم دراز کشيديم و همديگه رو بوسه و نوازش کرديم. من بايد به حمام ميرفتم و خودم رو ميشستم و مرجان بايد زودتر به خونه شون برميگشت تا کسي متوجه غيبتش نشه. متاسفانه فرداي اون روز پدر و مادرم از سفر برگشتن و من ديگه نتونستم از مرجان چيزهاي بيشتري ياد بگيرم ! الآن مدتها از اون ايام گذشته،هرچند من خاطره سکس با مرجان رو هرگز فراموش نميکنم ولي هنوز يک سوال براي من باقي مونده: واقعا» در اين چند روز من با مرجان حال ميکردم يا اينکه مرجان با من حال ميکرد ؟!!


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.